ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ: ۲۴ آذر ۱۳۸۸
خیلی ها تصور می کنن ما آدم ها به دنیا میایم تا بزرگ شیم. تا یاد بگیریم و کامل شیم. اما من اصلا اینطورفکر نمیکنم. بلکه کاملا برعکس، ما به دنیا نیومدیم تا یکسری چیزها رو یاد بگیریم، بلکه دنیا اومدیم تا چیزهایی روکه بلدیم از یاد نبریم، دنیا اومدیم تا یادمون بمونه چی بودیم، تا یاد بگیریم که چه جوری از یاد نبریم.
میگن: “آدما دنیا میان تا بزرگ بشن و به بلوغ و سعادت و رشد و کمال برسن.”
میگم: “سعادت و خوشبختی دقیقا اون چیزیه که با بزرگ شدن از دستش میدیم!”
انسان ها پاک به دنیا میان، بچه ها مهربونن، خوش قلبن… بچه ها از همون وقتی که از مادر زاده میشن همه چیز رو میدونن، البته همه ی چیزهای خوب رو!! شاید واسه همینه که به بچه ها میگن: “فیلسوف های کوچک”.
درست مثل ماهی کوچولویی که غرق در دریای خوشبختیه، اما داره دنبال آب میگرده، ما هم دنبال خوشبختی بودیم، چون نمی دونستیم چقدر خوشبختیم، برای اینکه هیچ وقت بدبخت نبودیم که واژه ی “خوشبختی” برامون معنا بشه، نمی تونستیم خوشبختی رو بفهمیم.
قصه ما هم مثل همین ماهی کوچولو شد… بچه ها پاک به دنیا میان، درست در بالاترین نقطه ی قله ی خوشبختی! داستان سقوط ما بچه ها از اوج خوشبختی به حضیض بدبختی وفلاکت و بیچارگی تازه از اونجایی شروع میشه که تصمیم میگیریم خوشبخت شیم!! پس شروع میکنیم به بزرگ شدن… و همونطور که بزرگ و بزرگ تر میشیم، دلمون کوچیک و کوچیکتر میشه و خوشبختی ازمون دور و دورتر…
بزرگ میشیم تا خوشبختی رو بدست بیاریم و شروع میکنیم به تمرین فراموش کردن… فراموش کردن دنیای کودکی مون رو… اون همه قشنگی رو، لذت بستنی قیفی خوردن توی خیابون رو، صف طولانی سرسره بازی، تاب بازی با تاب کهنه و وصله پینه دار، لذت یاد گرفتن یه حرف جدید الفبا، لذت خوندن یه شعر تازه، خریدن دفتر مشق تازه…
بزرگ میشیم تا عاقل شیم، تا به رشد و تکامل برسیم؛ غافل از اینکه “بودیم”! ما عاقل بودیم، به همه چیز رسیده بودیم، از همون وقتی که قدم روی این کره ی خاکی گذاشتیم خوشبخت بودیم.
اگه عاقل بودن، اگه آدم موفق و بزرگ و مهم شدن و به رشد و سعادت رسیدن اینجوریه، اگه… اگه بزرگ شدن اینه… کاش باز هم اون بچه ی بی سعادت و کوچولوی ساده ی بی غل و غش و مهربون باشم، که بی بهونه میخندید و گریه می کرد. کاش هنوزم از خریدن یه بسته مداد شمعی به ذوق میومدم، کاش همیشه خورشید خانوم نقاشی هام می خندید، آسمونش آبی بود و زمینش سبز. کاش هنوزم میتونستم مثل بچگی هام نقاشی هام رو رنگ کنم، کاش میشد دنیای سیاه و سفید نقاشی زندگیم رو رنگارنگ کنم، درست مثل آبرنگ بچگی هام…
حالا چی؟!… نقاشی رنگارنگ کودکی مون، شده دنیای سرد و بی روح ما آدم بزرگ ها. دنیای کثیف و بی رنگ… نقاشی هایی که همیشه بهار بود و همه جا سبز بود و همه توی نقاشی مون میخندیدن، تبدیل به دنیایی شده که فقط یک فصل داره… پاییز، و آدم هایی که همیشه غمگینن، مثل پاییز، زرد زرد، آدم بزرگا همه شون بوی جدایی میدن…
خدای قشنگم، من از بزرگ بودنم بدم میاد، دلم برای بچگی هام تنگ شده، خدایا دست نگه دار! تا همین جا هم، قدر کافی از بزرگ بودنم متنفر شدم، خدایا فیلم زندگیم رو به عقب برگردون، دوست دارم دوباره بچه شم، همون مهدی کوچولوی دوست داشتنی، چقدر خوب میشه مگه نه؟ خدایا تو هم دلت برای مهدی کوچولوت تنگ شده، نه؟!
