انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

خ مثلِ خورشید، خ مثلِ خدا…

نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه, مرداد ۹, ۱۳۹۳ و ساعت : ۲:۲۲
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, نامه‌ها | بازدید : 1,291
خورشید، گل آفتابگردان و خدا

گل آفتابگردون سمتِ هر چی که بچرخه، صبح که شد، باز دوباره بر می‌گرده سمتِ آسمون، سمتِ خورشیدش…

 

سلام خدای عزیزم، حالِ شما؟ خوبید؟ حال ما رو اگه خواسته باشید، باید بگیم ما که خوب نیستیم. یعنی نبودیم، با شما که نبودیم، خوب نبودیم. مگه میشه با شما باشیم و بد باشیم؟! حال ما رو اگه بخواید… ما فورا حال‌مون خوب میشه. قند توی دل‌مون آب میشه، ذوق مرگ میشیم اصلا. به جونِ خودمون.

از شب و روزمون نپرسین که از شما چه پنهون، ما خیلی خجالت می‌کشیم. دروغ چرا، خیلی هم دلمون می‌خواست که از شما پنهون می‌بود. ما خیلی خجالت می‌کشیم، می‌دونیم گناهامون بزرگ بوده، اما اینم میدونیم که شمام بزرگی. بزرگتر از گناه‌های ما، بزرگتر از خوبی‌های ما، بزرگتر از خودِ ما، بزرگتر از هر چیز و هر کسی که برای خودمون بزرگش کردیم. بزرگتر، خیلی خیلی بزرگتر… اصلا، بزرگتر از شما هم مگه داریم؟!

خدا جون، ما برامون مهم نیست که آیینه‌ی دلمون رو زنگارِ گناه گرفته. مهم نیست کجای گناهیم و چند وقته دست نکشیدیم به دلمون و پاکش نکردیم. مهم اینه که هر جا که هستیم، جای شما رو یادمون نره، که ازتون نا امید نشیم. حواس‌مون باشه به نشونه‌هایی که برامون میزارید و ماه رو تویِ دلِ آسمونِ شب هم پیدا کنیم. ما برامون مهم نیست حتی اگه آیینه‌ی دلمون رو لکه‌دار و کثیف کرده باشیم، مهم اینه که دلمون هنوز آیینه‌اس، که آیینه‌ی دلمون هنوز نشکسته و تصویر شما در اون پیداست. تا آیینه آیینه‌اس، تا روح تو در ما دمیده شده، هر جایی از دنیا که باشیم، در هر جایی از گناه، کافیه فقط یه دست بکشیم به دل‌مون… شما پیدایی، ما خودمون رو گم کردیم…

اینکه ازتون دور شدیم، اینکه پشت کردیم، دُرُست. اینکه یادمون رفت این احساسِ آرامش رو مدیون کی هستیم، اینکه فراموش‌مون شد هر وقت که واسه یه لحظه تویِ زندگی‌مون نبودید، ما چقدر حقیر و خوار و بدبخت شده بودیم، اینکه یادمون رفت کجا بود که قیمتی شدیم، کِی بود که خوشبخت شدیم، دُرُست.
که حتی یادمون رفت بی شما، یه دو ریالیِ سیاه هم نمی‌ارزیدیم، اصلا بگو یه پاپاسی، یه قرون، دو زار! مفت‌مون گرون بود و با شما، بی‌قیمت می‌شدیم، اینقدر گرون که می‌تونستیم همه مهربونیایِ دنیا رو یکجا بخریم. اینقدر ثروتمند که از چشامون گوهر و الماس بریزه، و یه دریا رو جا بدیم توی چشمامون. دل‌مون رو اندازه‌ی یه جنگل درخت، سبز کنیم و اندازه دلِ یه دختر بچه هفت ساله، کوچیک. کوچیک و مهربون، کوچیک اما قشنگ، اما بزرگ… اینقدر داشتیم که ستاره‌ها رو کاغذ دیواریِ اتاق‌مون‌کنیم و آسمون بشه سقفِ خونه‌مون و ماه چراغ خواب‌مون.
که یادمون رفت، با شما اینقدری گرون بودیم، که داد بزنیم، آی مردم! سه دونگ از این بارونی که می‌باره مالِ ماس! سهمِ ماس! ما خودمون خریدیمش! اصلا خودش گفته برای ما می‌باره… گفته نامردا نرن زیرش. گفته نامردا لافِ بارون نزنن، گفته اونایی که عشق رو نفهمیدن، از اون مایه نزارن.گفته اسمش رو نیارن. اسمش رو نیارید… ولی هر کی که خواست چترِ بارون روی سر بگیره و خیس شه، نوش جونش! طراوتِ بارون ارزونیش… اینقدر داشتیم، که بگیم آسمون مالِ ماست، که آسمون ارثِ پدری‌مونه! شب که بشه، چشم روی هم نزاریم، شب به شب، چشم از چشمِ آسمون برنداریم، که نکنه کسی بی‌وضو ستاره‌ها رو دید بزنه… نکنه یه وقت یه دل ناپاک… آخ، خدا نکنه…

اینکه اسمِ شما رو سر درِ قلب‌مون کوبیدیم و شدیم هم پیاله‌ی هر کس و نا کسی، اینکه اسمِ شما، حتی همین اگه هیچکی نیست، شما که هستیِ این بالا، برامون شد یه عادت، یه شعار. اینکه دل‌مون نلرزید از هر بار اسمِ شما، و شما شُدید یه قرآن توی کتابخونه و فوقش یه به نامِ خدایِ تویِ نامه، درست.

اینکه فهمیدیم و عمل نکردیم، دونستیم و احمق موندیم، فهمیدیم و دیدیم و خودمون رو به نفهمی و کوری زدیم، اینکه بودی، دیدی، شنیدی و ما شرم نکردیم… دیدی و ندید گرفتی، اینکه گند زدیم و باز پوشوندی، و ما باز خودمون رو زدیم به کوچه‌ی علی چپ، درست. اینکه دستمون رو گرفتید و دست‌تون رو ول کردیم، اینکه قول دادیم و هر بار زیرش زدیم، درست. اینکه شعورمون نمی‌رسه، درک‌مون قد نمیده، بی‌شعوریم، درست.

اما اینم درسته که، هر چی که باشه، هر چی که باشیم، شما خدایِ مایی. شما خورشیدی و ما گل آفتابگردونِ شماییم، دوستت‌تون داریم، دوست‌مون دارید… هر جا که باشیم، توی یه گلدون، بغلِ پنج‌دریِ ایوانِ یه خونه‌ی متروکه یا میونِ باغچه، هر جایی از زندگی که باشیم، روبه سمتِ دیوارِ آجری باشه، سمتِ خاکِ گلدون یا رو به باغِ همسایه، بر می‌گردیم سمتِ شما، هر جا که باشید. حتی اگه خوشگلیِ گلِ سرخِ باغچه نگاه‌مون رو ازت دزدیده باشه یا دل داده باشیم به صدای آواز سهره. حتی اگه تنگیِ گلدون، شما رو از خاطرمون برده باشه و ستاره‌ها حواس‌مون رو پرت کرده باشن، ما سمتِ شما رو گم نمی‌کنیم. آخه خدایا، شما خورشیدی، شما آفتابِ مایی، ما گلِ شماییم. دوستت‌تون داریم، دوست‌مون دارید… ما اینو می‌فهمیم…

اگه زندگی بر وقفِ مرادمون نباشه و روزگارمون مثه شب، تاریک و سیاه باشه و توی آسمون زندگی‌مون نبینیمت، اگه از شرمِ گناهامون سرمون رو سمت خاکِ گلدون‌مون باندازیم، حتی توی همون شبِ سیاه، شما هنوز هستی، شما هنوز می‌تابی، حتی اگه ما نبینیمت. نشون به نشونِ همون ماهِ آسمون، که واسمون نشونه گذاشتی که آره… حواست بهمون هست. ما که میدونیم نورِ ماه، نه از خودش، که بازتابِ شماست، یه تیکه از شماست. شب‌هایی رو یادمونه، که یه وقتایی مادرمون ماه‌مون می‌شد و یه وقتایی خواهرمون. خدایا ما ممنونیم که تویِ شب‌های روزگارمون، این همه ماه به ما دادی. ممنونیم که این همه نشونه سرِ راه‌مون گذاشتی تا یادمون نره که یادتون نرفته ما رو، که حواست‌تون بهمون هست، که هوامون رو دارید، که تنها نیستیم، که هستید…

