انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

یه جای خوب

نگارش شده در تاريخ : شنبه, آذر ۲۲, ۱۳۹۳ و ساعت : ۴:۱۲
ارسال شده در قسمت : mobile | بازدید : 170

image

الآن که این مطلب رو می نویسم، کمتر از ده قدم از ضریح امام رضا فاصله دارم، و ضریح رو راحت می بینم.
یه جای خوب، یه حس خوب، یک عالمه انرژی مثبت…

همه تون دعا میکنم، برام دعا کنید حتما… کلی انرژی مثبت از اینجای دنیا، برای شما….

امروز ظهر برمیگیردیم، اگه خدا بخواد…

خدا و کودک، نوستالژی عشق کودکی

نگارش شده در تاريخ : شنبه, مهر ۲۶, ۱۳۹۳ و ساعت : ۱:۱۹
ارسال شده در قسمت : خاطرات, نوستالژی | بازدید : 874
توپ کودکی، خدا و کودک، نوستالژی عشق کودکی

دلم برای توپ پلاستیکی دولایه تنگ شده… اما افسوس. همه چیز، چه زود تمام شد…

 

انگار که چیزی تغییر نکرده باشد. هنوز روزها خورشید از سمتِ همیشگی‌اش بیرون می‌آید و شب‌ها از آن سمتِ همیشگی می‌رود و باز پیراهن آسمان، ستاره باران می‌شود. هنوز بلبل‌ها می‌خوانند، گنجشک‌ها در جست‌وجوی غذا، زمین را می‌جویند و در جست‌و‌جوی جفت خویش، دنبال هم می‌کنند. درختان سبز اند و آسمان آبی‌ست. گهگاهی هم ابری، بارانی، بادی شاید. هنوز زمین گرد است و به دور خودش می‌چرخد و به دور خورشید. و باز دوباره باز می‌گردد همان جای قبلی‌اش، همان جایی که بود. هنوز هم سیب را که به آسمان بیاندازیم، هزار چرخ می‌خورد و باز به زمین باز می‌گردد. هنوز حرف گالیله درست است و قانون نیوتن پابرجاست. هنوز هم آدم‌ها دو پا دارند و الاغ‌ها چهار پا. انسان‌ها راه می‌روند، پرنده‌ها پرواز می‌کنند و دوزیستان می‌خزند. هنوز ابریشم را از کرم‌ها می‌گیرند، آن مرد در باران می‌آید، صد دانه یاقوت یک‌جا می‌نشینند. هنوز کبری تصمیم می‌گیرد، چوپان دروغ می‌گوید، گرگ گوسفندان را میدرد، روباه پنیر از کلاغ می‌دزدد، ریزعلی پیراهنش را آتش می‌زند و بابا نان می‌دهد.

هنوز می‌خندم، گریه می‌کنم، نمی‌خندم. خوابم، بیدارم، و دوباره می‌خوابم. می‌نشینم، راه می‌روم، و باز می‌نشینم. درست مثلِ همیشه… اما نه، انگار چیزی در من، و شاید در تمامِ دنیا تغییرکرده باشد. چیزی که نه کسی متوجه آن می‌شود و نه می‌توان به کسی گفت حتی. نمی‌فهمندش. درست مثلِ گفتنِ خاطره‌ی پرواز برای یک مرغ تخمگذار، یا آن پرنده‌ی قفسی که به قفس عادت کرده باشد. یا مثلِ توضیحِ قانونِ پرواز برای یک کرم، پیش از آنکه پروانه شود. گفتن از عشق برای زاهدِ ظاهرساز؟! نباید، نمی‌شود، نمی‌فهمند. اما انگار چیزی تغییر کرده باشد. آری، چیزی باید رخ داده باشد، چیزی شبیه یک فاجعه… انگار که زمین و زمان زیر و رو شده باشد!

به خودم که خوب فکر می‌کنم… هر چه که بود، از ابتدا این نبود. از ابتدا اینطور نبود. این یکی را دیگر مطمئنم. قرار هم نبود اینطور باشد، اما یا بعدا قرار شد، یا قرار بود و ما نمی‌دانستیم. یادم می‌آید روزهایی را که همه چیز معمولی بود. معمولیِ برای آن روزها و رویایِ اکنون. آن روزهای رویایی که معمولی گذشتند، روزهایی که رویایِ غیر معمولیِ حالایمان شد، چیزی شد شبیهِ یک خاطره‌، یک خوابِ خوش. روزهایی که همه چیز درست بود، همه چیز زیبا بود… ما کودک بودیم.

خوب یادم می‌آید، روز اول مدرسه بود. کلاس اول می‌رفتم. چقدر «حمد و قل هو الله» خواندم زیر لب. گفته بودند هفت بار، اما من بیشتر خواندم. فکر کردم اگر چندتایی از آن قبول نشد یا اشتباه شد، کمتر از هفت تا نشود! همیشه بیشتر می‌خواندم، کار از محکم کاری که عیب نمی‌کرد. هر چه بود، من واقعا به آنچه زیر لب می‌خواندم، معتقد بودم. اولین روز مدرسه بود. قاصدکی را که دمِ در مدرسه گرفتار شده بود، با دقت برداشتم و حواسم بود که آسیبی نبیند. و به آرامی فوت کردم. به خیالم نجاتش دادم و در دلم گفتم برایم دعا کن قاصدک… دعا کرد یا نه؟ نمیدانم. آنوقت ها باور داشتم که آن قاصدک برایم دعا کرد… یادم نمی‌آید، حتی شاید صدای دعایش را هم شنیده باشم.

کودک که بودم، کوچک بودم، خوشحالی‌ام اما بزرگ بود. آن وقت‌ها گاهی هم می‌ترسیدم. مثلا دلم هری پایین می‌ریخت، وقتی معلم کلاس اول می‌گفت: بنویسید «زنبق». خدای من، این دیگر چه گلی‌ست! املایش چقدر سخت است! این همه گل، آخر چرا زنبق؟! مثلا سوسن و یاسمن چرا نه؟ یا نیلوفر، لاله، یا بنفشه. یا اصلا زنبق چه جور گلی بود؟ گل‌هایش چه رنگی می‌توانست باشد؟ آیا خودش هم مثل اسمش عجیب و غریب بود؟! یا مثلا من هم می‌توانستم در خانه‌مان یک زنبق داشته باشم؟! و یا مثلا متوجه نبودم، املای «گنجشک» درست‌تر است یا «گنجشگ». زنگ املا بود، معلم می‌گفت و من به گنجشک‌های لب پنجره خیره می‌شدم. تا شاید یادم بیاید گنجشک بودند یا گنجشگ! کاش معلم بیشتر از سه بار تکرار می‌کرد، تا من می‌توانستم بیشتر ببینم… شاید گنجشک‌های لب پنجره هم اسم‌شان را می‌گفتند! یقین داشتم که برای همین پشت پنجره آمده بودند… چقدر ذوق می‌کردم از شمردن تعداد بیست‌های دفتر املا، چه با افتخار ورق می‌زدم. روزهای امتحان، گل بسم‌الله زیر زبانم می‌گذاشتم تا نمره امتحانم بیست شود، همکلاسی‌هایم که می‌گفتند جواب می‌دهد. در کوچه با دوستانم فوتبال بازی می‌کردیم و همیشه‌ی خدا، آرنج یا زانویم زخمی بود. توپ پلاستیکیِ دو لایه درست می‌کردیم و همه‌مان در حسرت توپ چهل تیکه بودیم. از همان‌ها که پسر همسایه‌ی کوچه‌ی آن طرفی داشت! ما بهشان می گفتیم: توپ قانونی! و پیش خودمان به این فکر می‌کردیم، که راستی، چرا پسرهای کوچه‌ی ما، مثل خود ما، توپ قانونی نداشتند تا ما هم با آن بازی کنیم؟ همیشه توپ‌های گران، دوچرخه‌های کمک فنردار و دنده‌دار، دفتر‌های فانتزی و باباهای پولدار، مالِ کوچه بغلی بود! و ما هم چقدر باید التماس می‌کردیم، و منتظر می ماندیم که تابستان برسد و کارنامه‌مان بیست شود، تا برایمان توپ بخرند و ما با آن پز بدهیم و بعدش، به این فکر می‌کردیم که چه خوب، بالاخره کوچه‌ی ما هم توپِ قانونی دارد…