روز کودک به همه ی فرشته کوچولو های بدون بال، بخصوص مبینا کوچولوی خودم، و همه ی کودکان دیروز، مـُـــــــــــــــــبارک…!
روزم مبارک
“به جای اینکه آدم-بزرگ باشی، آدمِ بزرگی باش!”
- P.S: My 1st post, by my new DELL
1 | ماریا
![]()
سلام:
خیلی برام جالب بود تا حالا اینجوری به کودکی نگاه نکرده بودم و چقده راست بود آره وقتی کودکیم چقده بزرگیم بزرگ و بخشنده قهر می کردیم اما خیلی زود کینه ها رو فراموش می کردیم برام گفتی شاید شاید کسی اینقده آزارام نداده تا بشکنم و نتونم که نبخشمش!!!
متاسفانه اشتباه می کنی شاید یک روزی برات گفتم اما از عزیزترین کسانم آزارهایی دیدهام که دیگه حتی فرصت شکستن هم پیدا نکرده ام پودر شده ام درست مثل پیرکسهای خارجی که وقتی می شکنند پودر می شوند و دیگه قابل ترمیم نیستند شاید کمی طول کشیده باشه اما وقتی که بخشیدمشون بیشتر از همیشه احساس رضایت کردم رضایتی که دل شکسته ام رو آروم کرده….
اینروزها اشکال نداره که خیلی ننویسی حتی با وجود لپ تاپ!!چون نزدیک امتحاناته بهتره که بیشتر به درسمون برسیم برام دعا کن که پایان نامه خوبی بتونم بدم یک کار مفید نه مثل بعضی از کارها یک کپی بی ارزش…
3 | دیوونه مهربون
![]()
سلام.ای بابا.
کلی نوشتم وبلاگت همه رو خورد !!
حرصم در اومد.حس دوباره نوشتنشون نیست.بحران اعصاب دارم کمی.شرمنده.
پایه پنجمن.دختر هستن و هم چون معلم شون دیوونه !!
5 | مینا
![]()
سلام
واقعا باید اعتراف کنم تا حالا وبلاگی به قشنگی وبلاگ شما ندیدم.
به حرفاتون نمیاد که یک پسر ۲۲ ساله باشید.مطمئنم که خیلی با تجربه اید.تشکر از وبلاگ قشنگت.
7 | پریا
![]()
سلام،،،خیلی زیبا نوشتی،،،همه نوشته هات عالی بودن،،خیلی لذت بردم،،،بازم میام به دیدنت
پایدار باشی
8 | ماریا
![]()
سلام:
من سعی می کنم که خوب درس بخونم گرچه کمی با ترمهای پیش فرق داره می گفتن ترم اخر دیگه انرژی ادم تموم میشه باورم نمی شد….