شب که میشه، گل آفتابگردون سمتِ هر چی که بچرخه، صبح که شد، باز دوباره بر می‌گرده سمتِ آسمون، سمتِ خورشیدش. شاید خجالت بکشه، اما نمی‌ترسه. نمی‌ترسه که نکنه امروز دیگه خورشیدش نتابه، نکنه دیگه دوستش نداشته باشه، نکنه یه گلِ دیگه پیدا کرده باشه… اصلا هم کسی این حق رو نداره که بخواد خورشیدش رو ازش بگیره، اجازه‌اش رو نداره، که بگه شما گلِ بدی بودی، لیاقتِ خورشید رو نداری، خورشید دیگه دوستت نداره، نمی‌بخشتت. اصلا مگه گل آفتابگردونِ بی آفتاب هم میشه؟! خورشید حق‌شه، سهم‌شه، عشق‌شه… وقتی گلِ آفتاب گردون اینجور خورشیدش رو باور داره… وقتی سمتِ خورشید رو توی دلِ آسمون گم نمی‌کنه… ما چرا اینجور نباشیم؟ مگه ما چی کم از گلِ آفتابگردون داریم…

خدا جون، ببخشید… ما  همیشه همینطوریم. گاهی یادمون میره یکی رو چقدر دوست داریم و چقدر خاطرش برامون عزیزه. و تا از دستش ندیم، حالی‌مون نیست چقدر می‌خوایمش و چقدر نفس‌مون به نفسش بنده. خدا جون، شما برامون عزیزی، خیلی عزیزی، عزیز تر از جون‌مون، نفس‌مون. آخه شما جونِ مایی، نفس مایی. خدا جون، شما خورشید منی، شما آفتاب منی، مال منی، سهمِ منی، حقِ منی، عشق منی. دوستت دارم، خیلی بیشتر از اونی که گل آفتابگردون خورشیدش رو دوست داره…

طرفدارِ شماره یک شما، مهدی

 

 

- با یک دنیا عشق، تقدیم به خدا :‌)

كلمات كليدي : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

خدایا شکرت! ممنون برای همه چیز

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, خرداد ۶, ۱۳۹۳ و ساعت : ۳:۰۳
ارسال شده در قسمت : شوک, میخوام خودم باشم | بازدید : 3,983
خدایا شکرت! خدایا ممنونم!

خدایا شکرت! برای داده و نداده ات. خدایا ممنونم! برای تمام چیزهایی که نمی‌دانم…

فرض کنید در حالیکه شما پشت فرمان اتومبیل‌تان نشسته‌اید و برای رسیدن به جایی عجله دارید، در همان حال اتومبیل‌تان پنچر می‌شود! و شما هم قبلا هیچ‌وقت پنچرگیری نکرده و بلد نباشید. چکار می‌کنید؟ به عالم و آدم و شانس‌تان لعنت می‌فرستید؟ که «گندش بزنن! الآن وقت پنچر شدن بود آخه!».
به هر حال، چون هیچ‌وقت تجربه‌ی چنین شرایطی را ندارید، حسابی به دردسر افتاد‌ه‌اید! اما بالاخره قرار نیست که تا ابد همانجا بمانید، اگر شانس بیاورید و کسی کمک‌تان “نکند”، با هر جان کندنی هست، یاد خواهید گرفت.
اگر تصادفا، چندین سال بعد، در حال رساندن مریض اورژانسی به بیمارستان، اتومبیل‌تان پنچر شود، به جای ناله و زاری، سه سوته پنچرگیری می‌کنید و عزیزی از خودتان یا دیگران را نجات می‌دهید! آن‌وقت هزار بار خدا را شکر می‌کنید که سال‌ها پیش، به قیمت از دست دادن مثلا یک جلسه از کلاس دانشگاه، تجربه‌ای برای شرایط سخت‌تر به دست آورده‌اید.

حالا فرض کنید قصد ازدواج با آقا (یا خانومی)‌ را داشته باشید. خواستگاری و بعله برون و حنا بندون و… خلاصه از این دست مراسم، همه چیز پشت هم و بی نقص انجام شده و حالا شب عروسی‌تان باشد. معمولا به چه چیزی فکر می‌کنید؟ لباس عروس؟ آرایش عروس؟ یا تزئین اتومبیل عروس و انواع و اقسام غذاهای شب عروسی؟
حالا اگر مثلا شب عروسی، تبخال بزنید، چکار می‌کنید؟ یا مثلا پشه کل صورت شما را بگزد! خب اعصابتان خورد می‌شود! دوست دارید به یمن و برکت لوازم آرایش، زیباترین حالت ممکن باشید. در صورتی که، بعدها، قطعا، به بدتر از این‌ها هم دچار خواهید شد. نمی‌گویم زیبایی بد است، اما بیاید یک فرض دیگر کنیم…

فرض کنید با آقای مورد نظرتان ازدواج کردید و همه چیز در امن و امان و آرامش باشد. یک روز صبح، که ممکن است صبحِ فردای شبِ عروسی‌تان باشد، یک ماه بعد، یک سال، یا شاید هم سی سال بعد، صبح از خانه خارج می‌شوید و در یک تصادف اتومبیل با شما، ناگهان نصف صورت‌تان صاف می‌شود! یا به مشکل و نقص عضو دچار می‌شوید، فلج کامل و نشستن مادام‌العمر روی ویلچر. حالا آنوقت (که امیدوارم هیچ‌گاه برای شما پیش نیاید) بیش از همیشه به پشتیبانی همسرتان محتاج خواهید بود. اگر به طریقی، پیش از ازدواج بدانید، این اتفاق برای شما به طور محتوم رقم خواهد خورد، و از یک روز تا سی سال بعد از ازدواج‌تان، تصادف وحشتناکی خواهید داشت و همسر آینده‌تان شما را به خاطر نقص زیبایی یا جسمانی‌تان تنها خواهد گذاشت، چه می‌کنید؟ چقدر دوست داشتید به گذشته برگردید و تمامِ لحظه‌های خوبتان را از او پس  بگیرید؟
مراسم خواستگاری شماست. حالا اگر بدانید، به فرض محال، اگر روزی این اتفاق برای شما بیافتد، عکس‌العمل همسر آینده‌تان این خواهد بود، حتی اگر مطمئن باشید که این تصادف در عالم واقعیت هرگز برای شما رخ نخواهد داد، با این حال باز هم حاضر هستید یک لحظه آن شخص را تحمل کنید؟ شخصی که در بهترین لحظه‌تان با شماست و با نقص ظاهری و جسمانی می‌شوید هیچ! درست مثلِ حبابی که به اشاره‌ی سرپنجه‌ای ‌ترکید! یا رنگین‌کمانی که با سر زدنِ آفتاب، می‌شود ناپدید!

احتمالا، برای شما هم همینطور است، که اگر به شما بگویند در آینده کسی در زندگی‌تان خواهد بود، که به دنبال حادثه‌ای و نقص در ظاهر و بدن فعلی‌تان، شما را تنها می‌گذارد، شاید ترجیح بدهید همین الآن آن تصادف رخ دهد و به آن حادثه و نقص دچار شوید، تا اینطور، آن شخص هرگز واردِ زندگی‌تان نشود و به آن وصلتِ وصله‌ی ناجور دچار نشوید! آنوقت، در عین معلولیت ظاهری، شخصی که در کنارتان بیاید و بماند، شما را بی‌شک تنها برای خودتان خواسته است. و خیالتان راحت است که با همان معلولیت جسمی، از عروسک‌های زیبای معلولِ فکری، خوشبخت‌تر خواهید بود. می‌بینید که گاهی حادثه‌ای دل‌خراش رخ می‌دهد، که حادثه‌ای هولناک‌تر رخ ندهد.

