انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

خداحافظ رفیق

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, اسفند ۱۹, ۱۳۹۴ و ساعت : ۱۲:۴۴
ارسال شده در قسمت : شوک | بازدید : 713

خداحافظ رفیق

دوستت دارم، ولی راستش را بخواهی، حالا دیگر به تو نیاز ندارم و درواقع بدونِ توخوشبخت‌ترم. لطفا برو.

 

چیزهایی هستند که آدم را از درون آزار می‌دهند و سوهانِ روح و جسمش می‌شوند. و این مثلِ روز روشن است که همان کاری را با آدم می‌کنند که آفتابِ چله‌ی تابستان با تکه‌های یخ. و این را آدم خودش هم می‌داند، منتها نمی‌تواند از آن دست بکشد. لابد خوبی‌هایی هم دارند که به بدی‌شان می‌چربد یا لااقل یک زمانی خوبی‌هایِ عجیب و غریبی داشته‌اند که آدم دلش نیاید دل بکند و به تحملش کردنش می‌ارزد. در نهایت تو با تمامِ بدی‌هایش به آن خو می‌گیری و رفیق می‌شوی.
آن وقت حتما قبول دارید که به این آسانی‌ها نیست که یک مرتبه یک شب تصمیم می‌گیری همه چیز را تمام کنی، ببوسی و برای همیشه کنار بگذاری‌اش.

خصوصا وقتی راجع به پایان دادن به طولانی‌ترین رابطه‌ی باشد که تا آن زمان با کسی داشته‌ای و این قدیمی‌ترین رفیقت هیچوقت نه تنهایت گذاشته، نه پشتت را خالی کرده و نه حرفی پشت سرت زده باشد. بی‌آنکه هیچ‌گاه نقابی برایت زده باشد یا به احساس و اعتمادت خیانتی کرده باشد. کسی که در لحظه‌هایی که تحمل من برای همه سخت می‌شد، کنارم مانده بود و وقتی هیچ گوشی برای شنیدن پیدا نمی‌شد، حرف‌هایم را شنیده بود. و وقتی دوست داشتن گم بود، سروکله‌اش پیدا شده بود. با من غذا خورده بود، با من پیاده راه رفته بود، با من به مسافرت رفته بود، با من شب‌گردی کرده بود و با من بیدار شده بود. و با من غصه خورده بود و خندیده بود…

خوب نگاهش کردم… پیراهنِ سفید و قامتِ شکننده‌اش حرف‌های زیادی برای گفتن داشت. از آن جنس حرف‌هایی که نباید زد، نباید گفت. از شب‌پرسه‌های پر از گریه، تا وقت‌هایی که خوشحالی‌هایم را با او تقسیم کرده بودم. محرمِ اسرارم بود، و اگر روزی دهن باز می‌کرد، چه حرف‌هایی که برای گفتن داشت. تنها کسی بود که من را عریان و بی‌نقاب می‌شناخت و از تمامِ جیک و پیک‌ من خبر داشت. دوست داشتم دهان باز می‌کرد و از من می‌گفت. اما هیچ‌وقت چیزی نگفت، هیچ‌وقت قضاوت نکرد. همیشه درک داشت، درک می‌کرد.

در دستانم گرفتم و برای آخرین بار بوسیدمش. به او گفتم که چیزهایِ بدی که پشت سرش می‌گویند را باور ندارم و با وجودِ تمامِ بدی‌هایش، می‌دانم که بدتر از آدم‌هایی نیست که همیشه رفاقتم با او را فاجعه‌ی قرن و گناهِ نابخشودنی می‌دانستند. به او گفتم که از اولش هم چنین روزی را می‌دیدم و درست است که بدونِ او از پسِ خیلی چیزها بر نمی‌آمدم و ممنونم که بود و کمکم کرد و ماند. و وقتی که تنهایم گذاشتند، نگذاشت و تنها نماندم.

در گوشش حرف زدم. آرام گفتم که «اهمیت ندهد به قضاوتِ آدم‌هایی که درک نکردند چه شد که کارِ ما به اینجا کشید، ‌که اصلا چرا من و تو از اول با هم دوست شده بودیم، چه مرگم بود، دردم چه بود که هم‌نفس هم شده بودیم». به او گفتم که «آن‌ها نمی‌فهمیدند و لیاقتِ ما را نداشتند و تو با تمامِ بدی‌هایت، برایم خوب‌تر و دوست‌تر و مهربان‌تر از او بودی و هیچوقت به چند قدمیِ گردِ پایِ تو هم نرسید. دوستت دارم، ولی راستش را بخواهی، حالا دیگر به تو نیاز ندارم و درواقع بدونِ توخوشبخت‌ترم. می‌خواهم بروم، می‌خواهم بروی».

ساکت ماند. چیزی نگفت، مثلِ همیشه که حرف نمی‌زد، و فقط سوخت. دوست داشتم ای کاش حرف می‌زد، گلایه می‌کرد، از آن کام‌های گرفته و اینکه چرا حالا می‌خواهم بروم.
پوکِ آخر را که زدم، قبل از اینکه در زیرسیگاری برای همیشه به زندگی‌اش پایان بدهم، گفتم که ترکش کردم و از او می‌خواهم ترکم کند. و اینکه کسی چه می‌داند باز به سراغ او خواهم رفت یا نه، و بازی روزگار چه خوابی برایمان دیده، با این‌حال، از او خواستم آرزو کند که هیچوقت دوباره هم را نبینیم، و هیچ‌وقت به بودنش نیاز پیدا نکنم. مثلِ همیشه چیزی نگفت، اعتراضی هم نکرد. و همانطور که در آتش می‌سوخت، در خاکسترِ خودش آرام رام تمام شد. و رفت.
می‌دانم اگر می‌توانست حرف بزند، حتما برایم از صمیمِ قلب خوشحال بود که ترکش می‌کنم.
– «خداحافظ رفیق قدیمی. رفیقِ بد، برنگرد…»

پ.ن. لطفا سیگار نکشید.

 

تو کی هستی؟!

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, اسفند ۴, ۱۳۹۴ و ساعت : ۵:۲۸
ارسال شده در قسمت : شوک | بازدید : 650

تو کی هستی؟!

تموم اون چیزی که هستی، براش زندگی کردی و بعد از مرگت تا ابد به جا خواهی گذاشت…

 

آدمای زیادی توی این دنیا میان و میرن، واسه هر کسی، همیشه یکی هست که نبود. و یکی بود که دیگه نیست. قبلِ رفتن، تویِ اون مدتی که هستن، چه برو بیاهایی که ندارن، چقدر ملت براشون و خودشون برا خودشون نوشابه باز میکنن و چه لی‌لی‌هایی که به لالاشون می‌زارن.
با استناد به هزارتا دلیلِ من درآوردی که اجتماعِ بیمار به خوردِ مغز آدما داده، که فلان شغل باکلاس‌تره، فلان ظاهر به روزتره، ماشینت این باشه عزتت میره بالا، اینجوری حرف بزنی خیلی کلاس داره و اینجوری بپوشی میشی مدِّ روز، عینهو عکس‌های روی مجله که به خوردت دادن خوب یعنی این. دُرُست یعنی این. هر چی جز این یعنی بچه‌دهاتی. و بچه‌ی دهات بودن یعنی بد. سادگی یعنی نفهمی. حیله‌گری یعنی زرنگی! شیتان فیتان بودن یعنی به روز بودن. تو باکلاسی وقتی گوشیت شکلِ یه “سیبِ گاز زده” داشته باشه، حتی اگه اندازه‌ی گلابیِ کرم‌خورده ازش سر درنیاری و به دردت نخوره.

