ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ: ۱۶ دی ۱۳۸۸
هیچوقت نتونستم مثل خیلی از آدما منکر وجود چیزی به اسم عشق بشم. با وجود اینکه خیلی از آدم ها دروغ شنیدم و بیشتر از همه خیانت دیدم و شنیدم. با اینکه قلبم رو شکوندن و فقط به جرم اینکه نمی خواستم مثل خیلیا گرگ باشم، بره هه واسم از گرگ هم درنده تر شدن، با اینکه می بینم چه جوری آدما روی خودخواهی هاشون اسم عشق رو میزارن، اما باز هم نمیتونم منکر وجود چیزی با نام عشق بشم و قیدش رو بزنم.
آخه مگه میشه چیزی رو انکار کرد که لحظه لحظه دارم حسش می کنم و نفس نفس زندگیم باهاش زندگی میکنم؟!
من میفهمم عشق رو، من حس کردم عشق رو، اون وقتی که نصفه های اون شب، با آهنگ معین برای خواهر کوچیکم گریه می کردم. وقتی یادم میاد که چه جوری با گریه از خدا میخواستم که اون دندون مبینا که وقتی زمین خورد افتاده، درست بشه و در عوض خدا همه چیزم رو ازم بگیره…
آخه، فکر میکردم که مبینا بزرگ میشه، میترسیدم وقتی بزرگ بشه به خاطر اینکه یکی از دندونهاش نیست بچه ها مسخره اش کنن، غصه اش بگیره، گریه کنه…
آخه به خود خدا قسم، تموم زندگیم اون خنده های مبیناس… همه کار میکنم تا فقط اون بخنده…
خدایا، تو رو خدا، نشه که غم رو لباش بشینه. نشه که چشم هاش خیس باشه، خدایا تورو خدا نزار اون غصه اش بگیره. خدایا، نشه که لب هاش، لب پاییز رو ببوسه…
فکر میکنم اگه قراره چیزی به اسم “عشق” وجود داشته باشه، باید یه همچین شکلی باشه… فرقی نمیکنه عشق بین خواهر برادر، زن و شوهر، دختر پسر، عشق به خدا، یا هر چیز دیگه. عشق عشقه! این ما آدما هستیم که برای اینکه گند کاری و کثافت کاری هامون رو با کلمات قشنگ بپوشونیم تا بوی گندش در نیاد، روی اون کثافت کاری اسم عشق گذاشتیم. اونقدر هم به خودمون تلقین کردیم، که باورمون شده عشق یعنی این!
شاید اگه مبینا رو نداشتم و یه فرشته کوچولو عشق رو واسم معنا نمی کرد، هیچوقت دروغی به این بزرگی رو باور نمی کردم. دروغ قشنگی به اسم “عشق”!
شاید اگه تو هم یه دختر کوچولوی مهربون از رفتنت به سفر ناراحت بشه و بعد رفتنت فقط چون نتونسته باهات خداحافظی کنه، گریه کنه و وقتی گریه می کنی، همپای تو اشک از چشم های قشنگش بریزه و صادقانه و بی ریا باهات گریه کنه و اشک هات رو با دست هی کوچولوش پاک کنه. وقتی غصه داری، همش قلقلکت بده و بخندونتت.
وقتی واست نقاشی های خوشگل خوشگل بکشه و بالای تپه ی نقاشیش یه کلبه بکشه که بالای اون نوشته: “کلبه ی مهدی و مبینا”. وقتی واست نامه بنویسه که: “داداش من خیلی تو رو دوست دارم. میدونی عزیزم. درساتو خوب بخون تا من بیام پیشت. درظم(=درضمن) مواظب خودت باش. فدات آبجی. همیشه با تو. امضا : مبینا” و دور نامه ای رو که برات نوشته میسوزونه تا رمانتیک بشه!