این‌ها را گفتم، که بگویم پنچر شدن نعمت است. که بگویم که اگر در زندگی پنچر شدید، به زمین و زمان بد نگویید و به جای آن، کائنات را شکرگزار باشید! بلند شوید و خودتان را خودتان پنچرگیری کنید! اگر شما به سراغ سختی‌ها نروید، دیر یا زود سختی به سراغ شما خواهد آمد. چه سعادتی که سختی‌ها در پیچ و خمِ زندگی درس بیاموزند، تا اینکه در بزنگاه حادثه، گریبان بگیرند. هر کسی می‌خواهی باش! دختر شاه پریان هم که باشی، به وقتش دردی بزرگ‌تر از دردِ دختر پینه‌دوز، گریبانت را خواهد گرفت.
پس خدا را برای سختی‌ها سپاس گزار باش. و از هر سختی و دردی، درسی بیآموز. و از هر رنجی، ‌لااقل پندی برگیر. از هر اتفاق ناگوار، دو، سه، چهار، پنج درس یاد بگیر. ناله نکن که زندگی در حقت بد کرده و چاله‌های پیش رویت بسیار است. روزی خواهد آمد که تجربه‌های زندگیِ سختت، در مسیری که همه در آن می‌مانند، نجاتت خواهد داد. نه به خواستِ من و توست این درد، تو لااقل، بچین پند را از درد. هر چیزی را به قیمتش واگذار. دردها را رایگان به جان مخر، توشه‌ای بردار. در ادامه‌ی راه، همین توشه درمان دردهایت خواهد بود…

این‌ها را گفتم، که بگویم پسری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اصلا نیازی به دوست داشتنِ شخصِ شما نیست. اصلا فرصت و شانسی برای دوست داشتنش نخواهی داشت. و پسری که همه چیز تمام است، دختری همه چیز تمام را می‌طلبد. تو خودت را همه چیز تمام می‌دانی، که همه چیز تمام می‌خواهی؟! همینطور، دختری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اگر می‌توانی همین را همینگونه که هست، دوست بدار! بهترین از این را که همه می‌توانند!

این‌ها را گفتم، که بگویم هر قدر پولِ کسی بیشتر باشد، چشم‌هایی که در طمع ثروت اویند، بیشترند. و هر چه کسی زیباتر باشد، چشم‌هایی که لذت وار جسمش را می‌نگرند، پر شمار تر.
“معمولا” معمولی‌ها خوشبخت‌ترند.
با دو چشم خویش، دخترِ پدری پولدار را دیدم، که برای فرار از فشارِ طلاق، مهریه‌اش را گرفت و یکجا در دبی خرج کرد. احساس خوشبختی می‌کرد آیا؟ هیچ! و دختری معمولی از خانواده متوسطی را دیدم، که چشم‌هایش از دور، خوشبختی را فریاد می‌زدند. خانه یا اتومبیل گران‌قیمت داشتند آیا؟ هیچ! خوشبختی هیچ ربطی به پولداری ندارد و عشق هیچ ربطی به زیبایی.
“همیشه” معمولی‌ها خوشبخت ترند!

گیریم که شما ضد ضربه باشی و خدشه ناپذیر و حوادث هم فقط برای آدم‌هایی که در صفحه حوادث می‌خوانی رخ می‌دهند. با این حال، پیر هم نخواهی شد؟! از میان تمامِ چیزهایی که می‌دانم، زیبایی ظاهر ناماندگار ترین چیزی‌ست که سراغ دارم. عمرِ زیبایی، حتی از عمرِ مال و منال هم کمتر است، که بعد از مرگ، ثروت باقی می‌ماند و ظاهر نه. دست‌نوشته‌های من زیبا خواهند ماند و او دیگر نه.

بد نگو از بر روی ویلچر نشستن ات، خیلی از این “آدم‌هایی” که فکر می‌کنی دو پا دارند، هر روز به اکراه و اجبار قدم به سمتِ خانه بر می‌دارند و آرزو می‌کنند که هیچگاه نرسند. آدم‌هایِ دوپایی که با پای خودشان به قتل‌گاه عاطفه و احساس رفتند…
و “آن‌هایی” که با پای‌شان لگد به حرمت و پاکیِ عشق زدند…

بد نگو از دست‌های نداشته ات، که بسیارند “آدم‌هایی” که سال‌هاست دست‌هایشان در حسرتِ لمسی بی‌شهوت، خشکیده است. آدم‌هایی که دست‌هاشان را آلوده به عهدی با عهدشکنان ساخته‌اند و آرزو می‌کنند هرگز دستی نمی‌داشتند که گرفته می‌شد…
و “آن‌هایی” که دست‌هایشان به سمتِ نجابتِ دخترکی دراز شد…

بد نگو از چشم‌های نداشته‌ات، که معمولا چشمِ آدم‌ها در دیدنِ آنچه واقعا ارزش دیدن دارد، کور است. و چه بسیار نابینایانی که با دو چشمِ سر، زیباییِ چشم‌ها را دیدند و مهربانیِ آن را ندیدند. زیباییِ لبخند و بوسه‌ای را دیدند و معصومیت آن را ندیدند. دل‌گیر مباش، که به چشمِ آدم‌ها، چشم‌هایی نگران و خسته، دو چشمی ترسناکند. اصلا، چشم می‌خواهی برای چه؟ زشتی و حماقتِ آدم‌ها، به خدا دیدن ندارد… با همان دو چشمی که ببینی، با همان‌ها خواهی گریست.

با تمامِ نداشته‌هایت، هنوز می‌توانی ۹۰۰ مورد از ۱۰۰۰ کاری را که دیگران انجام می‌دهند، انجام دهی. در واقع، بهترین‌هایش را! نیمه‌ی پر را بنگر! و از انجام کارهایی که می‌توانی انجام دهی، لذت ببر. باور کن، خوشبخت خواهی بود، در کنارِ کسی که تو را تنها به خاطر تو می‌خواهد. یا اصلا چرا خوشبختیِ ما در گرو کسی باشد؟ کسی هم که نبود، اصلا تنها، با خدا خوشبخت باش.
با خدا و مهربانی و پروانه و کودکیِ گل‌ها، با شبنم و اشک و عاطفه و عشق، با آسمان و باران و ستاره و خورشید، با دریا و صدف و موج و گوش‌ماهی، با ماهی کوچولویِ قرمزِ تنها در آبیِ بی‌کران دریاها. تنها هم خوشبخت خواهی بود، تنها اگر، خودِ تنهایت بخواهی…

نفس نفس‌های تو، هدیه‌ی خداست به تو، تو با تاپ تاپ‌های تپش قلبت، شکر گزارش باش… خدا را شکر کنیم، برای چیزهایی که داده و ما نمی‌دانیم… برای چیزهایی که گرفت و حکمتش را نمی‌دانیم… خدایا شکرت ! خدایا ممنونم، برای تمام چیزهایی که نمی‌دانم…

 

 

۱- هنوز درگیر کاری نیمه تمام هستم! و متاسفانه وقتم و بیشتر از آن، ذهنم، درگیر مسائلی مانده است. خیلی دوست داشتم به برخی نظرات و نیز ایمیل‌های گذشته‌ی دوستانم جواب می‌دادم، اما نشد… و من تا آن روز، غمگینم.
۲- با وجود مدت زیادی از آخرین نوشته‌ای که گذاشتم، باز هم هنوز ذهنم خلوت نشده! اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و امشب، چیزی را که امروز صبح به آن فکر می‌کردم، سریع نوشتم. حرف‌هایم فقط برای این بود که میان این همه غم، بگویم اگر درد و رنج هست، امید هم هست، ‌خدا هم هست…

قسم به نقاشِ بالِ پروانه‌ها

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, بهمن ۱۳, ۱۳۹۲ و ساعت : ۶:۵۱
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, ریتم, میخوام خودم باشم | بازدید : 1,806
خدا و پرواز پروانه

