ارسال شده توسط mEhdi در تاریخ ۰۹ اسفند ۱۳۸۸
اول عذر میخوام که تنبلی کردم واسه به روز کردن وبلاگ. کلی مشکل و بدبختی روی سرم تل انبار شده بود
دوم ممنونم از همه ی کسایی که به وبلاگ اومدن و توی پست قبلی قسمت نظرات به دوستشون کمک کردم. خوشحالم که هنوزم آدمایی هستن که سرنوشت یه آدم هر چند ناشناس براشون مهم باشه و دلشون نخواد اشتباه کنه و بخوان پاک بمونه. پس هنوز آدم ها ارزش پاک بودن رو میفهمن! میسی
![]()
چی توقع داری مهدی؟ چی می خوای؟ دنبال چی هستی؟
منتظر کی نشستی پشت پنجره؟ به کی امید بستی؟ از کیا انتظار رحم و مروت و مردانگی داری؟ از یک مشت موجود دوپای وحشی متمدن به اسم “انسان” ؟
فکر کنم متوجه نیستی!!! اشتباه گرفتی مهدی! بهشت دو کوچه بالاتره! اینجا، این آدم ها اونی نیستن که تو فکر می کنی! اصلا متوجه هستی اینجا کجاست و این ها کی هستن؟!!!
وایسا ببینم… نه، مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم… مهدی اینجا دنیاست! همون دنیای نامرد! دنیای بی رحمی که قرن ها پیش به بهتر از تو هم رحم نکرد، پس به تو هم رحم نمی کنه، همینطور که به بعد از تو هم نخواهد کرد! اینجا دنیاست! این ها هم آدم های همین دنیا هستن! همون هایی که باعث و بانی همین دنیای کثیفن، همین آدم هان!
این آدم ها، همین هایی که هر روز می بینی، همین هایی که بهشون امید داری، ازشون انتظار آدم بودن و انسانیت داری، این ها آدمن! می فهمی؟ از همون نژادی که سالها پیش به امام حسین(ع) خیانت کردن و حتی به پسر بچه ی ۴ ماهه هم رحم نکردن، اون وقت تو ازشون انتظار ترحم داری؟ هه! چه خوش خیال! تو از آدم هایی توقع مهر و محبت و عشق داری که از نژاد کسانی هستن که به اسم آزادی و آدمیت(!) بمب و گلوله روی سر بچه های بدبخت و بی گناه افغانی و عراقی و فلسطینی میریزن! می فهمی مهدی؟ این آدم ها پست ترین و کثیف ترین نژاد موجودات زنده ان! از نژاد موجودات خونخوار و کثیفی که حتی به خودشون و هم نوع ها شون هم رحم نمی کنن. آدم هایی که هم نوع هاشون رو مثل یه گوسفند ذبح میکنن و سر می برن و بی اونکه ککشون هم بگزه با ریختن خون آدم ها شهوت حیوانی شون رو ارضا می کنن.
یه زمانی، یه جایی از دنیا، توی عصر جاهلیت برای نجات مسیح و پسر خدا و روح القدوس و جنگ صلیبی آدم میکشن، توی یه عصر دیگه و یه جای دیگه از این کره ی خاکی به اسم اسلام و قرآن، خدا رو سر بازار حراج میکنن! و سال ها بعد در عصر تمدن و آدمیت(!)، و به اسم آزادی و دموکراسی و حقوق بشر(!)، و سهم بچه های بی گناه از آدمیت و بشریت آدم ها فقط تیرچه های چوبی و آواری از سنگ و خاکیه که روی سرشون آوار میشه.
حالم از خودم بهم میخوره. حالم از اینکه آدمم بهم می خوره. حالم از هر چی آدم دو پاست بهم میخوره. دارم از هر چی اشرف مخلوقاته بالا میارم.
دلم میخواست یه درخت بودم، اون وقت شک ندارم از تنها چیزی که میترسیدم آدم ها بود. دلم میخواد یک درخت بودم. اما مطمئن نیستم درخت هم همینو بخواد.
دیگه نمی خوام ازتون انتظار آدمیت و آدم بودن داشته باشم. از هیچ کدومتون. آخه شما آدمین. آدم. از نسل آدم. از نسل هابیل و قابیل. من از شما آدم های برادر کش هیچ توقعی ندارم. آخه شما آدمین. حالم ازینکه مثل شما آدمم بهم میخوره. ای کاش آدم نبودم، اما واقعا معنای آدمیت رو می فهمیدم.
از همتون میترسم آدما… از همتون. دیگه نه منتظر کسی هستم که بیاد نه از کسی انتظار محبت و کمک و انسانیت دارم. بدم میاد ازتون!
مهدی! هیچوقت این حرف ها رو فراموش نکن! سعی کن هیچوقت کوچیک و خار نشی، نذار زمین بخوری یا زمینت بزنن، ولی اگه زمین خوردی آروم باش! دست و پا نزن! چون هیچکس نمیاد دستت رو بگیره و از زمین بلندت کنه. از آدم ها هیچ انتظاری نداشته باش. به این دلیل که، خب آدمن دیگه! آدم مگه از آدم انتظار محبت داره! زمین که خوردی، فقط از خودش بخواه! از اونی که “اگه هیچ کس نباشه باز هم هست“… از بنده ی خدا نخواه، از کس بی کسون بخواه، از خود خود خدا !!
sMs: Emruz hokme eEkhraje man az daneshgah behem dadan ;) Ba daste Chap gereftam
Gahi lazeme ye ettefaghe bozorg be adam Talangor bezane, ta az Khabe Khargushi bidaresh kone. Be sharti ke Vaghean khab bashe, na inke Khodesho Be Khab bezane! Ke age intor bashe dg Khab nist, Morde
Khodaya Bazam Khodet Havaye Maro Dashte Bash
ارسال شده توسط mEhdi در تاریخ ۰۴ بهمن ۱۳۸۸
سلام
نمیدونم چطوری بگم.راستش من یک دختر ۱۸سالمم. چند ماه پیش عاشق یه پسری شدم اولای اشناییمون نمیدونستم به نماز خواندنو روزه گرفتن اعتقاد نداره نگفت که اعتقادادش چطوریه.من دختریم که هم نماز میخونم هم روزه میگیرم تا حالا هم دست به هیچ پسری نزدم اون اولین دوست پسرم بود.من دختر مغروری بودم که به هیچ پسری محل نمیذاشتم ولی نمیدونم که چطوری برای اولین بارغرورمو زیر پا گذاشتم.بگذریم.من واقعا عاشقش شدم.ولی تا حالا یک بار باهاش بیرون رفتم ولی اون انتظار داره یعنی بهم گفته اگه میخواد باهاش باشم باید شکل رابطمونو تغییر بدیم یعنی باید هر چی گفت گوش بدم بهش بوس بدم و……………………..من نمیتونم اعتقاداتما زیر پا بذارم نه میتونم فراموشش کنم.شما میتونید منو کمک کنید من نمیتونم به هیچ کس مشکلمو بگم.شما بگید من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟
۲۲ January 2010
23:03
اول از همه عذر میخوام که کمی دیر شد. اما اینقدر سرم شلوغ بود و امتحاناتم فشرده و سنگین بود که واقعا هیچ وقت آزادی نداشتم. هنوز هم نصف امتحان هام مونده، اما فرصت پیدا کردم تا جوابت رو بدم.
ثانیا احساس میکنم اصلا نیازی به نوشتن و گفتن من نیست. اما چون گفتی نمیتونی به کسی بگی، بنابراین این رو نوشتم.
منظورم از اینکه نیازی به نوشتن من نیست، اینه که هر کسی خودش باید بفهمه. نمیشه یه چیزی رو به زور توش گوش کسی کرد. حتی اگه بشه هم چیزی که به زور و اجبار باشه چه ارزشی داره؟ مهم اینه که هر کسی کاری رو با فهم و شعور خودش انجام بده یا نده!
