انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

اثر پروانه‌ای – Butterfly Effect

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, مرداد ۳۱, ۱۳۹۷ و ساعت : ۱۵:۳۷
ارسال شده در قسمت : شوک, میخوام خودم باشم | بازدید : 167

خودم را در مطب دکتری یافتم، دکتری با عینک گرد، لباس اتو کشیده و قیافه‌ی خیلی موجه که پاهایش را روی هم انداخته بود و به طرز بیمارگونه‌ای با خودکارش بازی می‌کرد. پزشک در حالیکه مستقیم و بی آنکه اثری از شرم در نگاهش باشد، در  چشمام نگاه کرد و گفت: «داری می‌میری، این بخاطر نرسیدن اکسیژن به مغزت رخ میده. اینجور مردن با درد شدیدی همراهه، مرگ با سوزش و درد شدید در تمام بدن». گفت و شنیدم و درد کشیدم.

ازینکه دارم می‌میرم، غمگین بودم. آن هم با درد کذایی که خود را مستحقش نمی‌دانستم. مگر من همان‌قدر زندگی کرده بودم؟! و بیش از این، از اینکه پزشک بی‌شعور چطور با این قاطعیت از درد کشیدن موقع مرگم میگوید. یعنی هیج امیدی، احتمالِ حتی هیچ معجزه‌ای در کار نیست؟! شاید درد نکشیدم، دستکم خیلی درد نکشیدم، یا اصلا شاید نمردم…‌
آدمیزاد با امید زنده است، همیشه امید هست… با امید، بهتر می‌شود درد کشید. بهتر می‌شود مُرد حتی…! دانستن اینکه کسی با درد میمیرد، چه کمکی به او میکند؟ جز دردی بیش و رنجی زودرس. آدم وقتی امیدش می‌میرد، دیگر کارش تمام است.

دوست نداشتم بمیرم… و بیش از هر زمان دیگه‌ای، عطشِ زنده بودن و زندگی داشتم. آن‌هم درست در نزدیک‌ترین حالت ممکن به مرگ! باز هم تناقضی تلخ گریبانم را گرفته بود.

بعد یکدفعه، جایی کنار دوستی، آشنایی از قدیم‌ها بودم. یادم نیست چه می‌گفت، اصلا به گفتگوهایش توجهی نداشتم و تمام مدت حواسم به خندیدن‌های زیرپوستی و شادیِ درونش بود که با نگاهی خالی از اندوه، محقرانه مرگ را و دردم را تحقیر می‌کرد و عمدا هم می‌کرد.
و من، نه با او، که با خودم تحقیر می‌شدم، وقتی در مغزم لحظه‌هایی به سرعت مرور می‌شدند که با او بیرون رفته بودم، غذا خورده بودم، خندیده بودم و دست داده بودم. و واقعا احمق بودم. افسوس که خیلی دیر می‌فهمیدم. دلم برای تمام لحظه‌هایم سوخت، که با مُشتی بی‌شعور هم پیاله بودم و نمی‌دانستم. و حالا تمام آن لحظه‌ها که مُفت از چنگ داده بودمشان، گلویم را چنگ می‌زدند و داشتند خفه‌ام می کردند.

شوقِ زنده بودن در من ریشه دوانده بود، آن هم درست وقتی که قرار نبود دیگر زنده باشم. چه حسرتِ استخوان سوز غمناکی! تناقض‌ها، یکی پس از دیگری، لحظه‌ای امان نمی‌دادند.

از خواب پریدم و تازه متوجه شدم که همه‌اش را داشته‌ام خواب می‌دیده‌ام و در خواب واقعی می‌پنداشتم. واقعی‌تر از هر واقعیتی که ممکن است، نزدیک‌تر از هر حقیقتی چون دم و بازدم‌ِ هر نفس.

من ترسیده بودم. از نامهربانی‌هایی که در حق مهربان‌های زندگی‌ام کردم. و از مهربانی‌هایی که برایم کم بودند، و نگذاشتم مهربانی اوج بگیرد و بال بکشد برود تا دور دست‌های فداکاری و خودگذشتگی. و مهربانی را در قفس انداختم و پر ندادم. ترسیده بودم. چرا می‌ترسیدم از خشک شدنِ عشق در نگاه‌های سردی که عشق را از من بلعیده بودند و چرا نگذاشتم عشق برود، حتی اگر هیچ‌گاه بازنگردد. چرا از عشقِ درونم که عصاره‌ی مهربانی و کودک و خدا بود، ننوشاندم‌شان. چرا همه‌چیز داشت تمام می‌شد. چرا داشتم تمام می‌شدم.