بی توجه به این چیزا، که آدما واسه خودشون یه مدتی برو بیا راه میندازن، دفتر دستکی برا خودشون پا میکنن و بالا‌بالا میشینن و بزرگ‌بزرگ حرف میزنن، همینکه تقی به توقی بخوره و دُرُست مثه نفسی که میرفت برمی‌گشت، یهو نفسه بره و برنگرده، همه چی‌شون میره و برنمی‌گرده. دبدبه کبکبه‌شون، بالا نشستن‌ها و اِهِم و اوهوم‌شون، چشم و ابرو اومدن و طبق‌طبق افاده‌ و گردن کلفتی و شکم گندگی و گنده‌گویی، تمامِ بودن‌شون، دِ برو که رفت!
عزت و احترامشون نهایتا میشه اندازه کبابِ چرب و چیلی مراسمِ کفن و دفن‌شون، که دولاپهنا باشه و زعفرونی و  اعیونی و یه «رحم الله من یقرا فاتحة مع صلوات» دست جمعی و خلاص. چه لا پرِ قو بوده باشه یا کارتنِ کفِ جوب، میره پایین‌پایین‌ها وردستِ جدوآبادش که اونام یه روزی روی زمین بودن.

میگن لحظه‌ي مرگ، در عرض چند ثانیه، یه خاطره مثه یه فیلم از اتفاقای تاثیر گذار زندگی از جلو چشم‌مون میگذره. یه فیلمِ کوتاهِ بریده بریده، وصله پینه شده از دوستی‌ها، عشق‌ها، دشمنی‌ها، آدمایی که برامون مهمن یا ازشون دل‌مون بدجوری زخم خورده، همه‌ی اتفاقای خوب و بد، لحظه‌های خاصِ زندگی… اتفاقایی که فقط خودمون خبر داریم… چکیده و عصاره‌ی زندگی و بودنمون.

مثه مهربانی‌هایِ زیرپوستی‌ و یواشکیت واسه یه دخترِ تنها، مظلومیتِ پنهانت وقتی همه‌ی شواهد از ظلمِ تو حکایت دارن… وقتی مظلوم‌ترین ظالمِ دنیا میشی، وقتی با مهربانی به ناچار اشک کسی رو در میاری، وقتی خوبی ولی خوب به نظر نمیای، خوبی ولی خوب رفتار نمیکنی، خوبی ولی بد نشون میدی. خوبی ولی بد می‌بینن‌ات. وقتی فقط خوبی. بی هیچ حرفِ اضافه، بی هیچ تواناییِ ابرازی، فقط دوست داشتن رو می‌فهمی. و بی هیچ بوسه‌ای، بی لب می‌بوسی.

وقتی جوری دلت می‌شکنه که احساس می‌کنی خدا و عرشِ خدا رو به لرزه درآوردی، که آسمون برا توئه که اشک می‌ریزه، برا توئه که می‌باره و یه شهر خیس میشه. که حس می‌کنی همه‌ی دنیا به احترام شکستنِ پاک‌ترین احساسِ دنیا، چند ثانیه از حرکت باز می‌ایسته…. وقتی پاک‌ترین بغضِ بی‌گناه‌ترین لحظه‌ی ممکن برایِ یک انسان، میشکنه…

لحظه‌ی خشمت از صدای زوزه‌ی زجه‌ی ناله‌ی گریه‌ی سگی که آدمِ دیوصفت شکنجه‌اش میکنه، داااااااااااادت! که «خب تو هم گازش بگیر اون لعنتی رو!». اشکی که برایِ مردنِ یه بچه‌ی توی تلویزیون می‌ریزی و خوب میدونی فقط فیلمه و واقعیت نداره. وقتی اشکت بی‌فرمان و بی‌اراده جاری میشه، حتی از تصورِ مرگِ یک شخصیتِ خیالی، از عروسکِ نداشته‌ی دخترکی فرضی، از مردنِ یه مادرِ الکی، یه پدرِ ساختگی، از زخم‌هایِ آرزوهایِ کوچکِ مثلا پسرِ کوچکی در جایی به زبانی و رنگی و دینی و … که نقشِ بر آب شد.

مهربانی‌هایی که برای دیده نشدن ورزیدی، کمک‌هایی که برای بهشت نرفتن کردی، بهشتی که بی پاداش ساختی. نوازشی که برای تسلایِ خاطرِ دیگری کردی و نه تسلیِ جسمِ خودت، دستی که برای دست‌نیافتن به چیزی گرفتی…

همه‌ی این‌ها، اینها همه، تنها و تنها چیزهایی هستن که لحظه‌ی مرگ از زندگیت به یاد میاری…
و اصلا، اصلا یادت نمیاد چه‌قدر، چند متر مربع، چند سی‌سی، چند تومن…

تا حالا فکر کردی، اون فیلم چند ثانیه‌ای تو چیه؟!
فکر کن…
فکر کن… اون چند ثانیه، تمامِ خودِ واقعیِ توئه…
تموم اون چیزی که هستی، براش زندگی کردی و بعد از مرگت تا ابد به جا خواهی گذاشت…

 

 

پ.ن. : “اینکه تا الان چرا خبری از من و نشونه‌هام نبود، بماند. بگذریم از اینکه سخت میگذره یا آسون. ناگفته بماند که چه چیزای جدیدی از یادم رفت و چیا یاد گرفتم. که چی گفتن و چی شنفدیم. فقط اینکه توی دلِ این شب، یه چیزی توجه‌ام رو جلب کرد. اینکه…..”

(این رو از ابتدای متنِ بالا، بعدا، حذف کردم. هم اینکه جملاتِ اول شخص بود، هم اینکه در ادامه، این اصلا اون چیزی نبود که توجه‌ من رو جلب کرده بود و در ذهنم می‌گذشت. این نوشته قرار بود به دنیا بیاد. وقتی نوشته‌ای قرار باشه به دنیا بیاد، حتی اگه توجه آدم بهش جلب نشه و قصدش رو نداشته باشه، همینکه دست به نوشتن ببری، خودش متولد میشه.)

 

سین مثلِ سیاه، مثلِ سفید

نگارش شده در تاريخ : پنج شنبه, مهر ۳۰, ۱۳۹۴ و ساعت : ۱۰:۲۲
ارسال شده در قسمت : خاطرات, نامه‌ها, نوستالژی | بازدید : 1,275

 

سلام، پوزش برای مدتی که وبسایت غیرفعال بود. مدتی جایی بودم، که دسترسی پیوسته و آزاد به نت نداشتم. احتمالا بعدها از آن خواهم گفت. این پُست، از نوشته‌های قدیم‌تر هستند، که یک‌هویی حالا تصمیم به انتشارش گرفتم.