به هر حال…
من نمیتونم بگم اینکار رو بکن یا نکن، چون هیچکی مثل خودت از شرایط و دلت خبر نداره.
نمیخوام بگم دوست شدنت با پسری که بعد از دوستی تازه فهمیدی چه شخصیتی داره اشتباهه یا نه.
اما…
میگی که پسره رو دوست داری، اما اخلاق و رفتاره اون دقیقا عکس اون چیزی هست که توی وجود تو هست.
میشه از خودت بپرسی برای چی اون رو دوست داری؟! چیه اون رو دوست داری؟؟؟
هیچ چیز بدون دلیل نیست، حتی دوست داشتن!
اینکه چیه اون رو دوست داری بستگی به خودت داره. میتونی آدمی باشی که دل و روح و وجود آدم برات مهم باشه، یا نه، چشم چشم دو ابرو و خوشگلی پسر!
اگه باطن و اخلاق و روح اون پسر رو دوست داشتی که با اون رابطه برقرار کردی، دو حالت داره. یا اینکه اون خودش بوده و تو واقعا روح و اخلاق اون رو دوست داری، یا اینکه اون خودش رو جور دیگه نشون داده و گول زننده بوده.
اگه از اخلاق و روحیات و خواسته های اون خوشت اومده بوده، خب دیگه حرفی نیست. تو هم مث اون بشو و به خواسته هاش (که عاشق اون ها شدی) تن بده! (و معلومه که حجب و حیای تو فقط ظاهریه و ته دلت خودت هم بوسه و … رو میخواستی)
یا اینکه احساس میکنی گول خوردی و اون اصلا اون آدمی نیست که عاشق احساسات و رفتار و اخلاقش شده بودی و الآن کاملا برعکس شده. خب این مورد هم کاملا معلومه. تو عاشق چیزی در اون پسره شده بودی، که حالا دیگه نیست! و از اول هم نبوده. پس دیگه عشقی وجود نخواهد داشت و به نظرت دلیلی واسه ادامه ی رابطه هست؟؟ چه برسه به لب و بوسه و…!
حالت آخر هم اینکه ممکنه چشم و ابرو و جمال و در حالت کلی ظواهر و مادیات پسره نظرت رو جلب کرده. خب در اون صورت هم بهت پیشنهاد میکنم به خواسته های اون تن بده! چون هرچند خودت میگی اهل اینکار ها نیستی و تا حالا به پسری دست نزدی، اما خودت رو گول نزن. این نشد به پسر بعدی حتما دست میزنی! چون که “عشقی که در پی رنگی بُوَد، عشق نبوَد عاقبت ننگی بُوَد”.
تو که خودت دنبال ظاهر و مادیاتی، پس حق هم بده که پسره دنبال بدن تو و لذت بردن ازت باشه!!! چون خود تو هم عاشق ظاهر و جسم اون شدی و اون هم مسلما جسم تورو میخواد.
به هر حال با اینکه من به شدت با انجام اینکار ها برای یه دختر (خصوصا!) مخالفم، اما تجربه بهم نشون داده که دختری که تنش واسه این کارها بخواره، با غل و زنجیر هم ببندیش باز کار خودش رو میکنه. و بالعکس، اگه کسی نخواد و دلش پاک باشه، هیچ پسر قد بلند و خوشگل و خوش خط و خالی و هیچ عشق آبکی و شهوانی و قول ازدواج و خر کردن هایی، خر نمیشه و به هیچ ناپاکی ای تن نمیده.
در آخر هم یک چیز رو شاید ندونی…
به هر حال ممکنه تو اون پسر دو دوست داشته باشی و به نظر من عشق تو از اون دسته عشق های آبکی و کورکورانه ای یه که فقط از سر کنجکاوی دخترونه و از روی تنهایی و از اون نوع عشق های افلاطونی و زودگذر و “احمقانه” ی دخترونه س.
حالا عشقت از هر نوعی که باشه، شاید بخوای حس واقعی اون پسر رو نسبت به خودت رو هم بدونی.
مطمئن باش، شک نکن، اگه اون پسر عاشقت نه، دوستت هم پیشکش، اگه واست ارزش یه آدم قائل بود و ارزش تو رو به عنوان یه دختر و زن قائل میشد، هیچوقت برای رابطه و دوستی با تو شرط رابطه ی جنسی رو مطرح نمی کرد.
از خودت بپرس، همون پسر حاضر هست خواهرش با یه پسر فقط دوست معمولی باشه؟ چقدر حاضره که خواهرش با یه پسر رابطه ی جنسی داشته باشه و لب بده و… واقعا حاضره؟ اگه خواهرش رو دوست داشته باشه، تصورش هم دیوونش میکنه!
پس چرا وقتی خودش با یه دختر رابطه برقرار میکنه، فکر نمیکنه که اون دختر هم پدر و مادری داره، دختر یکیه، خواهر یه نفره، فردا زن و همسر یه نفر دیگه میشه و در نهایت مادر یه بچه…؟
پسره چه حسی بهش دست میده اگه بفهمه زنش قبل ازدواج به یه پسر لب داده؟! یا بفهمه مادرش با…
اما وقتی نوبت خودش میشه، فقط به لذت خودش و کام گرفتن از دختره به هر قیمتی میشه.
مطمئن باش، اگه یک پسر برای یک دختر ارزش آدم بودن قائل بشه و دختره رو بهش شکل دستمال کاغذی و وسیله ی اطفای شهوتش نگاه نکنه، هیچ وقت راضی نمیشه با آینده ی یه دختر بازی کنه و پاکدامنی دختر رو به خاطر یه لحظه لذت شیطانی ازش بگیره!
در آخر هم…
عشق هدیه ی خداست.
هدیه ای که به راحتی بدست نمیاد ولی به راحتی از دست میره…
مراقب این هدیه ی خدایی و مراقب دل پاکت باش
اما فراموش نکن
عشق میاد تا بزرگت کنه
تو رو به آسمون ها ببره و خدایی کنه
عشق میاد تا بهشت ارزش بده
بفهمی که مهمی. حتی فقط برای یک نفر.
بدونی که دلی هست که کیلومتر ها دورتر از دل تو، فقط برای تو میتپه
بدونی که کسی به یادته
کسی هست که تو برای اون مهمتر از خودشی
کسی که تو رو بیشتر از خودش دوست داره…نزار تا به بهانه عشق، پاکدامنی و دل پاکت رو ازت بگیرن
نزار کوچیک و خوار و بی ارزشت کنن.
اونی که برای ارضای خودش، تو رو وسیله قرار میده، خودش و زیر شکمش رو از تو بیشتر دوست داره.
خودت رو ارزون نفروش
اون هم برای کسی که ارزشی برات قائل نیست و ارزشت رو وابسته به جاهای دیگه ات میدونه!
قیمتت رو بدون.
“عشق را به بها دهند، نه به بهانه”
خدایی که بهمون قلب داده، عشق و احساس داده، عزت ما رو خواسته، ذلت ما رو نخواسته…
پس خودتم نخواه ذلیل باشی.