بچه بودیم. کم سواد بودیم. انگار حالی‌مان نبود، در نظرشان احمق بودیم! اما چقدر خوشحال بودیم، خوشبخت بودیم. آدم بزرگ‌ها فکر می‌کردند حالی‌مان نیست، اما خودشان حالی‌شان نبود! ما کلی حالی‌مان بود، کلی بارمان می‌شد. مثلا حالی‌مان بود خنده‌ی از ته دل یعنی چه، خوشحالی بی‌دلیل چه جوریست. حالی‌مان بود لذت ببریم از زندگی‌مان. چقدر با داشتنِ یک توپ، خوشحال می‌شدیم، انگار دنیا را در آن حجمِ گرد به ما داده باشند. حالی‌مان بود قاصدکی را نرنجانیم، که قاصدک‌ها را باید نجات داد. که قاصدک‌ها راستی راستی دعا می‌کنند. قاصدک‌ها را می‌فهمیدیم. آنقدر به چیزی که زیر لب می‌خواندیم معتقد بودیم، که خودِ آدم بزرگ‌هایی که به ما می‌گفتند، نبودند! معجزه برایمان نزدیک بود، محال نبود. به معجزه ایمان داشتیم، در هر حادثه ای منتظرش بودیم، باورش داشتیم که معجزه رخ می‌دهد. و واقعا هم رخ می‌داد. خدا را باور داشتیم، خدا را نه در ارتفاعِ آسمان خراش‌ها، نه در گنبد و گلدسته‌ها، که در حیاط مدرسه می‌دیدیم، در زنگ تفریح، در کنار آبخوری، در کوچه، در زنگ املا، انشا، در نمره‌ها، در بیست‌ها. خدا در لقمه‌هایی بود که با دوستمان قسمت می‌کردیم. صبح با خدا قهر می‌کردیم و شب نشده، آشتی. خدایِ کودکی‌هایمان، مثلِ خودمان مهربان بود. حتی بیشتر از خودمان.

گل‌ها را می‌دیدیم، گل‌ها را بو می‌کردیم، گل‌ها را می‌فهمیدیم. چه زنبق بود، چه هر گل دیگری. گنجشگ‌ها را می‌دیدیم، گنجشگ‌ها را می‌فهمیدیم. حالا چه فرقی می‌کرد که گنجشک می‌نوشتندشان یا گنجشگ؟! چقدر نمره‌ها، بیست‌ها، کارنامه‌ها، زنگ‌های املا، انشا، معلم‌ها، کودکی ما را کوچک می‌کردند… چه ظلم بزرگی… و به جای آنکه در زیر آسمان، لابه‌لای درخت‌ها بدویم و دست بکشیم بر پوست درختان و بر روی چمن‌های مرطوب دراز بکشیم و گل‌ها را ببوییم و قاصدک‌ها را آزاد کنیم تا دعایمان کنند و با گنجشگ‌ها بازی کنیم و برایمان آواز بخوانند، ‌بر روی اجساد درخت‌هایی که به شکل نیمکت در آمده بودند، می‌نشستیم و با صدای معلم که سه بار با صدای بلند تکرار می‌کرد، می‌نوشتیم: گنجشک. می‌نوشتیم: زنبق، درخت، آسمان، کودک، خدا… رویای کودکیِ ما پاره می‌شد، و حنجره‌ی معلم!

بچه که بودیم، بلد نبودیم بنویسیم: «عشق». اصلا، هنوز در کتابِ فارسی، به حرفِ «عین» نرسیده بودیم! عشق را اِشق می نوشتیم. غلط می‌نوشتیم و درست می‌فهمیدیم. وقتی بچه بودیم، راست راستکی عاشق بودیم، اصلا «آشق» بودیم… هر لحظه‌مان عشق بود، عشق می‌نوشیدیم، عشق نفس می‌کشیدیم، عشق می‌نوشتیم، می‌خواندیم. و نمی‌دانستیم… بلد نبودیم برای کسی بنویسیم که عاشقش هستیم، دروغ گفتن بلد نبودیم. و تا از دهان آدم‌ها اسمِ عشق می‌آمد، گونه هایمان گل می‌انداخت و سرمان را می‌انداختیم پایین. با خودمان فکر می‌کردیم که این حرف‌ها مالِ آدم بزرگ‌هاست، زشت است برای ما. خجالت می‌کشیدیم. و واقعا هم که این حرف‌ها مالِ آدم بزرگ‌ها بود. زشت بود برایِ ما! و عشقِ آدم بزرگ‌ها با عشقِ بچه‌ها، تومانی صد زار توفیر داشت… اصلا یک چیزِ دیگری بود برای خودش و فقط اسم‌شان شبیه به هم بود. گفتم که، بچه‌ها، بر خلاف اسم‌شان، خیلی هم حالی‌شان می‌شود…

فاجعه از روزی آغاز شد، که ما بزرگ شدیم و درسِ فارسی‌مان، به حرفِ «عین» رسید! یاد گرفتیم بنویسیم «عشق». یاد گرفتیم عشق خوب است! با نوشتنش می‌توان دلِ ساده‌ای را غنج آورد، قند در دلش آب کرد. با گفتنش می‌توان قاپِ کسی را دزدید! پی بردیم که عشق منفعت دارد، عاشقی سود دارد، لذت دارد: عشق خوب است! که عشق یعنی خنده، یعنی تنها نیستیم، نه درد و اشک دارد و نه دوری و جدایی و تنهایی. یاد گرفتیم چرا و چه وقت و برای چه کسی گل بخریم. گلِ سپید از برایِ مرده بر سرِ مزار بردیم و گلِ سرخ از برای ربودنِ دلِ تازه واردی. همه‌ی کارایمان هدف دار بود، ما نقشه می‌کشیدیم، ما داشتیم آدم بزرگ می‌شدیم…

زنبق فراموش شد، یاد گرفتیم که می‌شود با دسته‌های اسکناس سبز، دسته دسته گل‌های سرخ و سپید خرید. بی آنکه مثل کودکی‌هایمان، خم شویم، لمس کنیم، ببوییم و علف هرزِ لب جوب، یک گل معمولی را با عشق، با دست بچینیم…

یاد گرفتیم که خواهر بنویسیم و خاهر بخوانیم. خورشید بنویسیم و خُرشید بخوانیم. عشق بنویسیم و…. آخ، آخ از آدمی که عشق را عشق نمی‌خواند. که عشق را نمی‌فهمد، نمی‌داند، نمی‌بیند…