ترسیدم از مردن، از مردن نابهنگام، از مردن وقتی هنوز آنچنان که می‌خواستی زندگی نکرده باشی. سیمین دانشور می‌گفت: « آدم‌هایی خوشبختند که عشق به موقع به سراغشان بیاد». و شاید آدم‌های خوشبخت، مرگ هم به موقع به سراغ‌شان می‌آید. نه پیش از آنکه عشق آمده باشد. و نه پس از آنکه عشق رفته باشد… نه چندان دیر که آخرِ فیلمت را آب بسته باشند و هی کِش بیاید این زندگی، آنقدر که زندگی را به سر و روی آن استفراغ کنی و دستانت کور و بی‌هدف در جستجوی مرگ چنگ بیاندازند. و نه آنقدر زود که هنوز کاری نیمه‌کاره، عشقی نیمه‌رفته، چیزی از امید، از آرزو و بخشی از زندگی، یا سهمی از خوشبختی در وجود آدم مانده باشد.

می‌ترسم از مرگ، وقتی هنوز چیزی در وجودم گم باشد. مرگ بیاید و من هنوز منتظر باشم… برای روزی که نیامده است، اتفاقی که نیافتاده. چیزی که با آن بشود دنیا را، لااقل بخشی از دنیای کسانی را، جایی بهتر برای زیستن کرد، و من هنوز پروانه نشده در پیله‌ی خویشتن بمیرم.
نامردیست که پروانه‌ها در پیله‌ی تنیده‌ی خویش، به شمایلِ یک کرم بمیرند. کرم‌ها می‌لولند! مهربانی تنهاست. دنیا بیش از همیشه، محتاج پروانه‌هاست!
حالا ای مرگ برو، و وقتی دیگر بیا… و پروانه‌ای را بمیران که با بودنش، جهان زیباتر شد.

 

  • – از ویکی‌پدیا فارسی:
    اثر پروانه‌ای نام پدیده‌ای است که به این اشاره می‌کند که تغییری کوچک در یک سیستم آشوب‌ناک چون جو سیارهٔ زمین (مثلاً بال‌زدن پروانه) می‌تواند باعث تغییرات شدید (وقوع توفان در کشوری دیگر) در آینده شود. اثر پروانه‌ای به این معناست که تغییر جزیی در شرایط اولیه می‌تواند به نتایج وسیع و پیش‌بینی نشده در ستاده‌های سیستم منجر گردد و این سنگ بنای تئوری آشوب است. در نظریه آشوب یا بی‌نظمی اعتقاد بر آن است که در تمامی پدیده‌ها، نقاطی وجود دارند که تغییری اندک در آنها باعث تغییرات عظیم خواهد شد. ایدهٔ این‌که پروانه‌ای می‌تواند باعث تغییری آشوبی شود نخستین بار در ۱۹۵۲ در داستان کوتاهی به نام آوای تندر اثر ری بردبری مطرح شد. عبارت «اثر پروانه‌ای» هم در ۱۹۶۱ در پی مقاله‌ای از ادوارد لورنتس به وجود آمد. وی در صد و سی و نهمین اجلاس ای‌ای‌ای‌اس در سال ۱۹۷۲ مقاله‌ای با این عنوان ارائه داد که «آیا بال‌زدن پروانه‌ای در برزیل می‌تواند باعث ایجاد تندباد در تکزاس شود؟»

تو یه مرغ تخم‌گذاری یا یه اسب وحشی؟!

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, آذر ۱۴, ۱۳۹۶ و ساعت : ۱۲:۱۸
ارسال شده در قسمت : mobile, میخوام خودم باشم, نامه‌ها | بازدید : 1,175
به ندای قلبت گوش کن، رویاهات رو دنبال کن

به ندای قلبت گوش کن، نه به خاموش کردن رویا. رویاها دست بردار تو نیستند، رویاها هرگز نمی‌میرند… رویاتو دنبال کن!

