انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

۱۰۰ دل‌خوشیِ کوچک زندگی: از چه دلتنگ شدی؟دلخوشی‌ها کم نیست!

نگارش شده در تاريخ : جمعه, فروردین ۱۱, ۱۳۹۶ و ساعت : ۲:۰۹
ارسال شده در قسمت : روزانه | بازدید : 349

100-free-happiness-of-life

شاد بودن و لذت بردن از زندگی، اصلا و ابدا به یه زندگی لوکس و پر زرق و برق منحصر نمیشه، و اصولا بالا بودن میزان ثروت و امکانات لزوما منجر به لذت بردن از استفاده کردن از اون‌ها و شاد بودن و راضی بودن از زندگی نمیشه.

یه دل‌خوشی‌هایی در زتدگی آدم هستن، که درسته کوچیکن، اما مهمن، اما قشنگن. دل‌خوشی‌ها و شادی‌هایی که رایگان هستن یا با یه هزینه‌ی اندک میشه تهیه‌شون کرد و ازشون لذت برد.

در اینجا، ۱۰۰ تا از دل‌خوشی‌های زندگیم رو براتون می‌نویسم، که فی‌البداهه به ذهنم رسید. و چون اکثرا انحصار به شخص من نداره و عمومیت داره، امید دارم که شما هم این لذت‌ها رو احساس کنید و  پی ببرید که در دنیا چقدر لذت‌ها و دل‌خوشی‌ها و شادی‌های وصف نشدنی هستند، که به رایگان یا بسیار ارزان انتظار ما رو می‌کشن، و این اشتباه ماست و عمرمون بر فناست، اگه به سراغ‌شون نریم و لذت‌شون رو نادیده بگیریم و قدر ندونیم.

دل‌خوشی‌هایی که لذت بخش ترین لحظات زندگی انسان رو می‌سازن و اتفاقا رایگان یا ارزان هستن.
و نه تنها به زندگی انسان معنا می‌بخشن، که با وجود اون‌ها، دنیا هم جایِ بهتری برای زندگی خواهد بود…

 

۱- دلخوشی یعنی: چای زعفرانی داغِ داغ!

۲- دلخوشی یعنی: یک فنجان کاپوچینو یا هات چاکلت

۳- دلخوشی یعنی: شکلات ژله‌ای میوه‌ای

۴- دلخوشی یعنی: یه فیلم خوب ببینی

۵- دلخوشی یعنی: فیش اند چیپس و نوشیدنی کاپرینا!

۶- دلخوشی یعنی: زدن زیر آواز وقتی هیچکس خونه نیست

۷- دلخوشی یعنی: نوشتن مطلبی که بعدا خودت از خوندنش حسابی کیف کنی

۸- دلخوشی یعنی: صدای زنگ زدن مادرت به گوشی موبایلت

۹- دلخوشی یعنی: چشم توی چشم شدن با یک کودک و شکلک در آوردن براش

۱۰- دلخوشی یعنی: کرم کارامل و ژله‌ی میوه‌ای

۱۱- دلخوشی یعنی: هوا ابری باشه یا بارونی و برفی

۱۲- دلخوشی یعنی: توی اولین باری که بولینگ بازی می‌کنی، با یک ضربه همه رو بندازی و Strike کنی!

۱۳- دلخوشی یعنی: خدا که هست…

۱۴- دلخوشی یعنی: نامه‌ی کسری سربازیت بیاد!

۱۵- دلخوشی یعنی: آب انگور و دلستر انگور!

۱۶- دلخوشی یعنی: از پیرمرد فروشنده سره چهار راه، دستمال کاغذی بخری

۱۷- دلخوشی یعنی: کامنت‌های وبلاگت رو بخونی و تایید کنی

۱۸- دلخوشی یعنی: از پستچی نامه داشته باشی

۱۹- دلخوشی یعنی: از یکی که دوستش داری، اس ام اس برات بیاد

۲۰- دلخوشی یعنی: بغل کردن و بوسیدن خواهرزاده‌ی ۹ ماهه‌ات

۲۱- دلخوشی یعنی: ‬بگن یه عالمه انبه رو یه تنه باید بخوری

۲۲- دلخوشی یعنی: کاکتوس‌ت که هنوز زنده اس رو باید آب بدی

۲۳- دلخوشی یعنی: مادرت سبزی‌پلو با ماهی پخته باشه!

۲۴- دلخوشی یعنی: یهویی یه جا به چشم خودت می‌بینی، که خدا خیلی هواتو داره…

۲۵- دلخوشی یعنی: شکرِ خدا که باز امروز قرار نیست یه عده‌ای رو ببینی!

۲۶- دلخوشی یعنی: فردا قراره برات یه مهمون خوشگل بیاد

۲۷- دلخوشی یعنی: منو بیشتر دوس داری، یا ایگوآنای آبی؟!

۲۸- دلخوشی یعنی: حواست هست که خوش قلب و مهربونی

۲۹- دلخوشی یعنی: وفتِ رانندگی توی دلِ جنگل‌های شمال، توی ماه اردی‌بهشت،‌ سر و دستت رو از پنجره بیرون ببری

۳۰- دلخوشی یعنی: خوابیدن لب ساحل و بیدار شدن با صدایِ دریا

۳۱- دلخوشی یعنی: سیب زمینی زغالی و کره

۳۲- دلخوشی یعنی: توی ورق بازی، حاکم کوتی کنی!