از بازی با عروسک‌های کودکی‌هایمان، تنها دماغ‌ عروسکی یادمان ماند. فهمیدیم دماغ را می‌شود عمل کرد! می‌شود زیبا شد! کفش پاشنه بلند، قد را بلندتر نشان می‌دهد! آرایش چشم، چشم را بزرگتر جلوه می‌دهد! یاد گرفتیم که ظاهر خودمان و آدم‌ها چقدر مهم است. یاد گرفتیم که ارشد از کارشناسی بهتر است و کارشناسی از کاردانی! چرا؟! که هر چه بالاتر، بهتر! جز آن، دیگر چیزی نداشتیم که به آن برسیم. یاد گرفتیم که ماشین شاسی بلند، با کلاس‌تر است، چون گرانتر است. یاد گرفتیم که صفرهای حساب بانکی چقدر مهم است و صفر اصلا عددی بی‌ارزش نیست! اصلا ارزش‌ها در عددها خلاصه شدند، عددها ارزش شدند، ارزش‌ها بی ارزش. و شروع کردیم به همدیگر را متر کردن: قد، وزن، سن، مدرک، پول، مدلِ گوشی، زیربنایِ ساختمان، نمره، معدل کل…

دلم برای کودکی تنگ شده… برای آن معصومیت‌های دوست داشتنی، برای روزهایی که زندگی می‌کردیم، می‌خندیدیم، می‌رقصیدیم، می‌فهمیدیم. چقدر آن گل‌هایی که از لبِ جوب و پیاده‌روها می‌چیدیم، قشنگ بودند… واقعی بودند، راستی راستی که گل بودند، عشق بودند… گل‌هایی که می‌چیدم، همیشه تقدیم به مادرم می‌شد. چقدر ذوق می‌کردم از گل دادن به مادرم، همین که خوشحال می‌شد، انگار دنیا را به من داده باشند… چرا بزرگ که شدم، یادم رفت… چقدر کودکی خوب بود… چقدر بغل شدن خوب بود… بوسیدن، چقدر این بوسیدن خوب بود… چقدر خوابیدن با صدای لالایی مادرم خوب بود. چقدر بیست گرفتن خوب بود، چقدر مدرسه خوب بود، دلم برای حتی غصه‌هایش هم تنگ شده، برای همان زنگ‌های خشک انشا. اصلا زنگ انشا می‌ارزید، به زنگ‌های تفریح‌اش…

دلم برای توپ پلاستیکی دولایه تنگ شده… که می‌گذاشتم اولی کم‌باد شود، بعد پاره و جلد آن یکی می‌کردم… دلم نمی‌آمد توپ نو را پاره کنم که. دلم برای حسرتِ یک توپ قانونی تنگ شده… دلم برای بسته‌های چیپسِ مغازه‌ی آقای کتابعلی تنگ شده. همه چیزش در خاطرم مانده، آرد نخودچی‌های روبروی دبستانم، که با ذوق وقت برگشتن ازمدرسه می‌خریدم. داخلِ بسته‌های نایلونی بودند و باید با نی هوورت می‌کشیدی بالا، چقدر خوشمزه بودند… دلم برای آن روزی که اولین بار از مغازه‌ی کتابعلی نوشابه خریدم و همانجا داخل مغازه خوردم، برای روزی که فکر کردم مرد شدم، برای آن نوشابه‌ی مشکی شیشه‌ای تنگ است… خوب یادم هست که حتی خوردنش به تنهایی برایم سخت بود و به چه جان کندنی تمامش کردم و مرد شدم.

یادم هست یکبار که یک جفت جوجه رنگی خریدم و گربه خورد، مگر آرام می‌شدم از بس که گریه می‌کردم. انگار یکی از اعضای خانواده‌ام بوده… قشنگ خاطرم هست، به یادِ غذا خوردن و نوک زدنش و بازی‌هایمان که می‌افتادم، وقتی تصور می‌کردم پاهای کوچکش را بر روی دستم گرفته بودم، گریه امانم نمی‌داد. مگر راضی می‌شدم، که برایم یک جوجه دیگر بخرند! بچه بودم، نفهم که نبودم! هیچ جوجه ای برایم آن جوجه نمی‌شد، من با او خاطره داشتم، نه با جوجه‌های دیگر… خاطره که خریدنی نبود. و آرام می‌گرفتم مگر؟! انگار دیروز بود، های های گریه بود که می‌کردم با بغض: «من جوجه می‌خوام، من جوجم رو می‌خوام، جوجه‌ی خودمو می‌خوام… جوجم… جوجم رو گربه خورده… جوجم رو چرا نبردم پیش خودم بخوابه، مامان؟… چرا شب خوابیدم، تنهاش گذاشتم، پیش خودم بود اگه، صداش رو میشنیدم، نجاتش می‌دادم… دلم براش تنگ شده مامان… من جوجم رو می‌خوام مامان… جوجم کجاس، مامانی جوجم الآن کجاس…» و همینطور در بغلِ مادرم گریه می‌کردم. گفتم که، بچه که بودم، خیلی بارم بود، خیلی حالی‌ام می‌شد… حالا اگر می‌خواهید اسمش را بگذارید حماقتِ کودکانه، من واقعا دوست دارم آنطور احمق باشم. که اگر نبودم که دوباره برایِ خاطره‌اش گریه‌ام نمی‌گرفت. بعد از آن، هیچوقت دوباره جوجه نخریدم، می‌ترسیدم بمیرند، می‌ترسیدم دوباره دلم بسوزد.

دلتنگم شدید، احساس می‌کنم جایِ من اینجا نیست… دنیایِ من جایی آن‌سویِ زمان‌هاست، دنیای من در پشتِ خاطره‌ها جا مانده… جایِ من اینجا نیست، جایِ من در آن خنده‌های کودکانه خالی‌ست… نه، من هیچ چیز نمی‌خواهم… فقط دوچرخه کودکی‌هایم را پس بدهید… آن چکمه‌های ‌سیاه‌رنگِ ارزانم را… که کِیف می‌کردم با آن داخلِ چاله‌های آب بروم و ذوق کنم که: دیدی، دیدی! داخلِ آبم، اما پایم خیس نشد! من توپم را می‌خواهم… همان پلاستیکی دو لایه را… که توپ اولی را هم حتما اول حسابی بازی کنم تا پنچر شود، بعد جلدِ آن یکی کنم… من جوجه‌ی رنگی‌ام را می‌خواهم… قول می‌دهم دیگر تنهایش نگذارم… من فقط یک بسته، یک بسته از آن آرد نخودچی‌های داخل نایلون را می‌خواهم، فقط یک شیشه از آن نوشابه، یک تکه از آن چیپس خانگی که کتابعلی می‌فروخت… اما افسوس. همه چیز، چه زود تمام شد. کتابعلی هم مُرد…

آه، چقدر گذشته و حسرتِ از دست دادن آزارت می‌دهد! بیا دست برداریم… دست برداریم از حسرت، از رویا بافی، از شعر و ترانه، از نوستالژی و خاطره. بیا تا سروده شویم، بیا ترانه‌ی کودکی را هم‌آواز شویم، بیا با هم، رویا بسازیم، رویا شویم. بیا تا خاطره‌ را تکرار کنیم. بیا، بیا برگردیم… اگر که دلتنگیم، می‌توانیم برگردیم. تا خاطره‌ها، تا دبستان، تا آن نیمکت‌های سه نفره‌ی چوبی، تا کودکی، تا پاکی، تا مهربانی، تا خدا راهی نیست… می‌شود کودک شد… در پشتِ یک میز، در قامتِ یک مرد، کودک شد. می‌شود زیبا شد… می‌شود برگشت… می‌آیی دوباره کودک شویم…؟

 

 

۱- این نه فقط یک نوشته است، و نه صرفا یک خاطره. این نوشته، یک تصمیم است، تصمیمِ من، برای تکرار دوباره‌ی یک خاطره. من، دوباره کودک خواهم شد…

۲- کتابعلی عزیز، خدا رحمتت کند، روحت شاد و ممنون که در کودکی‌هایم بودی.