خدا و پرواز پروانه

خسته‌ام، دل‌گیرم، تنهایم… احساسِ زندانیِ در قفسی را دارم، که از فرطِ شوقِ رهایی از قفسِ کرم‌خاکیان، آنقدر خودش را به در و دیوار کوبید، تا سرانجام پیروز شدند… و سرانجام باور کرد… باور کرد که تمام سهمش از دنیا، همین چهار دیواری تنگ و تاریکی‌ست که دچارش آمده، و پنداشت کوتاهیِ سقف گِلین آسمان، کوتاهیِ قامتِ اوست. باورش شد، که آن‌سویِ میله‌های پنجره را، هرگز پیش از این ندیده و تمامِ خاطراتِ گُل‌ها و خدا و ترانه‌های کودکی‌اش، خوابی بوده است و رویایی، گویی که هیچ‌گاه پیش از این‌ها نزیسته باشد…
و دست آخر یک روز عصر، که از پشت میله‌های پنجره برف می‌بارید و صدای ماشین و فلز و همهمه‌ی دروغ و خواهش و خاک با صدای اصطکاک تنِ آدمی آمیخته بود و صدای کودکی به گوش نمی‌رسید، و خدا از آنجا رفته بود، مُرد… روزی که شیطان، نزدیک‌تر بود از خدا و انسان از انسان دور. تن‌ها به هم پیچیده، درهم ولی تنها، و مهربانی در گور.
آن روز با خنده‌های بی‌دلیل خداحافظی کرد و خاطرات کودکی و شانه و جانمازش، و نامه‌های عاشقانه‌اش را بوسید و با دقت داخل بقچه‌ای پیچید و در صندوقچه‌ی کهنه‌ای گذاشت. آن‌وقت، نامه‌های خواهر کوچکش را از گنجه درآورد، با اشک چشم‌هایش شست، و برای آخرین بار با لب‌هایش بوسید، نوشید و بو کرد. و بعد، با دست‌های لرزان به دست باد داد و زیر لب با صدایی خفه گفت: «دور شو، دور شو از این خاک، برو، نمان…». و خیلی پیش‌تر از آنکه در گوشه‌ای، آرام، به انتظار مرگ بنشیند، مرده بود… او، خودش هم رفت، نماند…

بی‌زارم، بی‌زارم، بی‌زار. از اینجا، از این قفس، از خنده‌های بی‌معنای آدم‌هایی که با لبخند‌های روی لب، با چهره‌ای آرام و معصوم، تو را زنده زنده سر می‌برند. بی‌زارم از آدم‌هایی که با تسبیح روی لب‌هاشان، خدا را نه، که ابلیس را ستایش می‌کنند. چقدر اینجا دورویی و نفاق بی‌داد می‌کند…
دلِ من، گاهی انسان می‌خواهد… انسانی ناب، که عطر و بوی آدمی بدهد، که بتوان کنارش نشست و با او حرف زد. بی آنکه ترسید… که مبادا خنجری پشت چشم‌ها و لبخندهایش پنهان کرده باشد… و دل از گِل سرشار، در دل هزار روباه و کفتار.

من از اینجا می‌ترسم، من از نقاب‌ها می‌ترسم. من بیش از دست‌های فشرده بر گلویم، از دست‌هایی می‌ترسم که با دلیل مهربانند… من از دشنه‌ی دشمن نه، از خارهای گُلِ یک دوست می‌ترسم. من از دشمن که نه، از دوست می‌ترسم. من بیش از دشنام، از حرف‌های عاشقانه بی‌ادراک می‌ترسم، من از دروغِ عشق می‌ترسم. من از خدا نه و از بنده‌هایش می‌ترسم. من از بنده‌هایی که خود را خدا می‌دانند، می‌ترسم. نه از نا‌خدا و از آن باخدا می‌ترسم. درنده خوییِ حیوان، طبیعتِ اوست، من از درندگیِ انسان می‌ترسم. من از حیوان صفتان بیش از حیوان می‌ترسم. من از شب نه، از گزمه چرا، می‌ترسم. من هم از دزد، هم از پلیس می‌ترسم…

من می‌دانم، و نمی‌دانم که چرا در برابر چشم‌هایم، هیچ نقابی تا ابد پوشیده نمی‌ماند… و نمی‌دانم چرا، آدم‌ها را می‌بینم و آدم نمی‌بینم… گرگ می‌بینم، روباه می‌بینم، کفتار می‌بینم. انسان را به سانِ حیوان می‌بینم. حیوان که خلقتِ خداست، کمتر از آن می‌بینم. به ظاهر پوشیده‌هایی را که لخت و برهنه راه می‌روند، حرف می‌زنند، و فکر می‌کنند. و مقدس مآبانی که با انسان گناه می‌پندارند و با شیطان هم‌آغوش می‌شوند.
من پاسبان‌هایی را دیدم که گوشت از دهان سگ‌ها می‌دزدیدند و سگ‌هایی دیدم که پاسبانی می‌کردند! آدمکانی را دیدم، که به گمانشان عاشق پیشه وار، با شهوت از عشق می‌گفتند. و دیدم دیگرانی که شهوت را عشق می‌پنداشتند، عشق را هیچ! آدم‌هایی را دیدم که از سادگی و صداقتِ کسی ترسیدند و با سیاستِ دیگری رقصیدند! من نادانیِ بشر را، ابولهب را، ابوجهل را در قرن آهن و فضا می‌بینم. من جاهلیت را کشته به دستِ هم، در قرنِ خدا می‌بینم! اسمِ بت عوض کردند، به خیال‌شان خداست و من نه خدا را، که هبل، عزی، لات و منات می‌بینم¹.

دلم می‌خواست، دنیا جور دیگری می‌بود… جای بهتری می‌بود. دنیا را اگر تغییر نمی‌توانم، خود را چرا نتوانم؟! آری! دلم می‌خواهد جور دیگری باشد! نه دنیا، که دنیایِ من جورِ بهتری باشد. دلم می‌خواهد کرمی باشم و زندان پیله‌ای باشد برای پروانه شدن، پرواز کردن، رفتن. دلم می‌خواهد پروانه‌ای باشم… روحم از زندانِ تن رها، از آدم‌ها جدا. و قدم در دنیایی می‌گذاشتم، که در آن قلب‌ها در چهره‌ها بود و سهم هر انسانی به وسعت قلبش.

می‌خواهم پروانه‌ای باشم و پیله‌ها را یک به یک پاره کنم، و دیگر اسیر خواسته‌ها و خواهش‌های خاکی نباشم. و دیگر بر داشته‌ها نبالم و از نداشته‌ها ننالم. و بدانم، هر آنچه امروز دارم، فردا روزی نخواهم داشت. همین فردای امروز، و یا فردایی که جز چند خاطره در یادِ نزدیکانم، چیزی از من باقی نخواهد ماند. پس به چه ببالم؟ به چیزی که نه از آنِ من است؟ و از چه نداشتنی بنالم؟ آنچه که نه خواهد ماند و نه دلیلِ برتری‌ام خواهد بود؟ یادم باشد، برای از دست دادن چیزی که دیر یا زود از دست خواهم داد، نگران نشوم.
حواسم باشد، هر چه آیینه خودبینی که می‌بینم، زود بشکنم و دیگران را با دو چشمی بینا، در ورایِ ظاهر و سیما، نه در آینه، که در زلالی اشک‌هایشان بنگرم. یادم باشد، دیر نیست روزی که بیاید، و زشت و زیبا، هر دو گوشت و پوست‌شان در زیر خروارها خاک، خوراکِ کرم‌ها شود. یادم باشد، که یادم نرود، قلبی طلایی در قامتی از هیبتی گِلین، چقدر زیباتر و گران‌تر است از قلبی سفالین و سنگی، در کالبدی طلایی.
و بدانم، همانطور که قضاوت دیگران در مورد من اشتباه  است، قضاوت من نیز می‌تواند درست نباشد، و فراموش نکنم، ما آدم‌ها، معمولا همیشه اشتباه قضاوت می‌کنیم. یادم باشد، که من انسانم. و دنیا بی‌ارزش‌تر از آنیست که قلبی را بشکنم، اشکی را بریزم و دلی را برنجانم. زندگی، همین چند خاطره و یاد است، چنان باشم که برای دیگران، جایِ خالیِ خاطرات و حرف‌هایم، حفره‌ای تا ابد باقی باشد.
یادم باشد، من خدا را دارم، و بی‌آنکه دست‌هایم در پیِ چیزی باشد، تو را می‌جویم. بهشتِ من اینجاست، وقتی که با تو باشم و جهنم جایی‌ست که تو در آن نباشی. دلم می‌خواهد پروانه‌ای باشم و یک‌بار پیله‌ها را رها کنم‌، آن وقت، هر اتفاقی هم که بیافتد، برای همیشه در کنارت خوشبخت خواهم بود.

خداوندا، تو که خدایی، تو که خدای منی. تو که باشی… تو را که داشته باشم، دیگر از هیچ نگاهی نخواهم ترسید. و دیگر هیچ خنجرِ عشق و دوست داشتن‌ِ زمینیِ آدمی‌زادی، دلم را خون نخواهد کرد و گرگ‌صفتانی آن‌چنانی، هرگز بر من چیره نخواهند گشت. با تو که باشم، زَهرِ عقرب‌صفتانی دوپا، زشت سیرتانِ آدم‌نما، بر من اثر نخواهد داشت: با تو، من روئین‌تن خواهم شد. و با تمامِ پلشتی‌های دنیا، کج‌دار و مریز خواهم کرد².