۳۳- دلخوشی یعنی: خالی خالی کره‌ی بادوم زمینی رو بخوری

۳۴- دلخوشی یعنی: مربای توت فرنگی رو با قاشق بخوری تا سیر شی

۳۵- دلخوشی یعنی: توی خیابون یه کتاب‌فروشی خوب پیدا کنی و امون‌ش ندی

۳۶- دلخوشی یعنی: زغال افروخته باشه و دنده‌ی گوسفند باشه و دنبه… کباب دنده باشه و تو باشی و…

۳۷- دلخوشی یعنی: بی هوا برات کیک تولد بیارن

۳۸- دلخوشی یعنی: صبح از خواب بیدار شی و ببینی بساط حلیم و کله‌پاچه به راهه…

۳۹- دلخوشی یعنی: توی دلِ طبیعت کمپ بزنی و کنار آتیش شب رو بگذرونی

۴۰- دلخوشی یعنی: یه کتاب خوب بخری، یه کتاب خوب بخونی

۴۱- دلخوشی یعنی: از فلافل ونیز سنندج گاز بگیری!

۴۲- دلخوشی یعنی: یه سونا بخار حسابی توی هوای سرد

۴۳- دلخوشی یعنی: بستنی قیفی هزار تومنی رو جوری با لذت لیس بزنی که صد هزار تومن بیارزه

۴۴- دلخوشی یعنی: بری کوهنوردی/پیاده‌روی

۴۵- دلخوشی یعنی: یه قلب پاک داشته باشی و اینو بدونی

۴۶- دلخوشی یعنی: توی Green moon همدان یه پیتزا مخصوص بخوری!

۴۷- دلخوشی یعنی: ماشینت که خیلی کثیف شده رو دستمال بکشی

۴۸- دلخوشی یعنی: دودِ قلیون که بهت بخوره، حالت به هم بخوره. برسه به سیگار

۴۹- دلخوشی یعنی: نون روغنی داغ و تازه با خامه و پنیر، و چایی شیرین

۵۰- دلخوشی یعنی: تماشایِ نماز خواندن مادر / خواهر

۵۱- دلخوشی یعنی: گرمت باشه و دستت رو ببری زیر بالش و تشک و از سرماش لذت ببری

۵۲- دلخوشی یعنی: توی بازی فوتبال PES، شیش تاییش کنی!

۵۳- دلخوشی یعنی: فکر کنه خوابی، بیاد روت رو بکشه و تو هنوز خوابت نبرده باشه

۵۴- دلخوشی یعنی: جوجه کباب و ماهی کباب رو روی ذغال درست کنی

۵۵- دلخوشی یعنی: خونه‌ی کثیف رو مرتب و جارو کنی، بعد بشینی وسط خونه و کیف کنی از این همه تمیزی

۵۶- دلخوشی یعنی: یه عالمه ظرف کثیف رو بشوری، آخرش سینک رو آب بکشی و ازش لذت ببری

۵۷- دلخوشی یعنی: وقتی عجله داری، تا میرسی به چهار راه، چراغِ قرمز، سبز بشه و خوشحال به رفتن ادامه بدی

۵۸- دلخوشی یعنی: خنده‌های از ته دلِ پدر یا مادرت رو ببینی

۵۹- دلخوشی یعنی: ۱۰۰۰۰ دقیقه تماس رایگان داشته باشی و یکی که باهاش کلی حرف داری

۶۰- دلخوشی یعنی: ماشینت رو بعد از کارواش وقتی مثه دسته گل شده، سوار شی

۶۱- دلخوشی یعنی: میگه مراقب خودت باش، آروم برو، رسیدی خونه حتما زنگ بزن

۶۲- دلخوشی یعنی: یواشکی بشنوی دارن ازت تعریف می‌کنن

۶۳- دلخوشی یعنی: همیشه جیبت پر از شکلات باشه و بدون مناسبت به دیگران شکلات بدی

۶۴- دلخوشی یعنی: پاشیدن آبِ پرتقال و چشیدنِ طعمش، وقتی توی دهنت فشارش میدی

۶۵- دلخوشی یعنی: خارج کردن آبِ نارگیل از سوراخ‌هاش

۶۶- دلخوشی یعنی: پاچه‌ی شلوارت رو بدی بالا و پات رو بکنی توی آب‌سردِ رودخونه یا حوض

۶۷- دلخوشی یعنی: وقتی پشت فرمونی، با این که حق با تو هست، به عابرهای پیاده و ماشین‌های دیگه راه بدی و اونا ازت تشکر کنن

۶۸- دلخوشی یعنی: یه زمستون سرد باشه و تو باشی و یه کرسی گرم و لحافِ روش

۶۹- دلخوشی یعنی: پوست گرفتن آناناس، به شیوه حرفه‌ای

۷۰- دلخوشی یعنی: یه قاچ هندونه رو تا رسیدن به قسمت سفیدیش بخوری

۷۱- دلخوشی یعنی: تک خالِ حکم دستت بیافته!