اون وقت، مثل من حتما می فهمیدی که عشق اصلا اون چیزی نیست که توی فیلم ها نشونت دادن و توی قصه ها یادت…
شاید من نتونم بگم عشق چیه. انگار گفتن بعضی چیزها با لغات و کلمات سخته، وقتی هنوز لغتی که باید اختراع نشده باشه!
اگه عشق فقط یه افسانه و یه دروغ زیبا برای تحمل نازیبایی های آدم ها نباشه و هنوز چیزی به نام عشق توی دل ما آدما وجود داشته باشه، باید یه همچین شکللی باشه…
آره… عشق باید یه چیزی توی مایه های اون وقتی باشه که دارم از خواب میمیرم، ولی باز هم با مبینا هواپیما بازی میکنم…
مثل وقتی که برای اون مداد رنگی ۲۴ رنگ خریدم اما برای خودم ۱۲ رنگ.
مثل اون وقتی که بهم میگه: “داداش فردا امتحان دارم، برام دعا کن!”
مثل وقتی که بهم میگه: “قبل خواب یادت نره که (قل هو اللهُ احد) بخونی”
مثل اون وقتی بهم تلفن میکنه که منم برم آبمیوه ام رو بخورم، چون چند صد کیلومتر اونورتر اون هم داره از همون آب میوه میخوره!
مثل همین الآن که دلم براش خیلی تنگ شده
مثل چند ساعت پیش که گریه ام گرفته بود…
عشق باید یه همچین چیزی باشه… عشق باید چیز خوشمزه ای باشه! بایست طعم اون پاستیلی رو بده که میدونم مبینا خیلی دوست داره.
عشق بایست طعم اون بستنی ۱۰۰ تومنی رو بده که واسه خودم خریدم، وقتی برای اون بستنی ۱۰۰۰ تومنی گرفته بودم… یا شاید طعم اون گاز از بستنی مبینا، که به زور بهم می داد…
آره… عشق باید یه همچین چیزی باشه. مثل وقتی مبینا قاشق پر از شکلات صبحانه رو توی دهنم میزاره و بدون اینکه تمیز و کثیف بودن قاشق براش مهم باشه، باقیمونده ی شکلات دهنی منو از روی قاشقی که از آب دهنم خیسه میخوره…
مثل وقتی که خودم رو شکل بچه ها میکنم تا همبازی خوبی براش باشم.
وقتی اینقدر بهش فکر میکنم که شبیه اون شدم. اونقدر که دوستم با شوخی گفت که شیزوفرنی دارم! وقتی دوست هام مسخره ام میکنن که رفتارم شبیه بچه های مهد کودکی میمونه.
مثل وقتی که همیشه وقت برگشتنم به خونه، براش خوراکی میگیرم، تا منو دوستم داشته باشه!
آره، به گمونم عشق باید یه همچین چیزی باشه. مثل اون وقتی که مبینا رو می بوسم.
آخ که چه حس خوبی بهم میده، وقتی از لب هاش بوسه می گیرم…
این بوسیدن من، چقدر شبیه بوسیدن لب دوست دختر دوست پسر ها وقتی از هم کام میگیرن میمونه. و چقدر با اون ها فرق داره!!!
مطمئنم اگه آدم ها میدونستن بوسیدن لب های یه دختر بچه، یه فرشته کوچولو، چه طعم خوبی میده، هیچوقت حاضر نمیشدن لب هاشون رو به لب های هر کسی بچسبونن و بوسه هاشون رو خرج شهوت و هوس نمیکردن، وهیچوقت روی لب بازی های دختر و پسرها اسم “عشق بازی” نمیزاشتن!
خدایا، دلم برای آدم هات میسوزه. آدمایی که یه مشت شهوت و دروغ بهم تحویل میدن و اسمش رو میزارن عشق. آدمایی که زیر شکم همدیگه رو لمس میکنن و بهش میگن قلب! آدمایی که شهوت و نیازهاشون رو با اسم عشق ارضا میکنن. به همدیگه مثل یه وسیله و اشیاء نگاه میکنن و خودخواهانه فقط به فکر نیاز خودشونن، اسم عشق و عاشقی روی رابطه میزارن تا گندش در نیاد!