(بیشتر از یک ساعت از وقتم گرفته شد، اون هم توی این موقعیت بحرانی و کمبود شدید وقت؛ فقط امیدوارم لااقل خوندنش وقت تو رو بیخودی نگرفته باشه. تو نیازی به کمک من یا حرف های من یا هیچکس دیگه نداری. هروقت مشکلی یا سوالی برات پیش اومد، به قلبت رجوع کن. قلب آدما محل حضور خداس… حتما به جواب سوالت میرسی. شک نکن. فقط از قلبت شروع کن، میتونی واقعیت همه ی چیزها رو از پس پرده بببینی. به قلبت اعتماد کن. خدا اونجاست…)
ارسال شده توسط mEhdi در تاریخ ۱۶ دی ۱۳۸۸
هیچوقت نتونستم مثل خیلی از آدما منکر وجود چیزی به اسم عشق بشم. با وجود اینکه خیلی از آدم ها دروغ شنیدم و بیشتر از همه خیانت دیدم و شنیدم. با اینکه قلبم رو شکوندن و فقط به جرم اینکه نمی خواستم مثل خیلیا گرگ باشم، بره هه واسم از گرگ هم درنده تر شدن، با اینکه می بینم چه جوری آدما روی خودخواهی هاشون اسم عشق رو میزارن، اما باز هم نمیتونم منکر وجود چیزی با نام عشق بشم و قیدش رو بزنم.
آخه مگه میشه چیزی رو انکار کرد که لحظه لحظه دارم حسش می کنم و نفس نفس زندگیم باهاش زندگی میکنم؟!
من میفهمم عشق رو، من حس کردم عشق رو، اون وقتی که نصفه های اون شب، با آهنگ معین برای خواهر کوچیکم گریه می کردم. وقتی یادم میاد که چه جوری با گریه از خدا میخواستم که اون دندون مبینا که وقتی زمین خورد افتاده، درست بشه و در عوض خدا همه چیزم رو ازم بگیره…
آخه، فکر میکردم که مبینا بزرگ میشه، میترسیدم وقتی بزرگ بشه به خاطر اینکه یکی از دندونهاش نیست بچه ها مسخره اش کنن، غصه اش بگیره، گریه کنه…
آخه به خود خدا قسم، تموم زندگیم اون خنده های مبیناس… همه کار میکنم تا فقط اون بخنده…
خدایا، تو رو خدا، نشه که غم رو لباش بشینه. نشه که چشم هاش خیس باشه، خدایا تورو خدا نزار اون غصه اش بگیره. خدایا، نشه که لب هاش، لب پاییز رو ببوسه…
فکر میکنم اگه قراره چیزی به اسم “عشق” وجود داشته باشه، باید یه همچین شکلی باشه… فرقی نمیکنه عشق بین خواهر برادر، زن و شوهر، دختر پسر، عشق به خدا، یا هر چیز دیگه. عشق عشقه! این ما آدما هستیم که برای اینکه گند کاری و کثافت کاری هامون رو با کلمات قشنگ بپوشونیم تا بوی گندش در نیاد، روی اون کثافت کاری اسم عشق گذاشتیم. اونقدر هم به خودمون تلقین کردیم، که باورمون شده عشق یعنی این!
شاید اگه مبینا رو نداشتم و یه فرشته کوچولو عشق رو واسم معنا نمی کرد، هیچوقت دروغی به این بزرگی رو باور نمی کردم. دروغ قشنگی به اسم “عشق”!
شاید اگه تو هم یه دختر کوچولوی مهربون از رفتنت به سفر ناراحت بشه و بعد رفتنت فقط چون نتونسته باهات خداحافظی کنه، گریه کنه و وقتی گریه می کنی، همپای تو اشک از چشم های قشنگش بریزه و صادقانه و بی ریا باهات گریه کنه و اشک هات رو با دست هی کوچولوش پاک کنه. وقتی غصه داری، همش قلقلکت بده و بخندونتت.
وقتی واست نقاشی های خوشگل خوشگل بکشه و بالای تپه ی نقاشیش یه کلبه بکشه که بالای اون نوشته: “کلبه ی مهدی و مبینا”. وقتی واست نامه بنویسه که: “داداش من خیلی تو رو دوست دارم. میدونی عزیزم. درساتو خوب بخون تا من بیام پیشت. درظم(=درضمن) مواظب خودت باش. فدات آبجی. همیشه با تو. امضا : مبینا” و دور نامه ای رو که برات نوشته میسوزونه تا رمانتیک بشه!
اون وقت، مثل من حتما می فهمیدی که عشق اصلا اون چیزی نیست که توی فیلم ها نشونت دادن و توی قصه ها یادت…
شاید من نتونم بگم عشق چیه. انگار گفتن بعضی چیزها با لغات و کلمات سخته، وقتی هنوز لغتی که باید اختراع نشده باشه!
اگه عشق فقط یه افسانه و یه دروغ زیبا برای تحمل نازیبایی های آدم ها نباشه و هنوز چیزی به نام عشق توی دل ما آدما وجود داشته باشه، باید یه همچین شکللی باشه…
آره… عشق باید یه چیزی توی مایه های اون وقتی باشه که دارم از خواب میمیرم، ولی باز هم با مبینا هواپیما بازی میکنم…
مثل وقتی که برای اون مداد رنگی ۲۴ رنگ خریدم اما برای خودم ۱۲ رنگ.
مثل اون وقتی که بهم میگه: “داداش فردا امتحان دارم، برام دعا کن!”
مثل وقتی که بهم میگه: “قبل خواب یادت نره که (قل هو اللهُ احد) بخونی”
مثل اون وقتی بهم تلفن میکنه که منم برم آبمیوه ام رو بخورم، چون چند صد کیلومتر اونورتر اون هم داره از همون آب میوه میخوره!
مثل همین الآن که دلم براش خیلی تنگ شده
مثل چند ساعت پیش که گریه ام گرفته بود…
عشق باید یه همچین چیزی باشه… عشق باید چیز خوشمزه ای باشه! بایست طعم اون پاستیلی رو بده که میدونم مبینا خیلی دوست داره.
عشق بایست طعم اون بستنی ۱۰۰ تومنی رو بده که واسه خودم خریدم، وقتی برای اون بستنی ۱۰۰۰ تومنی گرفته بودم… یا شاید طعم اون گاز از بستنی مبینا، که به زور بهم می داد…
آره… عشق باید یه همچین چیزی باشه. مثل وقتی مبینا قاشق پر از شکلات صبحانه رو توی دهنم میزاره و بدون اینکه تمیز و کثیف بودن قاشق براش مهم باشه، باقیمونده ی شکلات دهنی منو از روی قاشقی که از آب دهنم خیسه میخوره…
مثل وقتی که خودم رو شکل بچه ها میکنم تا همبازی خوبی براش باشم.
وقتی اینقدر بهش فکر میکنم که شبیه اون شدم. اونقدر که دوستم با شوخی گفت که شیزوفرنی دارم! وقتی دوست هام مسخره ام میکنن که رفتارم شبیه بچه های مهد کودکی میمونه.
مثل وقتی که همیشه وقت برگشتنم به خونه، براش خوراکی میگیرم، تا منو دوستم داشته باشه!
آره، به گمونم عشق باید یه همچین چیزی باشه. مثل اون وقتی که مبینا رو می بوسم.
آخ که چه حس خوبی بهم میده، وقتی از لب هاش بوسه می گیرم…
این بوسیدن من، چقدر شبیه بوسیدن لب دوست دختر دوست پسر ها وقتی از هم کام میگیرن میمونه. و چقدر با اون ها فرق داره!!!
مطمئنم اگه آدم ها میدونستن بوسیدن لب های یه دختر بچه، یه فرشته کوچولو، چه طعم خوبی میده، هیچوقت حاضر نمیشدن لب هاشون رو به لب های هر کسی بچسبونن و بوسه هاشون رو خرج شهوت و هوس نمیکردن، وهیچوقت روی لب بازی های دختر و پسرها اسم “عشق بازی” نمیزاشتن!
خدایا، دلم برای آدم هات میسوزه. آدمایی که یه مشت شهوت و دروغ بهم تحویل میدن و اسمش رو میزارن عشق. آدمایی که زیر شکم همدیگه رو لمس میکنن و بهش میگن قلب! آدمایی که شهوت و نیازهاشون رو با اسم عشق ارضا میکنن. به همدیگه مثل یه وسیله و اشیاء نگاه میکنن و خودخواهانه فقط به فکر نیاز خودشونن، اسم عشق و عاشقی روی رابطه میزارن تا گندش در نیاد!
