ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ ۰۳ شهریور ۱۳۸۹
خیلی تماشای چرخ و فلک را دوست دارم. دوست دارم ساعت ها چرخیدن چرخ و فلک را ببینم، چرخیدن چرخ ِ فلک را!
دوست دارم ساعت ها بنشینم و چرخیدن چرخ های فلک را ببینم، که چگونه می چرخاند و آدم ها را ببینم که چگونه می چرخند و می چرخانند و می چرخانندشان.
یک جور همزاد پنداری عجیبی به من دست می دهد. به چرخ و فلک نگاه می کنم… به آدمایی که این پایین منتظر و مشوش، در آرزوی بالا بودن به آن بالایی ها چشم دوخته اند. و به آدم هایی که آن بالا شاد و مغرور هستند. شاد و مغرور از اینکه در اوج اند، و بالاتر از همه به خود می بالند! اما… نه آنها که بالایند و نه اینها که پایین اند، اصلا حواسشان نیست به این بالا و پایین رفتن ها.

آن هایی که در پایین هستند. فقط به آن بالا فکر می کنند، و لحظاتشان را در آرزوی بالا رفتن، بالا بودن سپری می کنند و به جای لذت بردن از همین دقایق کوتاه پایین بودن به اوج فکر می کنند. و نمی دانند. نمی دانند که زندگی همین پایین بودن هاست، همین لذت و شوق بالا رفتن هاست و وقتی به اوج رسیدی… لحظه ای، فقط لحظه آنجا می مانی. و تمام لحظات بودنشان را فقط به آن یک نقطه فکر می کنند. نقطه ای که فقط یک “لحظه” است. همین!
و آن هایی که در بالا هستند. سرخوش و سرمست از بالا بودن، از در اوج بودن. و از یاد می برند تمام لحظه هایی را که منتظر همین یک لحظه بودند، تمام آن ذوق کردن ها، انتظار کشیدن ها و لحظه ها را. و یادشان می رود که بالا بودن فقط لحظه ایست و لحظه ها می گذرند. سرمست از در اوج بودن دست تکان می دهند و یادشان می رود به زودی قرار است قصه ای تازه از زندگی شان آغاز شود. قصه تلخ سقوط!
و آن ها که پایین می آیند. دوباره همه چیز یادشان می رود و لحظه های تلخ سقوط را به یاد آن لحظه کوتاه ِ در اوج بودن سپری می کنند. و یادشان می رود که زندگی تکرار همین لحظه هاست، که در انتظار به بادش دادند! لحظاتی که هیچوقت دوباره تکرار نخواهند شد…
و باز هم چرخ و فلک… می چرخد و می چرخد، لحظه ای در اوج و لحظه ای در حضیض. لحظه ای شاد هستند و لحظه ها و لحظه ها و باز آن همه لحظه ها را، بهتر است بگویم زندگی شان را در انتظار همان یک لحظه، که فقط یک “لحظه” بود. باز هم همان داستان همیشگی صعود و سقوط. و زندگی شان خلاصه شده در همان لحظه در اوج بودن. می چرخند و می چرخند و می چرخانندشان، و آنها فقط آن یک لحظه را فهمیده اند، آن ها فقط یک لحظه زندگی می کنند و… راستی، چه زندگی کوتاهی…!
و نمی دانند که زندگی همین لحظه های ساده ایست که بی تفاوت از کنارش می گذرند. و فکر می کنند که این چرخ قرار است برای همیشه برای آن ها بچرخد و بچرخانندشان و شاد باشند و لحظه ای را، فقط لحظه ای را بار ها و بارها تا ابد زندگی کنند.
ولی درست در یکی از همین سقوط هاست، درست همان وقت که منتظر فرصتی هستند برای خوشبختی، برای خندیدن و خنداندن… که فلک مجالشان نمی دهد. فلک است دیگر، با کسی که شوخی ندارد! امانشان نمی دهد، بیخ گلویشان را می گیرد که کــــــــجــــــا؟ زندگی همین بود! پیاده شوید. تمام شد!!
+ نوشته ای بر اساس زندگی خودم
ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ ۱۵ مرداد ۱۳۸۹

عکس: مبینا moBina - بخند، قشنگ کوچکم...
خواستم از تو بنویسم. باز هم به صفحه ی سفید کاغذ پناه می برم، و رقص قلم، که عجیب بوی تنهایی ام را می دهد. نوشتن را دوست دارم، بازی با کلمات، عجیب آرامم می کند. من با کلمات دوست هستم، من با کلمات زندگی کرده ام. اما میدانی، از تو نوشتن سخت است!
آخر می ترسم، می ترسم نکند از تو بنویسم و کم بنویسم. از تو بنویسم و نتوانم، نتوانم بنویسم از لذت اولین پرواز پرستوی کوچک. بنویسم و نگویم از دلشوره های دوست داشتنی یک کرم برای پروانه شدن، و از شوق غنچه برای شکفتن، گل شدن. و آنوقت جوجه پرستو ها دلگیر شوند و کرم ها هم و غنچه ها، و خدا نکند که دلگیر شوند و پرواز بمیرد، و کسی دیگر کرم ها را دوست نداشته باشد و غنچه ها یادشان برود شکفتن را و گل ها فراموش شوند.
نمیدانم. نمیدانم کیستی، باور کن نمیدانم… سخت است گفتنش! آخر میدانی، سخت است توصیف چشم های خدا! مثل چشم های تو پاک و بیگناه. میدانم، خوب میدانم هیچکس باور نخواهد کرد که من، فرشته ای دیده ام. و من فرشته ای را دیده ام. و کور شوم اگر دروغ بگویم.
تو شاید آن آسمان آبی بی انتها باشی که سقفی بود برای روزهای بی پناهی ام، شاید آن رگباری از قطره های خیس باران باشی که سمفونی عاشقانه ای از سخاوت را در گوش هایم زمزمه می کرد، یا شاید خنده های معصومانه ی کودکی که بی بهانه از دیدنش خندیدم.
تو طعم آن بستنی ها، بازی ها و خنده هایی را میدهی که جز در کودکی هایمان، هیچگاه دوباره تکرار نخواهد شد. یا همان حسی هستی که عجیب مرا به کودکی هایم برد، و من دوباره کودکی ۱۰ ساله شدم… و خاطراتی که دلم برایشان تنگ است. می بینی؟ باز هم دلم بهانه ی آن روزها راگرفت!
و خدا مهربان بود. وقتی که تو اشک هایم را با دست های کوچکت پاک کردی و من آرام نمی شدم. و خدا گریه کرد، آنوقت که تو همپای من گریه کردی، تا اشک هات را ببوسم. و خدا خندید، آنوقت که خندیدی، که خندیدیم، و تو چه خوب میدانستی که طاقت دیدن اشک هایت را ندارم.
بخند. بخند، قشنگ کوچکم. که با خنده های تو، خدا هم می خندد. دست های کوچکت را به من بده، میخواهم باور کنم بودنت را. بگذار باور کنم که خواب نیستم، که رویا نیست. تو هستی، همینجا، در کنار من. من تو را دارم. آری، من فرشته ای را، من خود خدا را دیده ام. وقتی که لبخند می زد.
تقدیم به مبینا، خواهر کوچکم. برای تمام آنچه به من آموخت. که زندگی بی او، چیزی کم داشت! چیزی مثل هوا، مثل نفس
* دوستت دارم مبینا، از اینجا، تا پیش خدااا
** نوشته شده تحت تاثیر اشعار فروغ فرخزاد و سهراب سپهری
ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ ۰۴ مرداد ۱۳۸۹
توی یک روز از همین روزهای گند خدا، یه روزی که مثل همیشه آفتاب آسمون به طور شهو-تناکی به زمین می تابید و زمین رو روشن می کرد تا آدم ها بتونن بازم یه روز تکراری رو بی هدف شروع کنن و دل بشکونن و دلشون بشکنه، یه روزی که خورشید می تابید و مثل همیشه مردم مشغول کلاه گذاشتن سر هم و دروغ گفتن و شنیدن بودن، یه روزی که مثل همیشه، یه گوشه ی همین شهر، همین شهری که لابه های چراغ های روشن شبش، معلوم نیست چه کثافت کاری ای لابه لای تاریکی و توی خونه ها داره انجام میشه، توی همین دنیای کثیف و تکرای همیشگی، یه بچه به دنیا میاد… بچه ای که خودش نخواسته بود، به دنیا اومد و به حکم طرز قرار گرفتن کروموزوم های جنسی، شده بود پسر! پسری که خیلی وقت بود آرزوش رو داشتن، مامان و باباش به اصرار دختر کوچیکشون اسم اون پسر رو میزارن مهدی…
اون روز یه روز معمولی بود، کاملا معمولی… خیلی ها توی اون روز مردن، خیلی از بچه ها توی آتش شهو-ت و حرص و طمع جنگ آدم بزرگتر ها سوختن، احتمالا یه گوشه ی دنیا بمب گذاری شده بود و مادری خودش رو آتیش زده بود. پدر فقیری که خوابش نمی برد و دلش نمیخواست دوباره فردا بیاد و باز پیش زن و بچه اش شرمنده باشه، هیچی سخت تر از شرمندگی پیش زن و بچه واسه یه مرد واقعی نیست!
