سین مثلِ سرباز ، شین مثلِ شب

9
2,275 مشاهده

نیمه‌های شب…
وقتی چادرِ سیاه بر سر شب می‌افکنند،
و آن‌هنگام که چراغ می‌کُشند
و در پسِ پرده
به خیالِ خود،
خدا را می‌خوابانند
زشتی‌ها، مجالِ رو آمدن می‌یابند…

شب که می‌آید
در لابه‌لایِ خلوت این شهرِ هزار رو
بیدار، به نظاره نشسته‌ام
و من می‌بینم
عجوزه های پلیدی را،
که بی ترس آفتاب و آیینه،
آرام آرام رخ می‌نمایند
و کرم‌های گندیده‌ی بی‌مقدار
که از زیر پوست شهر
به بیرون می‌خزند…

…صدایِ کاروانِ هلهله و شادیِ یک عروس و داماد
امتدادِ سرد و تاریکِ خیابان را شکافت!

کارناوالِ جشن و موسیقی
کمی آن سو تر از خیابانِ تاریکی
از اتومبیلی پارک شده‌ در سایه‌ی دیوار
عبور کرد…
که به خیال خود، پنهانی
مبدل به تخت دو نفره شده بود!

 

کمی آن‌طرف‌تر از تنانگی
زیرِ پوستِ شب…
در محله‌ی برده‌داران
در راستایِ خیابانِ جبر
نبشِ کوچه‌ی زور،
در قفسِ فلزیِ سبز
سربازی را
به پاسبانی از شب گمارده‌اند!

چه خیالی!!
که ماهی قرمز
در تنگِ سبز
به دریا و روشنی می‌اندیشید

 

خوب که نگاه کنی…
در شبی قفس‌وار
در میانِ مشتی آهن و سیمانِ سبز،
در پسِ شیشه‌ی مات
سربازی را خواهی دید
که قلم به دست!
در زیر نور ماه،
با رقصِ تانگویِ کاغذ و قلم
مرگِ تاریکی را
در عمقِ شب
به سخره گرفته است
و
طلوع خورشید را
در نهایتِ شب و سیاهی
تداعی می‌کند

خورشید اینجاست!
آنجا که انتظارش را ندارند!

یک شبِ دیگر هم تمام شد
عاقبت این تاریکی رفتنی‌ست…

 

نگارش در
۹۵/۳/۱
بعد از نیمه‌های شب

9 نظر

  1. دنبال شعری هستم
    که مرا سوق دهد سمت دروازه ی نور
    کوه هایی دور دست
    یک کاج بلند
    آسمانی یک رنگ
    لب دیوار گلی می نشینمدر نگاهم اقیانوسی از سرور
    مثل یک جنگل شبنم خورده
    بر تن کوهی دور
    می کنم با خورشید من هر لحظه عبور
    دست در دست نسیم
    پای در پای امید
    در دلم شوری هست که مرا داده نوید
    که خدا هست… خدا هست…
    چرا غصه ؟؟؟چرا یاس؟؟؟
    تو وجودت را بنگار بر آن لوحی که بماند به ابد
    در اندیشه و یاد
    در دلم هست امید…در دلم شوری هست که مرا داده نوید
    که خدا هست… خدا هست… چرا غصه؟؟؟؟ @};- @};- چرا یاس؟؟؟؟

  2. سلام .من را می شناسید؟چند بار اینجا سال های پیش نوشته های شما را خواندم .اون زمان ها نا امید بودم .بی عشق.بی زندگی.اما امشب که اینجا می نویسم به چند موفقیت رسیدم.و تمام اینها لطف خداوندی بود که از کودکی به او مانوس بودم. یک ازدواج خوب با مردی که عاشقانه مرا میخواهد.و چاپ شعر هایم در روزنامه شهرستان.دعوت به همایش شدم و مدرک دانشگاهم را هم گرفتم.اون زمان که اینجا می نوشتم سر شار غم بودم .اما امروز خوشحالم .خدا همواره هست.اولین شعر چاپ شده ام راجع به خدا بود و تازگی ها بعد از مدتی و چند شعر چاپ شده ی بعد باز برای او نوشتم .راه درازی در پیش دارم.فقط به تمام افراد غمگینی که این مکان دلشان را آرام میکند میخواهم یک شعرم را تقدیم کنم.آرزو مندم دلشان را گرم کند.من ایمیل ندارم .

  3. سلام چقدر قشنگ نوشتی عزیزم خاطرات یه شب کشیکه شبانه ات رو طوری نوشتی که هر سربازی میتونه باهاش ارتباط برقرار کنه نه فقط سربازا که هر ادمی توو دلنوشته هات میتونه یه حس مشترک یه نگاه مشترک یه درد مشترک و یه امید مشترک پیدا کنه الهی همیشه شاد باشی و پر از امید وقتی مینویسی حس میکنم این قلبته که قلمو میگیره و مینویسه از حال دلت امیدوار حال دلت بهترین و خوشترین حالها باشه ان شاالله @};- @};- @};- @};- @};- [بغل] :x

  4. فکر میکردم اینجا رو فراموش کردید…!! الأن میفهمم چرا اینقدر دیر اومدید… موفق باشید و سربلند…

    نوشتتون عالی بود… مثل همیشه لذت بخش… منم امیدوارم هیچوقت از نوشتن دست برندارید…

  5. عاشقتم بخداااااااااااااا موفق باشییییییییییییییییی وبلاگت عالییییییییییییه نوشته هات عالیییییییییییه انشاللله ک هیچوقت ازنوشتن دست برنداریییییییییییییییییییییی @};-

نظر بدهید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

~X( [شیطونک] [رویا] [دعا] [خجالت] [تهوع] [تشویق] [بغل] [-( X( O:-) B-) @};- =P~ =)) =(( ;;) ;)) ;) :| :x :S :P :D :-h :-O :-?? :-? :-/ :-* :)) :) :(( :(