اما متاسفانه، تاریخ ۲۰۰۰ ساله هم نشون میده که همیشه، هر جایی از دنیا و هر زمانی از تاریخ، همیشه آدم های احمقی بودن، هستن و خواهند بود که با کلمه های قشنگی مثل عشق، خیلی راحت میشه فریبشون داد و بعد از استفاده مثل یه دستمال کاغذی کهنه دورشون انداخت…
و این از حماقت آدم هاست…!
خدای خوبم، ممنونم که به من لب دادی.
مرسی که لب هام یه ابزار تحت کنترل زیر شکمم نبود…
ممنون که به من این فرصت رو دادی که لب هام دریچه ای برای قشنگترین احساس دنیا باشه
عشق بازی با یه فرشته کوچولو…
خدایا، من خیلی خوشبختم.
چون عشقی رو دارم، که می بینم خیلی از آدم ها شب و روز، توی کوچه و خیابون، توی دست غریب و آشنا دنبالش میگردن و… هیچوقت بهش نمیرسن.
هیچوقت نمیرسن.
هیچ وقت.
خدایا دوستت دارم.
چقدر دلم برای بوسه های خیس و آبدار مبینا تنگ شده…
خدا رو میخوام، نه واسه ی اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو میخوام، نه واسه مشکل و حل غصه هامخدا رو دوست دارم، نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم، ولی نه واسه ی زیبا و زشتخدا رو میخوام، نه واسه خودم، که باشم یا برم
خدا رو میخوام، نه واسه روزای تلخ آخرمخدا رو میخوام، نه واسه سکه و سکو یا مقام
خدا رو میخوام که فقط، تو رو نگه داره برام…خدا رو دوست دارم، واسه اینکه تورو بهم داده
خدا رو دوست دارم، چون عاشق بودنو یادم دادهخدا رو دوست دارم، چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم، چون عاشقو تنها نمیزارهخدا رو دوست دارم، واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم، آخه همیشه لبخند میزنهخدا رو دوست دارم، واسه اینکه منو تو با همیم
خدا رو دوست دارم، که میدونه ما عاشق همیم(شعر از رضا صادقی)
پی نوشت: حالا دیگه دندون های مبینا هم درست شده ولی من… !!!
ارسال شده توسط mEhdi در تاریخ ۲۴ آذر ۱۳۸۸
خیلی ها تصور می کنن ما آدم ها به دنیا میایم تا بزرگ شیم. تا یاد بگیریم و کامل شیم. اما من اصلا اینطورفکر نمیکنم. بلکه کاملا برعکس، ما به دنیا نیومدیم تا یکسری چیزها رو یاد بگیریم، بلکه دنیا اومدیم تا چیزهایی روکه بلدیم از یاد نبریم، دنیا اومدیم تا یادمون بمونه چی بودیم، تا یاد بگیریم که چه جوری از یاد نبریم.
میگن: “آدما دنیا میان تا بزرگ بشن و به بلوغ و سعادت و رشد و کمال برسن.”
میگم: “سعادت و خوشبختی دقیقا اون چیزیه که با بزرگ شدن از دستش میدیم!”
انسان ها پاک به دنیا میان، بچه ها مهربونن، خوش قلبن… بچه ها از همون وقتی که از مادر زاده میشن همه چیز رو میدونن، البته همه ی چیزهای خوب رو!! شاید واسه همینه که به بچه ها میگن: “فیلسوف های کوچک”.
درست مثل ماهی کوچولویی که غرق در دریای خوشبختیه، اما داره دنبال آب میگرده، ما هم دنبال خوشبختی بودیم، چون نمی دونستیم چقدر خوشبختیم، برای اینکه هیچ وقت بدبخت نبودیم که واژه ی “خوشبختی” برامون معنا بشه، نمی تونستیم خوشبختی رو بفهمیم.
قصه ما هم مثل همین ماهی کوچولو شد… بچه ها پاک به دنیا میان، درست در بالاترین نقطه ی قله ی خوشبختی! داستان سقوط ما بچه ها از اوج خوشبختی به حضیض بدبختی وفلاکت و بیچارگی تازه از اونجایی شروع میشه که تصمیم میگیریم خوشبخت شیم!! پس شروع میکنیم به بزرگ شدن… و همونطور که بزرگ و بزرگ تر میشیم، دلمون کوچیک و کوچیکتر میشه و خوشبختی ازمون دور و دورتر…
بزرگ میشیم تا خوشبختی رو بدست بیاریم و شروع میکنیم به تمرین فراموش کردن… فراموش کردن دنیای کودکی مون رو… اون همه قشنگی رو، لذت بستنی قیفی خوردن توی خیابون رو، صف طولانی سرسره بازی، تاب بازی با تاب کهنه و وصله پینه دار، لذت یاد گرفتن یه حرف جدید الفبا، لذت خوندن یه شعر تازه، خریدن دفتر مشق تازه…
بزرگ میشیم تا عاقل شیم، تا به رشد و تکامل برسیم؛ غافل از اینکه “بودیم”! ما عاقل بودیم، به همه چیز رسیده بودیم، از همون وقتی که قدم روی این کره ی خاکی گذاشتیم خوشبخت بودیم.
اگه عاقل بودن، اگه آدم موفق و بزرگ و مهم شدن و به رشد و سعادت رسیدن اینجوریه، اگه… اگه بزرگ شدن اینه… کاش باز هم اون بچه ی بی سعادت و کوچولوی ساده ی بی غل و غش و مهربون باشم، که بی بهونه میخندید و گریه می کرد. کاش هنوزم از خریدن یه بسته مداد شمعی به ذوق میومدم، کاش همیشه خورشید خانوم نقاشی هام می خندید، آسمونش آبی بود و زمینش سبز. کاش هنوزم میتونستم مثل بچگی هام نقاشی هام رو رنگ کنم، کاش میشد دنیای سیاه و سفید نقاشی زندگیم رو رنگارنگ کنم، درست مثل آبرنگ بچگی هام…
حالا چی؟!… نقاشی رنگارنگ کودکی مون، شده دنیای سرد و بی روح ما آدم بزرگ ها. دنیای کثیف و بی رنگ… نقاشی هایی که همیشه بهار بود و همه جا سبز بود و همه توی نقاشی مون میخندیدن، تبدیل به دنیایی شده که فقط یک فصل داره… پاییز، و آدم هایی که همیشه غمگینن، مثل پاییز، زرد زرد، آدم بزرگا همه شون بوی جدایی میدن…
خدای قشنگم، من از بزرگ بودنم بدم میاد، دلم برای بچگی هام تنگ شده، خدایا دست نگه دار! تا همین جا هم، قدر کافی از بزرگ بودنم متنفر شدم، خدایا فیلم زندگیم رو به عقب برگردون، دوست دارم دوباره بچه شم، همون مهدی کوچولوی دوست داشتنی، چقدر خوب میشه مگه نه؟ خدایا تو هم دلت برای مهدی کوچولوت تنگ شده، نه؟!
روز کودک به همه ی فرشته کوچولو های بدون بال، بخصوص مبینا کوچولوی خودم، و همه ی کودکان دیروز، مـُـــــــــــــــــبارک…!
روزم مبارک
“به جای اینکه آدم-بزرگ باشی، آدمِ بزرگی باش!”
- P.S: My 1st post, by my new DELL
ارسال شده توسط mEhdi در تاریخ ۱۳ آذر ۱۳۸۸
من نوشتن رو خیلی دوست دارم. من عاشق نوشتنم. حتی اگه هیچ کسی نوشته هامو نخونه، من بازم میتویسم، واسه کسی کسی نمی نویسم، واسه دلمه، فقط دلم.