اون روز یک روز کاملا معمولی بود! یه روز مثل امروز، یه روزی که پسری قبل خواب به اولین سیگاری که روز قبل کشیده بود، فکر می کرد و دختری توی رختخوابش هنوز به تجاوزی که دیروز بهش شده بود و از مادرش پنهان کرده بود فکر میکرد و با چشم های خیس هنوزم باورش نمی شد و خدا خدا می کرد که این فقط یه کابوس باشه و فردا که از خواب بیدار میشه صدقه بده و با خودش بگه: “چه کابوس وحشتناکی! خدا رو شکر که فقط یه خواب بود!!”
آره. اون روز خیلی معمولی بود. یه روز مثل بقیه ی روزهای گند خدا، روزی که زنی از خونه ی مردم کار کردن و فقر و بدبختی خسته شد و تصمیم گرفت برای سیر کردن بچه اش از فردا خودفروشی کنه. شاید توی رختخوابش گریه می کرد و از خدا گله میکرد که مجبوره وگرنه راضی نبود این کار رو کنه.
یه گوشه این دنیا پسری به دنیا اومد و یه گوشه دیگه جوانی با یه دنیا آرزو که از بچگی بهشون فکر میکرد به خاک سپرده شد، چقدر بهش میگفتن: “ایشاالله داماد بشی، عروس بشی… ایشاالله عروسیت… واسه بچه هات…” و حالا اون به جای لباس سفید عروس، کفن سفید تنش کرده و اینبار مثل شب عروسیش به جای رختخواب نرم، با خاک همبستر شده.
و بچه هایی که اون شب از گریه خوابشون نمی برد، واسه اینکه دیروز مادرشون واسه همیشه توی دل خاک خوابیده و اونا از امشب دیگه مامان ندارن. مامانی که همین دیشب توی بغلش می خوابیدن. و به این فکر می کنن که دیگه هیچ وقت نمی تونن کلمه ی مامان رو صدا کنن و دیگه کسی رو ندارن که با ناز و بوسه از خواب بیدارشون کنه و غذا دهنشون بزاره و بگه: “پسر گلم؛ دخترک قشنگم؛…” گریه می کنن واسه بی کسیشون، دیگه کسی رو ندارن که اشکاشون رو با دستای مهربونش پاک کنه.
اون شب، یه شبی بود مثل همیشه، اون شب یکی از بس خورده بود خوابش نمی برد و یکمی اونورتر، یکی دیگه به یاد غذا زود می گیره بخوابه تا شاید خواب غذای خوشمزه ای که دیشب پسر همسایه شون تعریف کرده بود رو توی خواب بتونه ببینه.
اون شب، در رختخواب خانه ای، زیر پرتو های شهو-تناک ماه، تنی بر تنی می پیچید، زن به شب بعد فکر میکرد، که در آغوش کدام مرد خواهد بود و مرد به این فکر میکنه که با پولی که امشب به زن میده، دیگه واسه دخترش عروسکی رو که همیشه بهونه می کرد رو نمیخره و دخترش که با رویای عروسک بازی به طور معصومانه ای خوابیده… و در خانه ی بغل دستی دخترک پاکی، تنها، که در رویای تجربه یک عشق پاک و آسمانی می خوابید…
آره. اون روز یک روز کاملا معمولی بود. یک روز تکراری، با اتفاق های که تا همیشه هر روز و هر روز تکرار میشن. اون روز یک روز گند خدا بود. روزی که من توش به دنیا اومدم. درست مثل روزی که من توی اون روز، مــیـمــیـــرم…

روزی که توش میمیرم! واسه همیشه. راست راسکی می میرم. دیگه هم زنده نمی شم. دیگه حتی اگه مبینا بوسم کنه هم دیگه بیدار نمیشم. این دیگه بازی نیست که مثل همیشه من بمیرم و با بوسه ی مبینا کوچولو دوباره بیدار بشم. اون وقت هر چی مبینا بالا سرم پرپر بزنه و لبام رو بوس کنه دیگه بیدار نمیشم. نه مبینا. دیگه حتی اگه قلقلکم بدی خندم نمی گیره و مثل همیشه که بازی می کنیم زنده نمیشم. نه مبینا. دیگه داداش مهدی بیدار نمیشه که با خنده بغلت کنه. داداش مهدی مرد. واسه همیشه. دیدی چقدر میگفتم بیا بغلم بخواب؟ خیلی دلم برات تنگ میشه. آخه دیگه نمیتونم بغلت کنم. همیشه لباس سفید بهم میومد، الآنم کفنم سفیده. مبینا کوچولو، یادته چقدر بهت میگفتم بیا پیشم، نیومدی بخوابی؟ حالا دیگه باید واسه همیشه توی بغل خاک، تنها بخوابم.
مهدی مرد. توی یک روز از روز های گند خدا. روزی که یکی داداشش رو از دست داد، یکی پسرش رو، و یکی…
اون روزی که من می میرم، بازم خورشید مثل همیشه با شدت بیشتری می تابه. بازم ستاره ها توی آسمون دارن به همه چشمک میزنن، ستاره هایی که یه روزی فکر می کردم مال منن، فقط مال من. حالا بدون من دارن قشنگ تر از همیشه می درخشن و یادشون نیست یه روزی یکی به آسمون نگاه می کرد و باهاشون حرف می زد. هنوز هم یه گوشه یه بچه از شوق خریدن یه بادکنک میخنده و کودکی از دست دادن مادرش گریه میکنه و توی لابه لای تاریکی ها، هنوز هم تنی بر تنی می پیچه و دختر بچه ای که آرزوی داشتن عروسک رو با خوذش به گور می بره و جوونی که کفنش میشه لباس دامادیش…
روزی که من می میرم، همه چی سر جاشه، خورشید توی آسمونه و آدمایی که هر روز توی خیابون از کنارشون رد میشدم مثل همیشه دارن میرن و یادشون رفته یکی بود که هر روز از کنارشون رد میشد، و حالا اون دیگه نیست! انگار که هیچوقت توی این دنیا نبودم!
یه روز کاملا معمولی به دنیا اومدم و یه روز کاملا معمولی هم می میرم… کاملا معمولی. مثل همیشه… همه چیز مثل قبله، هیچ چیزی تغییر نکرده، به جز اینکه یکی بود، که حالا دیگه نیست. همه چی سر جاشه، فقط من دیگه نیستم، انگار که هیچ وقت نبودم، به همین راحتی!
آدما همیشه تنها هستن. اونا همونجوری که تنها به دنیا میان، تنها هم می میرن.
نامه ی یه دختر بچه به خدا:
خدایا چرا به جای اینکه آدمای تازه به دنیا بیاری، همین هایی رو که داری نگه نمی داری؟
ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۸۹
الآن نزدیک یک هفته اس که توی خونه تنهام، توی یک چهار دیواری!!! فقط دارم روزهای زندگیم رو دونه رونه می شمرم… همین!
یک هفته اس که یکی در میون نهار و شام میخورم، خیلی کم از خونه بیرون میام و تقریبا همیشه تنهام. توی یک چهار دیواری. یک هفته اس که شدیدا احساس تنهایی و خلا می کنم، چند روزیه که نمی دونم کی هستم. گم کردم، همه چیزم رو، خودم رو، احساسم رو، حرفام رو، خدام رو، همه چیزایی رو که دوست دارم و دوست ندارم، احساس می کنم خودم نیستم… حتی حرفایی رو که اینجا نوشتم و گفتم رو، همه رو گم کردم. احساس خلا میکنم شدیدا. دیگه حتی نمیدونم کی هستم و چی میخوام، دیگه خودم رو هم گم کردم…

خسته شدم!
بس که خودم نبودم! بس که نوشتم و نوشتم! بس که گفتم! ولی هیچ چیزی تغییر نکرد!
از خودم بدم میاد! من همش دارم از این و اون بد میگم، همش دارم می نالم و می نالم، از عالم و آدم، از اینکه چرا آدمها این همه بد شدن، از این همه دروغ، از این همه نقابی که آدما به صورت میزنن.
بد میگم، می ترسم، می ترسم از چهره ای که آدما پشت قیافه های خیلی خیلی مهربون شون پنهان کردن. بدم میاد! از همه ی آدما… نمیدونم چرا، ولی انگار من بهتر از بقیه می تونم چهره ی پشت نقاب آدم ها رو ببینم… چهره ی واقعی آدم ها… انگار این نقاب های مهربونی و خوبی شون به چشم من نمیان. من نقاب ها رو خیلی خوب می تونم تشخیص بدم، و این چقدر دردناکه که بتونی چهره ی واقعی تموم آدما رو از پس نقاب های دروغی شون ببینی! چهره ی پشت نقاب آدم ها، چیزایی که توی قلب شون پنهون کردن، خیلی زجرم میده. کاشکی دنیای واقعی هم مثل این نقاب های خندون، زیبا بود…
از دروغ آدم ها می نالم و از بد بودنشون گله دارم… اما خودم… من با اونا هیچ فرقی ندارم… یکی شدم مثله همه، مثله همه ی آدما، با این تفاوت که می فهمم، می فهمم که بد شدم، می فهمم که کجا خوبم و کجا بد. می فهمم کدوم کارم خوب بود کدو نه. من دارم چیکار میکنم؟ دارم کجا میرم؟ من که می فهمم! خدای من، گناه من از همه بزرگتره…!