۷۲- دلخوشی یعنی: تکوندن سنگ‌های داغ از سنگگی که دمِ صبح گرفتی

۷۳- دلخوشی یعنی: وقتی رسوندیش مقصد، صبر کنی/کنه تا کامل بره/بری توی خونه

۷۴- دلخوشی یعنی: دیدن یه انیمیشن قشنگ

۷۵- دلخوشی یعنی: بازی کردن با بچه‌های کوچیک و باختنِ عمدی از اون‌ها

۷۶- دلخوشی یعنی: دستات از خوردن تمشک قرمز شه

۷۷- دلخوشی یعنی: طعم توت فرنگی و ریواس و گوجه سبز

۷۸- دلخوشی یعنی: پریدن از آتیش چهارشنبه سوری

۷۹- دلخوشی یعنی: تابستونا توی حیاط زیر پشه‌بند بخوابی

۸۰- دلخوشی یعنی: وقتی هنوز وسط چهارراهی، چراغ زرد بشه ولی تو بتونی با آرامش بری

۸۱- دلخوشی یعنی: وضو بگیری

۸۲- دلخوشی یعنی: سیاه شدن دستات از پوست کندن گردویِ سبز

۸۳- دلخوشی یعنی: مادرت دلمه‌ی برگ پخته باشه با ته دیگِ مرغ!

۸۴- دلخوشی یعنی: بشنوی بهت حسودی می‌کنن

۸۵- دلخوشی یعنی: یه لباس نو تنت کنی/جورابِ تازه پات کنی

۸۶- دلخوشی یعنی: کارتِ پایانِ خدمتت بیاد دمِ درِ خونه

۸۷- دلخوشی یعنی: سیب زمینی سرخ کرده و سس تند

۸۸- دلخوشی یعنی: آش رشته‌ی مامان با پیازداغِ تازه…

۸۹- دلخوشی یعنی: بعد از خداحافظی، سر بچرخونی ببینی هنوز داره نگات می‌کنه و برات دست تکون میده

۹۰- دلخوشی یعنی: موقعِ رانندگی، وقتی بهت راه میدن، با یه بوقِ کوتاه ازش تشکر کنی

۹۱- دلخوشی یعنی: راحت شدن از شرِ آشغال‌ها بعد از اینکه گذاشتی دمِ در

۹۲- دلخوشی یعنی: آب بازی کنی و به صورت همدیگه آب بپاشید

۹۳- دلخوشی یعنی: یه عطسه‌ی از ته دل و با صدای بلند کنی

۹۴- دلخوشی یعنی: خوشبخت باشی

۹۵- دلخوشی یعنی: عاشق باشی/عاشقت باشه

۹۶- دلخوشی یعنی: با پاهای برهنه روی چمن خیس قدم بزنی

۹۷- دلخوشی یعنی: خدا رو دوست داری/خدا دوستت داره

۹۸- دلخوشی یعنی:  دل‌ت خوش باشه

۹۹- دلخوشی یعنی: خانواده …

۱۰۰- دلخوشی یعنی: سلامتی …

 

 

پ.ن. : شما هم می‌تونین از دل‌خوشی‌هاتون توی کامنت‌ها برای ما بگید.

سین مثلِ سرباز ، شین مثلِ شب

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, آبان ۵, ۱۳۹۵ و ساعت : ۸:۱۸
ارسال شده در قسمت : خاطرات, شوک | بازدید : 684

نیمه‌های شب…
وقتی چادرِ سیاه بر سر شب می‌افکنند،
و آن‌هنگام که چراغ می‌کُشند
و در پسِ پرده
به خیالِ خود،
خدا را می‌خوابانند
زشتی‌ها، مجالِ رو آمدن می‌یابند…

شب که می‌آید
در لابه‌لایِ خلوت این شهرِ هزار رو
بیدار، به نظاره نشسته‌ام
و من می‌بینم
عجوزه های پلیدی را،
که بی ترس آفتاب و آیینه،
آرام آرام رخ می‌نمایند
و کرم‌های گندیده‌ی بی‌مقدار
که از زیر پوست شهر
به بیرون می‌خزند…

…صدایِ کاروانِ هلهله و شادیِ یک عروس و داماد
امتدادِ سرد و تاریکِ خیابان را شکافت!

کارناوالِ جشن و موسیقی
کمی آن سو تر از خیابانِ تاریکی
از اتومبیلی پارک شده‌ در سایه‌ی دیوار
عبور کرد…
که به خیال خود، پنهانی
مبدل به تخت دو نفره شده بود!

 

کمی آن‌طرف‌تر از تنانگی
زیرِ پوستِ شب…
در محله‌ی برده‌داران
در راستایِ خیابانِ جبر
نبشِ کوچه‌ی زور،
در قفسِ فلزیِ سبز
سربازی را
به پاسبانی از شب گمارده‌اند!