 

red-feet-forest-black-white

 

لطفا به شیوه‌ی « فیلم‌های سیاه و سفیدِ قدیمی» بخوانید

 

باکی نیست که کی چی بگه و چی رو کی گفته و به کی گفته و کی شنفته. هر کی هرچی گفته، برا خودش گفته. همش حرفِ مفته! مهم خودِ تویی که ملتفتت بشی. همچین که یه روز که آفتاب بالا اومد و نفس ما نیومد، بفهمی با کی طرف بودی و به دیفالِ کی تکیه زده بودی و روی دیفالِ کی یادگاری نوشته بودی.
راستش، همیشه خوش داشتیم، همین یک سال و ماه و روز و ساعتی رو که هستیم، مثه مرد باهم باشیم. که خوار و خفیف این روزگار غدار نشیم. نشیم بازیچه‌ی کم و زیادِ مال و منال و جمالِ روزگار. مثه مرد اگه میایم، نامرد نریم. مرد بمونیم و نامرد نشیم.

این که از سال و ماه گفتیم، خودش قصه ای داره واسه خودش، آبجی. روزگاری بود و ما بودیم و دل داده بودیم به یکی، که توی دنیای خودمون، به خیالمون باش، پا به پاش، اینقده زندگی کردیم که از فرطِ خوشبختی پیر شدیم. و اینقدر پیر شدیم که بردنمون سینه‌ی قبرستون چال‌مون کردن. تا اینجاش خوب بود، چال شدنش حتی .
چقدر نقشه کشیدیم واسه خودمون، و چقدر نقشِ بر آب شدن نقشه‌هامون. یهو به خودمون اومدیم و دیدیم ای دلِ غافل! زندگی کدومه؟ عشق کدومه؟ دختره کیه. هنو هیچی نشده، دیده بودنش توی بازار، که فلانی دوست گرفته، رفیق گرفته. خلاصه نتونسته طاق بیاره بی رفیقی رو. آخرشم شوهرش دادن به پسرِ آ سید مشدی باقر، حجره‌دار سرشناسِ محل، که کراوات میزد و کت شلوار تنش می‌کرد. هرچی نبود که خیلی توی چشم جنتلمن جلوه می‌کرد. آدم حسابی‌ای بود برا خودش. تا بوده و تا هست هم، آدمیزاد و دو تا چشمِ سرش. هر چی که ببینه باور می‌کنه، رو حرفش حرف نمی‌زنه.
خلاصه، آقا، زد و از همه‌ی خیالات‌مون، خوشبختیش دروغ شد، و زارتی فقط همین پیر شدن و سینه‌ی قبرستون خوابیدنش راست از کار درومد. هنو جوون نشده پیرمون کردن آبجی. نکردن بکُشن‌مون لاقل، زنده زنده چالمون کردن توی سینه‌ی قبرستون و یه خروار خاک هم رومون. مام راست راست راه می‌رفتیم و تو بگی انگار میت داره راست راست راه میره. صاف صاف توی چشم ملت زل می‌زدیم و کی بود که باورش شه، که بابا ما مُردیم! که بابا، مُرد! آقا جان، مُرد. عزیز من، مُرد! دِ مُرد دیگه لامصب! دست وردارین از سر کچلش، یه میت مگه دستش به کار و بار و زندگی میره آخه؟ اما کی بود که باورکنه. به خیال‌شون هر کی راست راست راه میره، هر کی نفس می‌کشه، زنده‌اس، زندگی می‌کنه. اینه که، واسمون مهم نیست یه سال باهم باشیم یا یه عمر. آخرش سینه‌ی قبرستون خونه‌ی آخره. کی از فرداش خبر داره که کی راهش از کی جدا شه و کی دوست بگیره و کی رو ننه‌اش شوهرش نده یا آباجیش واسش زن نستونه.

خلاصه آبجی، ما فهمیدیم که هر کی واسه آینده‌اش خیلی مطمئن نقشه میکشه، بدجور خدا رو به خنده میندازه. خدایی خنده هم داره. این تن نمیره، آدم سراغ دارم واسه هزار و دویست سال بعدش هم برنامه داره. بعضی‌ها هم که انگار اصلا قرار نیست بمیرن، خیالشونه عالم و آدم اصولا واسه این ساخته شدن که جیب ایشون پر از پول شه و غبغبش پر از باد. میدونی چیقده آدم بودن که سالیان سال واسه زر و زور، کاشتن و کِشتن و کُشتن و بردن و خوردن، و وقت برداشت که رسیده، هنو ماتحتش رو زمین نزده، جوری عجل مهلتش نداده که همون اولین لقمه‌ی حروم توی اون حلقوم صاب مرده‌اش گیر کرده. حتم دارم حتی همونایی که چاپیده و نفله کرده هم، بگی نگی دلشون بسوزه واسه همچین آدمِ عوضیِ مادر مرده‌یِ نکبتِ سیاه‌بختی. گاهی هم بد نیست آدم یادش بمونه که یه روزی قراره بمیره. گاهی هم دلخوشیِ زیاد و بی‌غمی، خودش عجب غمِ بزرگیه. این شد که تصمیم گرفتیم، ازین به بعد، با هیچکی توو رویامون تا ته‌اش نریم و از هیشکی همچین مطمئنِ مطمئن نباشیم. نکنه یهو سقفِ خونه‌ی خیالی‌ بی‌هوا آوار شه روی سرمون. خونه خیالیه، ولی آوارش همچین واقعیه جونِ تو، من بمیرم از واقعیش هم واقعی‌تر!

همون که این دلِ صاب مرده رو ریش کرد، اونی که عیش‌مون رو با سه شماره نیش کرد، اون که به مولا علی حاضر بودیم پشت سرش نماز بخونیم و روی پاکی و نجابتش قسم حضرت عباس بیاریم و وقتِ دیدنِ چشماش، حیا و نجابتش مست‌مون کنه. تو بگی، توو نگاه‌مون تک بود، از عالم جدا و از آدم سوا. یه چی توی مایه‌های خدا. همه چیش خوب بود، توی آسمونا با قناری‌ها سیر می‌کردیم و مگه روی زمین بند می‌شدیم؟ عینهو یه بادبادک که تقلا می‌کرد نخ‌اش رو پاره کنه، بچسبه سقفِ آسمون.
تا وقتی که فهمیدیم که نمی‌فهمیدیم. خودشو که رو کرد، دیگه بد شد. جاش که بد شد، عوض شد. از عرش کوبیده شدیم به فرشِ زیرِ پایِ آ سید مشدی باقر، حجره‌دار سرشناسِ محل. که الهی بکنه اون حجره‌اش رویِ سرِ سرشناسِش خراب شه، که نفهمید عشق دزدیدنی نیست، که تا فرصت پیدا می‌کنی، بقاپی بزاری توی جیبت. نون نیست که تا تنور داغه، بچسبونی تنگش.
عشق رو باس بزاری روو سماور ذغالی، با آتیشِ یواش، آروم آروم دم بکشه. عینهو چایِ قند پهلو، رنگ بندازه، رنگ وا کنه، رنگ بده. عینهو رنگِ جیگرِ زلیخا. عشق رو باس مثه آبگوشت بُزباش، از صبحِ خروس خون روی چراغ نفتی بزاری تا دمِ ظهر که آقا خسته از کار برمیگرده، همچین جا بیافته و دو وجب روغن بندازه. اگه عشق رو بزاری توی زودپز، که دیگه عشق نمیشه. عشق می‌میره. رنگ نداره، مزه نداره، جا نمی‌افته، سفت میشه، زیرِ دندون میاد، می‌پره توی گلو، گیر می‌کنه، خفه میکنه! اونم چی، وقتی سهمِ یکی دیگه باشه. ای خفه شی پسرِ مش باقر! که نفسم رو بریدی.
اصلا آبجی، اگه به ما بود، میدادیم قانونِ مملکتش کنن، که هر کی خواست با یکی جور شه و نقشه بریزه واسش، قبلش استعلام بگیره ببینه اینو قبلا کی میخواسته؟ نفسِ کی بوده؟ که کسی هنوز نفسش به هواش بند هست یا نه؟ که آخه لامصب! این بی‌صاحاب، صاحاب داره یا نه. اصلا میدادیم واسه عشق هم بنچاق و سند بزنن. می‌دادیم بچسبونن تنگِ سینه‌ی طرف که یعنی اییییین صاحاب داره! اگه حتی باهاش حرفش شده، که شده! هنو که نمرده که!