خدایا، هیچ‌گاه تنهایم مگذار… نه! تو که همیشه بوده‌ای. من قول می‌دهم دیگر هیچ‌گاه تنهایت نگذارم… و تا آن هنگام که وجود دارم و تا آخرِ عدم و نیستی‌ام، پروانه‌ات می‌مانم. گُلِ من می‌شوی؟ گلم بمان…

 

به نامِ خدایِ پروانه‌ها و پروازها…

الهی، تو که همدم و رفیقِ غربتِ یک تنهایی. تو که اشک چشم‌های بی‌کسی‌هایی. شما که خدایی… تو که پناه بی‌پناهانی، تو که مرهم زخمِ دردمندانی، دوای درد نیازمندانی در وقتِ گرانی. تو که خلاصه‌ی هر چه خوبی‌هایی، بچشان بر ما انوارِ مهربانی.
تو که ملجا و پناهِ مظلوم از دیو صفتانی، جور و ظلمِ زمانه را تو بهتر میدانی. آن آه، آن ناله، آن اشک، شمایی. تو که تمامِ داشته‌های فقیرانی. تو که عزت و جلالِ زمین خوردگانی، بگیر دستم که تو خدایی. بلندم کن، من می‌خواهم، تو نخواهی؟!!
تو که عاشقی و رسم شیدایی می‌دانی، عاشقت کن مرا بیشتر، تنها تو می‌توانی. سِر و راز دل شکستگان را تو بهتر می‌دانی، بشکند هر آن دست که شکست دلی را که تو در آنی. شکسته باد استخوانِ هر آنکه تو آن می‌دانی.
الهی، شما که در بیراهه‌ها راهی و در سیاهیِ شب‌ها ماهی، یاری‌ام کن بر عهد و پیمان خویش بمانم، همان عهدی که تو از آن آگاهی.³

 

۱- از بت‌های عرب جاهلیت. تعدادی از آن‌ها در کعبه نگهداری و پرستش می‌شدند و معمولا از جنس مؤنث بودند.
۲- آن را کج نگه دار و در عین حال نریز : کنایه از طاق آوردن و مدارا کردن، کج کردنِ جام، بدون آنکه آبِ آن بریزد!
۳- از امشب، مرا عهدیست با جانان، که تا جان در بدن دارم……

 

 

- دلیل این غیبت طولانی، پوست موزها و سنگ‌لاخ‌هایی بود که در مسیر عبورم ریشه دوانیده‌اند و بر دست و پای رفتنم می‌پیچیدند و می‌پیچند. از این‌رو، از اینکه به ایمیل‌ها و برخی دیدگاه‌های عمدتا پر مهر شما پاسخی نگفتم، عذر می‌خواهم و از صمیم قلب شادم که به یادم و نگرانم بودید. خدا بخواهد، روزی در لابه‌لای همین نوشته‌ها، از آن‌ها نیز خواهم گفت.

كلمات كليدي : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

بانو و پاییزِ بیست و هفت

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, آبان ۱۵, ۱۳۹۲ و ساعت : ۹:۱۴
ارسال شده در قسمت : ریتم | بازدید : 1,598
عشق پاییزی، من و بانو

عشق پاییزی، من و بانو

شب است…
و شبِ یک پاییز،
آرام و کرخت،
بی صدا، از فراز سرم می‌گذرد…

 

هوا مه آلود است
و ردِ بخار نفس‌هایم در هوا ناپیداست
تنها نشانه‌ام از راه
جدولِ کنار خیابانی‌ست
که پا به پای تنهاییِ من می‌آید…
نه راه پیداست و نه حتی بی‌راهه‌ای
نه عزیزی
نه سلامی
و نه حتی صدایی…

تو هم که نیامدی.

 

و این من هستم…
مردی ایستاده
در امتدادِ خیابانِ یک پاییز
از فصل‌ها لبریز
از فاصله‌‌ها سرشار
آن سوی دلواپسی‌ها
آن ورِ تنهایی
این سمتِ دلتنگی
دارم جاده‌ی مه گرفته‌ی بی‌انتهایی را
بی‌مقصد
بی‌تو
با عشق
پیاده، راه می‌روم
پاهایم بر آسفالت سرد جاده‌
من در میانِ حجمِ لطیفِ ابر
او در این نزدیکی…

تو هم که نیستی.

 

طوری نیست بانو!
من، که
من که عادت دارم
تو، که
تو که می‌دانی
پاییز که می‌آید
من،
تنها، کمی تنهاتر هستم.

 

بیست و شش پاییز گذشت
از آن روز،
که تو نیامدی
حالا دیگر،
من و تنهایی،
با هم،
سال‌هاست که تنها نیستیم.

 

بیست و شش پاییز است
که با دسته گلی در دست
به نیمکت‌های دونفره‌ی خالی
سلام می‌دهم
و بیست و شش پاییز است
که به احترامِ درخت‌،
یک خیابان، سکوت می‌کنم

 

بیست و شش پاییز است
که نمی آیی
و بیست و شش پاییز،
که دلتنگ آمدنت هستم
بیست و شش پاییز را گریستن کافی نبود؟
تو را به جانِ گل‌های چینِ دامنت
مگر این تقویم، بهار ندارد؟!

 

پاییز که می‌آید
تو که نمی‌آیی…
درخت‌ها عاشق‌تر می‌شوند
بوی تنهایی و عشق می‌آید…
کجایی بانو؟

 

پاییزِ بیست و هفتم آمد بانو
تو نمی‌آیی؟ …
بگو
از من
تا چشم‌های تو
چند پاییزِ دیگر فاصله باقی‌ست؟
های بانو…
چقدر عشق صبوری می‌خواهد…
چقدر فاصله پیداست
و چقدر عشق!
چقدر عشق اینجاست…
غمت مباد بانو!
فاصله‌ها
هرگز حریفِ عشق نخواهند شد

 

مسافری سیگار به دست
با عجله پیاده شد
. . .
صدای خورد شدن برگ‌های خشکِ یک درخت
زیر پاهای غریبه‌ای که دوان دوان می‌دوید
دلم را ‌لرزاند…
چرا آن غریبه، برگ‌ها را ندید؟…
آیا آن غریبه،
عشق را می‌فهمید؟!

 

باران می‌آید…
نمناکیِ آسفالتِ باران خورده
بوی چشم‌های مرا می‌دهد
خیسیِ پیاده‌رو ها
چقدر به خیسی چشم‌هایِ من می‌مانَد…
من،
آخر من،
تو که نبودی،
کجا این همه گریسته‌ بودم ؟!
باران می‌بارد…
و ته سیگارِ گوشه‌ی پیاده‌رو
در جوب آب می‌رقصد…
ماهِ آبان باید باشد…

 

اینجا شب،
اینجا،
پاییز است…
و بویِ رخوت می‌آید
تنها، درختانِ لختِ تنها
که شاخه‌هایشان را به کلاغ‌ها بخشیده‌اند
در انتظار چیزی،
ایستاده، بیدارند…
من و درخت‌های پاییزی
سال‌هاست، منتظر آمدنت هستیم…

 
من و درخت‌ها
نمی‌خندند
غمگین‌اند بانو…
سایه ندارند درخت‌ها
بیا تا جوانه کنند
بیا و شکوفه‌های گیسوانت را
به شاخه‌های سخاوت درخت ببخش
و مهربانی چشم‌هایت را به چشم‌هایم…
بیا و باران را به طراوت دست‌هایت مهمان کن
و نگاه مرا به لبخندت…

 

بیا بانو…
بیا…
بیا تا با هم
خدا را هم
به تماشای عشق‌، بنشانیم

 

بیا و برایم حرف بزن
در امتداد خیابانی بی‌انتها
تا آخرِ پاییز
تا آخرِ دنیا
با تو قدم خواهم زد
و با هم
به تمامِ نیمکت‌های دونفره‌ی شهر،
سلام خواهیم کرد
اصلا،
به هر کسی که تنها بود
سلام می‌دهیم
بیا و تو فقط حرف بزن
گوش خواهم داد
یاد خواهم گرفت
دوست خواهم داشت…

 