خیلی از آدما بد هستن، ولی توی بد بودنشون غرق شدن، نمی فهمن، نمی فهمن که چه زشت شدن… اما من زشتی کارم رو میدونم ولی باز انجام میدم… من از گناه لذت نمی برم ولی انجام میدم… فقط به خاطر اینکه منم یه آدمم، مثله همه!
احساس میکنم تبدیل به یه ماهی شدم که توی تلاطم امواج رودخونه، سعی میکنه بر خلاف جهت جریان آب شنا کنه، اما این ماهی کوچولو ضعیفه، خیلی ضعیف… همین که کمی دست و پا میزنه و حرکت آب و سایر ماهی ها رو بر خلاف خودش می بینه، خیلی زود خسته میشه و خودش رو با مسیر جریان آب و سایر ماهی ها هماهنگ میکنه… راحت تسلیم میشه!
خسته شدم از بس من، زندگیم، دنیام، همه ی رفتار هام تحت تاثیر محیط اطرافمه.
محیط اطراف من!
سرنوشت!
تقدیر!
زندگیم جوریه که همیشه متغییر بوده، یه روز توی اوج قدرت و غرورم و یک روز دیگه عمق حقارت و پستی، یه روز عاشق خودم میشم و یه روز میخوام هر کس دیگه ای باشم، غیر از خودم!
من نمیتونم تقدیر خودم رو، پیشونی نوشتم رو تغییر بدم، توی جنگ با سرنوشت، شکستم حتمی هست.
اما نباید مثل برگی توی باد باشم، که اگه همه چیز بر وفق مرادم بود و وزش باد به نفعم بود، بهترین باشم و وقتی سختی ها میاد سراغم و جهت باد بر خلاف من و آرزوهام میشه، تسلیمش شم.
از اینی که مثل برگ خشک و بی اراده ای توی دست بادم، متنفرم!
من باید خودم باشم!
خوب و بدش مهم نیست. اون بر میگرده به ذات خود آدم، که روحش، ناخوداگاهش خوب باشه یا نه… مهم اینه که هر کسی خودش باشه! جای خودش حرف بزنه!
من فقط نیمخوام بر خلاف خودم عمل کنم
خدایا،
ازت نمیخوام
نمیخوام که همیشه همه چیز بر وفق مرادم باشه… چون می دونم نمیشه! خیلی خواستم و نشده!
بهت غر نمی زنم که چرااا! نمی پرسم چرا پیشونی نوشتم رو اینجوری نوشتی، چون میدونم تغییری پیدا نمی کنه!
ازت نمی پرسم که چرا گاهی یک دفعه تلی از مشکلات و غم و غصه رو سرم آوار میشه، چون خیلی پرسیدم ولی جوابی نگرفتم.
ازت نمی پرسم چرا گاهی شرایط ضد من میشه و کلی بدبختی از هر کجا روی سرم خراب میشه و غم و فصه یه لحظه تنهام نمی زاره و اینقدر آزارم میده که نفسم رو بند میاره
نمی پرسم. چون خیلی پرسیدم ولی جوابم رو ندادی.
هیچ کدوم از اینا تحت اختیار و کنترل من نیست. من خودم شرایطم رو ویژگی ها و دنیای پیرامونم و اتفاقاتی رو که برام رخ میده از قبل تعیین نکردم… تحت کنترل من هم نیست.
فقط ازت میخوام که کمکم کنی…
خدایا کمکم کن که قوی باشم!!
نه مثل یه برگ خشکیده توی دست باد، که باد منو به هر سمتی که میخواد ببره…
خدایا بهم قدرت بده، توان این رو بده که توی هر شرایطی و با هر اتفاق ناخواسته و فاجعه ای باز هم توان اینو داشته باشم که خودم باشم.
خدایا ازش خواهش می کنم
من از ضعیف بودن متنفرم!
میخوام مثله خودت قوی باشم.
هر بلایی هم که از آسمون روی سرم خراب شه، من قوی می مونم. خودم میمونم. چون تو رو دارم.
خودت رو، یادت رو، آرامشی رو که بهم میدی رو از من نگیر.
خواهش می کنم
فقط با توئه که میتونم طاقت بیارم
خدای من، من از خودت، فقط خودت رو می خوام
مال من باش
برای همیشه…
خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یک بار
تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار
ببین که چند تا قرنه تن به اسیری دادی
دنیات شده شبیه سلول انفرادی
تا چشم رو هم میذاری می بینی عمر تموم شد
بین چهارتا دیوار وجود تو حروم شد
چوب خط این اسیری دیواراتو پوشونده
همین روزا می بینی که فرصتی نمونده
بیرون بیا خودت باش تو آدمی نه برده
همیشه باخته هرکس شکایتی نکرده
عاشق زندگی باش زندگی شغل و پول نیست
تو امتحان بودن برده بودن قبول نیست
(چوب خط – سیاوش قمیشی)
ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۸۹
بیست و سوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه!
درست بیست و سه سال پیش، ۲۳-۳-۱۳۶۶، مهدی کوچولو امشب به دنیا میاد!
(چه اتفاق بزرگی واقعا!
)
خدایا امروز روز تولدمه. یه روزی درست مثل همین روزا بود که به دنیا قدم گذاشتم…
خدایا ممنونم ازت که من رو توی این دنیا آوردی. توی این دنیای زشت و بدت! توی دنیایی که خیلی بهم سخت گذشت، خیلی بهم بد گذشت. خدایا مرسی که منو به دنیا آوردی، تا دنیات و آدم های دنیات منو اذیت کنن!
خدایا، خیلی وقتا شده که بهت غر زدم! غر زدم که چرا منو به دنیا آوردی، غر زدم که آخه این چه دنیایی یه! دنیایی که آدماش، بدن، بدی می می کنن، اینقدری که حتی منم دارن مثل خودشون بد می کنن!
توی دنیا خیلی بهم بد گذشت، سخت گذشت، اذیت شدم. دنیا و آدم هاش خیلی اذیتم کردن. اینقدر که گاهی ازت گله میکردم که چرا منو به اجبار توی این دنیای زشت و کثیفت آوردی.
وقت هایی بود که نا شکر بودم، وقت هایی که از اینکه بدنیا اومدم، ازینکه هستم، ازینکه اجازه دادی باشم، شاکی بودم. وقتایی بود که با تمام وجود از خدا می خواستم که کاشکی نبودم، که کاش دیگه نباشم…
لحظه هایی بود که از ته دل آرزو می کردم که کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم و ازت مرگم رو می خواستم که هر چه زودتر بمیرم…
حالا که بیشتر فکر می کنم، دیگه آرزوی مردن ندارم. نه! دیگه دوست دارم بمیرم. دوست دارم باشم، واسه همیشه.
با وجود تموم سختی ها و غصه هام، تموم خرد شدن ها و شکستن هام، تموم اشک ها و گریه هام… من لحظه های قشنگ و دوست داشتی هم داشتم، لحظه هایی که خیلی از آدما تموم عمرشون حتی یه لحظه هم بهش نمی رسن! لحظه های پاک و مهربونی که فقط، فقط و فقط یک لحظه شون ارزش تحمل اون همه سختی و عذاب دنیا رو داشت…
مثل اون لحظه ای که مامان و مبینا، مثل دو تا گنجیشک کوچولو دزدکی واسم کیک سفارش میدادن و واسم کادو می گرفتن و گوشه و کنار خونه قایم می کردن، بال بال میزدن تا من نفهمم و منو غافلگیر (به قول مبینا: غافنگیر!) کنن و حواسشون نبود که من حواسم هست!
من حالا… حالا دیگه من حتی نمیخوام بمیرم. نمیتونم. دلم طاقت نمیاره. دلم تنگ میشه. واسه مامان و بابام. واسه مبینا. واسه ی خواهر و برادرم. دلم واسه ی همه شون تنگ میشه. نمی خوام بمیرم. میخوام باشم. حتی اگه دور دور.
اگه بمیرم دلم واسه صدای مبینا و مامانم تنگ میشه. دلم واسه خوبی هاشون و مهربونی هاشون تنگ میشه. دلم واسه سادگی و پاکی شون، واسه تموم لحظه های خوبی که واسم درست کردن تنگ میشه.
نه خدایا، نه، دیگه نمیخوام بمیرم. میخوام باشم. خواهش می کنم بزار باشم. خواهش میکنم هیچ وقت دلخوشی هام رو ازم نگیر. مگه من ازت چی خواستم؟ فقط میخوام تنها دارایی هام رو تو دنیا همیشه پیشم نگه داری. همیشه ی همیشه.
ای کاش هیچوقت مردن نبود. اما اگه قراره یه روزی کسی بمیره، دوست دارم اولین نفرشون من باشم. ولی وقتی بمیرم، دلم خیلی تنگ میشه واسشون…
اگه باورت نمیشه چشمام رو ببین. بغض ای رو که همین الآن توی گلومه.