سلام رفیق. نمیدونم میشناسمت یا نه، گهگاهی چراغ خاموش میومدی اینجا یا اولین بارته که حرفامو میخونی. فقط امیدوارم هر کی هستی و هرجا هستی، جاری باشی و متوقف نشی… راکد نباشی و نگندی. امیدوارم همونجایی و در میون همون آدمایی باشی، و همون کاری رو بکنی، که بهش تعلق داری و براش ساخته شدی. و اگه نه… از این بیشتر به این تناقض ادامه ندی!
نمیدونم کی هستی و کجای این زندگی. و توی زندگی، با خودت و آرزوهات چند چندی. فقط هر کی هستی و هرجا هستی، جوری باش که شرمنده‌ی خودت نشی. ما آدما، همیشه اتفاقات مهم زندگی‌مون یا خیلی زود رخ داده یا خیلی دیر. ما همیشه در زمان اشتباه در مکان اشتباه بودیم.
 
ببین رفیق، حتی اگه بهترین شناگر دنیا باشی، توی مسابقه‌ی پینگ پنگ، شک نکن که آخر میشی. بپا که جات کجاست. هدفت چیه. ببین خدا تورو واسه چی ساخته، واسه چی خواسته. خدا چطور میتونه ازت استفاده کنه. یادت باشه، ما فقط یه بار به دنیا میایم و این خیلی کمه. پس خیلی زیاد ازش استفاده کن. همین یه باره، و همین یه بار فرصت داری که خودت بشی. پس خودت باش.
 
مهم نیست چه شکلی هستی و سهمت از زور و بازو، از زر و زیور، از چشم و ابرو و هوش و آیکیو چنده. خیلی وقتا، همونی که با محاسبات ما آدما، همچین آدم خاصی نیست و آدم حسابش نمیکنیم و به چشم ما هیچ پخی نمیشه، مهمترین اتفاقات دنیا رو رقم زده. میدونی چرا؟ چون اون خنگ بی‌عرضه‌ای که آدم حسابش نمیکنیم، فقط از بد روزگار، در جای نادرستی قرار گرفته و طبق معیارهای نادرست داره قضاوت میشه.
مهم نیست که خنگ ترین بچه‌ی کلاسی، مهم نیست تست زدنت خوب نیست، روش‌های تستی بلد نیستی. مهم نیست که آخر شدی و باختی. مهم اینه که اصلا این همون رقابتیه که تو توش بهترینی؟ شاید راه رو اشتباهی اومدی…
 
اینکه تو با قوانین اشتباه آدمای دیگه میبازی، تقصیر تو نیست. اینکه در رقابت اشتباهی داری میجنگی، گناه تو نیست. اینکه با هم‌جنس‌هات نمی‌پری، اینکه تو بال داری و هنوزم داری در گروه خزندگان مسابقه‌ی سینه خیز دادن میدی، مقصر تویی. تویی که اجازه میدی مورد قضاوت دوزیستان و دو رویان و ریش‌داران بی‌ریشه قرار بگیری و به قوانین مسابقه‌ی اونا تن دادی و احترام میذاری. برو! خودتو جدا کن!
 
اینکه رویای تو گره خورده با شقایق و پروانه. اینکه آرزوت مرهمی شدن برای بال زخمی کبوتره، ولی کلاس سگ کشی میری و کارگاه قصابی ثبت‌نام میکنی، مشکل از خود خودته. نرو، نرو، نرو… به کشتارگاه نرو، وقتی هنوز دستهات بوی زندگی میدن و نفست زندگی بخشه! تو هیچوقت نمیتونی یه قصاب خوب باشی، وقتی یه قصاب به دنیا نیومدی. وقتی برای اون کار آفریده نشدی.
 
خداوند از هر کدوم از ما یه چیز خاصی میخواد. خدا  قراره از هر کدوم از ما برای یه هدف بزرگتر استفاده کنه. هر کدوم از ما قراره یه تیکه از خدا باشیم توی دنیا، یه نور باشیم توی تاریکی‌ها. پیدا کن اون نور رو… تو قراره کدوم نور باشی؟! اونوقته که اگه حتی واسه یه نفر روشنایی ببخشیم، زادن و مردن‌مون بی‌فایده نبوده.
 
