اگه کنجکاو شدید در مورد مبینا بدونید، لطفا برای ورود به وبلاگ مبینا کوچولو اینجا کلیک کنید

اگه هیچ کس نیست، خدا که هست…

درباره وبلاگ

آدم ها حرف های عشقولانه از سر تا پاشون میریزه، دوستت دارم ها و دل تنگی هاشون قلب آدم رو میلرزونه!

اصولا گیاه هرز برای اینکه خریدار داشته باشه، خودش رو شبیه گیاه اصلی میکنه، مثل اون ها رفتار میکنه، مثل اون ها حرف میزنه…

گیاه هرز عاشق نیست، خودش رو شبیه عاشق کرده، اون فقط عقده ی عشق داره…

همیشه از دختر بچه ی گل فروش سر خیابون گل میخره تا خوشحالش کنه، درحالیکه به هوای باغچه، گلدونی رو که ریشه هاش توی اون رشد کرده رو میشکونه و اشکش رو در میاره!

واسه گیاه هرز مهم نیست که گلدون فقط مال خودش باشه، آخه جای “گیاه هرز” فقط توی باغچه، کنار بقیه ی هرزه هاست!

فکر میکنه مثل یه بچه پاک و معصومه، خودشون رو برّه میبینه و در به در دنبال آقا گرگه!! ولی نمیدونه اونی که آقا گرگه همون بره ای بود که قبل از رفتن دریدی!!

ღღღღღ

خدایا، توی این “جهنم” آدم بزرگ ها که بوی تعفن میده،

فقط تو بهشت من باش …!

ღღღღღ

به اشتراک بگذارید :
  • Google Bookmarks
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • Digg
  • Reddit
  • Technorati
  • email
  • PDF
  • Print
  • RSS

بدون پاسخ برای "درباره وبلاگ"

نوشتن نظر

~X( ~O) [چشم و ابرو] [مرغ] [فحش] [شیطونک] [شادی] [سوال] [رویا] [دعا] [دست] [خجالت] [بغل] [-( X( B-) @};- =p~ =)) =(( ;)) ;) :| :x :o3 :^o :P :O) :D :-h :-SS :-S :-O :-@ :-? :-* :-& :- :)] :)) :) :(|) :(( :( 3:-O %-( $-)

در صورتی که به مطالب این وبلاگ علاقه مند هستید، برای دریافت نوشته ها به طور مستقیم در ایمیل تان، آدرس ایمیل خود را برای اشتراک رایگان وارد کنید و بر روی "مرا مشترک کن!" کلیک کنید:

(دقت کنید که لینک فعالسازی به ایمیلتان ارسال می شود و تنها با کلیک کردن بر روی آن ،عضویت شما کامل میگردد)

به کمک FeedBurner


روزی روزگاری

در سرزمین های خیلی خیلی دور

یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...

قصه اینجوری شروع می شد که...


یکی بود یکی نبود

"غیر از خدا، هیچکی نبود"

یه روزی

یه وقتی

یه جایی

یه گوشه از دنیا

یه پسر نشسته بود

پسرک گریه میکرد

پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت

پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد

و یه جایی

کمی اونورتر

فقط "کمی" آنطرفتر

یه خدا بود

او، خدای پسرک بود

که به حرف های پسر گوش میکرد

خدا پسرک رو می دید

دوستش داشت...

خدا اشک های پسرک رو پاک کرد

پسر خسته بود

خسته از تمام سختی ها

خسته  از تمام بی محبتی ها

زخم خورده از بازی های روزگار

پسرک داشت گریه می کرد

و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.

پسرک نوشت

نوشت از دلیل غصه هایش

غصه های تمام نشدنی اش

او از خدا کمک می خواست

و خدا باز هیچ نگفت.

پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...

و نوشت و نوشت...

پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت

آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."

پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود

چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد

پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...


... و بعد از سالها

یه روز دیگه از همون روزهای خدا

یه وقت دیگه

یه جای دیگه

توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا

همون پسرک نشسته بود

و خدایی که نزدیک بود

"خیلی" نزدیک تر...

اما دیگه صدای گریه ای نمیومد

فقط صدای خنده بود که شنیده میشد

صدای خنده های پسرک

که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...

دعای پسرک مستجاب شده بود.

و پسر به آرزوی خود رسید

خدا کمکش کرد

مشکلش حل شد

فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد

خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد


یک پایان شیرین

برای داستان زندگی پسری به نام  mEhdi ...


آمار

nslookup

PageRank Checking Icon

اشتراک

آدرس ایمیلتان را برای اشتراک وارد کنید:

به کمک FeedBurner

جمله هایی که خیلی دوست دارم!

فرق انسان و سگ در آنست كه اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت. — تولستوی

بودن یا نبودن ...!

Translator

Persian flagEnglish flagArabic flag                                             

لینک های جالب

Data Recovery
حمایت از کودکان سرطانیX