حالا که فرصت زنده بودن رو دارم، فرصت اینکه پیش اونایی باشم که دوستشون دارم، دوست دارم با تموم وجودم زندگی کنم!
آدما، وقتی انسان بزرگی میشن که دو بار به دنیا بیان. یه بار از رحم مادرشون به دنیا، و یک بار توی دنیا، وقتی یک دفعه و با یک اتفاق تکون میخورن و چشماشون باز میشه و دوباره متولد می شن.
خدایا، از همین روز تولدم بهت قول میدم. قول میدم که فقط و فقط خودم باشم. اجازه ندارم آدم ها با بد بودنشون و با رفتارشون با من باعث شن منم مثل اونا شم.
میخوام همون کاری رو بکنم که دوست دارم. همونی باشم که هستم. خود خود خودم. و دنیا و آسمون رو همون جوری بسازم و همون رنگی بزنم که خودم اون شکلی و اون رنگی ام.
خدایا
قول میدم رفتار کسی روی من تاثیر نزاره و واسه هر کسی هم که به من بدی کرد، خوبی کنم.
قول میدم دیگه حرفی نزنم و کاری نکنم که بعدها از انجامشون پشیمون بشم.
قول میدم خودم باشم.
فقط و فقط خودم.
خدایا کمکم کن که قوی باشم.
کمکم کن تا دوباره متولد شم، مثل قددیما، بازم همون مهدی کوچولوی پاک و دوست داشتنی تو… تو هم دلت واسش تنگ شده، نه؟
سرنوشت سال بعدی زندگیم رو همونجوری بنویس که میخوای.
که میخوام.
P.S. :
دیشب یه دختربچه دیدم، بی اختیار با دیدنش خندم گرفت. اونم که دید منو از رو خجالت نگاه می کرد و می خندید. ای کاش باباش اونجا نبود با هم بازی می کردیم. میدونم که بچه ها عاشق بازی کردن با من میشن!
خیلی ها که سعی میکردم روز تولدشون یادم بمونه، بهشون تبریک میگفتم تا فقط شاید یکمی خوشحالشون کرده باشم، هیچوقت تولدم یادشون نبود و هیچوقت اونی رو که دلش میخواست خوشحالشون کنه، خوشحال نکردن.
مبینا پشت تلفن بم گفت: “تولدت مبارک داداش! اولین نفر من بودم تولدت رو تبریک گفتم!” نمیدونه فقط منو خوشحال نمی کنه، نفس هامه. تنها دلیلم واسه زنده موندن، اینه که دوباره می بینمش.
دومین نفر مامانم
سومین نفر هم خودم!
تولدت مبارک مهدی کوچولووووووووووووووی من
ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ ۱۰ خرداد ۱۳۸۹
موهای دمب موشی رو لباسا آب پاشید
بازیای کودکی روزای شاپرکی
همرو رفتیو بردی عزیزم
منو دست کی سپردی عزیزم
موهای دمب موشی، حرفای در گوشی
اون اتاق پولکی، دنیای عروسکی
همرو رفتیو بردی عزیزم
منو دست کی سپردی عزیزم
بازی قایم موشک تا چشم گذاشتم
تو قایم شدی و من چشم بر نداشتم
هی صدا زدم کجایی نیومد از تو صدایی
حالا دیگه این روزا رو میشمرم تا که بیایی، تا که بیایی…(دی جی نگار و آرمین)
دلم تنگ شده. کم نه ها، به خدا خیلی! دلم تنگه، واسه اون روزا، روزای پاکی و قشنگی، روزای بازی توی کوچه ها، دلم تنگه… واسه اون خنده ها، واسه اون اشک های روی گونه ها…
دلم تنگه. بد جوری. واسه تو. واسه خودم. برای روزهای معصومانه ی کودکی مون… روزایی که دنبال هم می کردیم، روزایی که همو پیدا می کردیم، همو داشتیم. همیشه. روزای بازی قایم موشک…
برای وقتی که چشم میزاشتم تا قایم شی، تو فکر می کردی که نمی بینمت، ولی من همیشه حواسم بهت بود، حتی وقتی که چشم میزاشتم و تو حواست نبود دزدکی می دیدمت که کجا قایم می شی و یه لحظه هم نمیزاشتم از جلوی چشام دور شی.
روزایی که چشم میزاشتیم و همدیگه رو گم می کردیم، فقط برای اینکه بتونیم دوباره و دوباره باز همو پیدا کنیم. فقط واسه ی همون یک لحظه ی شیرین رسیدن…
اون روز ها هیچ وقت معنای تنهایی رو نمی فهمیدیم، همیشه بودی، همیشه بودم، پیش من، پیش تو، کنارم هم بودیم، همیشه. چقدر بده که آدم ها همیشه دنبال چیز هایی می گردن که ندارن. حتی اگه بدونن بعد ها خیلی از داشتنش پشیمون میشن! ما هم نداشتیمش. واسه همین دنبالش می گشتیم… تنهایی رو میگم!
من و تو هیچوقت تنها نبودیم، تنهایی رو نمی فهمیدیم، همیشه همو داشتیم، همو یادمون بود… اینقدری که گاهی دلت میخواست چشم بزاری و من گم شم تا بتونی دنبالم بگردی. من قایم می شدم تا تو تنها شی و منم تنها، تا فقط چند لحظه همو نبینیم و اینقدر دلت واسم تنگ شه و دلت منو بخواد تا اینقدر دنبالم بگردی تا…
حس زیبای پیدا شدن و بهم رسیدن اینقدر واسمون قشنگ بود که دلم می خواست همیشه ی همیشه گم شم، تا تو همیشه ی همیشه پیدام کنی.
عاشق اون لحظه ام که چشم میذاشتم و تو با عجله قایم میشدی و حواست نبود که دارم دزدکی نگاهت می کنم. فکر نکنی جر میزدما، دوستت داشتم، خیلی.

توی اون روزا، همیشه ازم می خواستی یه لحظه چشام رو روی هم بزارم تا فقط و فقط یه لحظه از جلوی چشام دور شی، تا فقط یه لحظه نبینمت و تو قایم می شدی تا من دنبالت بگردم. دلت می خواست بفهمی وقتی نیستی چقدر دلم واست تنگ میشه، دلت میخواست باور کنی که دوستت دارم و اینقدر تموم دنیام رو می گردم تا پیدات کنم. راستی… دنیای اون وقت هامون چقدر کوچیک بود! دنیای کوچیک کودکی مون، درست مثل خودمون، مثل دل ها مون، مثل دست های کوچیکت، وقتی که یقه ی پیراهنم رو می بستی…
همیشه من دنیای کوچیکمون رو اینقدر می گشتم تا با خوشحالی پیدات کنم و توی بغل بگیرمت. خوشحال از اینکه الآن دیگه خیالم راحت بود که بهت فهموندم که نبودنت با من چه می کنه، که فهمیدی چقدر دوستت دارم، درست به بزرگی تموم اون دنیای کوچیک… خوشحال بودیم، خوشحال از اینکه تو هستی، هستم، که همو داریم. اون روزا فکر می کردم که همیشه یادت می مونه که هیچ وقت خودت رو گم نکنی و منو تو هیچ وقت تنها نمی شیم. اما…
حالا هم من گم شدم، هم تو. اما دیگه هیچکی چشم نزاشته تا پیدامون کنه. نه! ما دیگه هیچوقت همو پیدا نمی کنیم.
الآن هم درست مثل روزهای بچگی، مثل وقتی که چشم میزاشتم تا قایم شی، دلم تنگ شده. بدجوری دلم تنگه. واسه تو. واسه اون روزها، حتی واسه خودم. واسه روزهای معصوم و پاک بچه ها، واسه بچگی مون، واسه روزایی که خیلی زود تموم شدن، درست مثل تموم شدن یه رویای شیرین و کوتاه…
حالا هم مثل اون وقت ها قایم شدی. نیستی! تنهام! نیستی! می فهمی؟ اما این بار دیگه هیچ بازی ای در کار نیست. این بار هم همو گم کردیم. خیلی هم گم کردیم. دیگه حتی خودمون رو، دل ها مون رو هم توی دنیای بچگی هامون جا گذاشتیم. اما این دفعه نه توی بازی… توی دنیای راست راساکی!
ما گم کردیم. خودمون رو. قهقهه های از ته دل، خنده های بی بهونه مون رو، اشک هایی که واسه رفتن هم می ریختیم یا وقتی که اشک های همو با دستامون پاک می کردیم و از اینکه کسی اشک هامون رو ببینه خجالت نمی کشیدیم! هنوز هم دلم همون شیطونی ها رو میخواد. همون گریه کردن ها، همون قایم موشک بازی ها… دلم همون روز ها رو میخواد.دلم واسه بچگی هام خیلی تنگ شده.
چه زود همه چیز یادمون رفت، خیلی زود…
حالا دیگه تو فراموش کردی که اینقدر منتظرم بمونی تا بالاخره پیدات کنم، تو دیگه باورم نداری. منم یادم رفته. یادم رفته وقتی چشم میزاشتم چقدر دلم واست تنگ میشد، که چه چه جوری زمین و آسمون رو بهم می دوختم و تا نمی دونستم کجایی و تا پیدات نمی کردم یه لحظه آروم و قرار نداشتم.