این وبلاگ با اینکه نو پا ست و تازه درستش کردم، اما با یه نگاه میشه فهمید بازدید کننده های وبلاگم که از موتور جستجوگر قدرتمند گوگل به وبلاگم میان در نوع خودش جالبه. خیلی هیجان انگیزه وقتی که میبینم آدما با جستجوی چه کلماتی به وبلاگم میان!! بعضی هاشون خوشحالم میکنه، وقتی میبینم با جستجوی کلماتی در رابطه با خدا به وبلاگم میان، گاهی هم با جستجوی کلمات مستهجن!!! جملاتی که ترکیب بعضی هاشون واقعا حال آدم رو بهم میزنه!
از وقتی باز هم کلاس هام شروع شد و دانشگاه میرم، نه فقط اینکه وقت نکنم، نوشته هام یه جوریه که میخوام خصوصی بمونه، اصلا نمی تونم توی سایت دانشگاه هم نمیتونستم بنویسم. اما حالا با لپ تاپ جدیدم، حالا بازم می تونم هر جایی بنویسم!
این وبلاگ جایی برای نوشتن منه. جایی برای گفتن حرف هایی که نمیشه گفت. نباید گفت. این وبلاگ نوشته های منه. جایی برای حرف های دلم، برای حرف های من و خدا… جایی که به یادم میاره که “اگه هیچ کس نیست، خدا که هست…”
اینجا خونه ماس. یه کلبه ی کوچیک واسه من و خدای من. یه جا که واسه خدا مینوسم. یه جا که خدا به حرف هام گوش میکنه. نمیزارم خونه ی کوچیکمون تنها و متروک بمونه، خودم میام آب و جاروش می کنم.
دلم واست تنگ شده بود وبلاگ قشنگم. دلو واسه حرف هایی که اینجا نوشتم تنگ شده بود… دلم برای “اگه هیج کس نیست، خدا که هست…” که اون بالای وبلاگ نوشته تنگ شده بود… دلم واسه خدای خودم تنگ شده بود… خدایا دلم میخواد بازم باهات حرف بزنم، بازم بهت غر بزنم، بازم الکی ازت تعریف کنم تا دلت واسم بسوزه… با همون دلی که بچگی هام داشتم اینقد واست ناز میکنم، اینقد قربون صدقت میرم، اینقد میگم دوستت دارم تا تو هم دوستم داشته باشی. تا بهم فکر کنی. تا کمکم کنی. خدایا، تورو خدا تنهام نزار. پیشم باش. همیشه.
من برگشتم… خدایا کمکم کن… بهم نیرو بده که خودم باشم… کمک کن که نزارم کلبه مون رو گرد و غبار فراموشی بگیره… کمکم کن که تا وقتی زنده ام حرف هام رو همین جا واست بنویسم…
ارسال شده توسط mEhdi در تاریخ ۱۴ مهر ۱۳۸۸
“نیمه ی پر لیوان رو ببین!” ، “مثبت باش!” ، چقدر این جمله ها تکراریه! اما جالبه که همیشه هر چیزی که مرتب توی گوش آدم فرو میشه، کم کم تکراری میشه، ارزشش رو هم از دست میده و در نتیجه اثرش کمتر هم میشه.
انگار گوش های ما حساسیتشون به این کلمات کم شده!
خب… گوش های من هم درازتر از مال بقیه نیست… اما اون چیزی که آدم با تمام وجود و بی واسطه حس می کنه، دیگه چیزی نیست که بشه انکارش کرد.
خب، کمی فکر کنیم… چیا داریم؟ چیا نداریم؟! … پول؟ ثروت و مقام؟ شهرت یا زیبایی؟ علم و دانش؟ شایدم مدرک تحصیلی؟ هان؟؟! یا شاید هم گاهی یک دل…!
ممکنه با خودمون بگیم که فلان بازیگر یا خواننده ی معروف تموم این چیز ها رو داره، اما واقعا تمام دارائی آدم و داشته هاس یک انسان فقط همین مسائل مادیه؟!
جالب اینجاست که اگه کسی این چیز های مادی رو داشته باشه، به ندرت احساس کمبود می کنه؛ اما بر عکس، کسی که جنبه ی معنوی و روحی زندگیش غنی باشه ولی از لحاظ جسمس یا مادی موردی داشته باشه، احساس کمبود خیلی شدیدی می کنه!
کلا ما به چشم هامون عادت دادیم که فقط چیز هایی رو که میبینن باور کنن. غافل از اینکه هر چیزی دیدنی نیست و گاهی هم باید با چشم دل دید.
صبر کن… بزار ببینم چی دارم… پدر و مادر (نه به معنای تنها رابطه ی خونی و تولید مثلی، به معنای اینکه واقعا دوسشون دارم!) ، ۲ عدد خواهر! (اگه حق انتخاب داشتم، شک ندارم باز هم همین دوتا رو انتخاب میکردم) ، از نظظر ظاهری… اووف….! آخر کمبودم! اما خب صبر کن یکمی بیشتر فکر کنم…
پاهام شاید زشت و کج و کوله باشن، اما من “میتونم” راه برم! (این رو اون پسری که توی دانشگاه پااش میلنگید بهم فهموند-غصه میخوردم که چرا کفش ندارم، دیدم یکی پا نداره!) ، شاید دست هام دراز و بد فرم باشن، اما من “دست” دارم! (این رو اون پسری که با دندوناش نقاشی میکشید یادم داد) ، شاید گوش هام زشت باشن اما من “میشنوم”! (اینو وقتی یاد گرفتم که برای یک هفته یکی از گوش هام نمیشنید و پزشکا گفتن کر شده. کری یک طرفه گوش…. ولی خب… الآن میشنوه!) ، درسته که شاید هارمونی صورتم خیلی بد نواخته شده، اما با همین بد نواخته شدنش هم باز هم یک هارمونی هست، یک هارمونی زشت و دوست داشتنی.
من دل دارم. دلی که خیلیها ندارن، یا اینقدر سیاه شده که نداشتن از داشتنش بهتره! (این رو اون وقتی فهمیدم که دلم واسه کسی سوخت! دلم گرفت دلم واسه کسی تنگ شد و وقتی که دلم رو کسی شکوند فهمیدم) من چشم هام غیر دیدن کار های دیگه هم میتونه بکنه. (اینو گریه هاییپ که برای مردن پدر یک شخصیت داستانی فیلم کردم-با اینکه میدونستم فقط یک داستانه)
آخرش یاد این جمله میفتم که: نگذار اشک هایی که برای رفتن خورشید میریزی، تو را از دیدن ستاره ها باز دارد (یه چیزی در همین مایه ها)
آخر از همه هم… من یک آدمم. با هر شکل و قیافه و کالبد و پوست و استخون… من انسانم. من یک مرد، یک بچه ام… من هنوز هم زنده ام دارم نفس میکشم! هنوز فرصت دارم. هنوز لب هام میتونن بخندن، بخندونن. هنوز چشم هام از مرگ یک بچه خیس میشه… هنوز خدا رو باور دارم، حسش میکنم… من هوز چیز های دوست داشتنی زیادی توی زندگیم دارم… نمیخوام چند تا کمبود جسم و مادی باعث شه این همه چیز های خوب رو نبینم…
خدا کمکم کن به جای فکر کردن به نداشته هلی ناچیز و بی ارزشم، به همه داشته، به داشته هایی که خیلی وقته توی دنیا کمیاب شده کر کنم. خدا، کمکم کن مدیون این همه نعمت هات نشم، خدایا، بهم نیرو بده، کمکم کن تا قوی باشم، کمکم کن تا هیچ وقت احساس کمبود و حقارت نکنم. خدا کمکم کن فراموش نکنم چه چیز های با ارزشی توی زندگیم دارم…
پدر، مادر، خواهر، برادر و مبینا… با ارزش ترین داشته های من. خدایا کور شم اگه یادم بره.