داشتیم می‌گفتیم. همیشه فکر داشتیم که توی همین یه نمه حضورمون پهلوی هم، سرمون بالا باشه آبجی. مرد باشیم. که هیچ‌وقت حقیر و بدبخت نشیم. کیف کنیم از خودمون. سرمون بالا باشه، پیش عزت‌مون، پیش شرف‌مون، غیرت‌مون. پیشِ خودمون و خدایِ خودمون سرمون بالا باشه. کیف کنیم که نشدیم هم‌پیاله‌ی این بی‌صفتایی که چوبِ حراج به نجابت و پاکیِ یه دختر می‌زنن و صدتا روباه توی این جیب‌شونه و صدتا گرگ توی اون‌یکی و توی سرشون هزار شغال و کفتار و فکرایِ نابکار و این کار و اون کار. همونا که با هزار نقشه می‌‌خوان مثه لاشخور بیافتن به جونِ تنِ نحیفِ غنچه‌ی اولِ بهارِ یه درختِ یه ساله. اِی که اینطور آدمی تبر به ریشه‌اش بگیره، ریشه کن شه، خشکسالی بزنه، آفت بیافته به جون و تنش.

راستش رو یخوای، گاهی خیلی دلگیر میشیم. کفرمون در میاد، از زمین و زمان شاکی میشیم. که این همه سیاهی واس خاطرِ چیه. چرا سیاهی و سفیدی اینقده تنگه هم، جفتِ همن. بعدش که فکر می‌کنیم، ملتفت می‌شیم که سفیدیِ تنها، درست مثه همین کاغذِ نامه‌اس. کنارِ سیاهی‌هاشه که سفیدیِ دلِ آدم خونده میشه. ما با سیاه نوشتیم، شما سیاهی‌ها رو نبین، از روو سفیدیاش بخون. اصلا سیاه نباشه که، کی عاشقا رو چوب بزنه؟ آخ که شدیم عینهو فیلم‌های سیاه سفید. فقط مونده اون سکانسِ آخر و خنجر و یه آهنگ جیگرسوز و جون دادنِ آخرِ فیلم… و… تموم. فقط، کاش لااقل، ما آدم خوبه‌ی این قصه بوده باشیم…

 

شروعِ یک طلوع

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, تیر ۷, ۱۳۹۴ و ساعت : ۵:۴۳
ارسال شده در قسمت : روزانه | بازدید : 1,629
طلوع خورشید

طلوع آفتاب (به فرانسوی: Impression soleil levant)، اثر کلود مونه نقاش فرانسوی، (۱۸۴۰ – ۱۹۲۶ میلادی)

 

سلام، امیدارم خوب باشید. مدتی که نبودم، اتفاقاتی افتاد که حالا که فکر می‌کنم، انگار توی یه چشم برهم‌زدنی رخ داده باشه. این روزا، زندگیم شبیه یه بازی کامپیوتریِ ملال‌آور شده، که به اجبار باید به آخر برسونم. هر مرحله هم به ذوق اینکه تموم شه، بالاخره تموم شه، میرم جلو، تا به غولِ آخرش برسم و با کلی مشقت شکستش بدم. بعدش تازه مرحله بعد شروع میشه و یه غولِ دیگه. و بعدش دوباره یه غول دیگه و دوباره… انگار تمومی نداره…
امیدوارم هر چه زودتر غولِ مرحله آخر رو شکست بدم و دیگه غولی نمونه. امیدوارم شما با غول‌هاتون درگیر نباشین و زندگی‌تون روی روال باشه، و اگه اونا باهاتون درگیر شدن، باهاشون به شدت درگیر شید، با قدرت شکست‌شون بدید و یادتون باشه آدمی که هیچ‌وقت در زندگیش مبارزه نکرده باشه، هیچ‌وقت جنگیدن رو یاد نمی‌گیره و همیشه ضعیف می‌مونه. و اینکه این غول‌ها هستن که هر بار ما رو قوی‌تر و قوی‌تر می‌کنن. پس باید یه جورایی ازشون بخاطر این لطفِ ناخواسته‌شون ممنون هم باشیم. فقط و فقط به شرطی که پا پس نکشیم و باشون بجنگیم و بهشون نشون بدیم که اگه اونا غول هستن، مام واسه خودمون یه اراده‌ی آهنین داریم. کلا غول‌ها برای این هستن که شکستن بخورن، و برای این وجود دارن که یکی بیاد و شکست‌شون بده. پس هیچ غولی شکست ناپذیر نیست، وقتی ما قهرمان قصه زندگیمون باشیم.

راستی، چند روز پیش (۲۳ خرداد) تولدم بود، منتها من شب تولدم، درگیرِ چیزایِ دیگه بودم. مرسی از دوستانی که این مدت تولدم رو تبریک گفتن و من حواسم نبود، یا حالم خوب نبود و تشکر نکردم :‌) ممنون که به یادتون بود.

راستش، چند ماهی هست که یه فکرایی توی سرم بود. می‌دونید، یه جمعی مثه اینجا، که پر از آدمای مهربون و حس‌های ناب و دل‌های پاکه، واقعا حیفه که از هم انرژی مثبت نگیریم و به هم انرژی مثبت ندیم. مگه خدا، برای ماها، چیزی غیر از مهربونی و خوبی هست؟ یادمون باشه، کنارِ هم که باشیم، خیلی کارا برامون آسون‌تر میشه، طی کردنِ یه مسیرِ دشوار برامون لذت‌بخش میشه و داشتنِ یکی که با‌هامون هم‌مسیر بشه، راه رو کوتاه‌تر می‌کنه. با هم، می‌تونیم بهشت‌مون رو روی زمین برپا کنیم.

بیاید قرار بزاریم که از این به بعد، در اینجا، برای همدیگه مجازی نباشیم و تا میشه واقعیِ واقعی باشیم. یعنی، روی زندگی هم اثر بزاریم و اثر مثبتش توی زندگی واقعی‌مون هویدا شه. می‌تونیم به هم کمک کنیم، به دیگران کمک کنیم، به خودمون، اصلا مهم‌تر از همه، خودمون به خودمون کمک کنیم. یادمون نره، که بهترین دوستِ هر انسانی و بدترین دشمنِ هر آدمی، فقط و فقط خودشه!