کاش همه چیز به عقب بر می گشت. کاش چشم هامو باز می کردم و می دیدم توی رختخواب کوچیکم کنار مامان و بابا خوابیدم. اون وقت مثل همون روزا مامانم رو محکم بغل می کردم و اشک هایی رو که توی خواب ریخته بودم با گوشه ی آستینم پاک می کردم. کاش اینبار صبح که از خواب پا می شم، قرار باشه توی مهدکودک تو رو ببینم. کاش تموم این بزرگ شدن ها فط یه خواب بود، یه کابوس وحشتناک. بهم بگو که خوابم. بگو که این فقط یه خوابه! بگو که رویاست! بگو من هنوز همون مهدی کوچولوی پاک مهربونم. بگو که هیچ بزرگ شدنی در کار نیست. بگو هیچ بد شدنی وجود نداره. بگو دنیامون زشت و کثیف نیست. بگو که همه چیز آرومه… بگو من هنوز یه بچه ام.
خواهش میکنم بگو. حتی اگه دروغ. فقط بگو. خواهش میکنم.
بگو که بازم می بینمت. توی همون دنیای بچگی هامون، بگو که می بینمت، بگو که پیش منی، بگو که هر دو مون هنوز هم بچه ایم. هنوزم همونقدر پاک و مهربون… بگو. خواهش می کنم… فقط بگو…
خوابم یا بیدارم تو با منی با من
همراه و همسایه نزدیک تر از پیرهن
باور کنم یا نه هرم نفسهاتو
ایثار تن سوز نجیب دستاتوخوابم یا بیدارم
لمس تنت خواب نیست
این روشنی از توست
بگو از آفتاب نیست
بگو که بیدارم
بگو که رویا نیست
بگو که بعد از این
جدایی با ما نیستاگه این فقط یه خوابه تا ابد بذار بخوابم
بذار آفتاب شم و تو خواب از تو چشم تو بتابم
بذار اون پرنده باشم که با تنزخمی اسیره
عاشق مرگه که شاید توی دست تو بمیرهخوابم یا بیدارم ای اومده از خواب
آغوشتو وا کن قلب منو در یاب
برای خواب من ای بهترین تعبیر
با من مدارا کن ای عشق دامنگیرمن بی تو اندوه سرد زمستونم
پرنده ای زخمی اسیر بارونم
ای مثل من عاشق همتای من محجوب
بمون ، بمون با من ای بهترین ای خوب(گوگوش)
ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹
ساعت ۴ شب، وقتی که خیلی دلم گرفته از خیلیا، تنهای تنها، وقتی که همه خوابن، خسته، یک لیوان چای داغ، یه پاکت سیگار…
پنجره ی خونه رو باز می کنم و خیابون رو نگاه می کنم. همه جا تاریکه. هیچ صدایی نمیاد. انگار که تموم آدمای این شهر مرده باشن.
هیچ صدایی نمیاد، سکوت و سکوت و سکوت…
به خودم فکر می کنم. به روزی که پشت سر گذاشتم. به آدما فکر می کنم. به اون دو نفری که روز قبل توی خیابون بهم… بیخیال! به همه ی آدما فک میکنم.
به اینکه آدما مرز بین حیوانیت و انسانیت هستن و هر لحظه ممکنه به یه حیوون تبدیل شن.
به این فکر میکنم که “اینجا جنگله، بخور تا خورده نشی! اینجا نصف عقده ای اند، نصف وحشی!”
به چیزایی که ندارم فکر میکنم. به چیزایی که دارم. من که قبل دنیا اومدنم پدر و مادر و خواهر برادرام رو سفارش نداده بودم! ببین، خدا بهم داده. اون هم به این خوبی، به این مهربونی، بهترین هاش رو واسم چیده…
به خودم فکر میکنم. هیچ بیماری خاصی ندارم. سالم سالم. میتنوم بخندم، گریه کنم، بخندونم، اشکای کسی رو پاک کنم… وای این همه نعمت خدا به من داده و من به نداده ها فکر میکنم! تو قدرت اینو داری که ببینی و گیر دادی به شکل چشم و ابرو؟!!!
من هیچ نیازی به چیزی به اسم عشق ندارم. حتی از نوع پاکش. وقتی پدر و مادرم رو واقعا دوست دارم، وقتی مامانم دلش واسه من تنگ میشه، وقتی مبینا و معصوم رو دارم، هیچ وقت عشق رو گدایی نمی کنم. چون من الآن هم اون رو دارم.
عشق بین دختر و پسر، اگه به تیکه انداختن و ادا و اطوار و نوار چسب دست دادن و آبمیوه خریدن و دلقک بازیه… و بعد کلی دل دل کردن و قربون صدقه ی هم رفتن، مثل یه دستمال کاغذی کثیف دور میندازن هم… من نیازی به این ندارم.
اینم می سپرم دست خدا. خودش میدونه چیکار کنه. مگه من گفتم مبینا رو بم بده؟ مگه من گفتم مبینا رو، خونوادم رو اینقدر دوست داشته باشم؟ مگه من گفتم که دلم مهربون باشه و با دیدن یه بمباران زمان جنگ توی فیلم تلویزیون گریه ام بگیره؟
خدایی که بهم دل داده، دلدارش رو هم میده. خدایی که بهم اشک داده، که میتونم بی بهونه و مثل بچه ها گریه کنم، شونه هایی واسه گریه کردن میده. خدایی که منو عاشق آفرید، معشوق هم میده.
من نیازی ندارم کسی به زور منو دوست داشته باشه. هزار فیلم و رنگ و لعاب بزنم تا از من خوشش بیاد. نیازی به خوش اومدن کسی ندارم، کسایی رو دارم توی این دنیا که من رو، خود خودم رو، بدون هیچ رنگ و فیلمی دوستم داشته باشن.
زمانی دوست داشتن کسی واسم مهمه، که منو بخواد، همینجوری، همین شکلی،همین رنگی، با همین صدا، با همین خوبی و بدی ها، با همه ی نکات مثبت و منفی من…
سیگار رو تو دهنم میزارم و فندک رو روشن میکنم.
به بیرون نگه میکنم، به آدمایی که یه عمره خوابن، یه عمره مردن ولی خودشون خبر ندارن.
آدما جلو چشم بی ارزش میشن. حرفشون، فکرشون و نظرشون راجع به من در نظرم چقدر بی ارزشه!
سیگار رو میزارم بین لبام. به آسمون نگاه میکنم… آسمون پر ستاره ی شب به نظرم چقدر شکوه و جلال داره…
به خدا فکر می کنم.
خدایا، با وجود تموم کمی و کاستی ها، ممنونم ازت واسه همه چیز. واسه این چشمی که خیسه، واسه ی لبای خندون و دل مهربونی که دادی…
خدایا، اگه چیزی بم ندادی، مرسی که چشام هنوز راحت گریه می کنن.
خدایا من خیلی خوشبختم که تو رو دارم.
خدایا کمکم کن تو جانشین همه ی نداشته های من بشی…
کمکم کن.
خدایا منو ببخش
…و با تمام وجود یک کام عمیق از سیگار می گیرم

گل نازم ، تو با من مهربون باش
واسه چشمام ، پل رنگین کمون باش
اسیر باد و بارونم ، شب و روز
گل این باغ بی نام و نشون باش
من عاشقی دل خونم ، شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه ، تو با من مهربون باش
شدم خسته بس که با یک دست بسته
خیلی سخته ، حرف دلم تلخه
فرق تو با بقیه اینه که می شه بی شیله پیله
بشینه پیشت آدمو ، بتونه درد و دل کنه و
منو ول کنه و برگ رو له کنه و بهار زندگیمم سرد و گل کنه
آدم ها جلو روت می خوان خوبی زیادتو
ولی وقتی رفتی پشت سر می زنند زیر آبتو
نه ، اونا مثل تو نبودن و پایداری نداشتن
اونا تو غصه ها با من کار باری نداشتن
بیا گل نازم ، خورده بازم تعطیلی عشق
بیا دلمو بده تو یه نظم و ترتیبی بهش
گل نازم
بگو بارون بباره
که چشماتو به یاد من بیاره
تماشای تو زیر عطر بارون ، چه با من می کنه امشب دوباره
با بعضی کارام باعث می شه فکر کنی بدم ، بذار بگم می دونم که چرا دلخوری ازم
ولی چون وقتی سختی میاد یه عالمه ، گوش توئه که فقط شنوا به دادمه
به خودت می گی موقع مشکلات به یادمه ، دل گیر نشو این مرام یه آدمه!!!