پی نوشت: چقدر این شعر با وجود لوده و مسخره بودن، به دلم میشینه!
درسته پول ندارم، ولی خوب دل که دارم
خط ثابت ندارم، ولی ایرانسل که دارم
از بین این همه من یه خانوم خوشگل که دارم
درسته بنز ندارم، ولی ۲۰۶ که دارم
توی جردن نه، ولی خونه تو تجریش که دارم
یه خانوم که رفته برنزه کرده تو کیش که دارم
وای که چه حالیه، همه چیز عالیه
خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه
وای که چه حالیه، همه چیز عالیه
خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه
تو که هی لج می کنی و اون ابروهاتو کج می کنی
بگو بینم حالا که جیبم خالیه واسم خرج می کنی
حالا که وجهه ی کاری ندارم و
لیسانس معماری ندارم و
ماشین سواری ندارم و
ویلا توی ساری ندارم و
یه دونه هزاری ندارم و
حساب جاری ندارم و
ملک تجاری ندارم و
چیزایی که داری ندارم
باز منو خل می کنی، پسرا رو اسکل می کنی
سر کیسه رو شل می کنی، جیب منو باز پر می کنی
تو که کت پوست مار می پوشی و لباسای مارکدار می پوشی
مانتو چاکدار می پوشی و کفشای ساقدار می پوشی
سمت او یکی نرو، تو رو خدا بگیر منو
کت پوست مار ندارم، شلوار لی که دارم
پاسپورت کانادایی نه، ولی کارت ملی که دارم
یه خانوم خوب در سطح تیمِ ملی که دارم
چای ساز نه ندارم ولی قوری که دارم
یخچال ساید بای ساید نه، ولی معمولی که دارم
یه خانوم، شبیه آنجلینا جولی که دارم
وای که چه حالیه، همه چیز عالیه
خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه
وای که چه حالیه، همه چیز عالیه
خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه
(امیر تتلو + طعمه)
ارسال شده توسط mEhdi در تاریخ ۰۷ مهر ۱۳۸۸
دلم می خواد اعتراف کنم. یه اعتراف سنگین. من اسمم مهدی هست. من یه پسر ۲۲ ساله. من یه پسر خیلی خوبیم، اما در عین حال خیلی ضعیفم. من دلم پاکه اما خودم خیلی کثیفم. من هیچوقت اراده ی قوی نداشتم. همیشه یک آدم ترسو بودم، آدمی که نمیتونه با واقعیت های زندگیش کنار بیاد. من یک آدم بی عرضه هستم، که چیز های با ارزشی رو که داره، به راحتی از دست میده. من هیچ وقت قدر چیز هایی رو که داشتم ندونستم، الآن هم همینطور هستم.
من قدر هیچ چیزی رو نمیدونم، همیشه نگاهم به نیمه ی خالی لیوان بوده. حتی قدر این دل پاک و مهربون خودم رو ندونستم. قلبی که خیلی گشتم اما مثل اون رو پیدا نکردم. دل پاکی که خیلی وقته کمیاب شده. همیشه چشام رو به روی داشته هام بستم و به نداشته هام فکر کردم. فکر کردن به نداشته ها باعث شد داشته هامم از دست بدم…
من خیلی ساده به گناه تن میدم. من خیلی زود تحت تاثیر اطرافم و اطرافیانم قرار میگیرم. آدمها خیلی راحت منو تغییر دادن، نذاشتن من خودم باشم. منو به دروغ گفتن عادت دادن، اما به خدا مگه مهدی دروغ هم میگفت؟
منو به حرف های بد زدن، به فحش ها و حرف های رکیک و زشت عادت دادن. اما من که از حرف بد متنفر بودم!
منو به گرگ بودن عادت دادن. آخه خدایا چند بار بره باشم و آدم هایی که به راحتی میتونستم بدرم، واسه من گرگ شدن و…
من خیلی خوب بودم. و این خیلی خوب بودن بهم یاد داد چه جوری خیلی بد بشم. دنیا و ادماش به ناخودآگاه من یاد دادن که با راست گفتن مسخره ام میکنن. وقتی به خاطر اینکه خونه ی من توی یه شهر کوچیکه بهم گفتن دهاتی، دیگه هیچوقت نگفتم که خونه مون قروه…
وقتی با اولین اعتماد ها و اولین عشق ها متوجه شدم در حالی که من از عشق پاک میسوختم، اون در حال خیانت و نقشه کشیدن برای من بود، از ساده بودن و عاشق بودن خودم متنفر می شدم.
وقتی اولین عشق من بد از سالها که عشق پاکش همچون خونی بود در رگ هایم، از من به جای عشق، هوس خواست… اون وقت تا حالا حالم از عشق بهم میخوره. عشق هایی که آخر اون یه هم آغوشی کوتاهه!
چه جور می تونستم پاک بمونم؟ اونم وقتی که تمام پاکی منو مثل پتک روی سرم کوبیدن. چه جور می تونستم پاک باشم، وقتی به گذشته فکر می کنم دلم میخواد دونه دونه ی لحظات قشنگی رو که با اون بودم بیرون بکشم. دلم میخواست ای کاش به جای پاکی هوس و شهـ ـوت نثارش میکردم. حالم داره از اون همه پاکیم بهم می خوره! من دلم میخواست بد باشم!

…و شروع شد… تمرین بد بودن. دیدم چقدر خوب است وقتی آدم بد می شود، و چقدر بد بود وقتی خوب بودم! وقتی بد شدم به همه ی خواسته هام رسیدم. تازه دیدم همه چقدر از آدم های بد خوششان می آید! فهمیدم که چرا خوبی و پاکی دیگر در این دنیا وجود خارجی ندارد. با بد بودن به همه چیز رسیم. آدم ها به من تلفن می زدند تا با من ساعت ها صحبت کنند آخر میدانی، من خیلی بد بودم! و این چه خوب بود!
به آدم هه که نگاه می کنم، به وبلاگ هایشان (که برگرفته از احساساتشان است) نگاه می کنم… همه جا پر شده از حرفهای عاشقانه، وبلاگ دختر هایی را میبینم که از عشق می گویند، اما عکس هایشان نشان دهنده ی جفت گیری است نه عشق!
میبینم دختری را که هنوز به یاد عشق بازی چند سال پیش خود با پسری است… هنوز هم مزه ی آن از زیر دندانش بیرون نرفته! دختر ها و پسر هایی که وبلاگ عشقی شان مملو از عکس لبو و بوسه است. اگر این ها عشق است، خواهش میکنم به من نشان دهید، پس شهـ ـوت چیست؟؟؟!!!
حالا اما گذشته است. من هم بد شدم. مثل بقیه. حالا همیشه دروغ می گویم، دیگر می دانم عشق چیست!!! من بد شده ام… خیلی بد…
اما هر چقدر م که کثیف شده ام، هر چقدر که کثیف هستم، اما دل ن هنوز همان است. هنوز هم از بد بودن بدم می آید، اما انگار نمی شود بد نبود…
دام میخواست به خدا بگویم. آخر خدایا چرا من را مجبور به بد بودن کردی؟! چگونه انتظار داری در دنیای که همه گرگ هستن گرگ نبود؟! اصلا خدایا تو تا کنون چند بار آدم بوده ای که بفهمی من چه کشیده ام؟! چقدر دلم می خواست سرم را بر شانه ی خدا می گذاشتم و آرام گریه می کردم… خدایا من هنوز دلم می خواهد کودک باشم. خدایا دلم برای کودکیم تنگ شده. چقدر از خودم بدم می آید. من خیلی کثیف شده ام…
پی نوشت: اولین قدم برای اینکه “خودم باشم” اینه که خودم بفهمم چقدر کثیفم… باید بفهمم چقدر تغییر کردم، چقدر کثیف شدم. اولین قدم برای تغییر اینه که از وضع موجود خسته بشی… من دیگه خودم نیستم… از اینی که هستم بدم میاد!