نذار یه روز بیاد که رویاهات یقه‌ات رو بچسبه. برای آرزوهات بجنگ. جوری بجنگ که شرمنده‌ی آرزوهات نشی و همه آرزوها شرمنده‌ی اراده و تلاشت بشن. خودت رو از همزادی با گله‌ی گوسفند رها کن و بدون اگه حتی شده  فقط یه  روز یه شیر باشی، ارزشش رو داشته که براش با همه‌ی دنیا بجنگی.
تا اون موقع، یقه‌ی آرزوهاتو سفت بچسب و ولش نکن. مهم نیست تا کجا در سرزمین کوتوله‌ها پیش رفتی و تا کجا  اشتباهی بودی. خودت رو از مسابقه‌ی «کی بیشتر از همه تخم میذاره» ی گروه مرغ‌های تخم‌گذار بیرون بکش! مثه به اسب سرکش باش! جایی باش که بهش تعلق داری.
 
یه جوری تلاش کن که خستگی رو از نفس بندازی، جوری بجنگ که آرزوهات از اینکه آرزوهای تو هستن، به خودشون ببالن. و همه مرغ‌هایی که توی گذشته‌ی تو بودن، داستان بال کشیدن تو رو از بر کنن.
 
رفیق! کاری کن که گذشته‌ات جلو آینده‌ات زانو بزنه. و این رو بهم قول بده.
به خاطر تموم بدهکاریم به گذشته‌، من اینو قول میدم : )
 
خداحافظ رفیق…
روزی که روی ابرها قدم می‌زدیم، دوباره تو رو می‌بینم… خدا…حافظ.
 

سی سالگی

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, مرداد ۱, ۱۳۹۶ و ساعت : ۱:۴۶
ارسال شده در قسمت : روزانه | بازدید : 1,125

گاهی ما آدم‌ها، سی ساله نشده، یک ‌مرتبه پیر می‌شویم. زندگی نکرده، یک‌هویی می‌میریم. زندگی‌مان پر می‌شود از روزهای تکراری و بی‌هدف و بی‌معنی،  پوچِ پوچِ پوچ! و از زنده بودن، تنها علایم زیستی‌اش را یدک می‌کشیم.
تنها، سال‌ها باید بگذرند، تا حکمِ دفن‌مان صادر شود. و ما یک عمر، جنازه‌‌ی متحرکی خواهیم بود، که سال‌ها پیش از آنکه به خاک سپرده شود، راستی راستی مرده بود.

پس، می‌ مـیـریـم و می‌رویـم . . .

در حالی‌که، خنده‌های بسیاری بودند و صورت‌‌مان سهمی از آن‌ها نداشت. که غذاهای بسیاری بودند که هرگز نچشیدیم و اسمشان را نشنیدیم. سفرهای هیجان انگیزی که نرفتیم و شهرهای زیبایی در گوشه گوشه‌ی دنیا، که هرگز ندیدیم. آدم‌های دوست‌داشتنی و خونگرمی که ملاقات نکردیم. جفت صندلی‌هایِ کافه‌هایی که رزرو ما بودند و نرفتیم و جایِ ما و فنجان‌ها و حرف‌هایمان تا ابد خالی ماند. کتاب‌های هیجان انگیزی که هیچگاه فرصت خواندنشان را پیدا نکردیم. لحظه‌هایی که هرگز مجالِ تجربه کردنش را نیافتیم و آرزوهایی که هیچگاه برای بدست آوردنش و داشتنش، آنگونه که باید تلاش نکردیم.

و ما زنده بودیم و زندگی نکردیم. ما سهمِ اکسیژن دیگرانی را که واقعی زندگی کردند، بیهوده سوزاندیم. بیهوده جا گیر شدیم و جایِ خیلی‌ها را تنگ کردیم.
…و ما دست داشتیم، و ما پا داشتیم و ما چشم داشتیم و ما زنده بودیم. زندگی نکردیم و سهمِ دیگرانی را بیهوده سوزاندیم، که کاستی‌ای در سلامت‌شان بود، و  یا آن‌هایی که هرگز به دنیا نیامدند.