با تو می رسه به سختی ها من زورم ، از گل ناز هم، خدا بوده منظورم…
(فریدون آسرایی+حسین تهی)
ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ ۰۹ اسفند ۱۳۸۸
اول عذر میخوام که تنبلی کردم واسه به روز کردن وبلاگ. کلی مشکل و بدبختی روی سرم تل انبار شده بود
دوم ممنونم از همه ی کسایی که به وبلاگ اومدن و توی پست قبلی قسمت نظرات به دوستشون کمک کردم. خوشحالم که هنوزم آدمایی هستن که سرنوشت یه آدم هر چند ناشناس براشون مهم باشه و دلشون نخواد اشتباه کنه و بخوان پاک بمونه. پس هنوز آدم ها ارزش پاک بودن رو میفهمن! میسی
![]()
چی توقع داری مهدی؟ چی می خوای؟ دنبال چی هستی؟
منتظر کی نشستی پشت پنجره؟ به کی امید بستی؟ از کیا انتظار رحم و مروت و مردانگی داری؟ از یک مشت موجود دوپای وحشی متمدن به اسم “انسان” ؟
فکر کنم متوجه نیستی!!! اشتباه گرفتی مهدی! بهشت دو کوچه بالاتره! اینجا، این آدم ها اونی نیستن که تو فکر می کنی! اصلا متوجه هستی اینجا کجاست و این ها کی هستن؟!!!
وایسا ببینم… نه، مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم… مهدی اینجا دنیاست! همون دنیای نامرد! دنیای بی رحمی که قرن ها پیش به بهتر از تو هم رحم نکرد، پس به تو هم رحم نمی کنه، همینطور که به بعد از تو هم نخواهد کرد! اینجا دنیاست! این ها هم آدم های همین دنیا هستن! همون هایی که باعث و بانی همین دنیای کثیفن، همین آدم هان!
این آدم ها، همین هایی که هر روز می بینی، همین هایی که بهشون امید داری، ازشون انتظار آدم بودن و انسانیت داری، این ها آدمن! می فهمی؟ از همون نژادی که سالها پیش به امام حسین(ع) خیانت کردن و حتی به پسر بچه ی ۴ ماهه هم رحم نکردن، اون وقت تو ازشون انتظار ترحم داری؟ هه! چه خوش خیال! تو از آدم هایی توقع مهر و محبت و عشق داری که از نژاد کسانی هستن که به اسم آزادی و آدمیت(!) بمب و گلوله روی سر بچه های بدبخت و بی گناه افغانی و عراقی و فلسطینی میریزن! می فهمی مهدی؟ این آدم ها پست ترین و کثیف ترین نژاد موجودات زنده ان! از نژاد موجودات خونخوار و کثیفی که حتی به خودشون و هم نوع ها شون هم رحم نمی کنن. آدم هایی که هم نوع هاشون رو مثل یه گوسفند ذبح میکنن و سر می برن و بی اونکه ککشون هم بگزه با ریختن خون آدم ها شهوت حیوانی شون رو ارضا می کنن.
یه زمانی، یه جایی از دنیا، توی عصر جاهلیت برای نجات مسیح و پسر خدا و روح القدوس و جنگ صلیبی آدم میکشن، توی یه عصر دیگه و یه جای دیگه از این کره ی خاکی به اسم اسلام و قرآن، خدا رو سر بازار حراج میکنن! و سال ها بعد در عصر تمدن و آدمیت(!)، و به اسم آزادی و دموکراسی و حقوق بشر(!)، و سهم بچه های بی گناه از آدمیت و بشریت آدم ها فقط تیرچه های چوبی و آواری از سنگ و خاکیه که روی سرشون آوار میشه.
حالم از خودم بهم میخوره. حالم از اینکه آدمم بهم می خوره. حالم از هر چی آدم دو پاست بهم میخوره. دارم از هر چی اشرف مخلوقاته بالا میارم.
دلم میخواست یه درخت بودم، اون وقت شک ندارم از تنها چیزی که میترسیدم آدم ها بود. دلم میخواد یک درخت بودم. اما مطمئن نیستم درخت هم همینو بخواد.
دیگه نمی خوام ازتون انتظار آدمیت و آدم بودن داشته باشم. از هیچ کدومتون. آخه شما آدمین. آدم. از نسل آدم. از نسل هابیل و قابیل. من از شما آدم های برادر کش هیچ توقعی ندارم. آخه شما آدمین. حالم ازینکه مثل شما آدمم بهم میخوره. ای کاش آدم نبودم، اما واقعا معنای آدمیت رو می فهمیدم.
از همتون میترسم آدما… از همتون. دیگه نه منتظر کسی هستم که بیاد نه از کسی انتظار محبت و کمک و انسانیت دارم. بدم میاد ازتون!
مهدی! هیچوقت این حرف ها رو فراموش نکن! سعی کن هیچوقت کوچیک و خار نشی، نذار زمین بخوری یا زمینت بزنن، ولی اگه زمین خوردی آروم باش! دست و پا نزن! چون هیچکس نمیاد دستت رو بگیره و از زمین بلندت کنه. از آدم ها هیچ انتظاری نداشته باش. به این دلیل که، خب آدمن دیگه! آدم مگه از آدم انتظار محبت داره! زمین که خوردی، فقط از خودش بخواه! از اونی که “اگه هیچ کس نباشه باز هم هست“… از بنده ی خدا نخواه، از کس بی کسون بخواه، از خود خود خدا !!
sMs: Emruz hokme eEkhraje man az daneshgah behem dadan
Ba daste Chap gereftam
Gahi lazeme ye ettefaghe bozorg be adam Talangor bezane, ta az Khabe Khargushi bidaresh kone. Be sharti ke Vaghean khab bashe, na inke Khodesho Be Khab bezane! Ke age intor bashe dg Khab nist, Morde
P
Khodaya Bazam Khodet Havaye Maro Dashte Bash
ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ ۰۴ بهمن ۱۳۸۸
سلام
نمیدونم چطوری بگم.راستش من یک دختر ۱۸سالمم. چند ماه پیش عاشق یه پسری شدم اولای اشناییمون نمیدونستم به نماز خواندنو روزه گرفتن اعتقاد نداره نگفت که اعتقادادش چطوریه.من دختریم که هم نماز میخونم هم روزه میگیرم تا حالا هم دست به هیچ پسری نزدم اون اولین دوست پسرم بود.من دختر مغروری بودم که به هیچ پسری محل نمیذاشتم ولی نمیدونم که چطوری برای اولین بارغرورمو زیر پا گذاشتم.بگذریم.من واقعا عاشقش شدم.ولی تا حالا یک بار باهاش بیرون رفتم ولی اون انتظار داره یعنی بهم گفته اگه میخواد باهاش باشم باید شکل رابطمونو تغییر بدیم یعنی باید هر چی گفت گوش بدم بهش بوس بدم و……………………..من نمیتونم اعتقاداتما زیر پا بذارم نه میتونم فراموشش کنم.شما میتونید منو کمک کنید من نمیتونم به هیچ کس مشکلمو بگم.شما بگید من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟
۲۲ January 2010
23:03
اول از همه عذر میخوام که کمی دیر شد. اما اینقدر سرم شلوغ بود و امتحاناتم فشرده و سنگین بود که واقعا هیچ وقت آزادی نداشتم. هنوز هم نصف امتحان هام مونده، اما فرصت پیدا کردم تا جوابت رو بدم.
ثانیا احساس میکنم اصلا نیازی به نوشتن و گفتن من نیست. اما چون گفتی نمیتونی به کسی بگی، بنابراین این رو نوشتم.
منظورم از اینکه نیازی به نوشتن من نیست، اینه که هر کسی خودش باید بفهمه. نمیشه یه چیزی رو به زور توش گوش کسی کرد. حتی اگه بشه هم چیزی که به زور و اجبار باشه چه ارزشی داره؟ مهم اینه که هر کسی کاری رو با فهم و شعور خودش انجام بده یا نده!
به هر حال…
من نمیتونم بگم اینکار رو بکن یا نکن، چون هیچکی مثل خودت از شرایط و دلت خبر نداره.
نمیخوام بگم دوست شدنت با پسری که بعد از دوستی تازه فهمیدی چه شخصیتی داره اشتباهه یا نه.
اما…
میگی که پسره رو دوست داری، اما اخلاق و رفتاره اون دقیقا عکس اون چیزی هست که توی وجود تو هست.
میشه از خودت بپرسی برای چی اون رو دوست داری؟! چیه اون رو دوست داری؟؟؟
هیچ چیز بدون دلیل نیست، حتی دوست داشتن!
اینکه چیه اون رو دوست داری بستگی به خودت داره. میتونی آدمی باشی که دل و روح و وجود آدم برات مهم باشه، یا نه، چشم چشم دو ابرو و خوشگلی پسر!
اگه باطن و اخلاق و روح اون پسر رو دوست داشتی که با اون رابطه برقرار کردی، دو حالت داره. یا اینکه اون خودش بوده و تو واقعا روح و اخلاق اون رو دوست داری، یا اینکه اون خودش رو جور دیگه نشون داده و گول زننده بوده.
اگه از اخلاق و روحیات و خواسته های اون خوشت اومده بوده، خب دیگه حرفی نیست. تو هم مث اون بشو و به خواسته هاش (که عاشق اون ها شدی) تن بده! (و معلومه که حجب و حیای تو فقط ظاهریه و ته دلت خودت هم بوسه و … رو میخواستی)
یا اینکه احساس میکنی گول خوردی و اون اصلا اون آدمی نیست که عاشق احساسات و رفتار و اخلاقش شده بودی و الآن کاملا برعکس شده. خب این مورد هم کاملا معلومه. تو عاشق چیزی در اون پسره شده بودی، که حالا دیگه نیست! و از اول هم نبوده. پس دیگه عشقی وجود نخواهد داشت و به نظرت دلیلی واسه ادامه ی رابطه هست؟؟ چه برسه به لب و بوسه و…!