تو هم خوب درس بخون ممنونم که اومدی موفق باشی
10 | مینا
![]()
سلام
نمیدونم چطوری بگم.راستش من یک دختر ۱۸سالمم. چند ماه پیش عاشق یه پسری شدم اولای اشناییمون نمیدونستم به نماز خواندنو روزه گرفتن اعتقاد نداره نگفت که اعتقادادش چطوریه.من دختریم که هم نماز میخونم هم روزه میگیرم تا حالا هم دست به هیچ پسری نزدم اون اولین دوست پسرم بود.من دختر مغروری بودم که به هیچ پسری محل نمیذاشتم ولی نمیدونم که چطوری برای اولین بارغرورمو زیر پا گذاشتم.بگذریم.من واقعا عاشقش شدم.ولی تا حالا یک بار باهاش بیرون رفتم ولی اون انتظار داره یعنی بهم گفته اگه میخواد باهاش باشم باید شکل رابطمونو تغییر بدیم یعنی باید هر چی گفت گوش بدم بهش بوس بدم و……………………..من نمیتونم اعتقاداتما زیر پا بذارم نه میتونم فراموشش کنم.شما میتونید منو کمک کنید من نمیتونم به هیچ کس مشکلمو بگم.شما بگید من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟
13 | هومن
![]()
سلام اولااگرمقیدهستى که
دوست بازى معنانداره ولىآدم خوب، حیفه که خراب بشه به واسطه دوست پسر که پشیمانى سود نداره پسر خوب هم زیادپیدامیشه قول بهت مىدم وقتى کارش تمام شد کم کم ازتو جدا میشه _حالا یکى پیداشده صدمرتبه ازتو قشنگتر_سوژه بهتربعدازتو هست
وبهت قول میدم ۲الى۳سال دیگه اصلاوجودندارد
پس عفتت رانگه داربراى مرد واقعیت
هومن ازاصفهان سؤال داشتى تماس بگیر۰۹۱۳۹۳۵۹۳۱۳
من بااینکه نمىشناسمت ولى نگرانت شدم خداحافظ
16 | فریناز
![]()
خوش به حالت.من همین مبینا را هم توی زندگیم ندارم.روزهای سختی را دارم میگذرونم.به پوچی رسیده ام.دلم میخوادلااقل خدا من را الان توی شرایط حادی که برام پیش اومده تنهام نمیگذاشت.ازفرش تا عرش را سیرکن وماراهم دعا……
روزی روزگاری
در سرزمین های خیلی خیلی دور
یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...
قصه اینجوری شروع می شد که...
یکی بود یکی نبود
"غیر از خدا، هیچکی نبود"
یه روزی
یه وقتی
یه جایی
یه گوشه از دنیا
یه پسر نشسته بود
پسرک گریه میکرد
پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت
پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد
و یه جایی
کمی اونورتر
فقط "کمی" آنطرفتر
یه خدا بود
او، خدای پسرک بود
که به حرف های پسر گوش میکرد
خدا پسرک رو می دید
دوستش داشت...
خدا اشک های پسرک رو پاک کرد
پسر خسته بود
خسته از تمام سختی ها
خسته از تمام بی محبتی ها
زخم خورده از بازی های روزگار
پسرک داشت گریه می کرد
و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.
پسرک نوشت
نوشت از دلیل غصه هایش
غصه های تمام نشدنی اش
او از خدا کمک می خواست
و خدا باز هیچ نگفت.
پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...
و نوشت و نوشت...
پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت
آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."
پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود
چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد
پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...
... و بعد از سالها
یه روز دیگه از همون روزهای خدا
یه وقت دیگه
یه جای دیگه
توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا
همون پسرک نشسته بود
و خدایی که نزدیک بود
"خیلی" نزدیک تر...
اما دیگه صدای گریه ای نمیومد
فقط صدای خنده بود که شنیده میشد
صدای خنده های پسرک
که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...
دعای پسرک مستجاب شده بود.
و پسر به آرزوی خود رسید
خدا کمکش کرد
مشکلش حل شد
فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد
خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد
یک پایان شیرین
برای داستان زندگی پسری به نام mEhdi ...
راسل: اگر خدایی وجود داشته باشد، اگر بخواهد بدین خاطر که عدهای در وجودش شک و تردید میکنند ، رنجیده خاطر شود ، من او را موجودی خودبین و متکبر خواهم پنداشت(برگزیدة افکار راسل، ص 52).
حیوان بی گناه از من استمداد می کند و با زبان بی زبانی استغاثه و من هم با همه وجودم می خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. می خواهم فریاد کنم دست نگه دارید، این حیوان زبان بسته را برای من نکُشید.
این زندگانی بازیچه ای بیش نیست و اگر مردم بدانند به حقیقت دار آخرت بهتر است
او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است .
mEhdi پاسخ در تاريخ دی ۱۶م, ۱۳۸۸ ۸:۲۳ ب.ظ:
سلام
چه کمکی میتونم انجام بدم؟!