می‌تونیم به همراه هم کارای زیادی انجام بدیم. این میتونه انجام یه کارِ مثبت و انرژی بخش همزمان با هم در یک هفته باشه و بعدش صحبت راجع به اثراتش در زندگی‌مون. می‌تونه کمک به یه موسسه خیریه یا یک خونواده که احتیاج دارن باشه. یا معرفی یه پزشک آشنا، به افرادی که هزینه درمان بیماری‌شون رو ندارن. (پیشنهاد شده توسط یکی از دوستان). اشتراک گذاشتن کتاب‌هامون با هم و هدیه دادن کتاب‌هایی که خوندیم باشه، و یا هدیه دادنِ جزوه و کتاب‌های کمک درسی که استفاده کردیم، به اونایی که احتیاج دارن (باز هم به پیشنهاد یکی از دوستان). یا معرفی کتاب‌ِ خوب واسه خوندن که توی اون هفته با هم بخونیم و آخر هفته راجع بهش حرف بزنیم. و در عوضِ همه‌ی اینا، عشق و آرامش پس بگیریم.

دلم می‌خواد، مثه یه کلاس درس، از هم یاد بگیریم و به هم یاد بدیم. یادتون باشه، اینجا همه معلمِ هم، و همه شاگردِ همیم. هر بار، یک درس، یک تجربه جدید، یک حسِ جدید رو با هم تجربه کنیم، و در آخر بتونیم هر بار یک چیزِ جدید یاد بگیریم و یه عادت جدید رو در خودمون به وجود بیاریم.

یادمون نره، آدمیزاد، بنده‌ی عادت‌هاشه. هر عملی که از نظرمون ناشایسته و بهمون لطمه می‌زنه، وقتی عادت‌مون شده باشه، حتی با اینکه باهاش عمیقا مخالفیم و دوست نداریم انجام بدیم، باز هم بارها و بارها انجام میدیم و ریشه زندگی‌مون رو با دستِ خودمون می‌خشکونیم. بلعکس، وقتی یه رفتار رو که باعث آرامش و رشد مون میشه، بارها و بارها تکرار کنیم و روش تمرکز کنیم که به عادت هر روزه تبدیل بشه، به مرور در ما نهادینه میشه و بدونِ اینکه بفهمیم، انجامش میدیم.
پس مثلا، همون عادت و اعتیادی که موجبِ سیگار کشیدن میشه، می‌تونه به قوی‌ترین سلاح ما در زندگی تبدیل بشه و همین واژه‌ی به ظاهر زشتِ اعتیاد، برامون زیباترین واژه‌ای بشه که ما رو به ورزش کردن معتاد می‌کنه. پس، تصمیم با خودمونه، که به چی عادت کنیم و چه عادتی رو ترک کنیم. اگه ما تصمیم نگیریم و انتخاب نکنیم، چرخِ گیتی، و آدمایِ دیگه، سُر و مُر و گنده منتظرن تا ما رو به چیزی که خودشون میخوان عادت بدن و برامون و به جامون تصمیم بگیرن.

در حرف‌هایی که قراره بزنیم و کارایی که قراره بکنیم، اول از همه، رویِ سخنم با خودم خواهد بود و با هم تمرین می‌کنیم و قراره باهم پیش بریم. اگه از این قضیه استقبال بشه، ادامه‌اش میدم و در ادامه از نظرات و ایده‌های شما استفاده می‌کنم. پس لطفا دریغ نکنید. در صورتی که نیاز بود، ایمیل من در صفحه تماس با من در دسترس هست. البته، قول میدم از این به بعد ایمیلم رو مرتب چک کنم :‌)

برای شروع:
آخرین باری که طلوع آفتاب رو دیدید کی بوده؟ می‌دونیم که عقل سالم در بدنِ سالمه، و همچنین در روح و روانِ سالم. خورشید که فقط برای روشن کردن نیست، بدن ما انرژی زیادی رو از خورشید می‌گیره. اگه به چرخه غذایی هم توجه کنیم، گیاهان انرژی خودشون رو از خورشید میگیرن، حیوانات گیاه‌خوار هم از گیاهان و گوشتخوارها هم از حیوانات گیاه‌خوار تغذیه می‌کنن. همیشه پایِ خورشید در میونه و انرژی کلِ هستی رو تامین می‌کنه. به علاوه، انرژی زیاد و حس قشنگی به روح و قلب‌مون هم میده و تجربه شخصیم اینه که بیشترین انرژی رو اولِ صبح و لحظه‌ای که تازه خورشید داره طلوع می‌کنه، ساطع می‌کنه.
اگه شما هم مثه من عاشقِ شب بیداری و خلوت و سکوتِ شب هستید، باید خیلی حواس‌تون باشه که تعادل رو برقرار کنید. قرار نیست همه‌ی شب‌ها بیدار بمونیم و شب بیداری بکشیم! می‌تونیم بعضی شب‌ها از شب و ویژگی‌های اون لذت و استفاده ببریم، و کنارش صبح رو از دست ندیم. حتی اگه شب دیر می‌خوابیم، صبح‌ها زودتر بیدار بشیم. حتی اگه هیچ‌کاری برای انجام دادن نداشته باشیم.

این هفته، به هر طریقی که برامون ممکنه، مثلا پیاده روی، با دوچرخه، تنها یا با خانواده و دوستان، یک روز رو قبل از طلوع آفتاب بیرون از خونه باشیم و قبل از طلوع خورشید تا بعد از طلوعش، رو به سمتِ خورشید حرکت کنیم و یا به نحوی بر روی خورشید در لحظه طلوع تمرکز و اون رو کاملا حس کنیم و انرژی اون رو هشیارانه دریافت کنیم. من چند روز پیش، با دوچرخه این‌کار رو کردم و همونطور که رکاب می‌زدم، خورشید رو به روم داشت بالا میومد و احساس خیلی خوبی برام داشت. بیاید این حسِ خوب رو از خودمون دریغ نکنیم. حتی اگه این‌ها رو نتونستید، فقط پنجره رو باز کنید و طلوع خورشید رو حس کنید. اگه عکسی هم از طلوع خورشیدی که می‌بینید بزارید که خیلی عالی، اینجا با هم می‌بینیم.

 

 

پ.ن.۱ : با نظرهای منفی و مثبت و پیشنهادهای خودتون در اینجا و یا ایمیل من، در شکل دادنِ این بخش کمک شایانی می‌کنید. پس حتما و لطفا فراموش نشه.

پ.ن.۲ : علاوه بر اثرات مثبت ساعات آغازین روز بر روی سلامت جسمی و روحی که اثبات شده، اثرات معنوی مثبت اون هم کاملا علمی و اثبات شده هست. گو اینکه لزوما نیازی به دونستن نیست و به صورتِ تجربی کاملا حس میشه این امر، اما برای مطالعه بیشتر مراجعه بشه به متن اصلی در اینجا و یا ترجمه‌ی فارسی دست و پا شکسته آن در اینجا. همچنین در مکتب و متون هندی و یوگا، توجه ویژه‌ای به انرژیِ طلوع خورشید و انجام حرکات تنفسی و ورزشی در این زمان شده و نکته دیگه اینکه نماز‌های پنج‌گانه، بر اساس حرکت خورشید طراحی شده، مثلا قبل یا بعد از طلوع و غروب خورشید.

پ.ن.۳. اگه نیاز باشه، این نوشته به روز میشه.