۳- ممنون از اینکه خاطرات خودتان را در نوشته‌ی قبلی به اشتراک گذاشتید… در کنارِ تمامِ سختی‌های آن روزها، خاطره‌های خوبش را بیشتر به یاد بیاورید… تو هم اگر دلتنگی،‌ می‌توانی برگردی…

قتل یک پاییز پای تخته سیاه

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, مهر ۷, ۱۳۹۳ و ساعت : ۳:۴۶
ارسال شده در قسمت : خاطرات, نوستالژی | بازدید : 889
قتل یک پاییز در زنگ انشا

و اینطور کودکی‌مان را کشتند، احساس‌مان را خفه کردند و شعرهایمان را سر بریدند

دبستانِ کودکی‌ام، به خانه‌مان خیلی نزدیک بود، یک خیابان آن‌طرف‌تر از ما. ولی همین چند قدم راه، دنیای‌ من را عوض کرد، اصلا یک دنیا فاصله بود.
مدرسه‌ای درب و داغون، که هر چند وقت یکبار، سیمانِ دیوار دور حیاطش می‌ریخت. به راهروی مدرسه که وارد می‌شدی، صدای فریاد و جیغ و داد معلم‌ها از پشتِ درِ کلاس‌ها می‌آمد. مدرسه‌ی ما جایی بود که تمام استعداد و لطافت کودکانه را از بچه‌ها می‌گرفت و از آن‌ها موجوداتی ماشینی، روانی و عقده‌ای روانه‌ی اجتماع می‌کرد.

دبستان جایی بود که قرار بود کودکی‌مان تمام شود، و کودکی‌مان آنجا تمام شد. کودکی‌مان را کشتند. از همان کلاس اول… جایی که روزِ معلم، کلاس‌مان به دو دسته تقسیم شد: بچه پول‌دارها و بچه فقیرها. بچه پولدارها هدیه‌های گران‌قیمت می‌دادند و توجه از معلم می‌خریدند، بچه فقیرها با خجالت نگاهشان می‌کردند و چشم غره‌ی معلم را تحویل می‌گرفتند.
حتی طرز تنبیه بچه‌ها فرق می‌کرد. مهم نبود درس را خوب نخوانده باشی، مهم این بود که پسر چه کسی هستی، شغل پدرت چیست. اگر پدرت آدم گردن کلفتی بود، از ترس جرات نمی‌کردند کاری به کارت داشته باشند، و اگر خانواده‌ای از طبقه پایین اجتماع داشتی، پس این حق را داشتند که هر جور دلشان خواست، عقده‌هایشان را سرت خالی کنند. و ما در کلاس‌مان همه‌جور آدمی داشتیم، از پسرِ طلا فروش گرفته، تا پسرِ چرخیِ نفت فروش.

کم کم نمره‌ها آمدند. کم کم متر شدیم، مقایسه شدیم، رقابت کردیم. رفاقت‌ها کمرنگ شد. کم کم ریاضی یاد گرفتیم، بزرگی و کوچکیِ اعداد حالی‌مان شد. شاگرد زرنگ‌ها برای بیست و پنج صدم نمره‌ی بیشتر به رقابت افتادند و شاگرد تنبل‌ها جلوی چشمان ما تنبیه و تحقیر شدند.
از این بابت، ما خیلی به معلم‌هایمان بدهکاریم، خیلی چیزها یادمان دادند! مثلا یک‌بار که کلاس چهارم بودیم، یکی از هم‌کلاسی‌هایم درسش را بلد نبود، معلم عزیزمان شغل پدرش را یادمان داد، فهمیدیم پدرش همان چرخیِ نفت‌فروش است که هر روز گاری‌اش را در خیابان‌های یخ زده شهر هل می‌دهد. بچه‌ها یک‌صدا خندیدند، معلم خندید، پسرِ نفت فروش غمگین شد. ردیفِ اول می‌نشستم، به عقب برگشتم و نگاهش کردم… هنوز هم یادم هست که چطور با لبخند تصنعی بر لب، با چشم‌های گرد کرده و متعجبِ غمگینش با التماس به معلم نگاه می‌کرد. با چشم‌هایش التماس می‌کرد: «بیا، خودم هم به خودم خندیدم، حالا دیگر تمامش کن…». از همان بچگی‌ها، حالتِ چشم‌ها تنها چیزی بود که از قیافه‌ی آدم‌ها یادم می‌ماند، هنوز هم همانطور هستم. اینطور بود که در مدرسه، شغل‌ها چماق شدند، اسم‌ها به سخره گرفته شدند، فامیلی‌ها کاریکاتور شدند، بچه‌ها خندیدند، و ما تحقیر شدیم. و اینطور تمسخر و استهزای دیگران را یاد گرفتیم، تا وقتی بزرگ شدیم، با هم، به هم بخندیم!

کلاس دوم که بودیم، چهار نفر معدل‌مان بیست شد. قرار بود به سه نفرِ اول، جامدادی جایزه بدهند. به نفر سوم که رسید، خدا خدا می‌کردم که من جایزه بگیرم، و طبق معمول، آن کسی که جایزه نگرفت، من بودم! بر چه اساسی، نمیدانم. و من در عوالمِ بچگی، چقدر دلم شکست و از همانجا، به مفهومِ عدالت، عمیقا پی بردم!

یادم می‌آید، بعضی هفته‌ها که شیفتِ بعدازظهر بودیم، من از نیم ساعت قبل از شروع مدرسه، لب پنجره، لباس پوشیده منتظر بودم تا صدای اذان را بشنوم. با ترس و استرس از جا ماندن از مدرسه، نمازم را می‌خواندم و با عجله می‌رفتم، و همیشه هم وقتی می‌رسیدم که بچه‌ها سر صف بودند. بعد از مراسم، نوبتِ دیر آمده‌ها می‌رسید و همیشه ترس و اضطراب حاکم بود. در جواب مدیر مدرسه و ناظم، هیچوقت نگفتم چرا دیر می‌رسیدم، هیچ‌وقت مایل نبودم در نمازخانه و عمومی جلوی چشم بقیه نماز بخوانم. نماز، رابطه‌ی پنهانی من با کسی بود. کسی که اینقدر حرمت داشت، که دوست نداشتم دیگران از آن رابطه بویی ببرند! یک امرِ خصوصی بود، که به کسی هم مربوط نمی‌شد و احساس می‌کردم با گفتنش، وسعتش را کوچک می‌کنم.

