آدم برفی
نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, اردیبهشت ۲۶, ۱۳۹۱ و ساعت : ۱:۲۳سخت است. سخت است گفتن از خوابِ بهار و چلچله و شکوفههای نیامده، برای این همه زمستان نشینِ سرد…
سخت است وقتی بخواهی از سردیِ آدمها بگویی، به خودشان. به آدمهایی که از تمامی فصلها، تنها زمستانش را میشناسند. زمستانی سخت…
درست است که سخت است، اما باید گفت… باید گفت تا این آدمبرفیها بدانند. بدانند که هوای اینجا ابریست. آفتابی نیست و در برودتِ این سرمایِ این آدمهای برفی، چقدر “ها ها” خدا میکنم و هی دست میسایم و پا میکوبم. دست و پا میزنم تا بیدار بمانم و نروم در خواب زمستانیِ این آدمهای برفی. چشمهایم را میبندم و هی رویا میبینم… رویای بهار نیامده، درخت، نسترنها، عشق، مهربانی، کودک، خدا…
اینجا هنوز زمستان است. هنوز برف میریزد از آسمان، و آدمها جمع میکنند برف را از روی زمین و به هم یخ تعارف میکنند! اینجا، همیشه زمستان است…
اینجا آسمان همیشه ابریست. آسمانِ اینجا شبها ستاره ندارد و روزها خورشید. چه فرقی میکند روز باشد یا شب، برای آدمبرفیهای یخ زدهای که جز سرمای زمستان نه میبینند، و نه میفهمند.
باید این آدمبرفیها بدانند که هنوز هم چقدر برایم سرد اند. بدانند و خیال نکنند در پس سرمایِ نگاه و واژههای مثلاً قشنگشان، بهار گمشده و همینکه لمسِ دستهای سردِ آدمبرفی دیگری گرمشان میکند، یعنی که بهار آمده و عشق یعنی همین!
آدمبرفی باید بداند که من سردم است. و من اینجا “سردم” است…
آدمهایبرفی باید بدانند که بهاری هست و شکوفه و عشق. و خدا هست هنوز. بدانند و دیگر اینقدر برف تعارفم نکنند و پشت سر هم لبخندهای مصنوعیِ تکراری تحویلم ندهند! بدانند و دیگر مرا به میهمانیِ شبهای تاریکِ چلهشان دعوتم نکنند. چلهی زمستان است، میخواهم تنها باشم…

آخر مگر من از شماهایم؟!! چرا فکر کردهاید همین که من در میان آدمبرفیهای سرزمین یخ کردهتان باشم، یعنی من هم سرما دوست دارم؟؟! اصلا چرا فکر میکنید به اختیار خودم آمدهام اینجا! چرا فکر میکنید از شمایم؟! نه، فکرش را هم نمیتوانید کنید…
درست است که اینجا هستم و هر روز دستهای سردتان را به گرمی میفشارم و به حرفهایتان از زمستانی سخت، به گرمی گوش میسپارم. سرد حرف میزنید و من لابهلای حرفهایم، بی دلیل از گرمای عشق میگفتم، از معجزهی دوست داشتنهای بی دلیل. با این همه هیچ مپندارید از شمایم.
از سردی میگفتید و من ولی گرمتان میکردم. گوش زد میکردید به من، مدام که چقدر سرد است این هوا! هوایِ هوی حوالیتان سرد بود و من حواسم بود و گرمتان میکردم باز. سرد بودید. سرد قضاوت میکردید، طعنههای سرد میزدید، سرد میدیدید، سرد میگفتید، میشنیدم، سرد بود فکر و قلبتان یخ کرده بود و باز تظاهر میکردید به همدیگر و باز به هم از گرمای قلب منجمدتان میگفتید! و من میدیدم… شما یخ زده بودید و به جای شما، من آب میشدم…
چرا مسخرهام میکنید؟؟! فقط چون شما بهار را ندیدهاید و گمان میکنید همین سردیِ دستها و نگاههای سردتان مثلا یعنی بهار؟
چرا شماتتم میکنید، که چرا پرستوها را در آسمان زمستان هم دیدهام؟! گناهم چیست، جز اینکه در این همه سرما، زمستان آمده بود و من هنوز بهار را از یاد نبرده بودم.
حالا دیگر من هم سرد شدهام. حالا من دیگر برایتان از گرمای عشق چیزی نمیگویم. چگونه برایتان توضیح دهم، دلیلِ دوست داشتنهای بی دلیل را! حالا من هم سرد شدهام: سرد شدهام از گرم شدنتان.
چرا فکر میکردم همه مثل من سردشان است؟! چرا فکر نکردم که این قانون است که آدمبرفیها زمستان دوست داشته باشند. نقش بازی میکنند برای هم و نقابی میزنند از جنسِ بهار! نقابی از بهاری که نه هستند و نه میتوانند باشند و نه فکرش را هم میتوانند کنند که اصلا کسی باشد.
حالا دیگر اما هیچ نمیگویم. ساکت مینشینم یک گوشه. حالا دیگر از کابوسِ زمستانی سرد نمیترسم. حالا دیگر هر روز ژاکتِ گرمِ بافتنیِ مادرم را میپوشم و نامههای عاشقانهی خواهرم را همیشه همراه بر میدارم.
حالا هم دستهایم را مرتب “هـــا” میکنم و نه دیگر به کابوس زمستان و نه حتی به رویای بهار، به بهار کوچکِ “خودم” فکر میکنم. به باغچهی کوچکی فکر میکنم که در قلبم کاشتهام.
حالا دیگر رویای بهاری شدن اینجا را ندارم. آنجا هنوز هوا بهاریست، باغچهی کوچکی از بهار در قلب این همه زمستانِ سرد…
یادم باشد که امروز هم به بهار کوچکم سری بزنم، نباید هیچ از سردیِ این همه زمستان با خبر شود. یادم باشد بروم و باز از رویای بهار بگویم. بگویم و باز بگویم، چندان که سبز شود مهربانی در قلبم، گرم شوم، گر بگیرم، آنقدر که تاب نداشته باشد آدمبرفی… آب شود.
باد من باشد، مهم نیست سردیِ نگاههای آدمبرفیهای پر ادعا… بهار کوچکم به گرمای “من” احتیاج دارد.
حالا دیگر من اما مسخرهتان نمیکنم، حتی نمیپرسم چرا مسخرهام میکردید. من خشت خشت بهشتام را از جهنمِ شما ساختهام. مشت مشت بهار تعارفتان میکنم. به تمام آدمبرفیهای شهر سردم سلام میکنم و راه میافتم در کوچههای شهر و میگویم: بهار آوردهام، بهــار! کسی هست که دربهدر یک مشت بهار بخواهد؟! بکارد در باغچهی قلبش، سبز شوند آدمهای سردِ این شهرِ زمستان زده…
اینجا میمانم و منتظرت خواهم ماند. بهارِ کوچکم، تشنهی رگبارِ محبت توست! بارانم باش، بر من ببار، خیسم کن! من چتری بر سر ندارم، سبز میشوم… منتظرم بمان، دوباره بهار، گل خواهیم داد. دوباره قرارِ ما، به شکفتنِ گلِ عشق… در دنیایی بدونِ آدمبرفی، همانجای همیشگی، دوباره به دیدنت خواهم آمد…
- هوایِ هوی حوالیتان ← هوی: هوی و هوس