اما متاسفانه، تاریخ ۲۰۰۰ ساله هم نشون میده که همیشه، هر جایی از دنیا و هر زمانی از تاریخ، همیشه آدم های احمقی بودن، هستن و خواهند بود که با کلمه های قشنگی مثل عشق، خیلی راحت میشه فریبشون داد و بعد از استفاده مثل یه دستمال کاغذی کهنه دورشون انداخت…
و این از حماقت آدم هاست…!
خدای خوبم، ممنونم که به من لب دادی.
مرسی که لب هام یه ابزار تحت کنترل زیر شکمم نبود…
ممنون که به من این فرصت رو دادی که لب هام دریچه ای برای قشنگترین احساس دنیا باشه
عشق بازی با یه فرشته کوچولو…
خدایا، من خیلی خوشبختم.
چون عشقی رو دارم، که می بینم خیلی از آدم ها شب و روز، توی کوچه و خیابون، توی دست غریب و آشنا دنبالش میگردن و… هیچوقت بهش نمیرسن.
هیچوقت نمیرسن.
هیچ وقت.
خدایا دوستت دارم.
چقدر دلم برای بوسه های خیس و آبدار مبینا تنگ شده…
خدا رو میخوام، نه واسه ی اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو میخوام، نه واسه مشکل و حل غصه هامخدا رو دوست دارم، نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم، ولی نه واسه ی زیبا و زشتخدا رو میخوام، نه واسه خودم، که باشم یا برم
خدا رو میخوام، نه واسه روزای تلخ آخرمخدا رو میخوام، نه واسه سکه و سکو یا مقام
خدا رو میخوام که فقط، تو رو نگه داره برام…خدا رو دوست دارم، واسه اینکه تورو بهم داده
خدا رو دوست دارم، چون عاشق بودنو یادم دادهخدا رو دوست دارم، چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم، چون عاشقو تنها نمیزارهخدا رو دوست دارم، واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم، آخه همیشه لبخند میزنهخدا رو دوست دارم، واسه اینکه منو تو با همیم
خدا رو دوست دارم، که میدونه ما عاشق همیم(شعر از رضا صادقی)
پی نوشت: حالا دیگه دندون های مبینا هم درست شده ولی من… !!!
1 | ماریا
![]()
سلام:
ببخش که اینجا گلی پیدا نمی شه تا برات بذارم…..
ممنون که اومدی اگه قالب عوض کردم براتی این بود که من عاشق سبزم و اون سیاهیه مطلق قلبمو می فشرد . تنها امیدم همون گل و جنگل کنارش بود اما این قالب تمامش برام ارامبخشه و فکر نکنم حالا حالاها عوضش کنم.
در مورد قیمت گل هم که پرسیده بودی و طعنه ات که چرا یک شاخه گل!!گل برای من خیلی عزیزه اونقدر عزیز که اکثر اوقات برای اونهایی که دوستشون دارم بی بهونه گل می خرم(البته گاهی برای خودم هم گل می خرم)اما چرا یک سبد لبخند ؟چون گل یک شاخه اش هم زیبایی و طراوات یک دسته رو داره اما لبخند هرچی بیشتر باشه دل دوستان رو بیشتر شاد می کنه.