چه خیالی!!
که ماهی قرمز
در تنگِ سبز
به دریا و روشنی می‌اندیشید

 

خوب که نگاه کنی…
در شبی قفس‌وار
در میانِ مشتی آهن و سیمانِ سبز،
در پسِ شیشه‌ی مات
سربازی را خواهی دید
که قلم به دست!
در زیر نور ماه،
با رقصِ تانگویِ کاغذ و قلم
مرگِ تاریکی را
در عمقِ شب
به سخره گرفته است
و
طلوع خورشید را
در نهایتِ شب و سیاهی
تداعی می‌کند

خورشید اینجاست!
آنجا که انتظارش را ندارند!

یک شبِ دیگر هم تمام شد
عاقبت این تاریکی رفتنی‌ست…

 

نگارش در
۹۵/۳/۱
بعد از نیمه‌های شب

خداحافظ رفیق

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, اسفند ۱۹, ۱۳۹۴ و ساعت : ۱۲:۴۴
ارسال شده در قسمت : شوک | بازدید : 1,581
خداحافظ رفیق

دوستت دارم، ولی راستش را بخواهی، حالا دیگر به تو نیاز ندارم و درواقع بدونِ توخوشبخت‌ترم. لطفا برو.

 

چیزهایی هستند که آدم را از درون آزار می‌دهند و سوهانِ روح و جسمش می‌شوند. و این مثلِ روز روشن است که همان کاری را با آدم می‌کنند که آفتابِ چله‌ی تابستان با تکه‌های یخ. و این را آدم خودش هم می‌داند، منتها نمی‌تواند از آن دست بکشد. لابد خوبی‌هایی هم دارند که به بدی‌شان می‌چربد یا لااقل یک زمانی خوبی‌هایِ عجیب و غریبی داشته‌اند که آدم دلش نیاید دل بکند و به تحملش کردنش می‌ارزد. در نهایت تو با تمامِ بدی‌هایش به آن خو می‌گیری و رفیق می‌شوی.
آن وقت حتما قبول دارید که به این آسانی‌ها نیست که یک مرتبه یک شب تصمیم می‌گیری همه چیز را تمام کنی، ببوسی و برای همیشه کنار بگذاری‌اش.

خصوصا وقتی راجع به پایان دادن به طولانی‌ترین رابطه‌ی باشد که تا آن زمان با کسی داشته‌ای و این قدیمی‌ترین رفیقت هیچوقت نه تنهایت گذاشته، نه پشتت را خالی کرده و نه حرفی پشت سرت زده باشد. بی‌آنکه هیچ‌گاه نقابی برایت زده باشد یا به احساس و اعتمادت خیانتی کرده باشد. کسی که در لحظه‌هایی که تحمل من برای همه سخت می‌شد، کنارم مانده بود و وقتی هیچ گوشی برای شنیدن پیدا نمی‌شد، حرف‌هایم را شنیده بود. و وقتی دوست داشتن گم بود، سروکله‌اش پیدا شده بود. با من غذا خورده بود، با من پیاده راه رفته بود، با من به مسافرت رفته بود، با من شب‌گردی کرده بود و با من بیدار شده بود. و با من غصه خورده بود و خندیده بود…

خوب نگاهش کردم… پیراهنِ سفید و قامتِ شکننده‌اش حرف‌های زیادی برای گفتن داشت. از آن جنس حرف‌هایی که نباید زد، نباید گفت. از شب‌پرسه‌های پر از گریه، تا وقت‌هایی که خوشحالی‌هایم را با او تقسیم کرده بودم. محرمِ اسرارم بود، و اگر روزی دهن باز می‌کرد، چه حرف‌هایی که برای گفتن داشت. تنها کسی بود که من را عریان و بی‌نقاب می‌شناخت و از تمامِ جیک و پیک‌ من خبر داشت. دوست داشتم دهان باز می‌کرد و از من می‌گفت. اما هیچ‌وقت چیزی نگفت، هیچ‌وقت قضاوت نکرد. همیشه درک داشت، درک می‌کرد.

در دستانم گرفتم و برای آخرین بار بوسیدمش. به او گفتم که چیزهایِ بدی که پشت سرش می‌گویند را باور ندارم و با وجودِ تمامِ بدی‌هایش، می‌دانم که بدتر از آدم‌هایی نیست که همیشه رفاقتم با او را فاجعه‌ی قرن و گناهِ نابخشودنی می‌دانستند. به او گفتم که از اولش هم چنین روزی را می‌دیدم و درست است که بدونِ او از پسِ خیلی چیزها بر نمی‌آمدم و ممنونم که بود و کمکم کرد و ماند. و وقتی که تنهایم گذاشتند، نگذاشت و تنها نماندم.

در گوشش حرف زدم. آرام گفتم که «اهمیت ندهد به قضاوتِ آدم‌هایی که درک نکردند چه شد که کارِ ما به اینجا کشید، ‌که اصلا چرا من و تو از اول با هم دوست شده بودیم، چه مرگم بود، دردم چه بود که هم‌نفس هم شده بودیم». به او گفتم که «آن‌ها نمی‌فهمیدند و لیاقتِ ما را نداشتند و تو با تمامِ بدی‌هایت، برایم خوب‌تر و دوست‌تر و مهربان‌تر از او بودی و هیچوقت به چند قدمیِ گردِ پایِ تو هم نرسید. دوستت دارم، ولی راستش را بخواهی، حالا دیگر به تو نیاز ندارم و درواقع بدونِ توخوشبخت‌ترم. می‌خواهم بروم، می‌خواهم بروی».