خدا و کودک، نوستالژی عشق کودکی

نگارش شده در تاريخ : شنبه, مهر ۲۶, ۱۳۹۳ و ساعت : ۱:۱۹
ارسال شده در قسمت : خاطرات, نوستالژی | بازدید : 3,605
توپ کودکی، خدا و کودک، نوستالژی عشق کودکی

دلم برای توپ پلاستیکی دولایه تنگ شده… اما افسوس. همه چیز، چه زود تمام شد…

 

انگار که چیزی تغییر نکرده باشد. هنوز روزها خورشید از سمتِ همیشگی‌اش بیرون می‌آید و شب‌ها از آن سمتِ همیشگی می‌رود و باز پیراهن آسمان، ستاره باران می‌شود. هنوز بلبل‌ها می‌خوانند، گنجشک‌ها در جست‌وجوی غذا، زمین را می‌جویند و در جست‌و‌جوی جفت خویش، دنبال هم می‌کنند. درختان سبز اند و آسمان آبی‌ست. گهگاهی هم ابری، بارانی، بادی شاید. هنوز زمین گرد است و به دور خودش می‌چرخد و به دور خورشید. و باز دوباره باز می‌گردد همان جای قبلی‌اش، همان جایی که بود. هنوز هم سیب را که به آسمان بیاندازیم، هزار چرخ می‌خورد و باز به زمین باز می‌گردد. هنوز حرف گالیله درست است و قانون نیوتن پابرجاست. هنوز هم آدم‌ها دو پا دارند و الاغ‌ها چهار پا. انسان‌ها راه می‌روند، پرنده‌ها پرواز می‌کنند و دوزیستان می‌خزند. هنوز ابریشم را از کرم‌ها می‌گیرند، آن مرد در باران می‌آید، صد دانه یاقوت یک‌جا می‌نشینند. هنوز کبری تصمیم می‌گیرد، چوپان دروغ می‌گوید، گرگ گوسفندان را میدرد، روباه پنیر از کلاغ می‌دزدد، ریزعلی پیراهنش را آتش می‌زند و بابا نان می‌دهد.

هنوز می‌خندم، گریه می‌کنم، نمی‌خندم. خوابم، بیدارم، و دوباره می‌خوابم. می‌نشینم، راه می‌روم، و باز می‌نشینم. درست مثلِ همیشه… اما نه، انگار چیزی در من، و شاید در تمامِ دنیا تغییرکرده باشد. چیزی که نه کسی متوجه آن می‌شود و نه می‌توان به کسی گفت حتی. نمی‌فهمندش. درست مثلِ گفتنِ خاطره‌ی پرواز برای یک مرغ تخمگذار، یا آن پرنده‌ی قفسی که به قفس عادت کرده باشد. یا مثلِ توضیحِ قانونِ پرواز برای یک کرم، پیش از آنکه پروانه شود. گفتن از عشق برای زاهدِ ظاهرساز؟! نباید، نمی‌شود، نمی‌فهمند. اما انگار چیزی تغییر کرده باشد. آری، چیزی باید رخ داده باشد، چیزی شبیه یک فاجعه… انگار که زمین و زمان زیر و رو شده باشد!

به خودم که خوب فکر می‌کنم… هر چه که بود، از ابتدا این نبود. از ابتدا اینطور نبود. این یکی را دیگر مطمئنم. قرار هم نبود اینطور باشد، اما یا بعدا قرار شد، یا قرار بود و ما نمی‌دانستیم. یادم می‌آید روزهایی را که همه چیز معمولی بود. معمولیِ برای آن روزها و رویایِ اکنون. آن روزهای رویایی که معمولی گذشتند، روزهایی که رویایِ غیر معمولیِ حالایمان شد، چیزی شد شبیهِ یک خاطره‌، یک خوابِ خوش. روزهایی که همه چیز درست بود، همه چیز زیبا بود… ما کودک بودیم.

خوب یادم می‌آید، روز اول مدرسه بود. کلاس اول می‌رفتم. چقدر «حمد و قل هو الله» خواندم زیر لب. گفته بودند هفت بار، اما من بیشتر خواندم. فکر کردم اگر چندتایی از آن قبول نشد یا اشتباه شد، کمتر از هفت تا نشود! همیشه بیشتر می‌خواندم، کار از محکم کاری که عیب نمی‌کرد. هر چه بود، من واقعا به آنچه زیر لب می‌خواندم، معتقد بودم. اولین روز مدرسه بود. قاصدکی را که دمِ در مدرسه گرفتار شده بود، با دقت برداشتم و حواسم بود که آسیبی نبیند. و به آرامی فوت کردم. به خیالم نجاتش دادم و در دلم گفتم برایم دعا کن قاصدک… دعا کرد یا نه؟ نمیدانم. آنوقت ها باور داشتم که آن قاصدک برایم دعا کرد… یادم نمی‌آید، حتی شاید صدای دعایش را هم شنیده باشم.

کودک که بودم، کوچک بودم، خوشحالی‌ام اما بزرگ بود. آن وقت‌ها گاهی هم می‌ترسیدم. مثلا دلم هری پایین می‌ریخت، وقتی معلم کلاس اول می‌گفت: بنویسید «زنبق». خدای من، این دیگر چه گلی‌ست! املایش چقدر سخت است! این همه گل، آخر چرا زنبق؟! مثلا سوسن و یاسمن چرا نه؟ یا نیلوفر، لاله، یا بنفشه. یا اصلا زنبق چه جور گلی بود؟ گل‌هایش چه رنگی می‌توانست باشد؟ آیا خودش هم مثل اسمش عجیب و غریب بود؟! یا مثلا من هم می‌توانستم در خانه‌مان یک زنبق داشته باشم؟! و یا مثلا متوجه نبودم، املای «گنجشک» درست‌تر است یا «گنجشگ». زنگ املا بود، معلم می‌گفت و من به گنجشک‌های لب پنجره خیره می‌شدم. تا شاید یادم بیاید گنجشک بودند یا گنجشگ! کاش معلم بیشتر از سه بار تکرار می‌کرد، تا من می‌توانستم بیشتر ببینم… شاید گنجشک‌های لب پنجره هم اسم‌شان را می‌گفتند! یقین داشتم که برای همین پشت پنجره آمده بودند… چقدر ذوق می‌کردم از شمردن تعداد بیست‌های دفتر املا، چه با افتخار ورق می‌زدم. روزهای امتحان، گل بسم‌الله زیر زبانم می‌گذاشتم تا نمره امتحانم بیست شود، همکلاسی‌هایم که می‌گفتند جواب می‌دهد. در کوچه با دوستانم فوتبال بازی می‌کردیم و همیشه‌ی خدا، آرنج یا زانویم زخمی بود. توپ پلاستیکیِ دو لایه درست می‌کردیم و همه‌مان در حسرت توپ چهل تیکه بودیم. از همان‌ها که پسر همسایه‌ی کوچه‌ی آن طرفی داشت! ما بهشان می گفتیم: توپ قانونی! و پیش خودمان به این فکر می‌کردیم، که راستی، چرا پسرهای کوچه‌ی ما، مثل خود ما، توپ قانونی نداشتند تا ما هم با آن بازی کنیم؟ همیشه توپ‌های گران، دوچرخه‌های کمک فنردار و دنده‌دار، دفتر‌های فانتزی و باباهای پولدار، مالِ کوچه بغلی بود! و ما هم چقدر باید التماس می‌کردیم، و منتظر می ماندیم که تابستان برسد و کارنامه‌مان بیست شود، تا برایمان توپ بخرند و ما با آن پز بدهیم و بعدش، به این فکر می‌کردیم که چه خوب، بالاخره کوچه‌ی ما هم توپِ قانونی دارد…

