ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ: ۰۳ شهریور, ۱۳۸۹
خیلی تماشای چرخ و فلک را دوست دارم. دوست دارم ساعت ها چرخیدن چرخ و فلک را ببینم، چرخیدن چرخ ِ فلک را! دوست دارم ساعت ها بنشینم و چرخیدن چرخ های فلک را ببینم، که چگونه می چرخاند و آدم ها را ببینم که چگونه می چرخند و می چرخانند و می چرخانندشان. یک [...]
ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ: ۱۳ تیر, ۱۳۸۹
الآن نزدیک یک هفته اس که توی خونه تنهام، توی یک چهار دیواری!!! فقط دارم روزهای زندگیم رو دونه رونه می شمرم… همین! یک هفته اس که یکی در میون نهار و شام میخورم، خیلی کم از خونه بیرون میام و تقریبا همیشه تنهام. توی یک چهار دیواری. یک هفته اس که شدیدا احساس تنهایی [...]
ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ: ۱۴ مهر, ۱۳۸۸
“نیمه ی پر لیوان رو ببین!” ، “مثبت باش!” ، چقدر این جمله ها تکراریه! اما جالبه که همیشه هر چیزی که مرتب توی گوش آدم فرو میشه، کم کم تکراری میشه، ارزشش رو هم از دست میده و در نتیجه اثرش کمتر هم میشه. انگار گوش های ما حساسیتشون به این کلمات کم شده! [...]
ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ: ۰۷ مهر, ۱۳۸۸
اعتراف دلم می خواد اعتراف کنم. یه اعتراف سنگین. من اسمم مهدی هست. من یه پسر ۲۲ ساله. من یه پسر خیلی خوبیم، اما در عین حال خیلی ضعیفم. من دلم پاکه اما خودم خیلی کثیفم. من هیچوقت اراده ی قوی نداشتم. همیشه یک آدم ترسو بودم، آدمی که نمیتونه با واقعیت های زندگیش کنار [...]
روزی روزگاری
در سرزمین های خیلی خیلی دور
یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...
قصه اینجوری شروع می شد که...
یکی بود یکی نبود
"غیر از خدا، هیچکی نبود"
یه روزی
یه وقتی
یه جایی
یه گوشه از دنیا
یه پسر نشسته بود
پسرک گریه میکرد
پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت
پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد
و یه جایی
کمی اونورتر
فقط "کمی" آنطرفتر
یه خدا بود
او، خدای پسرک بود
که به حرف های پسر گوش میکرد
خدا پسرک رو می دید
دوستش داشت...
خدا اشک های پسرک رو پاک کرد
پسر خسته بود
خسته از تمام سختی ها
خسته از تمام بی محبتی ها
زخم خورده از بازی های روزگار
پسرک داشت گریه می کرد
و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.
پسرک نوشت
نوشت از دلیل غصه هایش
غصه های تمام نشدنی اش
او از خدا کمک می خواست
و خدا باز هیچ نگفت.
پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...
و نوشت و نوشت...
پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت
آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."
پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود
چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد
پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...
... و بعد از سالها
یه روز دیگه از همون روزهای خدا
یه وقت دیگه
یه جای دیگه
توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا
همون پسرک نشسته بود
و خدایی که نزدیک بود
"خیلی" نزدیک تر...
اما دیگه صدای گریه ای نمیومد
فقط صدای خنده بود که شنیده میشد
صدای خنده های پسرک
که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...
دعای پسرک مستجاب شده بود.
و پسر به آرزوی خود رسید
خدا کمکش کرد
مشکلش حل شد
فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد
خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد
یک پایان شیرین
برای داستان زندگی پسری به نام mEhdi ...
راسل: اگر خدایی وجود داشته باشد، اگر بخواهد بدین خاطر که عدهای در وجودش شک و تردید میکنند ، رنجیده خاطر شود ، من او را موجودی خودبین و متکبر خواهم پنداشت(برگزیدة افکار راسل، ص 52).
حیوان بی گناه از من استمداد می کند و با زبان بی زبانی استغاثه و من هم با همه وجودم می خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. می خواهم فریاد کنم دست نگه دارید، این حیوان زبان بسته را برای من نکُشید.
این زندگانی بازیچه ای بیش نیست و اگر مردم بدانند به حقیقت دار آخرت بهتر است
او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است .