ساکت ماند. چیزی نگفت، مثلِ همیشه که حرف نمی‌زد، و فقط سوخت. دوست داشتم ای کاش حرف می‌زد، گلایه می‌کرد، از آن کام‌های گرفته و اینکه چرا حالا می‌خواهم بروم.
پوکِ آخر را که زدم، قبل از اینکه در زیرسیگاری برای همیشه به زندگی‌اش پایان بدهم، گفتم که ترکش کردم و از او می‌خواهم ترکم کند. و اینکه کسی چه می‌داند باز به سراغ او خواهم رفت یا نه، و بازی روزگار چه خوابی برایمان دیده، با این‌حال، از او خواستم آرزو کند که هیچوقت دوباره هم را نبینیم، و هیچ‌وقت به بودنش نیاز پیدا نکنم. مثلِ همیشه چیزی نگفت، اعتراضی هم نکرد. و همانطور که در آتش می‌سوخت، در خاکسترِ خودش آرام رام تمام شد. و رفت.
می‌دانم اگر می‌توانست حرف بزند، حتما برایم از صمیمِ قلب خوشحال بود که ترکش می‌کنم.
– «خداحافظ رفیق قدیمی. رفیقِ بد، برنگرد…»

پ.ن. لطفا سیگار نکشید.

 

تو کی هستی؟!

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, اسفند ۴, ۱۳۹۴ و ساعت : ۵:۲۸
ارسال شده در قسمت : شوک | بازدید : 1,395
تو کی هستی؟!

تموم اون چیزی که هستی، براش زندگی کردی و بعد از مرگت تا ابد به جا خواهی گذاشت…

 

آدمای زیادی توی این دنیا میان و میرن، واسه هر کسی، همیشه یکی هست که نبود. و یکی بود که دیگه نیست. قبلِ رفتن، تویِ اون مدتی که هستن، چه برو بیاهایی که ندارن، چقدر ملت براشون و خودشون برا خودشون نوشابه باز میکنن و چه لی‌لی‌هایی که به لالاشون می‌زارن.
با استناد به هزارتا دلیلِ من درآوردی که اجتماعِ بیمار به خوردِ مغز آدما داده، که فلان شغل باکلاس‌تره، فلان ظاهر به روزتره، ماشینت این باشه عزتت میره بالا، اینجوری حرف بزنی خیلی کلاس داره و اینجوری بپوشی میشی مدِّ روز، عینهو عکس‌های روی مجله که به خوردت دادن خوب یعنی این. دُرُست یعنی این. هر چی جز این یعنی بچه‌دهاتی. و بچه‌ی دهات بودن یعنی بد. سادگی یعنی نفهمی. حیله‌گری یعنی زرنگی! شیتان فیتان بودن یعنی به روز بودن. تو باکلاسی وقتی گوشیت شکلِ یه “سیبِ گاز زده” داشته باشه، حتی اگه اندازه‌ی گلابیِ کرم‌خورده ازش سر درنیاری و به دردت نخوره.

بی توجه به این چیزا، که آدما واسه خودشون یه مدتی برو بیا راه میندازن، دفتر دستکی برا خودشون پا میکنن و بالا‌بالا میشینن و بزرگ‌بزرگ حرف میزنن، همینکه تقی به توقی بخوره و دُرُست مثه نفسی که میرفت برمی‌گشت، یهو نفسه بره و برنگرده، همه چی‌شون میره و برنمی‌گرده. دبدبه کبکبه‌شون، بالا نشستن‌ها و اِهِم و اوهوم‌شون، چشم و ابرو اومدن و طبق‌طبق افاده‌ و گردن کلفتی و شکم گندگی و گنده‌گویی، تمامِ بودن‌شون، دِ برو که رفت!
عزت و احترامشون نهایتا میشه اندازه کبابِ چرب و چیلی مراسمِ کفن و دفن‌شون، که دولاپهنا باشه و زعفرونی و  اعیونی و یه «رحم الله من یقرا فاتحة مع صلوات» دست جمعی و خلاص. چه لا پرِ قو بوده باشه یا کارتنِ کفِ جوب، میره پایین‌پایین‌ها وردستِ جدوآبادش که اونام یه روزی روی زمین بودن.

میگن لحظه‌ي مرگ، در عرض چند ثانیه، یه خاطره مثه یه فیلم از اتفاقای تاثیر گذار زندگی از جلو چشم‌مون میگذره. یه فیلمِ کوتاهِ بریده بریده، وصله پینه شده از دوستی‌ها، عشق‌ها، دشمنی‌ها، آدمایی که برامون مهمن یا ازشون دل‌مون بدجوری زخم خورده، همه‌ی اتفاقای خوب و بد، لحظه‌های خاصِ زندگی… اتفاقایی که فقط خودمون خبر داریم… چکیده و عصاره‌ی زندگی و بودنمون.