بچه بودیم. کم سواد بودیم. انگار حالی‌مان نبود، در نظرشان احمق بودیم! اما چقدر خوشحال بودیم، خوشبخت بودیم. آدم بزرگ‌ها فکر می‌کردند حالی‌مان نیست، اما خودشان حالی‌شان نبود! ما کلی حالی‌مان بود، کلی بارمان می‌شد. مثلا حالی‌مان بود خنده‌ی از ته دل یعنی چه، خوشحالی بی‌دلیل چه جوریست. حالی‌مان بود لذت ببریم از زندگی‌مان. چقدر با داشتنِ یک توپ، خوشحال می‌شدیم، انگار دنیا را در آن حجمِ گرد به ما داده باشند. حالی‌مان بود قاصدکی را نرنجانیم، که قاصدک‌ها را باید نجات داد. که قاصدک‌ها راستی راستی دعا می‌کنند. قاصدک‌ها را می‌فهمیدیم. آنقدر به چیزی که زیر لب می‌خواندیم معتقد بودیم، که خودِ آدم بزرگ‌هایی که به ما می‌گفتند، نبودند! معجزه برایمان نزدیک بود، محال نبود. به معجزه ایمان داشتیم، در هر حادثه ای منتظرش بودیم، باورش داشتیم که معجزه رخ می‌دهد. و واقعا هم رخ می‌داد. خدا را باور داشتیم، خدا را نه در ارتفاعِ آسمان خراش‌ها، نه در گنبد و گلدسته‌ها، که در حیاط مدرسه می‌دیدیم، در زنگ تفریح، در کنار آبخوری، در کوچه، در زنگ املا، انشا، در نمره‌ها، در بیست‌ها. خدا در لقمه‌هایی بود که با دوستمان قسمت می‌کردیم. صبح با خدا قهر می‌کردیم و شب نشده، آشتی. خدایِ کودکی‌هایمان، مثلِ خودمان مهربان بود. حتی بیشتر از خودمان.

گل‌ها را می‌دیدیم، گل‌ها را بو می‌کردیم، گل‌ها را می‌فهمیدیم. چه زنبق بود، چه هر گل دیگری. گنجشگ‌ها را می‌دیدیم، گنجشگ‌ها را می‌فهمیدیم. حالا چه فرقی می‌کرد که گنجشک می‌نوشتندشان یا گنجشگ؟! چقدر نمره‌ها، بیست‌ها، کارنامه‌ها، زنگ‌های املا، انشا، معلم‌ها، کودکی ما را کوچک می‌کردند… چه ظلم بزرگی… و به جای آنکه در زیر آسمان، لابه‌لای درخت‌ها بدویم و دست بکشیم بر پوست درختان و بر روی چمن‌های مرطوب دراز بکشیم و گل‌ها را ببوییم و قاصدک‌ها را آزاد کنیم تا دعایمان کنند و با گنجشگ‌ها بازی کنیم و برایمان آواز بخوانند، ‌بر روی اجساد درخت‌هایی که به شکل نیمکت در آمده بودند، می‌نشستیم و با صدای معلم که سه بار با صدای بلند تکرار می‌کرد، می‌نوشتیم: گنجشک. می‌نوشتیم: زنبق، درخت، آسمان، کودک، خدا… رویای کودکیِ ما پاره می‌شد، و حنجره‌ی معلم!

بچه که بودیم، بلد نبودیم بنویسیم: «عشق». اصلا، هنوز در کتابِ فارسی، به حرفِ «عین» نرسیده بودیم! عشق را اِشق می نوشتیم. غلط می‌نوشتیم و درست می‌فهمیدیم. وقتی بچه بودیم، راست راستکی عاشق بودیم، اصلا «آشق» بودیم… هر لحظه‌مان عشق بود، عشق می‌نوشیدیم، عشق نفس می‌کشیدیم، عشق می‌نوشتیم، می‌خواندیم. و نمی‌دانستیم… بلد نبودیم برای کسی بنویسیم که عاشقش هستیم، دروغ گفتن بلد نبودیم. و تا از دهان آدم‌ها اسمِ عشق می‌آمد، گونه هایمان گل می‌انداخت و سرمان را می‌انداختیم پایین. با خودمان فکر می‌کردیم که این حرف‌ها مالِ آدم بزرگ‌هاست، زشت است برای ما. خجالت می‌کشیدیم. و واقعا هم که این حرف‌ها مالِ آدم بزرگ‌ها بود. زشت بود برایِ ما! و عشقِ آدم بزرگ‌ها با عشقِ بچه‌ها، تومانی صد زار توفیر داشت… اصلا یک چیزِ دیگری بود برای خودش و فقط اسم‌شان شبیه به هم بود. گفتم که، بچه‌ها، بر خلاف اسم‌شان، خیلی هم حالی‌شان می‌شود…

فاجعه از روزی آغاز شد، که ما بزرگ شدیم و درسِ فارسی‌مان، به حرفِ «عین» رسید! یاد گرفتیم بنویسیم «عشق». یاد گرفتیم عشق خوب است! با نوشتنش می‌توان دلِ ساده‌ای را غنج آورد، قند در دلش آب کرد. با گفتنش می‌توان قاپِ کسی را دزدید! پی بردیم که عشق منفعت دارد، عاشقی سود دارد، لذت دارد: عشق خوب است! که عشق یعنی خنده، یعنی تنها نیستیم، نه درد و اشک دارد و نه دوری و جدایی و تنهایی. یاد گرفتیم چرا و چه وقت و برای چه کسی گل بخریم. گلِ سپید از برایِ مرده بر سرِ مزار بردیم و گلِ سرخ از برای ربودنِ دلِ تازه واردی. همه‌ی کارایمان هدف دار بود، ما نقشه می‌کشیدیم، ما داشتیم آدم بزرگ می‌شدیم…

زنبق فراموش شد، یاد گرفتیم که می‌شود با دسته‌های اسکناس سبز، دسته دسته گل‌های سرخ و سپید خرید. بی آنکه مثل کودکی‌هایمان، خم شویم، لمس کنیم، ببوییم و علف هرزِ لب جوب، یک گل معمولی را با عشق، با دست بچینیم…

یاد گرفتیم که خواهر بنویسیم و خاهر بخوانیم. خورشید بنویسیم و خُرشید بخوانیم. عشق بنویسیم و…. آخ، آخ از آدمی که عشق را عشق نمی‌خواند. که عشق را نمی‌فهمد، نمی‌داند، نمی‌بیند…

از بازی با عروسک‌های کودکی‌هایمان، تنها دماغ‌ عروسکی یادمان ماند. فهمیدیم دماغ را می‌شود عمل کرد! می‌شود زیبا شد! کفش پاشنه بلند، قد را بلندتر نشان می‌دهد! آرایش چشم، چشم را بزرگتر جلوه می‌دهد! یاد گرفتیم که ظاهر خودمان و آدم‌ها چقدر مهم است. یاد گرفتیم که ارشد از کارشناسی بهتر است و کارشناسی از کاردانی! چرا؟! که هر چه بالاتر، بهتر! جز آن، دیگر چیزی نداشتیم که به آن برسیم. یاد گرفتیم که ماشین شاسی بلند، با کلاس‌تر است، چون گرانتر است. یاد گرفتیم که صفرهای حساب بانکی چقدر مهم است و صفر اصلا عددی بی‌ارزش نیست! اصلا ارزش‌ها در عددها خلاصه شدند، عددها ارزش شدند، ارزش‌ها بی ارزش. و شروع کردیم به همدیگر را متر کردن: قد، وزن، سن، مدرک، پول، مدلِ گوشی، زیربنایِ ساختمان، نمره، معدل کل…