حالا در مورد متن خودت خوشحالم که تو هم یک چنین عشق جاودانی رو تجربه می کنی منهم یک فرشته کوچولو دارم برای عشق ورزیدن و اونقدر قلبمو پر کرده که دیگه جایی برای عشقها(یا شاید هم به قول تو هوسها)دیگه نگذاشته اما یک چیزو فراموش نکن یادت باشه که این عشقو حتی تا زمانی که بزرگ میشه ازش دریغ نکنی حتی زمانی که ازدواج کردی و شاید بچه دار شدی چون انروزاگه ذره ای از محبتت بهش کم بشه به هر بهانه ای حتی اگه این بهانه بزرگ شدن و خانوم شدنش باشه مبینای تو ضربه بزرگی می خوره همینجوری که من ضربه خوردم و هنوز حسرت روزهای کودکی وارزوی یک لحظه تنها بودن و عشقهای قدیمیه داداشم روی دلم مونده…….
2 | ماریا
![]()
سلام:
خب شاید یعنی اینکه یک موضوع حتمیه حتمی نیست اما برای تو که اینقده بچه دوست داری امیدوارم که حتمی باشه.
![]()
سلام آقای مهدی
من خیلی وقته اینجا کامنت نذاشتم…. منظورتون کدوم کامنت ها هست؟!
همیشه با هیمن اسم و همین ایمیل و همین آدرس وبلاگ کامنت میذارم. در غیر این صورت من نبودم. اگه کسی از اسم و مشخصات من استفاده کرده و از طرف من کامنت گذاشته هم براش متاسفم.
Ip من هم مشخص هست می تونید همین الان چک کنید… تا اگه کامنت مزاحمی داشتید شما هم غیر منصفانه سریع به من نچسبونید.
اون کامنتی هم که تو وبلاگ خودم راجع به شما گذاشتم پاک میکنم که سو تفاهم برطرف شه.
4 | ماریا
![]()
سلام:
یک اعتراض تو چرا بخش خصوصی توی نظراتت نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
6 | negar(m)m
![]()
سلام درسته حق با توئه دوست خوبم به این میگن یه عشق حقیقی . واقعا بوسه ازلب یه فرشته کوچولو یه حس خاصی داره …آره وقتی لبهای نرگس کوچولورو می بوسم انگاری منو با خودش میبره به اسمونها …. به یه دنیای دیگه…خدایا به همه ی بنده هات این حس قشنگو بده… به اونهایی که توو حسرت یه فرشته کوچولو می سوزن…آمین یا رب العالمین.
7 | SANAZ
![]()
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام …من اومدما…………………/
.
.
.
ببخشید یه مدت امتحان داشتم وبدجوری درگیر بودم.
.
.
.
خدارو شکر تموم شد.
.
.
.همه برام دعا کردن تو چی؟؟؟؟ مطمئنم دعای تو با دعای همه فرق میکنه… تاثیرش بیشتره…
مهدی یه چیزیو بهت بگم؟؟؟ بهت عادت کردم…. تا مکیام نت اولین کاری که میکنم دیدن وبلاگ تو ونظرای توه….. چرا؟؟؟
کاش بدونم دلیل این دیوونه بازیم چیه؟ که همش دنبال نشونی از تو تو این دنیای مجازی میگردم؟
.
.
.
.
.
.
.
.
بیا پیشم بهم بگو چیکار کنم… منتظرتم
8 | ماریا
![]()
سلام:
بالاخره امتحانات تموم شد….
یک خبر خوب یک فرشته کوچولوی دیگه به جمع ما اضافه شده یک فرشته واقعی کو چولو و زیبا واقعا که هیچ معجزه ای بالاتر از تولد یک فرشته نیست قبول داری؟؟؟؟
9 | عشق تنها @@@
۱۱ فروردین ۱۳۸۹ در ساعت ۱:۳۹ ب.ظ
![]()
یک خبر خوب یک فرشته کوچولوی دیگه به جمع ما اضافه شده یک فرشته واقعی کو چولو و زیبا واقعا که هیچ معجزه ای بالاتر از تولد یک فرشته نیست قبول داری؟؟؟؟
10 | tanha ba khoda
![]()
عشق واقعی یه چیزه اونم خداست.خدا این فرشته هارو تو آغوشش نگه داره
11 | شوریده
![]()
عشق عشق عشق
چیزی که فقط اسمه
نمیخوام چیزی بگم تا فقط گفته باشم
اگه درک داشته باشیم
تحمل وتوان درک رو داشته باشیم
اگه دلمون مثل دختر کوچولوی گل فروش باشه
اگه دلمون از اسمون بزرگترو از قطره کوچیکتر
اونوقت شاید بفهمیم آره میشه عشق رو دید عاشق شد
شاید بعدها لمس کرد
12 | shabnam
۱۱ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۳:۴۴ ب.ظ
![]()
hamishe doost dashtam ke ye baradar dashtam.nemidonam chera khoda darigh kard azam?!