مثه مهربانی‌هایِ زیرپوستی‌ و یواشکیت واسه یه دخترِ تنها، مظلومیتِ پنهانت وقتی همه‌ی شواهد از ظلمِ تو حکایت دارن… وقتی مظلوم‌ترین ظالمِ دنیا میشی، وقتی با مهربانی به ناچار اشک کسی رو در میاری، وقتی خوبی ولی خوب به نظر نمیای، خوبی ولی خوب رفتار نمیکنی، خوبی ولی بد نشون میدی. خوبی ولی بد می‌بینن‌ات. وقتی فقط خوبی. بی هیچ حرفِ اضافه، بی هیچ تواناییِ ابرازی، فقط دوست داشتن رو می‌فهمی. و بی هیچ بوسه‌ای، بی لب می‌بوسی.

وقتی جوری دلت می‌شکنه که احساس می‌کنی خدا و عرشِ خدا رو به لرزه درآوردی، که آسمون برا توئه که اشک می‌ریزه، برا توئه که می‌باره و یه شهر خیس میشه. که حس می‌کنی همه‌ی دنیا به احترام شکستنِ پاک‌ترین احساسِ دنیا، چند ثانیه از حرکت باز می‌ایسته…. وقتی پاک‌ترین بغضِ بی‌گناه‌ترین لحظه‌ی ممکن برایِ یک انسان، میشکنه…

لحظه‌ی خشمت از صدای زوزه‌ی زجه‌ی ناله‌ی گریه‌ی سگی که آدمِ دیوصفت شکنجه‌اش میکنه، داااااااااااادت! که «خب تو هم گازش بگیر اون لعنتی رو!». اشکی که برایِ مردنِ یه بچه‌ی توی تلویزیون می‌ریزی و خوب میدونی فقط فیلمه و واقعیت نداره. وقتی اشکت بی‌فرمان و بی‌اراده جاری میشه، حتی از تصورِ مرگِ یک شخصیتِ خیالی، از عروسکِ نداشته‌ی دخترکی فرضی، از مردنِ یه مادرِ الکی، یه پدرِ ساختگی، از زخم‌هایِ آرزوهایِ کوچکِ مثلا پسرِ کوچکی در جایی به زبانی و رنگی و دینی و … که نقشِ بر آب شد.

مهربانی‌هایی که برای دیده نشدن ورزیدی، کمک‌هایی که برای بهشت نرفتن کردی، بهشتی که بی پاداش ساختی. نوازشی که برای تسلایِ خاطرِ دیگری کردی و نه تسلیِ جسمِ خودت، دستی که برای دست‌نیافتن به چیزی گرفتی…

همه‌ی این‌ها، اینها همه، تنها و تنها چیزهایی هستن که لحظه‌ی مرگ از زندگیت به یاد میاری…
و اصلا، اصلا یادت نمیاد چه‌قدر، چند متر مربع، چند سی‌سی، چند تومن…

تا حالا فکر کردی، اون فیلم چند ثانیه‌ای تو چیه؟!
فکر کن…
فکر کن… اون چند ثانیه، تمامِ خودِ واقعیِ توئه…
تموم اون چیزی که هستی، براش زندگی کردی و بعد از مرگت تا ابد به جا خواهی گذاشت…

 

 

پ.ن. : “اینکه تا الان چرا خبری از من و نشونه‌هام نبود، بماند. بگذریم از اینکه سخت میگذره یا آسون. ناگفته بماند که چه چیزای جدیدی از یادم رفت و چیا یاد گرفتم. که چی گفتن و چی شنفدیم. فقط اینکه توی دلِ این شب، یه چیزی توجه‌ام رو جلب کرد. اینکه…..”

(این رو از ابتدای متنِ بالا، بعدا، حذف کردم. هم اینکه جملاتِ اول شخص بود، هم اینکه در ادامه، این اصلا اون چیزی نبود که توجه‌ من رو جلب کرده بود و در ذهنم می‌گذشت. این نوشته قرار بود به دنیا بیاد. وقتی نوشته‌ای قرار باشه به دنیا بیاد، حتی اگه توجه آدم بهش جلب نشه و قصدش رو نداشته باشه، همینکه دست به نوشتن ببری، خودش متولد میشه.)

 

سین مثلِ سیاه، مثلِ سفید

نگارش شده در تاريخ : پنج شنبه, مهر ۳۰, ۱۳۹۴ و ساعت : ۱۰:۲۲
ارسال شده در قسمت : خاطرات, نامه‌ها, نوستالژی | بازدید : 2,204

 

سلام، پوزش برای مدتی که وبسایت غیرفعال بود. مدتی جایی بودم، که دسترسی پیوسته و آزاد به نت نداشتم. احتمالا بعدها از آن خواهم گفت. این پُست، از نوشته‌های قدیم‌تر هستند، که یک‌هویی حالا تصمیم به انتشارش گرفتم.