ما، که بودیم…! پس چرا از گیر و دارِ خواسته‌های زیادِ برای هیچ‌ و جنگ بر سرِ نماندنی‌ها و بر باد رفتنی‌ها، و از پسِ شادی‌های کوتاه و گریه‌های طولانی و غرق شدن در بغض‌های مداوم  و خنده‌های بی‌صدا، سراغی نگرفتیم از زندگی و  سادگیِ نهفته در همین چند صباحی که به جشنِ بودن دعوت شده‌ایم؟! چرا مست نشدیم و سرمستانه در جشنِ زندگی پایکوبی نکردیم؟! چرا سخت گرفتیم؟…

این ما هستیم و همین فرصتِ یک‌باره‌ی زندگانی.
بیا تا پیش از آنکه زندگی برای‌مان، تنها سایه روشنِ خواب و خیالی محو در یک چرتِ کوتاهِ بعدازظهر نشده، و پیش از آنکه در سیاهی و سردیِ خاک، خودمان هم فراموش کنیم که روزی بر روی زمین راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم و سخت می‌گرفتیم،
راستی راستی زندگی کنیم.

۱۰۰ دل‌خوشیِ کوچک زندگی: از چه دلتنگ شدی؟دلخوشی‌ها کم نیست!

نگارش شده در تاريخ : جمعه, فروردین ۱۱, ۱۳۹۶ و ساعت : ۲:۰۹
ارسال شده در قسمت : روزانه | بازدید : 1,462

100-free-happiness-of-life

شاد بودن و لذت بردن از زندگی، اصلا و ابدا به یه زندگی لوکس و پر زرق و برق منحصر نمیشه، و اصولا بالا بودن میزان ثروت و امکانات لزوما منجر به لذت بردن از استفاده کردن از اون‌ها و شاد بودن و راضی بودن از زندگی نمیشه.

یه دل‌خوشی‌هایی در زتدگی آدم هستن، که درسته کوچیکن، اما مهمن، اما قشنگن. دل‌خوشی‌ها و شادی‌هایی که رایگان هستن یا با یه هزینه‌ی اندک میشه تهیه‌شون کرد و ازشون لذت برد.

در اینجا، ۱۰۰ تا از دل‌خوشی‌های زندگیم رو براتون می‌نویسم، که فی‌البداهه به ذهنم رسید. و چون اکثرا انحصار به شخص من نداره و عمومیت داره، امید دارم که شما هم این لذت‌ها رو احساس کنید و  پی ببرید که در دنیا چقدر لذت‌ها و دل‌خوشی‌ها و شادی‌های وصف نشدنی هستند، که به رایگان یا بسیار ارزان انتظار ما رو می‌کشن، و این اشتباه ماست و عمرمون بر فناست، اگه به سراغ‌شون نریم و لذت‌شون رو نادیده بگیریم و قدر ندونیم.

دل‌خوشی‌هایی که لذت بخش ترین لحظات زندگی انسان رو می‌سازن و اتفاقا رایگان یا ارزان هستن.
و نه تنها به زندگی انسان معنا می‌بخشن، که با وجود اون‌ها، دنیا هم جایِ بهتری برای زندگی خواهد بود…

 

۱- دلخوشی یعنی: چای زعفرانی داغِ داغ!

۲- دلخوشی یعنی: یک فنجان کاپوچینو یا هات چاکلت

۳- دلخوشی یعنی: شکلات ژله‌ای میوه‌ای

۴- دلخوشی یعنی: یه فیلم خوب ببینی

۵- دلخوشی یعنی: فیش اند چیپس و نوشیدنی کاپرینا!

۶- دلخوشی یعنی: زدن زیر آواز وقتی هیچکس خونه نیست

۷- دلخوشی یعنی: نوشتن مطلبی که بعدا خودت از خوندنش حسابی کیف کنی

۸- دلخوشی یعنی: صدای زنگ زدن مادرت به گوشی موبایلت

۹- دلخوشی یعنی: چشم توی چشم شدن با یک کودک و شکلک در آوردن براش

۱۰- دلخوشی یعنی: کرم کارامل و ژله‌ی میوه‌ای

۱۱- دلخوشی یعنی: هوا ابری باشه یا بارونی و برفی

۱۲- دلخوشی یعنی: توی اولین باری که بولینگ بازی می‌کنی، با یک ضربه همه رو بندازی و Strike کنی!

۱۳- دلخوشی یعنی: خدا که هست…

۱۴- دلخوشی یعنی: نامه‌ی کسری سربازیت بیاد!