من، از واژه‌های تو
و سکوتِ چشم‌هایت
با اشکِ چشم‌هایم
و مهربانیِ نگاهت
پیراهنی از شعر خواهم بافت :
از خدا خواهم گفت
و از تو بانو، از عشق
و حرف‌هایم را…
حرف‌های تو را بانو!
به کودکیِ آب و آیینه گره خواهم زد
آنوقت،
راه خواهم افتاد در شهر
خواهم بخشیدش به دخترک معصوم گل فروش
به پرنده‌ی در قفس و پسرک فال فروش،
به آن پیرمردِ غمگینِ کبریت فروش…

 

نترس بانو!
چیزی به من نمی‌فروشند
تنها،
لبخندی خواهند بخشیدم
هر چه لبخند که می‌گیرم
دسته دسته می‌چینم
و یک‌جا
می‌نشانم بر لبانت
بخند بانو
هِی بخند…
تو که یک‌بار بخندی
لبخندهای نزده‌ی بیست و شش تحویلِ سالِ من
یک‌جا، تلافی می‌شوند
عیدِ من وقتی می‌آید
که تو خندیده باشی…

 

بانو
بانوی عزیزم
تو که تعبیر پاییزهای رفته‌ای
تو که وعده‌ی بارانی
تو که بانوی منی…
بهارِ نیامده
دارم اینجا
پا به پای درختانِ زرد
نیامدنت را نظاره می‌کنم
من منتظرت هستم بانو…
حالا، تو باز هم نیا
من دوباره منتظرت خواهم ماند
شاهدمان هم، همین درخت‌های عاشق
درخت‌های زردِ تنها
اصلا همین کلاغ‌هایی
که گاه به گاه، خواب را از چشم خفته‌ها می‌ستانند
نشان به نشانِ بچه‌ گربه‌ی خیس
بارانِ پس‌فردا
همین حرف‌ها…

 

من هر شب
به شوقِ آمدنت
با ستاره‌ها
بیدار می‌مانم
و هر روز صبح
به نیتِ چشم‌هایت
پنجره را باز می‌کنم

 

تو هِی نیا…
و من باز
زیر باران
با چشم‌های خیس
آسمان را نظرِ آمدنت خواهم کرد…
دل‌گیر مباش بانو…
باران که بیاید
کسی هم اشک‌های مرا نخواهد دید
تنها تو
تو تنها، دعای باران را از یاد مبر…

 

یک شبِ پاییزیِ سرد
به خیابانی که بوی دلتنگی و خدا می‌دهد
و درخت‌های لختِ عاشق در آن بیدارند
بی‌خبر بیا
از باران و ستاره‌ی صبح
از پرنده‌ی خیس و خسته
و از نیمکت‌ِ دونفره‌ی تنها
سراغ از مردی بگیر…
که سال‌ها پیش از آنکه بشناسی
که پیش از آنکه بدانی
بانوی شعرهایش شدی…

 

 

- تقدیم به خودم، به چشم‌هایم و به قلبم. که زیبا، پاییز را، فاصله را و عشق را می‌فهمند.
و به بانویی که نمی‌شناسمش.
و تقدیم به دوستانی که مرا می‌خوانید :‌)  دوست‌تان دارم، روزهاتان پرتقالی باد!

تصادفی که تصادفی نبود

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, شهریور ۴, ۱۳۹۲ و ساعت : ۳:۲۲
ارسال شده در قسمت : شوک | بازدید : 2,029
دل شکسته

میدونم شکسته، نگران نباش، زود خوب میشه…

 

هنوز دوست دارم باور کنم، آنچه را که رخ داد، در خواب دیده باشم. داستانی باشد، یا وب‌نوشته‌ای. اما، با خونِ روی دست‌هایم چه کنم؟! کاش خواب دیده بودم.
حالا که شش شب از آن حادثه می‌گذرد، هنوز از نوشتنش حتی، مطمئن نیستم. گاهی حادثه‌ای آنقدر هولناک است، که آدم احساس می‌کند با نوشتنش، به سخره‌اش می‌گیرد.

بیست و هشتم مرداد ماه، یعنی دقیقا شش شب پیش بود که با مادر و پدرم قرار بود از تبریز حرکت کنیم. من و مادرم تنها در اتومبیلی بودیم که راننده‌اش من بودم. ساعت حوالی سه نیمه شب بود و ما جلوتر از پدرم، زنجان را رد کرده بودیم و در مسیر جاده‌ی بیجار بودیم. صدای آهنگ بلند بود و تک و توک اتومبیلی در جاده به چشم می‌خورد.
بعد از یک پیچ، در سمت مخالفِ ما، مردی هراسان، با اشاره‌ی دست، به بغلِ جاده اشاره می‌کرد. کمی جلوتر، تپه‌ی سمت مخالف جاده، که ساقه‌های برداشت شده‌ی گندم بود، در آتش می‌سوخت. شکل و شمایلِ تپه‌ی آتش گرفته، در آن نیمه شب، در دلِ آدم ترس می‌انداخت. خصوصا اینکه تقریبا کسی جز ما در جاده دیده نمی‌شد. پیچ تند بعدی را که پیچیدم، ابتدا خورده‌های شیشه بر روی زمین دیده می‌شد و بعد، اتومبیل پیکانی که وسط جاده، واژگون شده بود.
تصویر واژگونیِ اتومبیلِ وسط جاده و چند نفری که دور آن می‌چرخیدند و پشت زمینه‌ی تپه‌ی آتش گرفته، در آن خلوتِ نیمه شب، و صدای ناله و گریه‌ای که در سکوتِ بیابان برهوت می‌پیچید، تصویر عجیبی از ترس و وحشت را تداعی می‌کرد.

بغلِ جاده متوقف شدم، نمی‌دانستم چکار کنم، هم می‌ترسیدم و هم می‌خواستم کمک کنم. شیشه را پایین دادم و آنقدر دست‌پاچه بودم که تازه یادم افتاد که صدای موزیکِ شادِ داخلِ پنجره، با وحشتِ غمگینِ فضایِ کمی آنطرف‌تر، چه تناقضِ زشتی ساخته است.

از پنجره به بیرون نگاه کردم. اتومبیل پیکان سفید رنگ، واژگون شده بود. صدایِ چند ناله و شیونِ مخلوط در هم می‌آمد و آدم‌هایی که بر روی زمین دراز به دراز افتاده بودند. در عرض چند ثانیه‌ی کوتاه، خودم را جمع و جور کردم، پیاده شدم و سمت‌شان رفتم. پرسیدم به اورژانس زنگ زده‌اند یا نه، که گفتند زده‌اند. اما چیزی که از نزدیک دیدم، باعث شد اصلا به آن دو نفری که پشتِ پیکان روی آسفالت افتاده بودند، فکر هم نکنم.
نزدیک‌تر که رفتم، یک زن داخلِ اتومبیلِ پیکان مانده بود. یک خانم میانسال که موهایش بر روی صورتش ریخته بود و صورت و موهایش آنقدر آغشته به خون بود که چهره‌اش مشخص نبود. یا شاید هم من در جزئیات چهره‌اش دقت نکردم. ترسیده بودم، زن ناله و تقلا می‌کرد تا از پنجره‌ی عقبی پیکان که سر و ته شده بود، بیرون بیاید.
چیزی که بود، زنی با صورت و دست‌های خونی، سعی داشت خارج شود و دست‌های کمک به بیرون از پنجره دراز می‌کرد، و بزرگ‌تر از آن بود که از پنجره بیرون بیاید و در هم باز نمی‌شد. بد تر از همه، اینکه من این صحنه‌ها را می‌دیدم و هیچ‌کاری هم از دستم بر نمی‌آمد.
آن سه نفر هم داشتند با زور خارجش می‌کردند. گفتم خارجش نکنند، چون ممکن بود به ستون فقرات و نخاعش آسیب رسیده باشد و می‌بایست بی‌حرکت می‌ماند. از طرفی هم، باکِ بنزین سوراخ شده بود و بنزین به بیرون می‌ریخت. چراغ‌های اتومبیل هم که روشن بود، و احتمال آتش سوزی و انفجار وجود داشت. من رفتم از داخل اتومبیل، قفل فرمان را بیاورم تا در را باز کنیم. که تا  برگشتم، در باز شده بود، و داشتند خارجش می‌کردند. او را بر روی صندلی‌های عقبِ همان اتومبیل، که نمی‌دانم چطور یکجا به بیرون افتاده بود، خواباندیم. زن تقریبا ساکت بود و به آرامی ناله می‌کرد.