 

red-feet-forest-black-white

 

لطفا به شیوه‌ی « فیلم‌های سیاه و سفیدِ قدیمی» بخوانید

 

باکی نیست که کی چی بگه و چی رو کی گفته و به کی گفته و کی شنفته. هر کی هرچی گفته، برا خودش گفته. همش حرفِ مفته! مهم خودِ تویی که ملتفتت بشی. همچین که یه روز که آفتاب بالا اومد و نفس ما نیومد، بفهمی با کی طرف بودی و به دیفالِ کی تکیه زده بودی و روی دیفالِ کی یادگاری نوشته بودی.
راستش، همیشه خوش داشتیم، همین یک سال و ماه و روز و ساعتی رو که هستیم، مثه مرد باهم باشیم. که خوار و خفیف این روزگار غدار نشیم. نشیم بازیچه‌ی کم و زیادِ مال و منال و جمالِ روزگار. مثه مرد اگه میایم، نامرد نریم. مرد بمونیم و نامرد نشیم.

این که از سال و ماه گفتیم، خودش قصه ای داره واسه خودش، آبجی. روزگاری بود و ما بودیم و دل داده بودیم به یکی، که توی دنیای خودمون، به خیالمون باش، پا به پاش، اینقده زندگی کردیم که از فرطِ خوشبختی پیر شدیم. و اینقدر پیر شدیم که بردنمون سینه‌ی قبرستون چال‌مون کردن. تا اینجاش خوب بود، چال شدنش حتی .
چقدر نقشه کشیدیم واسه خودمون، و چقدر نقشِ بر آب شدن نقشه‌هامون. یهو به خودمون اومدیم و دیدیم ای دلِ غافل! زندگی کدومه؟ عشق کدومه؟ دختره کیه. هنو هیچی نشده، دیده بودنش توی بازار، که فلانی دوست گرفته، رفیق گرفته. خلاصه نتونسته طاق بیاره بی رفیقی رو. آخرشم شوهرش دادن به پسرِ آ سید مشدی باقر، حجره‌دار سرشناسِ محل، که کراوات میزد و کت شلوار تنش می‌کرد. هرچی نبود که خیلی توی چشم جنتلمن جلوه می‌کرد. آدم حسابی‌ای بود برا خودش. تا بوده و تا هست هم، آدمیزاد و دو تا چشمِ سرش. هر چی که ببینه باور می‌کنه، رو حرفش حرف نمی‌زنه.
خلاصه، آقا، زد و از همه‌ی خیالات‌مون، خوشبختیش دروغ شد، و زارتی فقط همین پیر شدن و سینه‌ی قبرستون خوابیدنش راست از کار درومد. هنو جوون نشده پیرمون کردن آبجی. نکردن بکُشن‌مون لاقل، زنده زنده چالمون کردن توی سینه‌ی قبرستون و یه خروار خاک هم رومون. مام راست راست راه می‌رفتیم و تو بگی انگار میت داره راست راست راه میره. صاف صاف توی چشم ملت زل می‌زدیم و کی بود که باورش شه، که بابا ما مُردیم! که بابا، مُرد! آقا جان، مُرد. عزیز من، مُرد! دِ مُرد دیگه لامصب! دست وردارین از سر کچلش، یه میت مگه دستش به کار و بار و زندگی میره آخه؟ اما کی بود که باورکنه. به خیال‌شون هر کی راست راست راه میره، هر کی نفس می‌کشه، زنده‌اس، زندگی می‌کنه. اینه که، واسمون مهم نیست یه سال باهم باشیم یا یه عمر. آخرش سینه‌ی قبرستون خونه‌ی آخره. کی از فرداش خبر داره که کی راهش از کی جدا شه و کی دوست بگیره و کی رو ننه‌اش شوهرش نده یا آباجیش واسش زن نستونه.

خلاصه آبجی، ما فهمیدیم که هر کی واسه آینده‌اش خیلی مطمئن نقشه میکشه، بدجور خدا رو به خنده میندازه. خدایی خنده هم داره. این تن نمیره، آدم سراغ دارم واسه هزار و دویست سال بعدش هم برنامه داره. بعضی‌ها هم که انگار اصلا قرار نیست بمیرن، خیالشونه عالم و آدم اصولا واسه این ساخته شدن که جیب ایشون پر از پول شه و غبغبش پر از باد. میدونی چیقده آدم بودن که سالیان سال واسه زر و زور، کاشتن و کِشتن و کُشتن و بردن و خوردن، و وقت برداشت که رسیده، هنو ماتحتش رو زمین نزده، جوری عجل مهلتش نداده که همون اولین لقمه‌ی حروم توی اون حلقوم صاب مرده‌اش گیر کرده. حتم دارم حتی همونایی که چاپیده و نفله کرده هم، بگی نگی دلشون بسوزه واسه همچین آدمِ عوضیِ مادر مرده‌یِ نکبتِ سیاه‌بختی. گاهی هم بد نیست آدم یادش بمونه که یه روزی قراره بمیره. گاهی هم دلخوشیِ زیاد و بی‌غمی، خودش عجب غمِ بزرگیه. این شد که تصمیم گرفتیم، ازین به بعد، با هیچکی توو رویامون تا ته‌اش نریم و از هیشکی همچین مطمئنِ مطمئن نباشیم. نکنه یهو سقفِ خونه‌ی خیالی‌ بی‌هوا آوار شه روی سرمون. خونه خیالیه، ولی آوارش همچین واقعیه جونِ تو، من بمیرم از واقعیش هم واقعی‌تر!