ارسال شده توسط mEhdi در تاریخ ۰۶ مهر ۱۳۸۸
این تفکر که آدم ها به دو دسته ی خوب و بد تقسیم میشوند، به دو دسته ی سیاه و سفید، یک تفکر احمقانه بیش نیست! تصور دو دنیای متفاوت که در آن آدم ها یا از یاران خدا هستند، و یا از نیروهای اهریمنی و شیاطین به شمار می روند از گذشته های دور نیز همیشه بوده و هست. حالا گذشته از سیاستمداران که فرمانروایان کشور ها را یا طرفدار خود(نماد حق) و یا محور شرارت(تروریست!) می دانند، هر کدام از ما انسان ها در ضمیر نا خودآگاه خود نیز چنین قضاوت هایی داریم. لغت هایی مانند: “چه آدم بدی بود”، “خیلی کثافته” و… نشاندهنده ی این نکته است که ما هم، دنیا را سیاه و سفید می بینیم.
اما حقیقت اینگونه است که آدم ها نه سفید مطلق هستند و نه سیاه مطلق. آدم ها ترکیبی همگون از خوبی و بدی، نیکی و پلیدی، خدا و شیطان هستند. این آدم های خاکستری!
حتما متوجه هستید که درون هر یک از ما دو نیروی متضاد و البته قوی همیشه با هم در گیر هستند. شاید تصور ما آدم ها از شیطان به عنوان یک موجود خارجی در محیط که مدام مشغول گول زدن(!) ماست کمی غیر منطقی وبیشتر شبیه آموزش کوکان برای شستن دست ها قبل از غذا بنظر برسد! اما چه کسی میتواند وجود شیطان و تفکرات شیطانی را در خود انکار کند؟!
من معتقدم که خدا جزئی از وجود آدم هاست. شاید تعبیر صحیح تر این حدیث قدسی که: “خداوند از رگ گردن نیز به انسان نزدیک تر است” نمایانگر این موضوع باشد. خدا حقیقتا در آسمان، یا در سنگ و سیمان کعبه نیست. در لابه لای صفحات کتاب های قطور احکام و نماز هم نیست. جایی دوری نرویم… خدا همین جاست، در درون خود ما!
حتما شنیده اید که می گویند: “حرف راست را از بچه باید شنید” می دانید چرا؟ چون بچه ها فرشتگان زمین اند که فقط بال نداند. کودکان راست می گویند، چون نمی توانند دروغ بگویند! چون خدای درونشان قدرتمند است! همه انسان ها در درون خود خدایی دارند. تا کنون شده است که گناهی را انجام دهید و هیچ احساس گناهی نکنید؟! مطمئنا وقتی رشوه می دهیم، دروغ می گوییم، یا زنا و بی عفتی می کنیم، عمق وجود ما، ناخودآگاه از کثیف بودن و اشتباه بودن این ها به ما می گوید. هر چند که ما با هزار و یک بهانه ی بی ربط خودمان را قانع می کنیم به انجام گناه! چه قدر زیبا گفته است مهدی میرانی، وقتی می گفت: “کلاه گذاشتن بر سر دیگران ساده تر از آن است که تصورش را بکنید، از آن ساده تر این است که سر خومان را کلاه بگذاریم!!”
از خدای درون گفتم. خدایی که به خود آن شخص تعلق دارد، آری خدای درون. من به کلمه ی “خدای درون” اعتقاد دارم، اما نزدیک ترین مصداق برای خدای درون چیزی نیست جز “وجدان”!
من از کودکی هیچ وقت نمی توانستم دروغ بگویم. حتی اگر این دروغ شکستن وسیله ای باشد که بدانم به خاطر آن سخت تنبیه می شوم. چون زشتی و پلیدی دروغ گفتن را با تمام وجود احساس می کردم. تحمل تنیه را داشتم اما تحمل گناه به این سادگی را نه! اکنون نیز همان احساس پاک را دارم، اما چیز های جدید هم یاد گرفته ام، چیز هایی مثل اینکه چگونه سر خودم و احساساتم کلاه بگذارم! بنابر این بین راست گفتن و از دست دادن و از آن طرف دروغ گفتن و به دست آوردن، راحت ترین راه را انتخاب می کنم و آن این است: دروغ می گویم، حتی اگر به قیمت کلاه گذاشتن به سر خودم تمام شود! مگر نه اینکه همه روز شب سر همدیگر کلاه می گذارند؟! جالب اینجاست که خودم هم خوب می دانم چه کلاه گشادی بر سرم رفته! برایم دردناک تر این است که این کلاه را خودم با دست های خودم بر سر خودم گذاشته ام!
همه ما آدم ها فرقی نمی کند خوب یا بد زشت و زیبا و با هر درجه ای از ایمان خدای درون خود را داریم. فکر نمی کنم به کتاب احکام و استفتاء و مرجع تقلید(!) نیازی باشد. چرا تقلید؟! وقتی خدای درون ما بی واسطه برای ما حرف میزند!
خدای درون من می گوید دروغ نگویم. خدای من میگوید نماز نخوان، اما دل بنده های من را نشکن! خدای من می گوید آنچه را در حق بقیه انجام بده که انتظار داری در حق تو انجام دهند. خدای من می گوید هیچ وقت به بهانه ی عشق پاکدامنی دختری را از او مگیر. خدای من بلد نیست تعداد رکوع و سجود را بشمارد! ملاک او هم سیاهی پیشانی از فشار زیاد مهر نیست! خدای من زشتی خیانت به پدر و مادر را تا اعماق استخوانم به من می چشاند. آخر چگونه می توانم رابطه ای زشت با دخترکی شروع کنم، وقتی به راحتی درد را حس میکنم وقتی خودم را جای پدر و مادر و یا برادر دختر می گذارم؟!
خدای من می گوید حتی اگر آن دخترک هم معنی پاکی و ناپاکی را نفهمید، حتی اگر تمام دنیا تو را به این جرم تنها بگذارند، حتی اگر آن دختر هم به رابطه ای تن دهد و اصرار بورزد، حتی اگر با انجام ندادن آن رابطه ی زشت تو را تنها بگذارت… باز هم نکن! خدای من می گوید تو بهتر از آن دختر میتوانی بفهمی چه چیزی به نفع اوست. آخر میدانی، معمولا بیشتر افراد نمی خواهند بفهمند. اما تو که می فهمی! تو چرا!
خدایا خیلی سخته که می فهمم. خدایا خیلی بده که زشتی گناه رو می فهمم، نه؟ خدایا من نمیخوام گناه کنم! اما خدایا نمی ذارن! خدایا اگه گناه نکنم تنها می مونم. خدایا پس چرا اینا مثل من نیستن پس؟
خدایا انگار دنیا و آدماش منو دارن تا پست ترین نقطه و لجن زار پایین شهر میکشن. خدایا، به خدا خوب بودن از بد بودن خیلی سخت تره.
خدایا خیلی خوب بودم اما اذیتم کردن آدمات. بدم کردن. خدایا خوش به حال بدها، کاش لااقل میتونستم بد باشم… خیلی سخته خدایا که توی دلم خوب باشه ولی کارای بد کنم.
نه میزارن خوب باشم، نه میتونم بد باشم!!
خدایا منو ببخش واسه گناهی که امروز انجام دادم… خدا بهم نیرو بده، کمکم کن تا قوی باشم…!
ارسال شده توسط mEhdi در تاریخ ۰۲ مهر ۱۳۸۸

چقدر دلم برای آرد نخودچی هایی که هر روز از مغازه روبروی مدرسه می خریدم تنگ شده است! چه طعم خوبی می داد، طعم کودکی ام را!