نمی‌دانستم چکار کنم، واقعا نمی‌دانستم. شده بود که تصادف ببینم، اما تصادفی که کلی آدم جمع شده باشند و ماندنِ من بیشتر به ضررشان می‌بود و ترافیک را بیشتر می‌کرد، و من هم رفته بودم. اما فکرش را هم نمی‌کردم، در یک تصادفِ نیمه شب، اولین نفری باشم که به آدم‌های نیمه جانی خوابیده بر آسفالتِ جاده برسم، و زنی هم داخلِ اتومبیل گیر افتاده باشد.
گفتم باتری را از ماشین خارج کنند، چون فکر کردم آتش سوزی احتمالا به دلیل جرقه‌ی باطری و بنزین رخ می‌دهد. چون پیکان واژگون بود، باز کردن درب کاپوت هم سخت بود.

کمی به دور و برم نگاه کردم. از دیدنِ یک لنگه‌ی کفش کوچک، واکس کفش و مدارک و کاغذهایی که بر روی زمین پخش بودند، شوکه شده بودم. با این حال، فکر کردم تصادفی نبوده که در این تصادف باشم. با اینکه شوکه شده بودم، می‌دیدم که به کمک احتیاج دارند و می‌خواستم هر جوری که هست، کمکشان کنم. در واقع، می‌خواستم به خودم کمک کنم.

صدایِ کودکانه‌ای، باعث شد به پشتِ پیکان بروم، همانجایی که دو نفر افتاده بودند. یکی‌شان مرد میان‌سالی بود که صدایش در نمی‌آمد و کمی دورتر، پسرِ کودکی، که بعدا فهمیدم فقط سیزده سال دارد. پسرک با لباسی که جزئیاتش یادم نمی‌آید و با یک شلوار گرمکنِ آبی رنگِ پاره، بر روی زمین ناله و شیون می‌کرد. شلوارش از آنجا خاطرم مانده، که مرتب می‌گفت پایش درد می‌کند. به نظر نمی‌آمد وضعش وخیم باشد، فقط بی‌تابی می‌کرد.
سعی کردم بلندش کنم، که دیدم پایش درد می‌کند. دوباره بر روی زمین خواباندمش. پسرک گریه و ناله می‌کرد، خواستم آرامش کنم که چیزی نیست، پدر و مادرش خوب هستند و به زودی همه‌چیز تمام می‌شود. گفتم که به اورژانس زنگ زده‌ایم و آمبولانس در راه است و نترسد.
می‌گفت سردش است. پسر سیزده ساله‌ای که بر روی آسفالت جاده‌ی سرد خوابیده بود، ساعت سه و چهار شب، داشت به من می‌گفت سردش است. و من جز تی‌شرتی که تنم بود، چیزی نداشتم تنش کنم. حتی داخل اتومبیل هم چیزی برای پوشاندن نداشتم. مرتب می‌گفت سردش است، چند نفر رسیدند و رو انداز آوردند، بر رویش انداختیم و کمی آرام گرفت.

به مردی که پدرشان بود سر زدم. زنده بود، چشم‌هایش باز بود، اما هیچ ناله و شیونی نمی‌کرد، یعنی اصلا صدایش در نمی‌آمد. با این حال، شدت خونریزی از سرش آنقدر بود، که بر روی آسفالتِ جاده جاری شده بود. سعی کردم با او صحبت کنم، تا از روی واکنشش، وضعیتش را تا حدودی تخمین بزنم. اما جواب نمی‌داد، و فقط گاهی پاهایش را جابجا می‌کرد، که نشانه‌ی خوبی بود. فکر می‌کنم شوکه شده بود، چون فهمیدم که خودش راننده‌ی پیکان بوده و خوابش برده بود.
آنطرفِ پیکان، همانجا که مادرش خوابیده بود، دخترک جوانی را دیدم که با یک رو انداز بر دست و یک لیوان آب در دست، کنارش نشسته بود. که من با عجله گفتم: «بهش چیزی ندید بخوره.» جواب داد:‌ «آخه خیلی بی‌تابی می‌کنه.» گفتم به هر حال نباید چیزی به او خوراند.

دوباره صدای پسرک، حواسم را پرت کرد. رفتم کنارش و زانو زدم و باز سعی کردم به او بگویم که آمبولانس در راه است، و او باز می‌گفت سردش است. حق داشت، نیمه‌‌ی شب بود، و یک پسر به آن سن، وسطِ بیابان، بر روی آسفالت سرد خوابیده بود. اضافه بر این‌ها، حسابی ترسیده بود و این باعث می‌شد بیشتر سردش شود.
چیزی نداشتم به او بدهم، و با تمام وجود، دوست داشتم که چیزی داشته باشم. بر روی شانه‌هایش دست گذاشتم، به شیوه‌ی کودکانه‌ای گفت: «جانِ مادرِت، یه چیزی برام بیار، خیلی سردمه…» نمی‌دانستم چکار کنم، چند بار برگشتم به داخل اتومبیلم و از مادرم هم که حالا بالای سر زن میانسال رفته بود، پرسیدم. چیزی نداشتیم.

برگشتم و دوباره کنارش زانو زدم. گفتم این آمبولانس لعنتی می‌آید. و آمبولانس نمی‌آمد! می‌گفت:‌ «دروغ میگی، یک ساعته میگی آمبولانس میاد، پس چرا آمبولانس نیامد!» چرا نمی‌آمد؟ نمیدانستم! گفتم می‌آید، گفتم در راه هستند. بر سرش دست کشیدم، و از همینجا یادم هست که موهایِ کوتاهش، فرفری بود. چیز بیشتری از جزئیات هیچکدامشان به یاد ندارم.

به خودم که آمدم، دیدم تعداد زیادی اتومبیل پشت اتومبیل من ایستاده‌اند و تعداد زیادی هم رویرو، در طرف مقابلِ جاده. مشاهده‌ی تصویرِ اتومبیلی واژگون شده و سه نفری که دراز به دراز برروی جاده افتاده‌اند، اجازه نمی‌داد کسی از بغلِ جاده حرکت کند، بندازد برود به مسیرش. چیزی که آن لحظه حس می‌کردم، این بود که همه به احترامِ سه انسان و انسانیت توقف کرده بودند. بعضی پیاده شده بودند و برخی هم داخل اتومبیل‌شان مانده بودند. چند اتوبوس هم بودند که ایستاده بودند. البته به جز دو سه اتومبیلی که چند دقیقه‌ی بعد، از بغلِ جاده انداختند و رفتند.

دلم طاقت نمی‌آورد و بدون آنکه بدانم چرا، نگران پسرک بودم. می‌گفت: «سردمه، پاهام، فقط پاهام سرده، جانِ مادرِت، توروخدا پاهام فقط سرده.» روانداز و پتویی که رویش بود، نازک بود. زیرش هم که آسفالتِ جاده. همانقدر می‌دانم، که روانداز را روی پاهایش کشیدم و با دست‌هایم، انگشت‌‌ها و کفِ پاهایش را گرفتم و دست‌هایم را پتویی برای پاهایش کردم. تنها کاری که در آن لحظه می‌توانستم و بلد بودم. پسرک کمی آرام گرفت، ناله نکرد. نمی‌دانم از گرمای دستانِ سردم بود، یا از اینکه کسی کنارش هست که سعی می‌کند کمکش کند. از اینکه تنها نیست. لااقل، “خیلی” تنها نیست.

چند بار نزدیک گوشش با او حرف زدم. مردی آمد و از من پرسید که چه شده؟ گفتم پاهایش زخمی شده. پسرک، گریه کنان داد زد، شاید غُر زد که: «زخم چیه! پام شکسته!» چه خوب بود، که در این لحظات، به این حرفِ من گیر می‌داد. در آن لحظات، من، “زخمی شدن” را، بهترین واژه‌ی بدِ آن شب می‌دانستم، خصوصا اینکه فکر می‌کردم که پدرش هم احتمالا صداها را می‌شنود. آرام در گوشش گفتم: «می‌دونم شکسته، چیزی نیست که،‌ من هم یه بار از روو درِ اتاق افتادمو دستم شکست. تو هم مثلِ من، پات شکسته. گچ می‌گیرن، خوب میشه.» و این در حالی بود، که حتی نمی‌دانستم برای پایش دقیقا چه اتفاقی افتاده.
دوباره آرام در گوشش گفتم: «ببین الآن اینجوری می‌کنی، مامان بابات میشنون، ناراحت میشن، حالا فکر می‌کنن چی‌شده. گریه نکن، بزار اونا ناراحت نشن.» خوب می‌دانستم که او برای این حرف‌ها، بچه است، با این حال، می‌دانستم چطور باید با بچه‌ها صحبت کرد.