۱۵- دلخوشی یعنی: آب انگور و دلستر انگور!

۱۶- دلخوشی یعنی: از پیرمرد فروشنده سره چهار راه، دستمال کاغذی بخری

۱۷- دلخوشی یعنی: کامنت‌های وبلاگت رو بخونی و تایید کنی

۱۸- دلخوشی یعنی: از پستچی نامه داشته باشی

۱۹- دلخوشی یعنی: از یکی که دوستش داری، اس ام اس برات بیاد

۲۰- دلخوشی یعنی: بغل کردن و بوسیدن خواهرزاده‌ی ۹ ماهه‌ات

۲۱- دلخوشی یعنی: ‬بگن یه عالمه انبه رو یه تنه باید بخوری

۲۲- دلخوشی یعنی: کاکتوس‌ت که هنوز زنده اس رو باید آب بدی

۲۳- دلخوشی یعنی: مادرت سبزی‌پلو با ماهی پخته باشه!

۲۴- دلخوشی یعنی: یهویی یه جا به چشم خودت می‌بینی، که خدا خیلی هواتو داره…

۲۵- دلخوشی یعنی: شکرِ خدا که باز امروز قرار نیست یه عده‌ای رو ببینی!

۲۶- دلخوشی یعنی: فردا قراره برات یه مهمون خوشگل بیاد

۲۷- دلخوشی یعنی: منو بیشتر دوس داری، یا ایگوآنای آبی؟!

۲۸- دلخوشی یعنی: حواست هست که خوش قلب و مهربونی

۲۹- دلخوشی یعنی: وفتِ رانندگی توی دلِ جنگل‌های شمال، توی ماه اردی‌بهشت،‌ سر و دستت رو از پنجره بیرون ببری

۳۰- دلخوشی یعنی: خوابیدن لب ساحل و بیدار شدن با صدایِ دریا

۳۱- دلخوشی یعنی: سیب زمینی زغالی و کره

۳۲- دلخوشی یعنی: توی ورق بازی، حاکم کوتی کنی!

۳۳- دلخوشی یعنی: خالی خالی کره‌ی بادوم زمینی رو بخوری

۳۴- دلخوشی یعنی: مربای توت فرنگی رو با قاشق بخوری تا سیر شی

۳۵- دلخوشی یعنی: توی خیابون یه کتاب‌فروشی خوب پیدا کنی و امون‌ش ندی

۳۶- دلخوشی یعنی: زغال افروخته باشه و دنده‌ی گوسفند باشه و دنبه… کباب دنده باشه و تو باشی و…

۳۷- دلخوشی یعنی: بی هوا برات کیک تولد بیارن

۳۸- دلخوشی یعنی: صبح از خواب بیدار شی و ببینی بساط حلیم و کله‌پاچه به راهه…

۳۹- دلخوشی یعنی: توی دلِ طبیعت کمپ بزنی و کنار آتیش شب رو بگذرونی

۴۰- دلخوشی یعنی: یه کتاب خوب بخری، یه کتاب خوب بخونی

۴۱- دلخوشی یعنی: از فلافل ونیز سنندج گاز بگیری!

۴۲- دلخوشی یعنی: یه سونا بخار حسابی توی هوای سرد

۴۳- دلخوشی یعنی: بستنی قیفی هزار تومنی رو جوری با لذت لیس بزنی که صد هزار تومن بیارزه

۴۴- دلخوشی یعنی: بری کوهنوردی/پیاده‌روی

۴۵- دلخوشی یعنی: یه قلب پاک داشته باشی و اینو بدونی

۴۶- دلخوشی یعنی: توی Green moon همدان یه پیتزا مخصوص بخوری!

۴۷- دلخوشی یعنی: ماشینت که خیلی کثیف شده رو دستمال بکشی

۴۸- دلخوشی یعنی: دودِ قلیون که بهت بخوره، حالت به هم بخوره. برسه به سیگار

۴۹- دلخوشی یعنی: نون روغنی داغ و تازه با خامه و پنیر، و چایی شیرین

۵۰- دلخوشی یعنی: تماشایِ نماز خواندن مادر / خواهر

۵۱- دلخوشی یعنی: گرمت باشه و دستت رو ببری زیر بالش و تشک و از سرماش لذت ببری

۵۲- دلخوشی یعنی: توی بازی فوتبال PES، شیش تاییش کنی!