khosh be hale khaharet
روزی روزگاری
در سرزمین های خیلی خیلی دور
یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...
قصه اینجوری شروع می شد که...
یکی بود یکی نبود
"غیر از خدا، هیچکی نبود"
یه روزی
یه وقتی
یه جایی
یه گوشه از دنیا
یه پسر نشسته بود
پسرک گریه میکرد
پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت
پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد
و یه جایی
کمی اونورتر
فقط "کمی" آنطرفتر
یه خدا بود
او، خدای پسرک بود
که به حرف های پسر گوش میکرد
خدا پسرک رو می دید
دوستش داشت...
خدا اشک های پسرک رو پاک کرد
پسر خسته بود
خسته از تمام سختی ها
خسته از تمام بی محبتی ها
زخم خورده از بازی های روزگار
پسرک داشت گریه می کرد
و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.
پسرک نوشت
نوشت از دلیل غصه هایش
غصه های تمام نشدنی اش
او از خدا کمک می خواست
و خدا باز هیچ نگفت.
پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...
و نوشت و نوشت...
پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت
آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."
پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود
چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد
پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...
... و بعد از سالها
یه روز دیگه از همون روزهای خدا
یه وقت دیگه
یه جای دیگه
توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا
همون پسرک نشسته بود
و خدایی که نزدیک بود
"خیلی" نزدیک تر...
اما دیگه صدای گریه ای نمیومد
فقط صدای خنده بود که شنیده میشد
صدای خنده های پسرک
که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...
دعای پسرک مستجاب شده بود.
و پسر به آرزوی خود رسید
خدا کمکش کرد
مشکلش حل شد
فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد
خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد
یک پایان شیرین
برای داستان زندگی پسری به نام mEhdi ...
راسل: اگر خدایی وجود داشته باشد، اگر بخواهد بدین خاطر که عدهای در وجودش شک و تردید میکنند ، رنجیده خاطر شود ، من او را موجودی خودبین و متکبر خواهم پنداشت(برگزیدة افکار راسل، ص 52).
حیوان بی گناه از من استمداد می کند و با زبان بی زبانی استغاثه و من هم با همه وجودم می خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. می خواهم فریاد کنم دست نگه دارید، این حیوان زبان بسته را برای من نکُشید.
این زندگانی بازیچه ای بیش نیست و اگر مردم بدانند به حقیقت دار آخرت بهتر است
او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است .
mEhdi پاسخ در تاريخ مرداد ۱۲م, ۱۳۸۹ ۲:۳۷ ق.ظ:
@shabnam, نمیدونم، خوش به حال خواهرم یا خوش به حال خودم که مبینا رو دارم؟

فقط می دونم من زندگیم بدون فرشته ی کوچولوم یه چیزی کم داشت…
و این رو هم میدونم که هیچ کار خدا بی حکمت نیست!
حتما خدا برادر رو به شکل دیگه، مثلا پدر یا مادر یا همسر یا… هر چیز خوب دیگه بهت داده. مهم شکلش نیست، مهم اون احساسی هست که با داشتنش بهت دست میده
اگه دورو برت رو نگاه کنی، حتما احساسش می کنی، همون کسی که بدون اون زندگیت چیزی کم داشت…