بزرگتر که شدم، نماز هم اجباری شد. تازه به سن تکلیف رسیده بودیم! ساعتِ نماز، همه مجبور بودند به نمازخانه بیایند. و چون اجبار بود،‌ ناچار همه نقشه می‌کشیدند که چطور در بروند. بعضی‌ها تمام مدت خودشان را در کلاس حبس می‌کردند، برخی هم در دستشویی قایم می‌شدند، تا نماز تمام شود! بعضی از با سیاست‌ها هم، بی‌وضو ادای خم و راست شدن در می‌آوردند، جوری که انگار دارند نماز می‌خوانند. تمرین دورویی شروع شده بود. در تمام مدتی هم که نماز برپا بود، یکی از بچه‌ها مسئول یادداشت اسم افرادی بود که نماز نمی‌خواندند… و این زرنگ‌ترین و شیادترین فرد بود. هم آدم فروشی می‌کرد، هم تهدید می‌کرد و هم امتیاز می‌گرفت. و مهمتر اینکه، به این بهانه، خودش هم شانه خالی می‌کرد… کسی هم متوجه‌ این موضوع نبود، که کسی که در تمامِ مدت مسئول یادداشت آن‌هاییست که نماز نمی‌خوانند، خودش هم که نمی‌خواند! اینطور، ساعت‌هایی که بهترین ساعت‌های عمرمان بودند، مثلا به عبادت با خدا صرف می‌شد! و در واقع به تمرین ریاکاری، دور ریخته می‌شد. بعد از آن، هیچ‌وقت دوباره…… بگذریم!

معلم‌های رنگارنگی داشتیم. که خوب بلد بودند هر جایی چه رنگی باشند. به کدام سمت بچرخند که آفتاب بتابد، که سایه نباشد، که باد نیاید. آفتاب پرستی بودند برای خودشان، نان را به نرخ روز می‌خوردند. معلم دینی‌مان می‌گفت که برای رکوع، طوری باید خم شوید، که اگر لیوان آب بر پشت‌تان بگذارند، آب نریزد! وگرنه نمازتان قبول نیست. خودش موقع نماز خواندن، تا جایی که می‌توانست به خودش فشار می‌آورد تا بیشتر خم شود! جوری که فکر می‌کردم اگر خشتکِ شلوارش پاره نشود، حتما آخرش از کمر درد می‌میرد! سجده‌هایش طولانی بود، جایِ مهر بر پیشانی‌اش مانده بود، اما زمانِ تدریسش کوتاه. تا می‌توانست از زیر کار در می‌رفت، در کلاس تسبیح می‌چرخاند و وانتِ پدرِ شاگردها را معامله می‌کرد!

زنگ‌های انشاء کابوسِ کودکی‌ام بود. بلد نبودم چهار خط درباره موضوع انشا بنویسم. موضوعِ انشا برایم مبهم و گنگ بود. سر در نمی‌آوردم باید چه چیزی بنویسم، حتی واژه‌ها را از کودکی‌مان دزدیده بودند. پاییز را که نمی‌شود توصیف کرد، پاییز را باید احساس کرد، بویید. باید از شنیدنِ صدایِ خورد شدن برگ‌ها در زیر پا، کیفور شد. باید از قدم زدن بر جدول کنار پیاده‌رو لذت برد. پاییز را باید سرود. در پاییز باید چای نوشید، در پاییز باید شاعر شد، در پاییز باید عاشق شد.

موضوع انشاء: «پاییز را توصیف کنید!». به شدت احساس ناتوانی می‌کردم. باید مانندِ زنگِ علوم توصیفش می‌کردیم؟! تفاوتش با فصل‌های دیگر را می‌گفتیم؟! اینکه برگ‌ها در پاییز زرد می‌شوند و می‌ریزند؟! یا در پاییز به مدرسه می‌رویم؟! این‌ها را که همه می‌دانستند!! قرار بود انشا بنویسیم! چرا باید هر کدام از ما کلمات و جمله‌های یکسانی را پایِ تخته می‌خواندیم؟! ذوق و قریحه‌مان را خشکاندند و همه مثلِ هم نوشتیم. و در عین حال، نمره‌های متفاوتی هم می‌گرفتیم! موضوع انشا هم هر فصلی که بود، بهار، تابستان، پاییز یا زمستان، همه آن فصل را دوست داشتند! چرا که یک خط از انشا را پر می‌کرد. می‌گفتند علم بهتر است یا ثروت؟ و مگر کسی جرات می‌کرد بگوید اگر ما هم ثروتمند بودیم، آن روز از شما آن‌طور اردنگی نمی‌خوردیم!
می‌گفتند، در آینده می‌خواهید چه کاره شوید. از شغلت پرسیدند، اما نپرسیدند در آینده می‌خواهید چه باشید. چه جور آدمی شوید. یا اصلا نگفتند به نظر شما، خدا چه رنگی‌ست، مهربانی شبیه چیست، باران کی می‌بارد، رنگین کمان کی می‌آید، سار کی می‌خواند. بچه‌ها یکی یکی انشا می‌خواندند و در پای تخته سیاه، در دفتر مشق، پاییز جان می‌داد…

یک‌بار که انشا ننوشته بودم، معلم عزیز صدایم کرد. با ترس و دلهره آرام آرام رفتم. معلم خودکارش را لایِ انگشتان دستم گذاشت و در چشمانم خیره شد! غروری کودکانه داشتم و تا جایی که جا داشت، به روی خودم نیاوردم که درد می‌کند! با دستانش بیشتر فشار می‌داد و با چشم‌هایش نگاهم می‌کرد. اینقدر بر شدتِ فشار اضافه کرد، تا آخر سر، آخ‌ام بلند شد و معلم با چهره‌ای راضی، دست هایم را رها کرد! حالا نوبتِ نفر بعدی بود، تا درباره‌ی اینکه در آینده می‌خواهد چه کاره شود، انشایش را بخواند: «من در آینده می‌خواهم معلم شوم. معلم چون شمعی می‌سوزد تا…».
…تا بخواهی انواع و اقسام تنبیه‌ها در کار بود، از پیچاندنِ گوش، بشین پاشو، روی یک پا ایستادن‌ پای تخته، و سطل آشغال بلند کردن! و اینطور کودکی‌مان را کشتند، احساس‌مان را خفه کردند و شعرهایمان را سر بریدند.

راستی که مدرسه جای بزرگ شدن بود…

 

 

- در قبالِ کامنت‌ها و محبت‌هایتان، میدانم که احتیاجی به پاسخ‌هایِ ممنونم و مچکرمِ من ندارید… ممنون که بی‌بهانه مهربانید… :‌)

- بخوانید: بانو و پاییزِ بیست و هفت

- خواهید خواند:  به زودی…

خ مثلِ خورشید، خ مثلِ خدا…

نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه, مرداد ۹, ۱۳۹۳ و ساعت : ۲:۲۲
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, نامه‌ها | بازدید : 2,671
خورشید، گل آفتابگردان و خدا

گل آفتابگردون سمتِ هر چی که بچرخه، صبح که شد، باز دوباره بر می‌گرده سمتِ آسمون، سمتِ خورشیدش…

 

سلام خدای عزیزم، حالِ شما؟ خوبید؟ حال ما رو اگه خواسته باشید، باید بگیم ما که خوب نیستیم. یعنی نبودیم، با شما که نبودیم، خوب نبودیم. مگه میشه با شما باشیم و بد باشیم؟! حال ما رو اگه بخواید… ما فورا حال‌مون خوب میشه. قند توی دل‌مون آب میشه، ذوق مرگ میشیم اصلا. به جونِ خودمون.

از شب و روزمون نپرسین که از شما چه پنهون، ما خیلی خجالت می‌کشیم. دروغ چرا، خیلی هم دلمون می‌خواست که از شما پنهون می‌بود. ما خیلی خجالت می‌کشیم، می‌دونیم گناهامون بزرگ بوده، اما اینم میدونیم که شمام بزرگی. بزرگتر از گناه‌های ما، بزرگتر از خوبی‌های ما، بزرگتر از خودِ ما، بزرگتر از هر چیز و هر کسی که برای خودمون بزرگش کردیم. بزرگتر، خیلی خیلی بزرگتر… اصلا، بزرگتر از شما هم مگه داریم؟!