حالت آخر هم اینکه ممکنه چشم و ابرو و جمال و در حالت کلی ظواهر و مادیات پسره نظرت رو جلب کرده. خب در اون صورت هم بهت پیشنهاد میکنم به خواسته های اون تن بده! چون هرچند خودت میگی اهل اینکار ها نیستی و تا حالا به پسری دست نزدی، اما خودت رو گول نزن. این نشد به پسر بعدی حتما دست میزنی! چون که “عشقی که در پی رنگی بُوَد، عشق نبوَد عاقبت ننگی بُوَد”.
تو که خودت دنبال ظاهر و مادیاتی، پس حق هم بده که پسره دنبال بدن تو و لذت بردن ازت باشه!!! چون خود تو هم عاشق ظاهر و جسم اون شدی و اون هم مسلما جسم تورو میخواد.
به هر حال با اینکه من به شدت با انجام اینکار ها برای یه دختر (خصوصا!) مخالفم، اما تجربه بهم نشون داده که دختری که تنش واسه این کارها بخواره، با غل و زنجیر هم ببندیش باز کار خودش رو میکنه. و بالعکس، اگه کسی نخواد و دلش پاک باشه، هیچ پسر قد بلند و خوشگل و خوش خط و خالی و هیچ عشق آبکی و شهوانی و قول ازدواج و خر کردن هایی، خر نمیشه و به هیچ ناپاکی ای تن نمیده.
در آخر هم یک چیز رو شاید ندونی…
به هر حال ممکنه تو اون پسر دو دوست داشته باشی و به نظر من عشق تو از اون دسته عشق های آبکی و کورکورانه ای یه که فقط از سر کنجکاوی دخترونه و از روی تنهایی و از اون نوع عشق های افلاطونی و زودگذر و “احمقانه” ی دخترونه س.
حالا عشقت از هر نوعی که باشه، شاید بخوای حس واقعی اون پسر رو نسبت به خودت رو هم بدونی.
مطمئن باش، شک نکن، اگه اون پسر عاشقت نه، دوستت هم پیشکش، اگه واست ارزش یه آدم قائل بود و ارزش تو رو به عنوان یه دختر و زن قائل میشد، هیچوقت برای رابطه و دوستی با تو شرط رابطه ی جنسی رو مطرح نمی کرد.
از خودت بپرس، همون پسر حاضر هست خواهرش با یه پسر فقط دوست معمولی باشه؟ چقدر حاضره که خواهرش با یه پسر رابطه ی جنسی داشته باشه و لب بده و… واقعا حاضره؟ اگه خواهرش رو دوست داشته باشه، تصورش هم دیوونش میکنه!
پس چرا وقتی خودش با یه دختر رابطه برقرار میکنه، فکر نمیکنه که اون دختر هم پدر و مادری داره، دختر یکیه، خواهر یه نفره، فردا زن و همسر یه نفر دیگه میشه و در نهایت مادر یه بچه…؟
پسره چه حسی بهش دست میده اگه بفهمه زنش قبل ازدواج به یه پسر لب داده؟! یا بفهمه مادرش با…
اما وقتی نوبت خودش میشه، فقط به لذت خودش و کام گرفتن از دختره به هر قیمتی میشه.
مطمئن باش، اگه یک پسر برای یک دختر ارزش آدم بودن قائل بشه و دختره رو بهش شکل دستمال کاغذی و وسیله ی اطفای شهوتش نگاه نکنه، هیچ وقت راضی نمیشه با آینده ی یه دختر بازی کنه و پاکدامنی دختر رو به خاطر یه لحظه لذت شیطانی ازش بگیره!
در آخر هم…
عشق هدیه ی خداست.
هدیه ای که به راحتی بدست نمیاد ولی به راحتی از دست میره…
مراقب این هدیه ی خدایی و مراقب دل پاکت باش
اما فراموش نکن
عشق میاد تا بزرگت کنه
تو رو به آسمون ها ببره و خدایی کنه
عشق میاد تا بهشت ارزش بده
بفهمی که مهمی. حتی فقط برای یک نفر.
بدونی که دلی هست که کیلومتر ها دورتر از دل تو، فقط برای تو میتپه
بدونی که کسی به یادته
کسی هست که تو برای اون مهمتر از خودشی
کسی که تو رو بیشتر از خودش دوست داره…نزار تا به بهانه عشق، پاکدامنی و دل پاکت رو ازت بگیرن
نزار کوچیک و خوار و بی ارزشت کنن.
اونی که برای ارضای خودش، تو رو وسیله قرار میده، خودش و زیر شکمش رو از تو بیشتر دوست داره.
خودت رو ارزون نفروش
اون هم برای کسی که ارزشی برات قائل نیست و ارزشت رو وابسته به جاهای دیگه ات میدونه!
قیمتت رو بدون.
“عشق را به بها دهند، نه به بهانه”
خدایی که بهمون قلب داده، عشق و احساس داده، عزت ما رو خواسته، ذلت ما رو نخواسته…
پس خودتم نخواه ذلیل باشی.
(بیشتر از یک ساعت از وقتم گرفته شد، اون هم توی این موقعیت بحرانی و کمبود شدید وقت؛ فقط امیدوارم لااقل خوندنش وقت تو رو بیخودی نگرفته باشه. تو نیازی به کمک من یا حرف های من یا هیچکس دیگه نداری. هروقت مشکلی یا سوالی برات پیش اومد، به قلبت رجوع کن. قلب آدما محل حضور خداس… حتما به جواب سوالت میرسی. شک نکن. فقط از قلبت شروع کن، میتونی واقعیت همه ی چیزها رو از پس پرده بببینی. به قلبت اعتماد کن. خدا اونجاست…)
ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ ۱۶ دی ۱۳۸۸
هیچوقت نتونستم مثل خیلی از آدما منکر وجود چیزی به اسم عشق بشم. با وجود اینکه خیلی از آدم ها دروغ شنیدم و بیشتر از همه خیانت دیدم و شنیدم. با اینکه قلبم رو شکوندن و فقط به جرم اینکه نمی خواستم مثل خیلیا گرگ باشم، بره هه واسم از گرگ هم درنده تر شدن، با اینکه می بینم چه جوری آدما روی خودخواهی هاشون اسم عشق رو میزارن، اما باز هم نمیتونم منکر وجود چیزی با نام عشق بشم و قیدش رو بزنم.
آخه مگه میشه چیزی رو انکار کرد که لحظه لحظه دارم حسش می کنم و نفس نفس زندگیم باهاش زندگی میکنم؟!
من میفهمم عشق رو، من حس کردم عشق رو، اون وقتی که نصفه های اون شب، با آهنگ معین برای خواهر کوچیکم گریه می کردم. وقتی یادم میاد که چه جوری با گریه از خدا میخواستم که اون دندون مبینا که وقتی زمین خورد افتاده، درست بشه و در عوض خدا همه چیزم رو ازم بگیره…
آخه، فکر میکردم که مبینا بزرگ میشه، میترسیدم وقتی بزرگ بشه به خاطر اینکه یکی از دندونهاش نیست بچه ها مسخره اش کنن، غصه اش بگیره، گریه کنه…
آخه به خود خدا قسم، تموم زندگیم اون خنده های مبیناس… همه کار میکنم تا فقط اون بخنده…
خدایا، تو رو خدا، نشه که غم رو لباش بشینه. نشه که چشم هاش خیس باشه، خدایا تورو خدا نزار اون غصه اش بگیره. خدایا، نشه که لب هاش، لب پاییز رو ببوسه…
فکر میکنم اگه قراره چیزی به اسم “عشق” وجود داشته باشه، باید یه همچین شکلی باشه… فرقی نمیکنه عشق بین خواهر برادر، زن و شوهر، دختر پسر، عشق به خدا، یا هر چیز دیگه. عشق عشقه! این ما آدما هستیم که برای اینکه گند کاری و کثافت کاری هامون رو با کلمات قشنگ بپوشونیم تا بوی گندش در نیاد، روی اون کثافت کاری اسم عشق گذاشتیم. اونقدر هم به خودمون تلقین کردیم، که باورمون شده عشق یعنی این!
شاید اگه مبینا رو نداشتم و یه فرشته کوچولو عشق رو واسم معنا نمی کرد، هیچوقت دروغی به این بزرگی رو باور نمی کردم. دروغ قشنگی به اسم “عشق”!
شاید اگه تو هم یه دختر کوچولوی مهربون از رفتنت به سفر ناراحت بشه و بعد رفتنت فقط چون نتونسته باهات خداحافظی کنه، گریه کنه و وقتی گریه می کنی، همپای تو اشک از چشم های قشنگش بریزه و صادقانه و بی ریا باهات گریه کنه و اشک هات رو با دست هی کوچولوش پاک کنه. وقتی غصه داری، همش قلقلکت بده و بخندونتت.