چقدر دلم برای زنگ های تفریح مدرسه تنگ شده است. وای چقدر دلم آن ده دقیقه را می خواهد، دلم می خواهد باز هم دنبال هم کنیم، کاش تمام زندگیم تکرار همان ده دقیقه ی کودکیم بود! دلم می خواهد باز هم همیشه ی خدا دست و پایم از بازی های کوچه زخمی بود، و باز هم مادرم زخم های آرنجم را پانسمان می کرد.
خدایا، دلم میخواست باز هم به مهد کودک برگردم، دلم برای بازی هایش تنگ شده. چقدر دلم دخترک مهدکودکیم را می خواهد، آن دخترک که هر روز صبح یقه ی پیراهن مخملی قهوه ای رنگم را برایم می بست! کاش هنوز هم آن دختر بچه کنارم بود. کاش آن دختر بچه هیچوقت بزرگ نمی شد. کاش هیچوقت یاد نمی گرفتم دکمه های یقه ی پیراهنم را ببندم! کاش هر روز و هر روزم تکرار نبستن دکمه های پیراهنم بود، تا هر روز صبح دختر بچه ی مهربان، بی ذره ای چشم داشت آن ها را می بست. دلم برای آن پیراهن هم تنگ شده!!
چقدر دلم می خواهد رختخوابم کنار مادرم باشد. چقدر دلم باز هم گرمای آغوش پدرم را می خواهد. چقدر دلم می خواست باز هم دست هایم بعد از خوردن بستنی چسبناک می شد، و من مجبور بودم با دست چپ با همکار پدرم دست بدهم!
خدای من، دلم برای کودکی ام تنگ شده. دلم برای آن خندیدن ها و شادی ها تنگ شده.برای آنوقت ها که بلد نبودم بند های کفشم را ببندم. خدایا، دلم می خواهد باز هم کودک شوم. از آدم بزرگ ها، و دنیای آدم بزرگ ها، متنفرم!
راستی… خدایا، دختر بچه ی کودکیم کجاست؟! چه بر سر او آمد؟ هنوز هم با آن لبخند زیبا و چشم های پاک و بی ریاست، وقتی دکمه های پیراهنم را می بست؟ یا او هم بزرگ شده…؟! شاید یکی مثل همین عروسک ها… چشم های هوس انگیز ریمل کشیده و لب های شهوانی رژ زده! آخر کجایش زیباست؟!
چقدر دلم می خواهد به دختر بچه ی کودکیم می گفتم که: “آن وقت ها، چشم ها و لبخند های کودکی اش چقدر زیباتر بود!”
چقدر کودکی مان زیبا بود. دلم برای آن وقت ها تنگ شده! عجیب هوای کودکی ام را کرده ام!
پس چه شد؟ آن روز ها کجا هستند؟ واقعا، چه بر سر ما آمد…؟!!!
ارسال شده توسط mEhdi در تاریخ ۲۷ شهریور ۱۳۸۸

وقتی گناه می کنم از خودم بدم میاد. حتی وقتی گناه می کنم بازم فکر تو هستم. من از گناه بدم میاد خدا.
خدایا هر چقدرم که سخت باشه، هر چقدر هم که مشکلم بزرگ بشه، من نباید تن به گناه بدم. نمیشه خدایا. حتی اگه تو وجود نداشته باشی، حتی اگه خدایی نباشه و پاکی ای وجود نداشته باشه، بازم من نمیتونم گناه کنم. خدایا آخه من دنیام با این چیزا فرق داره!
خدایا منو ببخش. من دیگه گناه نمیکنم. قول میدم خدا. به همین اشک چشام قسم که دیگه هیچ وقت گناه نمی کنم….
من دیگه گناه نمی کنم خدا. حتی اگه تموم دنیا تنهام بزارن. حتی اگه همه ی دنیا دلم رو بشکونن. حتی اگه همیشه چشام خیس باشه.
دیگه نمیزارم یه کمبود، یه کمبود جسمی و مادی منو وادار به گناه کنه. دیگه نمیزارم یه آدم، همون آدمی که دلم براش می سوخت و نذاشتم گناه کنه، منو به گناه وادار کنه!
خدایا قبول کن سخته! خدایا سخته. خدایا هر چقدرم سخت باشه، من نمیخوام گناه کنم.
خدایا تورو خدا تو بفهم. من بهشتت رو نمی خوام. من فقط از گناه بدم میاد، حتی اگه بهشت و جهنمی هم نباشه، با گناه دنیا واسم جهنم میشه و با تو بهشت.
خدایا، من دلم لذت گناه رو نمی خواد،من دلم نمی خواد از گناه لذت ببرم!
خدایا، دلم میخواد پیش مبینا باشم. دلم میخواد مبینا رو بغل کنم… دلم میخواد با مبینا بازی کنم. حرف هاشو دوست دارم. دوست دارم بازم باهاش بازی کنم:
سلام سلام شاه بزرگ
کوفت و سلام! دردو سلام! صبح تا حالا کجا بودی؟
رفته بودم اون بالا بالا ها رو رنگ کنم
چه رنگی؟؟؟
چه رنگی؟! هه هه زرنگی؟! خودت بگو چه رنگی؟!
خدایای من، من آدم ضعیفیم. هیچ وقت نتونستم قوی بمونم. خیلی زود میشکنم.
خدایا به من نیرو بده. کمکم کن تا قوی بشم. کمکم کن دیگه اون مهدی شکننده نباشم، که با هر فشاری که تو زندگی بهش میاد، بشکنه و خودش رو گم کنه. بشکنه و یادش بره کیه. یادش بره از کجا اومده. یادش بره دنیای مهدی چیه. یادش بره توی دنیای اون بچه ها چه شکلی هستن. یادش بره مبینا رو داره. یادش بره آسمون دنیاش چه رنگیه، تموم بازی هایی رو که با مبینا کرده یادش بره…
خدایا با تموم وجود، با تک تک سلول های بدنم، همه ی تلاشم رو می کنم که یادم نره کیم. که یادم بمونه چه قولی رو بهت دادم. که رو عهدم با تو پایبند باشم. من می خوام. پس تو هم کمکم کن.
روزی روزگاری
در سرزمین های خیلی خیلی دور
یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...
قصه اینجوری شروع می شد که...
یکی بود یکی نبود
"غیر از خدا، هیچکی نبود"
یه روزی
یه وقتی
یه جایی
یه گوشه از دنیا
یه پسر نشسته بود
پسرک گریه میکرد
پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت
پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد
و یه جایی
کمی اونورتر
فقط "کمی" آنطرفتر
یه خدا بود
او، خدای پسرک بود
که به حرف های پسر گوش میکرد
خدا پسرک رو می دید
دوستش داشت...
خدا اشک های پسرک رو پاک کرد
پسر خسته بود
خسته از تمام سختی ها
خسته از تمام بی محبتی ها
زخم خورده از بازی های روزگار
پسرک داشت گریه می کرد
و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.
پسرک نوشت
نوشت از دلیل غصه هایش
غصه های تمام نشدنی اش
او از خدا کمک می خواست
و خدا باز هیچ نگفت.
پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...
و نوشت و نوشت...
پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت
آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."
پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود
چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد
پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...
... و بعد از سالها
یه روز دیگه از همون روزهای خدا
یه وقت دیگه
یه جای دیگه
توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا
همون پسرک نشسته بود
و خدایی که نزدیک بود
"خیلی" نزدیک تر...
اما دیگه صدای گریه ای نمیومد
فقط صدای خنده بود که شنیده میشد
صدای خنده های پسرک
که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...
دعای پسرک مستجاب شده بود.
و پسر به آرزوی خود رسید
خدا کمکش کرد
مشکلش حل شد
فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد
خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد
یک پایان شیرین
برای داستان زندگی پسری به نام mEhdi ...