خدا جون، ما برامون مهم نیست که آیینه‌ی دلمون رو زنگارِ گناه گرفته. مهم نیست کجای گناهیم و چند وقته دست نکشیدیم به دلمون و پاکش نکردیم. مهم اینه که هر جا که هستیم، جای شما رو یادمون نره، که ازتون نا امید نشیم. حواس‌مون باشه به نشونه‌هایی که برامون میزارید و ماه رو تویِ دلِ آسمونِ شب هم پیدا کنیم. ما برامون مهم نیست حتی اگه آیینه‌ی دلمون رو لکه‌دار و کثیف کرده باشیم، مهم اینه که دلمون هنوز آیینه‌اس، که آیینه‌ی دلمون هنوز نشکسته و تصویر شما در اون پیداست. تا آیینه آیینه‌اس، تا روح تو در ما دمیده شده، هر جایی از دنیا که باشیم، در هر جایی از گناه، کافیه فقط یه دست بکشیم به دل‌مون… شما پیدایی، ما خودمون رو گم کردیم…

اینکه ازتون دور شدیم، اینکه پشت کردیم، دُرُست. اینکه یادمون رفت این احساسِ آرامش رو مدیون کی هستیم، اینکه فراموش‌مون شد هر وقت که واسه یه لحظه تویِ زندگی‌مون نبودید، ما چقدر حقیر و خوار و بدبخت شده بودیم، اینکه یادمون رفت کجا بود که قیمتی شدیم، کِی بود که خوشبخت شدیم، دُرُست.
که حتی یادمون رفت بی شما، یه دو ریالیِ سیاه هم نمی‌ارزیدیم، اصلا بگو یه پاپاسی، یه قرون، دو زار! مفت‌مون گرون بود و با شما، بی‌قیمت می‌شدیم، اینقدر گرون که می‌تونستیم همه مهربونیایِ دنیا رو یکجا بخریم. اینقدر ثروتمند که از چشامون گوهر و الماس بریزه، و یه دریا رو جا بدیم توی چشمامون. دل‌مون رو اندازه‌ی یه جنگل درخت، سبز کنیم و اندازه دلِ یه دختر بچه هفت ساله، کوچیک. کوچیک و مهربون، کوچیک اما قشنگ، اما بزرگ… اینقدر داشتیم که ستاره‌ها رو کاغذ دیواریِ اتاق‌مون‌کنیم و آسمون بشه سقفِ خونه‌مون و ماه چراغ خواب‌مون.
که یادمون رفت، با شما اینقدری گرون بودیم، که داد بزنیم، آی مردم! سه دونگ از این بارونی که می‌باره مالِ ماس! سهمِ ماس! ما خودمون خریدیمش! اصلا خودش گفته برای ما می‌باره… گفته نامردا نرن زیرش. گفته نامردا لافِ بارون نزنن، گفته اونایی که عشق رو نفهمیدن، از اون مایه نزارن.گفته اسمش رو نیارن. اسمش رو نیارید… ولی هر کی که خواست چترِ بارون روی سر بگیره و خیس شه، نوش جونش! طراوتِ بارون ارزونیش… اینقدر داشتیم، که بگیم آسمون مالِ ماست، که آسمون ارثِ پدری‌مونه! شب که بشه، چشم روی هم نزاریم، شب به شب، چشم از چشمِ آسمون برنداریم، که نکنه کسی بی‌وضو ستاره‌ها رو دید بزنه… نکنه یه وقت یه دل ناپاک… آخ، خدا نکنه…

اینکه اسمِ شما رو سر درِ قلب‌مون کوبیدیم و شدیم هم پیاله‌ی هر کس و نا کسی، اینکه اسمِ شما، حتی همین اگه هیچکی نیست، شما که هستیِ این بالا، برامون شد یه عادت، یه شعار. اینکه دل‌مون نلرزید از هر بار اسمِ شما، و شما شُدید یه قرآن توی کتابخونه و فوقش یه به نامِ خدایِ تویِ نامه، درست.

اینکه فهمیدیم و عمل نکردیم، دونستیم و احمق موندیم، فهمیدیم و دیدیم و خودمون رو به نفهمی و کوری زدیم، اینکه بودی، دیدی، شنیدی و ما شرم نکردیم… دیدی و ندید گرفتی، اینکه گند زدیم و باز پوشوندی، و ما باز خودمون رو زدیم به کوچه‌ی علی چپ، درست. اینکه دستمون رو گرفتید و دست‌تون رو ول کردیم، اینکه قول دادیم و هر بار زیرش زدیم، درست. اینکه شعورمون نمی‌رسه، درک‌مون قد نمیده، بی‌شعوریم، درست.

اما اینم درسته که، هر چی که باشه، هر چی که باشیم، شما خدایِ مایی. شما خورشیدی و ما گل آفتابگردونِ شماییم، دوستت‌تون داریم، دوست‌مون دارید… هر جا که باشیم، توی یه گلدون، بغلِ پنج‌دریِ ایوانِ یه خونه‌ی متروکه یا میونِ باغچه، هر جایی از زندگی که باشیم، روبه سمتِ دیوارِ آجری باشه، سمتِ خاکِ گلدون یا رو به باغِ همسایه، بر می‌گردیم سمتِ شما، هر جا که باشید. حتی اگه خوشگلیِ گلِ سرخِ باغچه نگاه‌مون رو ازت دزدیده باشه یا دل داده باشیم به صدای آواز سهره. حتی اگه تنگیِ گلدون، شما رو از خاطرمون برده باشه و ستاره‌ها حواس‌مون رو پرت کرده باشن، ما سمتِ شما رو گم نمی‌کنیم. آخه خدایا، شما خورشیدی، شما آفتابِ مایی، ما گلِ شماییم. دوستت‌تون داریم، دوست‌مون دارید… ما اینو می‌فهمیم…

اگه زندگی بر وقفِ مرادمون نباشه و روزگارمون مثه شب، تاریک و سیاه باشه و توی آسمون زندگی‌مون نبینیمت، اگه از شرمِ گناهامون سرمون رو سمت خاکِ گلدون‌مون باندازیم، حتی توی همون شبِ سیاه، شما هنوز هستی، شما هنوز می‌تابی، حتی اگه ما نبینیمت. نشون به نشونِ همون ماهِ آسمون، که واسمون نشونه گذاشتی که آره… حواست بهمون هست. ما که میدونیم نورِ ماه، نه از خودش، که بازتابِ شماست، یه تیکه از شماست. شب‌هایی رو یادمونه، که یه وقتایی مادرمون ماه‌مون می‌شد و یه وقتایی خواهرمون. خدایا ما ممنونیم که تویِ شب‌های روزگارمون، این همه ماه به ما دادی. ممنونیم که این همه نشونه سرِ راه‌مون گذاشتی تا یادمون نره که یادتون نرفته ما رو، که حواست‌تون بهمون هست، که هوامون رو دارید، که تنها نیستیم، که هستید…