۵۳- دلخوشی یعنی: فکر کنه خوابی، بیاد روت رو بکشه و تو هنوز خوابت نبرده باشه

۵۴- دلخوشی یعنی: جوجه کباب و ماهی کباب رو روی ذغال درست کنی

۵۵- دلخوشی یعنی: خونه‌ی کثیف رو مرتب و جارو کنی، بعد بشینی وسط خونه و کیف کنی از این همه تمیزی

۵۶- دلخوشی یعنی: یه عالمه ظرف کثیف رو بشوری، آخرش سینک رو آب بکشی و ازش لذت ببری

۵۷- دلخوشی یعنی: وقتی عجله داری، تا میرسی به چهار راه، چراغِ قرمز، سبز بشه و خوشحال به رفتن ادامه بدی

۵۸- دلخوشی یعنی: خنده‌های از ته دلِ پدر یا مادرت رو ببینی

۵۹- دلخوشی یعنی: ۱۰۰۰۰ دقیقه تماس رایگان داشته باشی و یکی که باهاش کلی حرف داری

۶۰- دلخوشی یعنی: ماشینت رو بعد از کارواش وقتی مثه دسته گل شده، سوار شی

۶۱- دلخوشی یعنی: میگه مراقب خودت باش، آروم برو، رسیدی خونه حتما زنگ بزن

۶۲- دلخوشی یعنی: یواشکی بشنوی دارن ازت تعریف می‌کنن

۶۳- دلخوشی یعنی: همیشه جیبت پر از شکلات باشه و بدون مناسبت به دیگران شکلات بدی

۶۴- دلخوشی یعنی: پاشیدن آبِ پرتقال و چشیدنِ طعمش، وقتی توی دهنت فشارش میدی

۶۵- دلخوشی یعنی: خارج کردن آبِ نارگیل از سوراخ‌هاش

۶۶- دلخوشی یعنی: پاچه‌ی شلوارت رو بدی بالا و پات رو بکنی توی آب‌سردِ رودخونه یا حوض

۶۷- دلخوشی یعنی: وقتی پشت فرمونی، با این که حق با تو هست، به عابرهای پیاده و ماشین‌های دیگه راه بدی و اونا ازت تشکر کنن

۶۸- دلخوشی یعنی: یه زمستون سرد باشه و تو باشی و یه کرسی گرم و لحافِ روش

۶۹- دلخوشی یعنی: پوست گرفتن آناناس، به شیوه حرفه‌ای

۷۰- دلخوشی یعنی: یه قاچ هندونه رو تا رسیدن به قسمت سفیدیش بخوری

۷۱- دلخوشی یعنی: تک خالِ حکم دستت بیافته!

۷۲- دلخوشی یعنی: تکوندن سنگ‌های داغ از سنگگی که دمِ صبح گرفتی

۷۳- دلخوشی یعنی: وقتی رسوندیش مقصد، صبر کنی/کنه تا کامل بره/بری توی خونه

۷۴- دلخوشی یعنی: دیدن یه انیمیشن قشنگ

۷۵- دلخوشی یعنی: بازی کردن با بچه‌های کوچیک و باختنِ عمدی از اون‌ها

۷۶- دلخوشی یعنی: دستات از خوردن تمشک قرمز شه

۷۷- دلخوشی یعنی: طعم توت فرنگی و ریواس و گوجه سبز

۷۸- دلخوشی یعنی: پریدن از آتیش چهارشنبه سوری

۷۹- دلخوشی یعنی: تابستونا توی حیاط زیر پشه‌بند بخوابی

۸۰- دلخوشی یعنی: وقتی هنوز وسط چهارراهی، چراغ زرد بشه ولی تو بتونی با آرامش بری

۸۱- دلخوشی یعنی: وضو بگیری

۸۲- دلخوشی یعنی: سیاه شدن دستات از پوست کندن گردویِ سبز

۸۳- دلخوشی یعنی: مادرت دلمه‌ی برگ پخته باشه با ته دیگِ مرغ!