تمام این اتفاقات در حالی بود، که هیچ‌کدام از این سه نفر، از حال هم خبر نداشتند و همه روی زمین افتاده بودند. پدر و پسر در یک طرف و مادر در آن طرفِ اتومبیل پیکان.
پسرِ بزرگتر، که هجده سال داشت، می‌گفت که در اتومبیل خواب بوده که تصادف شده،‌ و وقتی پیاده شده، این صحنه را دیده و دقیقا نمی‌داند چه اتفاقی افتاده است. و در حالِ جمع کردن مدارک اتومبیل بود، که تا شعاع چندین متر، بر روی زمین پخش شده بودند. سعی کردم به او کمک کنم، کاغذها را از روی زمین جمع می‌کردم. رسیدِ باربری، فاکتور خرید یا فروشِ چیزی، کاغذی که نشانی یا شماره تلفنی رویش بود، کارتِ ویزیت، کاغذهای گِلی و خلاصه هر چیزی که پیدا می‌کردم، بر می‌داشتم. شاید خیلی‌هایشان اصلا به درد نمی‌خورد، اما در آن لحظه، من فقط جمع می‌کردم.

خیلی درد دارد. اینکه برای منی، که حتی از درد کشیدنِ یک سگِ نیمه بیهوش در اتاق جراحی هم، با نگاه در چشم‌هایش، دردم می‌گرفت، حالا داشتم کِرِم صورتِ زنانه را بر روی گل و لایِ اطراف جاده می‌دیدم. می‌دیدم یک واکس کفش را که کنار صاحبش بر روی زمین افتاده بود و پاهای صاحبش کفش نداشت. بالشتکِ پشتِ سریِ صندلیِ جلو را می‌دیدم و شیشه‌ی شکسته‌ی جلوی اتومبیل، که یک‌جا در آمده بود و به بیرون افتاده بود. بر رویش دو فرورفتگیِ خونی که محلِ اصابت سرشان بود، به چشم می‌خورد. کلمه‌ی الله را بالای همین شیشه‌ی جلوی اتومبیل که آغشته به خون بود، می‌دیدم.
داخل اتومبیل را گشتم، شاید پولی، دسته چکی، کارت اتومبیل یا گواهینامه‌ای چیزی پیدا کنم. سرم را داخل کردم، لیوان‌های یک‌بار مصرف، روی سقف اتومبیل (که حالا کفِ آن بود) افتاده بود. سرم را داخل اتومبیل واژگون شده‌ای کرده بودم که تا چند ساعت پیش، زندگی در آن جریان داشت و حالا بوی مرگ نه، خودِ مرگ بود.
وسایل‌شان را به پسر بزرگ‌ترشان که در خواب، سالم مانده بود، که می‌دادم، کاغذ پاره‌ها را گرفت و گفت: «وقتی خودش نباشه، اینا به چه دردی می‌خوره.» گفتم که حالشان خوب می‌شود. در واقع، امیدوار بودم که حالشان خوب می‌شود.

دوباره کنار پسر بچه ایستادم. یک مردِ ابله، به کسی، ‌با اشاره‌ی دستش به سمتِ مردِ میانسال، گفت:‌ «این مَرده رفتنیه، نمی‌مونه.» پسر و پدر، هر دو می‌شنیدند. پسر را می‌دانستم، پدر را بعدا فهمیدم. با شنیدنِ این حرف، صدای شیون و ناله‌ی پسر بچه که آرام شده بود بلند شد. در واقع، گریه را جیغ و داد می‌زد. عصبانی شدم، با حرص، دستم را به سمت آن مرد گرفتم و گفتم: «چی میگی تو!» بعد خم شدم روی سر پسرک و آرام در گوشش زمزمه کردم: «ولشون کن، اونا چی می‌فهمن، من دانشجو ام. اونا حالی‌شون نیست که، من بابات رو دیدم، حالش خوبه، همه‌تون خوب میشید.» تا دوباره آرام گرفت.

پسر کوچک، دوباره سراغ آمبولانس را از من گرفت. تا اینکه بالاخره آمد. آرام در گوشش گفتم: «آروم باش، امشب هم داره تموم میشه…» می‌دانستم چه شبِ پر از وحشتی دارند، و چون مانند همه‌ی ما، از قبل انتظار نداشتند روزی کفِ جاده بخوابند، فکر می‌کنند امشب قرار نیست برایشان تمام شود.

لحظه‌ی آخر روی سر پدرشان رفتم و برای اینکه مطمئن شوم واکنش دارد، پرسیدم: «صدام رو میشنوی؟» با سر اشاره کرد که می‌شنود. فکر کردم اشتباه دیدم و دوباره تکرار کردم. دوباره با سر جواب داد. اما حتی یک کلمه با کسی حرف نزد، حتی جواب پرسنلِ آمبولانس را هم نداد. مادر و پدر را بر روی برانکارد سوار کردیم و داخل آمبولانس گذاشتیم. پسرک را داخلِ پتو، به آمبولانس رساندیم و کنار مادرش گذاشتیم.

در راه، وقتی بر می‌گشتیم، مادرم میگفت که وقتی کنارِ مادرش بوده، هر وقت که پسرک ناله می‌کرد، مادرش بی‌تابی می‌کرده و می‌گفته: «صدای پسرم میاد». با اینکه خودش، صورت و پیشانی‌اش تماما خونی بود، باز در آن حال، نگران پسرش بود.
مادر می‌گفت: «حالا پسره صبح از خواب پا میشه، به مامانش میگه یه پسره بالای سرم بود، نمیدونم کی بود. لباست هم که سبزه، میگه مامان یه فرشته بود، اومده بود بالایِ سرم، با من حرف می‌زد.»

در آن لحظات، اصلا آن‌ها را غریبه نمی‌پنداشتم. این اتفاق، نه برای آن‌ها، که برای من افتاده بود. همه‌ی آن‌ها، آن مرد، آن زن، آن کودک و آن پسر جوان، همه‌شان من بودم.
من، مردی بودم که خانواده‌ام بر اثر سهل انگاری‌ام، در حال مرگ بودند و من حتی نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. و مانند تمامِ مرد‌های دنیا، سکوتم، رساترین ضجه‌ی یک مرد بود. من، مادری بودم که صدایِ گریه‌های کودکم، دردِ خودم را از یاد برده بود. کودکم سردش بود و من نمی‌توانستم گرمش کنم. من پسر جوانی بودم که از خواب بیدار شده بودم و حالا داشتم خانواده‌ام را از لابه‌لای پاره‌های آهن بیرون می‌کشیدم. و من، کودک سیزده ساله‌ای با شلوار گرمکنِ آبی رنگ و موهای فرفری بودم، که سردم بود. اما، مادرم نبود.

با خودم فکر می‌کنم، شاید حق با مادرم باشد. اینکه همان لحظه‌، نه کمی دیرتر و نه کمی زودتر،‌ من آنجا باشم. و کودکی که پاهایش سرد بود. مادری که از شنیدن ناله‌ی پسرش درد می‌کشید، و پدری که می‌شنید پسرش از خبر مرگش فریاد می‌کشد.
شاید خدا می‌خواست، هر چه برای خودم پَست هستم، در دلِ تاریکیِ آن شب، فرشته‌ای برای یک کودک باشم. شاید هم در آن تصادف، همه چیز “تصادفی” بود. گاهی خدا، چه اسم‌های عجیبی دارد…

 

از تصادف، جان سالم به در برده بود
و می‌گفت زندگی‌اش را مدیون ماشین مدل بالایش است
و خدا همچنان لبخند میزد

 

 

- شش شب از آن شب می‌گذرد و من امیدوارم حالِ هر چهار نفرشان خوب باشد… دعایشان کنید.

- تو را به خدا، آهسته رانندگی کنید، با چشم‌های خواب آلود رانندگی نکنید.
حتی اگر شما رانندگی نمی‌کنید، حتما به راننده گوش‌زد کنید.

- بچه که بودم، از در و دیوارِ خانه هم بالا می‌رفتم!

- امیدوارم با خواندن این نوشته، خاطرتان آزرده نشده باشد…
چرا که درتصادفِ وسطِ بیابان هم، تصادفاً خدا هست :‌)