همون که این دلِ صاب مرده رو ریش کرد، اونی که عیش‌مون رو با سه شماره نیش کرد، اون که به مولا علی حاضر بودیم پشت سرش نماز بخونیم و روی پاکی و نجابتش قسم حضرت عباس بیاریم و وقتِ دیدنِ چشماش، حیا و نجابتش مست‌مون کنه. تو بگی، توو نگاه‌مون تک بود، از عالم جدا و از آدم سوا. یه چی توی مایه‌های خدا. همه چیش خوب بود، توی آسمونا با قناری‌ها سیر می‌کردیم و مگه روی زمین بند می‌شدیم؟ عینهو یه بادبادک که تقلا می‌کرد نخ‌اش رو پاره کنه، بچسبه سقفِ آسمون.
تا وقتی که فهمیدیم که نمی‌فهمیدیم. خودشو که رو کرد، دیگه بد شد. جاش که بد شد، عوض شد. از عرش کوبیده شدیم به فرشِ زیرِ پایِ آ سید مشدی باقر، حجره‌دار سرشناسِ محل. که الهی بکنه اون حجره‌اش رویِ سرِ سرشناسِش خراب شه، که نفهمید عشق دزدیدنی نیست، که تا فرصت پیدا می‌کنی، بقاپی بزاری توی جیبت. نون نیست که تا تنور داغه، بچسبونی تنگش.
عشق رو باس بزاری روو سماور ذغالی، با آتیشِ یواش، آروم آروم دم بکشه. عینهو چایِ قند پهلو، رنگ بندازه، رنگ وا کنه، رنگ بده. عینهو رنگِ جیگرِ زلیخا. عشق رو باس مثه آبگوشت بُزباش، از صبحِ خروس خون روی چراغ نفتی بزاری تا دمِ ظهر که آقا خسته از کار برمیگرده، همچین جا بیافته و دو وجب روغن بندازه. اگه عشق رو بزاری توی زودپز، که دیگه عشق نمیشه. عشق می‌میره. رنگ نداره، مزه نداره، جا نمی‌افته، سفت میشه، زیرِ دندون میاد، می‌پره توی گلو، گیر می‌کنه، خفه میکنه! اونم چی، وقتی سهمِ یکی دیگه باشه. ای خفه شی پسرِ مش باقر! که نفسم رو بریدی.
اصلا آبجی، اگه به ما بود، میدادیم قانونِ مملکتش کنن، که هر کی خواست با یکی جور شه و نقشه بریزه واسش، قبلش استعلام بگیره ببینه اینو قبلا کی میخواسته؟ نفسِ کی بوده؟ که کسی هنوز نفسش به هواش بند هست یا نه؟ که آخه لامصب! این بی‌صاحاب، صاحاب داره یا نه. اصلا میدادیم واسه عشق هم بنچاق و سند بزنن. می‌دادیم بچسبونن تنگِ سینه‌ی طرف که یعنی اییییین صاحاب داره! اگه حتی باهاش حرفش شده، که شده! هنو که نمرده که!

داشتیم می‌گفتیم. همیشه فکر داشتیم که توی همین یه نمه حضورمون پهلوی هم، سرمون بالا باشه آبجی. مرد باشیم. که هیچ‌وقت حقیر و بدبخت نشیم. کیف کنیم از خودمون. سرمون بالا باشه، پیش عزت‌مون، پیش شرف‌مون، غیرت‌مون. پیشِ خودمون و خدایِ خودمون سرمون بالا باشه. کیف کنیم که نشدیم هم‌پیاله‌ی این بی‌صفتایی که چوبِ حراج به نجابت و پاکیِ یه دختر می‌زنن و صدتا روباه توی این جیب‌شونه و صدتا گرگ توی اون‌یکی و توی سرشون هزار شغال و کفتار و فکرایِ نابکار و این کار و اون کار. همونا که با هزار نقشه می‌‌خوان مثه لاشخور بیافتن به جونِ تنِ نحیفِ غنچه‌ی اولِ بهارِ یه درختِ یه ساله. اِی که اینطور آدمی تبر به ریشه‌اش بگیره، ریشه کن شه، خشکسالی بزنه، آفت بیافته به جون و تنش.

راستش رو یخوای، گاهی خیلی دلگیر میشیم. کفرمون در میاد، از زمین و زمان شاکی میشیم. که این همه سیاهی واس خاطرِ چیه. چرا سیاهی و سفیدی اینقده تنگه هم، جفتِ همن. بعدش که فکر می‌کنیم، ملتفت می‌شیم که سفیدیِ تنها، درست مثه همین کاغذِ نامه‌اس. کنارِ سیاهی‌هاشه که سفیدیِ دلِ آدم خونده میشه. ما با سیاه نوشتیم، شما سیاهی‌ها رو نبین، از روو سفیدیاش بخون. اصلا سیاه نباشه که، کی عاشقا رو چوب بزنه؟ آخ که شدیم عینهو فیلم‌های سیاه سفید. فقط مونده اون سکانسِ آخر و خنجر و یه آهنگ جیگرسوز و جون دادنِ آخرِ فیلم… و… تموم. فقط، کاش لااقل، ما آدم خوبه‌ی این قصه بوده باشیم…

 


Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38