۸۴- دلخوشی یعنی: بشنوی بهت حسودی می‌کنن

۸۵- دلخوشی یعنی: یه لباس نو تنت کنی/جورابِ تازه پات کنی

۸۶- دلخوشی یعنی: کارتِ پایانِ خدمتت بیاد دمِ درِ خونه

۸۷- دلخوشی یعنی: سیب زمینی سرخ کرده و سس تند

۸۸- دلخوشی یعنی: آش رشته‌ی مامان با پیازداغِ تازه…

۸۹- دلخوشی یعنی: بعد از خداحافظی، سر بچرخونی ببینی هنوز داره نگات می‌کنه و برات دست تکون میده

۹۰- دلخوشی یعنی: موقعِ رانندگی، وقتی بهت راه میدن، با یه بوقِ کوتاه ازش تشکر کنی

۹۱- دلخوشی یعنی: راحت شدن از شرِ آشغال‌ها بعد از اینکه گذاشتی دمِ در

۹۲- دلخوشی یعنی: آب بازی کنی و به صورت همدیگه آب بپاشید

۹۳- دلخوشی یعنی: یه عطسه‌ی از ته دل و با صدای بلند کنی

۹۴- دلخوشی یعنی: خوشبخت باشی

۹۵- دلخوشی یعنی: عاشق باشی/عاشقت باشه

۹۶- دلخوشی یعنی: با پاهای برهنه روی چمن خیس قدم بزنی

۹۷- دلخوشی یعنی: خدا رو دوست داری/خدا دوستت داره

۹۸- دلخوشی یعنی:  دل‌ت خوش باشه

۹۹- دلخوشی یعنی: خانواده …

۱۰۰- دلخوشی یعنی: سلامتی …

 

 

پ.ن. : شما هم می‌تونین از دل‌خوشی‌هاتون توی کامنت‌ها برای ما بگید.

سین مثلِ سرباز ، شین مثلِ شب

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, آبان ۵, ۱۳۹۵ و ساعت : ۸:۱۸
ارسال شده در قسمت : خاطرات, شوک | بازدید : 1,681

نیمه‌های شب…
وقتی چادرِ سیاه بر سر شب می‌افکنند،
و آن‌هنگام که چراغ می‌کُشند
و در پسِ پرده
به خیالِ خود،
خدا را می‌خوابانند
زشتی‌ها، مجالِ رو آمدن می‌یابند…

شب که می‌آید
در لابه‌لایِ خلوت این شهرِ هزار رو
بیدار، به نظاره نشسته‌ام
و من می‌بینم
عجوزه های پلیدی را،
که بی ترس آفتاب و آیینه،
آرام آرام رخ می‌نمایند
و کرم‌های گندیده‌ی بی‌مقدار
که از زیر پوست شهر
به بیرون می‌خزند…

…صدایِ کاروانِ هلهله و شادیِ یک عروس و داماد
امتدادِ سرد و تاریکِ خیابان را شکافت!

کارناوالِ جشن و موسیقی
کمی آن سو تر از خیابانِ تاریکی
از اتومبیلی پارک شده‌ در سایه‌ی دیوار
عبور کرد…
که به خیال خود، پنهانی
مبدل به تخت دو نفره شده بود!

 

کمی آن‌طرف‌تر از تنانگی
زیرِ پوستِ شب…
در محله‌ی برده‌داران
در راستایِ خیابانِ جبر
نبشِ کوچه‌ی زور،
در قفسِ فلزیِ سبز
سربازی را
به پاسبانی از شب گمارده‌اند!

چه خیالی!!
که ماهی قرمز
در تنگِ سبز
به دریا و روشنی می‌اندیشید

 

خوب که نگاه کنی…
در شبی قفس‌وار
در میانِ مشتی آهن و سیمانِ سبز،
در پسِ شیشه‌ی مات
سربازی را خواهی دید
که قلم به دست!
در زیر نور ماه،
با رقصِ تانگویِ کاغذ و قلم
مرگِ تاریکی را
در عمقِ شب
به سخره گرفته است
و
طلوع خورشید را
در نهایتِ شب و سیاهی
تداعی می‌کند

خورشید اینجاست!
آنجا که انتظارش را ندارند!

یک شبِ دیگر هم تمام شد
عاقبت این تاریکی رفتنی‌ست…

 

نگارش در
۹۵/۳/۱
بعد از نیمه‌های شب


Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38