دلم برای کودکی تنگ شده… برای آن معصومیت‌های دوست داشتنی، برای روزهایی که زندگی می‌کردیم، می‌خندیدیم، می‌رقصیدیم، می‌فهمیدیم. چقدر آن گل‌هایی که از لبِ جوب و پیاده‌روها می‌چیدیم، قشنگ بودند… واقعی بودند، راستی راستی که گل بودند، عشق بودند… گل‌هایی که می‌چیدم، همیشه تقدیم به مادرم می‌شد. چقدر ذوق می‌کردم از گل دادن به مادرم، همین که خوشحال می‌شد، انگار دنیا را به من داده باشند… چرا بزرگ که شدم، یادم رفت… چقدر کودکی خوب بود… چقدر بغل شدن خوب بود… بوسیدن، چقدر این بوسیدن خوب بود… چقدر خوابیدن با صدای لالایی مادرم خوب بود. چقدر بیست گرفتن خوب بود، چقدر مدرسه خوب بود، دلم برای حتی غصه‌هایش هم تنگ شده، برای همان زنگ‌های خشک انشا. اصلا زنگ انشا می‌ارزید، به زنگ‌های تفریح‌اش…

دلم برای توپ پلاستیکی دولایه تنگ شده… که می‌گذاشتم اولی کم‌باد شود، بعد پاره و جلد آن یکی می‌کردم… دلم نمی‌آمد توپ نو را پاره کنم که. دلم برای حسرتِ یک توپ قانونی تنگ شده… دلم برای بسته‌های چیپسِ مغازه‌ی آقای کتابعلی تنگ شده. همه چیزش در خاطرم مانده، آرد نخودچی‌های روبروی دبستانم، که با ذوق وقت برگشتن ازمدرسه می‌خریدم. داخلِ بسته‌های نایلونی بودند و باید با نی هوورت می‌کشیدی بالا، چقدر خوشمزه بودند… دلم برای آن روزی که اولین بار از مغازه‌ی کتابعلی نوشابه خریدم و همانجا داخل مغازه خوردم، برای روزی که فکر کردم مرد شدم، برای آن نوشابه‌ی مشکی شیشه‌ای تنگ است… خوب یادم هست که حتی خوردنش به تنهایی برایم سخت بود و به چه جان کندنی تمامش کردم و مرد شدم.

یادم هست یکبار که یک جفت جوجه رنگی خریدم و گربه خورد، مگر آرام می‌شدم از بس که گریه می‌کردم. انگار یکی از اعضای خانواده‌ام بوده… قشنگ خاطرم هست، به یادِ غذا خوردن و نوک زدنش و بازی‌هایمان که می‌افتادم، وقتی تصور می‌کردم پاهای کوچکش را بر روی دستم گرفته بودم، گریه امانم نمی‌داد. مگر راضی می‌شدم، که برایم یک جوجه دیگر بخرند! بچه بودم، نفهم که نبودم! هیچ جوجه ای برایم آن جوجه نمی‌شد، من با او خاطره داشتم، نه با جوجه‌های دیگر… خاطره که خریدنی نبود. و آرام می‌گرفتم مگر؟! انگار دیروز بود، های های گریه بود که می‌کردم با بغض: «من جوجه می‌خوام، من جوجم رو می‌خوام، جوجه‌ی خودمو می‌خوام… جوجم… جوجم رو گربه خورده… جوجم رو چرا نبردم پیش خودم بخوابه، مامان؟… چرا شب خوابیدم، تنهاش گذاشتم، پیش خودم بود اگه، صداش رو میشنیدم، نجاتش می‌دادم… دلم براش تنگ شده مامان… من جوجم رو می‌خوام مامان… جوجم کجاس، مامانی جوجم الآن کجاس…» و همینطور در بغلِ مادرم گریه می‌کردم. گفتم که، بچه که بودم، خیلی بارم بود، خیلی حالی‌ام می‌شد… حالا اگر می‌خواهید اسمش را بگذارید حماقتِ کودکانه، من واقعا دوست دارم آنطور احمق باشم. که اگر نبودم که دوباره برایِ خاطره‌اش گریه‌ام نمی‌گرفت. بعد از آن، هیچوقت دوباره جوجه نخریدم، می‌ترسیدم بمیرند، می‌ترسیدم دوباره دلم بسوزد.

دلتنگم شدید، احساس می‌کنم جایِ من اینجا نیست… دنیایِ من جایی آن‌سویِ زمان‌هاست، دنیای من در پشتِ خاطره‌ها جا مانده… جایِ من اینجا نیست، جایِ من در آن خنده‌های کودکانه خالی‌ست… نه، من هیچ چیز نمی‌خواهم… فقط دوچرخه کودکی‌هایم را پس بدهید… آن چکمه‌های ‌سیاه‌رنگِ ارزانم را… که کِیف می‌کردم با آن داخلِ چاله‌های آب بروم و ذوق کنم که: دیدی، دیدی! داخلِ آبم، اما پایم خیس نشد! من توپم را می‌خواهم… همان پلاستیکی دو لایه را… که توپ اولی را هم حتما اول حسابی بازی کنم تا پنچر شود، بعد جلدِ آن یکی کنم… من جوجه‌ی رنگی‌ام را می‌خواهم… قول می‌دهم دیگر تنهایش نگذارم… من فقط یک بسته، یک بسته از آن آرد نخودچی‌های داخل نایلون را می‌خواهم، فقط یک شیشه از آن نوشابه، یک تکه از آن چیپس خانگی که کتابعلی می‌فروخت… اما افسوس. همه چیز، چه زود تمام شد. کتابعلی هم مُرد…

آه، چقدر گذشته و حسرتِ از دست دادن آزارت می‌دهد! بیا دست برداریم… دست برداریم از حسرت، از رویا بافی، از شعر و ترانه، از نوستالژی و خاطره. بیا تا سروده شویم، بیا ترانه‌ی کودکی را هم‌آواز شویم، بیا با هم، رویا بسازیم، رویا شویم. بیا تا خاطره‌ را تکرار کنیم. بیا، بیا برگردیم… اگر که دلتنگیم، می‌توانیم برگردیم. تا خاطره‌ها، تا دبستان، تا آن نیمکت‌های سه نفره‌ی چوبی، تا کودکی، تا پاکی، تا مهربانی، تا خدا راهی نیست… می‌شود کودک شد… در پشتِ یک میز، در قامتِ یک مرد، کودک شد. می‌شود زیبا شد… می‌شود برگشت… می‌آیی دوباره کودک شویم…؟

 

 

۱- این نه فقط یک نوشته است، و نه صرفا یک خاطره. این نوشته، یک تصمیم است، تصمیمِ من، برای تکرار دوباره‌ی یک خاطره. من، دوباره کودک خواهم شد…

۲- کتابعلی عزیز، خدا رحمتت کند، روحت شاد و ممنون که در کودکی‌هایم بودی.

۳- ممنون از اینکه خاطرات خودتان را در نوشته‌ی قبلی به اشتراک گذاشتید… در کنارِ تمامِ سختی‌های آن روزها، خاطره‌های خوبش را بیشتر به یاد بیاورید… تو هم اگر دلتنگی،‌ می‌توانی برگردی…