شب که میشه، گل آفتابگردون سمتِ هر چی که بچرخه، صبح که شد، باز دوباره بر می‌گرده سمتِ آسمون، سمتِ خورشیدش. شاید خجالت بکشه، اما نمی‌ترسه. نمی‌ترسه که نکنه امروز دیگه خورشیدش نتابه، نکنه دیگه دوستش نداشته باشه، نکنه یه گلِ دیگه پیدا کرده باشه… اصلا هم کسی این حق رو نداره که بخواد خورشیدش رو ازش بگیره، اجازه‌اش رو نداره، که بگه شما گلِ بدی بودی، لیاقتِ خورشید رو نداری، خورشید دیگه دوستت نداره، نمی‌بخشتت. اصلا مگه گل آفتابگردونِ بی آفتاب هم میشه؟! خورشید حق‌شه، سهم‌شه، عشق‌شه… وقتی گلِ آفتاب گردون اینجور خورشیدش رو باور داره… وقتی سمتِ خورشید رو توی دلِ آسمون گم نمی‌کنه… ما چرا اینجور نباشیم؟ مگه ما چی کم از گلِ آفتابگردون داریم…

خدا جون، ببخشید… ما  همیشه همینطوریم. گاهی یادمون میره یکی رو چقدر دوست داریم و چقدر خاطرش برامون عزیزه. و تا از دستش ندیم، حالی‌مون نیست چقدر می‌خوایمش و چقدر نفس‌مون به نفسش بنده. خدا جون، شما برامون عزیزی، خیلی عزیزی، عزیز تر از جون‌مون، نفس‌مون. آخه شما جونِ مایی، نفس مایی. خدا جون، شما خورشید منی، شما آفتاب منی، مال منی، سهمِ منی، حقِ منی، عشق منی. دوستت دارم، خیلی بیشتر از اونی که گل آفتابگردون خورشیدش رو دوست داره…

طرفدارِ شماره یک شما، مهدی

 

 

- با یک دنیا عشق، تقدیم به خدا :‌)

كلمات كليدي : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

خدایا شکرت! ممنون برای همه چیز

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, خرداد ۶, ۱۳۹۳ و ساعت : ۳:۰۳
ارسال شده در قسمت : شوک, میخوام خودم باشم | بازدید : 7,986
خدایا شکرت! خدایا ممنونم!

خدایا شکرت! برای داده و نداده ات. خدایا ممنونم! برای تمام چیزهایی که نمی‌دانم…

فرض کنید در حالیکه شما پشت فرمان اتومبیل‌تان نشسته‌اید و برای رسیدن به جایی عجله دارید، در همان حال اتومبیل‌تان پنچر می‌شود! و شما هم قبلا هیچ‌وقت پنچرگیری نکرده و بلد نباشید. چکار می‌کنید؟ به عالم و آدم و شانس‌تان لعنت می‌فرستید؟ که «گندش بزنن! الآن وقت پنچر شدن بود آخه!».
به هر حال، چون هیچ‌وقت تجربه‌ی چنین شرایطی را ندارید، حسابی به دردسر افتاد‌ه‌اید! اما بالاخره قرار نیست که تا ابد همانجا بمانید، اگر شانس بیاورید و کسی کمک‌تان “نکند”، با هر جان کندنی هست، یاد خواهید گرفت.
اگر تصادفا، چندین سال بعد، در حال رساندن مریض اورژانسی به بیمارستان، اتومبیل‌تان پنچر شود، به جای ناله و زاری، سه سوته پنچرگیری می‌کنید و عزیزی از خودتان یا دیگران را نجات می‌دهید! آن‌وقت هزار بار خدا را شکر می‌کنید که سال‌ها پیش، به قیمت از دست دادن مثلا یک جلسه از کلاس دانشگاه، تجربه‌ای برای شرایط سخت‌تر به دست آورده‌اید.

حالا فرض کنید قصد ازدواج با آقا (یا خانومی)‌ را داشته باشید. خواستگاری و بعله برون و حنا بندون و… خلاصه از این دست مراسم، همه چیز پشت هم و بی نقص انجام شده و حالا شب عروسی‌تان باشد. معمولا به چه چیزی فکر می‌کنید؟ لباس عروس؟ آرایش عروس؟ یا تزئین اتومبیل عروس و انواع و اقسام غذاهای شب عروسی؟
حالا اگر مثلا شب عروسی، تبخال بزنید، چکار می‌کنید؟ یا مثلا پشه کل صورت شما را بگزد! خب اعصابتان خورد می‌شود! دوست دارید به یمن و برکت لوازم آرایش، زیباترین حالت ممکن باشید. در صورتی که، بعدها، قطعا، به بدتر از این‌ها هم دچار خواهید شد. نمی‌گویم زیبایی بد است، اما بیاید یک فرض دیگر کنیم…

فرض کنید با آقای مورد نظرتان ازدواج کردید و همه چیز در امن و امان و آرامش باشد. یک روز صبح، که ممکن است صبحِ فردای شبِ عروسی‌تان باشد، یک ماه بعد، یک سال، یا شاید هم سی سال بعد، صبح از خانه خارج می‌شوید و در یک تصادف اتومبیل با شما، ناگهان نصف صورت‌تان صاف می‌شود! یا به مشکل و نقص عضو دچار می‌شوید، فلج کامل و نشستن مادام‌العمر روی ویلچر. حالا آنوقت (که امیدوارم هیچ‌گاه برای شما پیش نیاید) بیش از همیشه به پشتیبانی همسرتان محتاج خواهید بود. اگر به طریقی، پیش از ازدواج بدانید، این اتفاق برای شما به طور محتوم رقم خواهد خورد، و از یک روز تا سی سال بعد از ازدواج‌تان، تصادف وحشتناکی خواهید داشت و همسر آینده‌تان شما را به خاطر نقص زیبایی یا جسمانی‌تان تنها خواهد گذاشت، چه می‌کنید؟ چقدر دوست داشتید به گذشته برگردید و تمامِ لحظه‌های خوبتان را از او پس  بگیرید؟
مراسم خواستگاری شماست. حالا اگر بدانید، به فرض محال، اگر روزی این اتفاق برای شما بیافتد، عکس‌العمل همسر آینده‌تان این خواهد بود، حتی اگر مطمئن باشید که این تصادف در عالم واقعیت هرگز برای شما رخ نخواهد داد، با این حال باز هم حاضر هستید یک لحظه آن شخص را تحمل کنید؟ شخصی که در بهترین لحظه‌تان با شماست و با نقص ظاهری و جسمانی می‌شوید هیچ! درست مثلِ حبابی که به اشاره‌ی سرپنجه‌ای ‌ترکید! یا رنگین‌کمانی که با سر زدنِ آفتاب، می‌شود ناپدید!

احتمالا، برای شما هم همینطور است، که اگر به شما بگویند در آینده کسی در زندگی‌تان خواهد بود، که به دنبال حادثه‌ای و نقص در ظاهر و بدن فعلی‌تان، شما را تنها می‌گذارد، شاید ترجیح بدهید همین الآن آن تصادف رخ دهد و به آن حادثه و نقص دچار شوید، تا اینطور، آن شخص هرگز واردِ زندگی‌تان نشود و به آن وصلتِ وصله‌ی ناجور دچار نشوید! آنوقت، در عین معلولیت ظاهری، شخصی که در کنارتان بیاید و بماند، شما را بی‌شک تنها برای خودتان خواسته است. و خیالتان راحت است که با همان معلولیت جسمی، از عروسک‌های زیبای معلولِ فکری، خوشبخت‌تر خواهید بود. می‌بینید که گاهی حادثه‌ای دل‌خراش رخ می‌دهد، که حادثه‌ای هولناک‌تر رخ ندهد.

