قسم به نقاشِ بالِ پروانه‌ها

خسته‌ام، دل‌گیرم، تنهایم... احساسِ زندانیِ در قفسی را دارم، که از فرطِ شوقِ رهایی از قفسِ کرم‌خاکیان، آنقدر خودش را به در و دیوار...

بانو و پاییزِ بیست و هفت

شب است... و شبِ یک پاییز، آرام و کرخت، بی صدا، از فراز سرم می‌گذرد...   هوا مه آلود است و ردِ بخار نفس‌هایم در هوا ناپیداست تنها نشانه‌ام از راه جدولِ...

آسمان و زمین

آسمان... آه آسمانِ رویایی... که با تمامِ وسعتِ لاجوردی در تو جایی برایم نبود بعد از خیالِ تو... همان خیالِ شیرینت... نه پرواز سهمِ بال‌هایم بود و نه دیگر خزیدن می‌دانستم... کاش از جنسِ...

خدا و مادر

آمدی و کنارم نشستی می‌خواستی با من حرف بزنی... من، تلویزیون تماشا می‌کردم برنامه‌ی موردِ علاقه‌ام پخش می‌شد من، تلویزیون می‌دیدم من، تو را نمی‌دیدم... و تو باز هم کنارم...

تجسم یک رویا

سرم... سرم... سرم گیج می‌رود در سرم سوال‌های بی‌جواب، هِی اینور و آنور می‌روند هِی خیالم می‌رود آن‌سو آن سویِ نیامده... آن سویِ رویایی : من... گاهی دلم می‌خواست،...