وقتی واست نقاشی های خوشگل خوشگل بکشه و بالای تپه ی نقاشیش یه کلبه بکشه که بالای اون نوشته: “کلبه ی مهدی و مبینا”. وقتی واست نامه بنویسه که: “داداش من خیلی تو رو دوست دارم. میدونی عزیزم. درساتو خوب بخون تا من بیام پیشت. درظم(=درضمن) مواظب خودت باش. فدات آبجی. همیشه با تو. امضا : مبینا” و دور نامه ای رو که برات نوشته میسوزونه تا رمانتیک بشه!
اون وقت، مثل من حتما می فهمیدی که عشق اصلا اون چیزی نیست که توی فیلم ها نشونت دادن و توی قصه ها یادت…
شاید من نتونم بگم عشق چیه. انگار گفتن بعضی چیزها با لغات و کلمات سخته، وقتی هنوز لغتی که باید اختراع نشده باشه!
اگه عشق فقط یه افسانه و یه دروغ زیبا برای تحمل نازیبایی های آدم ها نباشه و هنوز چیزی به نام عشق توی دل ما آدما وجود داشته باشه، باید یه همچین شکللی باشه…
آره… عشق باید یه چیزی توی مایه های اون وقتی باشه که دارم از خواب میمیرم، ولی باز هم با مبینا هواپیما بازی میکنم…
مثل وقتی که برای اون مداد رنگی ۲۴ رنگ خریدم اما برای خودم ۱۲ رنگ.
مثل اون وقتی که بهم میگه: “داداش فردا امتحان دارم، برام دعا کن!”
مثل وقتی که بهم میگه: “قبل خواب یادت نره که (قل هو اللهُ احد) بخونی”
مثل اون وقتی بهم تلفن میکنه که منم برم آبمیوه ام رو بخورم، چون چند صد کیلومتر اونورتر اون هم داره از همون آب میوه میخوره!
مثل همین الآن که دلم براش خیلی تنگ شده
مثل چند ساعت پیش که گریه ام گرفته بود…
عشق باید یه همچین چیزی باشه… عشق باید چیز خوشمزه ای باشه! بایست طعم اون پاستیلی رو بده که میدونم مبینا خیلی دوست داره.
عشق بایست طعم اون بستنی ۱۰۰ تومنی رو بده که واسه خودم خریدم، وقتی برای اون بستنی ۱۰۰۰ تومنی گرفته بودم… یا شاید طعم اون گاز از بستنی مبینا، که به زور بهم می داد…
آره… عشق باید یه همچین چیزی باشه. مثل وقتی مبینا قاشق پر از شکلات صبحانه رو توی دهنم میزاره و بدون اینکه تمیز و کثیف بودن قاشق براش مهم باشه، باقیمونده ی شکلات دهنی منو از روی قاشقی که از آب دهنم خیسه میخوره…
مثل وقتی که خودم رو شکل بچه ها میکنم تا همبازی خوبی براش باشم.
وقتی اینقدر بهش فکر میکنم که شبیه اون شدم. اونقدر که دوستم با شوخی گفت که شیزوفرنی دارم! وقتی دوست هام مسخره ام میکنن که رفتارم شبیه بچه های مهد کودکی میمونه.
مثل وقتی که همیشه وقت برگشتنم به خونه، براش خوراکی میگیرم، تا منو دوستم داشته باشه!
آره، به گمونم عشق باید یه همچین چیزی باشه. مثل اون وقتی که مبینا رو می بوسم.
آخ که چه حس خوبی بهم میده، وقتی از لب هاش بوسه می گیرم…
این بوسیدن من، چقدر شبیه بوسیدن لب دوست دختر دوست پسر ها وقتی از هم کام میگیرن میمونه. و چقدر با اون ها فرق داره!!!
مطمئنم اگه آدم ها میدونستن بوسیدن لب های یه دختر بچه، یه فرشته کوچولو، چه طعم خوبی میده، هیچوقت حاضر نمیشدن لب هاشون رو به لب های هر کسی بچسبونن و بوسه هاشون رو خرج شهوت و هوس نمیکردن، وهیچوقت روی لب بازی های دختر و پسرها اسم “عشق بازی” نمیزاشتن!
خدایا، دلم برای آدم هات میسوزه. آدمایی که یه مشت شهوت و دروغ بهم تحویل میدن و اسمش رو میزارن عشق. آدمایی که زیر شکم همدیگه رو لمس میکنن و بهش میگن قلب! آدمایی که شهوت و نیازهاشون رو با اسم عشق ارضا میکنن. به همدیگه مثل یه وسیله و اشیاء نگاه میکنن و خودخواهانه فقط به فکر نیاز خودشونن، اسم عشق و عاشقی روی رابطه میزارن تا گندش در نیاد!
اما متاسفانه، تاریخ ۲۰۰۰ ساله هم نشون میده که همیشه، هر جایی از دنیا و هر زمانی از تاریخ، همیشه آدم های احمقی بودن، هستن و خواهند بود که با کلمه های قشنگی مثل عشق، خیلی راحت میشه فریبشون داد و بعد از استفاده مثل یه دستمال کاغذی کهنه دورشون انداخت…
و این از حماقت آدم هاست…!
خدای خوبم، ممنونم که به من لب دادی.
مرسی که لب هام یه ابزار تحت کنترل زیر شکمم نبود…
ممنون که به من این فرصت رو دادی که لب هام دریچه ای برای قشنگترین احساس دنیا باشه
عشق بازی با یه فرشته کوچولو…
خدایا، من خیلی خوشبختم.
چون عشقی رو دارم، که می بینم خیلی از آدم ها شب و روز، توی کوچه و خیابون، توی دست غریب و آشنا دنبالش میگردن و… هیچوقت بهش نمیرسن.
هیچوقت نمیرسن.
هیچ وقت.
خدایا دوستت دارم.
چقدر دلم برای بوسه های خیس و آبدار مبینا تنگ شده…
خدا رو میخوام، نه واسه ی اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو میخوام، نه واسه مشکل و حل غصه هامخدا رو دوست دارم، نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم، ولی نه واسه ی زیبا و زشتخدا رو میخوام، نه واسه خودم، که باشم یا برم
خدا رو میخوام، نه واسه روزای تلخ آخرمخدا رو میخوام، نه واسه سکه و سکو یا مقام
خدا رو میخوام که فقط، تو رو نگه داره برام…خدا رو دوست دارم، واسه اینکه تورو بهم داده
خدا رو دوست دارم، چون عاشق بودنو یادم دادهخدا رو دوست دارم، چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم، چون عاشقو تنها نمیزارهخدا رو دوست دارم، واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم، آخه همیشه لبخند میزنهخدا رو دوست دارم، واسه اینکه منو تو با همیم
خدا رو دوست دارم، که میدونه ما عاشق همیم(شعر از رضا صادقی)
پی نوشت: حالا دیگه دندون های مبینا هم درست شده ولی من… !!!
روزی روزگاری
در سرزمین های خیلی خیلی دور
یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...
قصه اینجوری شروع می شد که...
یکی بود یکی نبود
"غیر از خدا، هیچکی نبود"
یه روزی
یه وقتی
یه جایی
یه گوشه از دنیا
یه پسر نشسته بود
پسرک گریه میکرد
پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت
پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد
و یه جایی
کمی اونورتر
فقط "کمی" آنطرفتر
یه خدا بود
او، خدای پسرک بود
که به حرف های پسر گوش میکرد
خدا پسرک رو می دید
دوستش داشت...
خدا اشک های پسرک رو پاک کرد
پسر خسته بود
خسته از تمام سختی ها
خسته از تمام بی محبتی ها
زخم خورده از بازی های روزگار
پسرک داشت گریه می کرد
و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.
پسرک نوشت
نوشت از دلیل غصه هایش
غصه های تمام نشدنی اش
او از خدا کمک می خواست
و خدا باز هیچ نگفت.
پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...
و نوشت و نوشت...
پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت
آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."
پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود
چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد
پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...
... و بعد از سالها
یه روز دیگه از همون روزهای خدا
یه وقت دیگه
یه جای دیگه
توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا
همون پسرک نشسته بود
و خدایی که نزدیک بود
"خیلی" نزدیک تر...
اما دیگه صدای گریه ای نمیومد
فقط صدای خنده بود که شنیده میشد
صدای خنده های پسرک
که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...
دعای پسرک مستجاب شده بود.
و پسر به آرزوی خود رسید
خدا کمکش کرد
مشکلش حل شد
فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد
خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد
یک پایان شیرین
برای داستان زندگی پسری به نام mEhdi ...
راسل: اگر خدایی وجود داشته باشد، اگر بخواهد بدین خاطر که عدهای در وجودش شک و تردید میکنند ، رنجیده خاطر شود ، من او را موجودی خودبین و متکبر خواهم پنداشت(برگزیدة افکار راسل، ص 52).
حیوان بی گناه از من استمداد می کند و با زبان بی زبانی استغاثه و من هم با همه وجودم می خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. می خواهم فریاد کنم دست نگه دارید، این حیوان زبان بسته را برای من نکُشید.
این زندگانی بازیچه ای بیش نیست و اگر مردم بدانند به حقیقت دار آخرت بهتر است
او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است .