این‌ها را گفتم، که بگویم پنچر شدن نعمت است. که بگویم که اگر در زندگی پنچر شدید، به زمین و زمان بد نگویید و به جای آن، کائنات را شکرگزار باشید! بلند شوید و خودتان را خودتان پنچرگیری کنید! اگر شما به سراغ سختی‌ها نروید، دیر یا زود سختی به سراغ شما خواهد آمد. چه سعادتی که سختی‌ها در پیچ و خمِ زندگی درس بیاموزند، تا اینکه در بزنگاه حادثه، گریبان بگیرند. هر کسی می‌خواهی باش! دختر شاه پریان هم که باشی، به وقتش دردی بزرگ‌تر از دردِ دختر پینه‌دوز، گریبانت را خواهد گرفت.
پس خدا را برای سختی‌ها سپاس گزار باش. و از هر سختی و دردی، درسی بیآموز. و از هر رنجی، ‌لااقل پندی برگیر. از هر اتفاق ناگوار، دو، سه، چهار، پنج درس یاد بگیر. ناله نکن که زندگی در حقت بد کرده و چاله‌های پیش رویت بسیار است. روزی خواهد آمد که تجربه‌های زندگیِ سختت، در مسیری که همه در آن می‌مانند، نجاتت خواهد داد. نه به خواستِ من و توست این درد، تو لااقل، بچین پند را از درد. هر چیزی را به قیمتش واگذار. دردها را رایگان به جان مخر، توشه‌ای بردار. در ادامه‌ی راه، همین توشه درمان دردهایت خواهد بود…

این‌ها را گفتم، که بگویم پسری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اصلا نیازی به دوست داشتنِ شخصِ شما نیست. اصلا فرصت و شانسی برای دوست داشتنش نخواهی داشت. و پسری که همه چیز تمام است، دختری همه چیز تمام را می‌طلبد. تو خودت را همه چیز تمام می‌دانی، که همه چیز تمام می‌خواهی؟! همینطور، دختری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اگر می‌توانی همین را همینگونه که هست، دوست بدار! بهترین از این را که همه می‌توانند!

این‌ها را گفتم، که بگویم هر قدر پولِ کسی بیشتر باشد، چشم‌هایی که در طمع ثروت اویند، بیشترند. و هر چه کسی زیباتر باشد، چشم‌هایی که لذت وار جسمش را می‌نگرند، پر شمار تر.
“معمولا” معمولی‌ها خوشبخت‌ترند.
با دو چشم خویش، دخترِ پدری پولدار را دیدم، که برای فرار از فشارِ طلاق، مهریه‌اش را گرفت و یکجا در دبی خرج کرد. احساس خوشبختی می‌کرد آیا؟ هیچ! و دختری معمولی از خانواده متوسطی را دیدم، که چشم‌هایش از دور، خوشبختی را فریاد می‌زدند. خانه یا اتومبیل گران‌قیمت داشتند آیا؟ هیچ! خوشبختی هیچ ربطی به پولداری ندارد و عشق هیچ ربطی به زیبایی.
“همیشه” معمولی‌ها خوشبخت ترند!

گیریم که شما ضد ضربه باشی و خدشه ناپذیر و حوادث هم فقط برای آدم‌هایی که در صفحه حوادث می‌خوانی رخ می‌دهند. با این حال، پیر هم نخواهی شد؟! از میان تمامِ چیزهایی که می‌دانم، زیبایی ظاهر ناماندگار ترین چیزی‌ست که سراغ دارم. عمرِ زیبایی، حتی از عمرِ مال و منال هم کمتر است، که بعد از مرگ، ثروت باقی می‌ماند و ظاهر نه. دست‌نوشته‌های من زیبا خواهند ماند و او دیگر نه.

بد نگو از بر روی ویلچر نشستن ات، خیلی از این “آدم‌هایی” که فکر می‌کنی دو پا دارند، هر روز به اکراه و اجبار قدم به سمتِ خانه بر می‌دارند و آرزو می‌کنند که هیچگاه نرسند. آدم‌هایِ دوپایی که با پای خودشان به قتل‌گاه عاطفه و احساس رفتند…
و “آن‌هایی” که با پای‌شان لگد به حرمت و پاکیِ عشق زدند…

بد نگو از دست‌های نداشته ات، که بسیارند “آدم‌هایی” که سال‌هاست دست‌هایشان در حسرتِ لمسی بی‌شهوت، خشکیده است. آدم‌هایی که دست‌هاشان را آلوده به عهدی با عهدشکنان ساخته‌اند و آرزو می‌کنند هرگز دستی نمی‌داشتند که گرفته می‌شد…
و “آن‌هایی” که دست‌هایشان به سمتِ نجابتِ دخترکی دراز شد…

بد نگو از چشم‌های نداشته‌ات، که معمولا چشمِ آدم‌ها در دیدنِ آنچه واقعا ارزش دیدن دارد، کور است. و چه بسیار نابینایانی که با دو چشمِ سر، زیباییِ چشم‌ها را دیدند و مهربانیِ آن را ندیدند. زیباییِ لبخند و بوسه‌ای را دیدند و معصومیت آن را ندیدند. دل‌گیر مباش، که به چشمِ آدم‌ها، چشم‌هایی نگران و خسته، دو چشمی ترسناکند. اصلا، چشم می‌خواهی برای چه؟ زشتی و حماقتِ آدم‌ها، به خدا دیدن ندارد… با همان دو چشمی که ببینی، با همان‌ها خواهی گریست.

با تمامِ نداشته‌هایت، هنوز می‌توانی ۹۰۰ مورد از ۱۰۰۰ کاری را که دیگران انجام می‌دهند، انجام دهی. در واقع، بهترین‌هایش را! نیمه‌ی پر را بنگر! و از انجام کارهایی که می‌توانی انجام دهی، لذت ببر. باور کن، خوشبخت خواهی بود، در کنارِ کسی که تو را تنها به خاطر تو می‌خواهد. یا اصلا چرا خوشبختیِ ما در گرو کسی باشد؟ کسی هم که نبود، اصلا تنها، با خدا خوشبخت باش.
با خدا و مهربانی و پروانه و کودکیِ گل‌ها، با شبنم و اشک و عاطفه و عشق، با آسمان و باران و ستاره و خورشید، با دریا و صدف و موج و گوش‌ماهی، با ماهی کوچولویِ قرمزِ تنها در آبیِ بی‌کران دریاها. تنها هم خوشبخت خواهی بود، تنها اگر، خودِ تنهایت بخواهی…

نفس نفس‌های تو، هدیه‌ی خداست به تو، تو با تاپ تاپ‌های تپش قلبت، شکر گزارش باش… خدا را شکر کنیم، برای چیزهایی که داده و ما نمی‌دانیم… برای چیزهایی که گرفت و حکمتش را نمی‌دانیم… خدایا شکرت ! خدایا ممنونم، برای تمام چیزهایی که نمی‌دانم…

 

 

۱- هنوز درگیر کاری نیمه تمام هستم! و متاسفانه وقتم و بیشتر از آن، ذهنم، درگیر مسائلی مانده است. خیلی دوست داشتم به برخی نظرات و نیز ایمیل‌های گذشته‌ی دوستانم جواب می‌دادم، اما نشد… و من تا آن روز، غمگینم.
۲- با وجود مدت زیادی از آخرین نوشته‌ای که گذاشتم، باز هم هنوز ذهنم خلوت نشده! اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و امشب، چیزی را که امروز صبح به آن فکر می‌کردم، سریع نوشتم. حرف‌هایم فقط برای این بود که میان این همه غم، بگویم اگر درد و رنج هست، امید هم هست، ‌خدا هم هست…