آسمان و زمین

30
3,207 مشاهده

آسمان و زمین

آسمان…

آه آسمانِ رویایی

که با تمامِ وسعتِ لاجوردی

در تو

جایی برایم نبود

بعد از خیالِ تو…

همان خیالِ شیرینت…

نه پرواز سهمِ بال‌هایم بود

و نه دیگر

خزیدن می‌دانستم…

کاش از جنسِ نور بودم…!

 

آسمان دور بود…

من عاشقش بودم

و پایِ چوبیِ کپک زده‌ام

باز مرا به جشنِ ریشه‌ها می‌خواند

کاش آدمی را

طاقتِ همسفر شدن با بال‌هایم بود…

 

آسمان، آسمان، آسمان

آسمان عزیزم

من از دیارِ خاکم…

من،

زمینی زاده شده بودم…

من،

به آدم‌ها دچارم

من،

به جبرِ زمین گرفتارم

 

زمین…

آه زمین پست و حقیر

چقدر دلم برایت تنگ می‌شود

و با تمام تنفری که از تو دارم

باز با تو هم‌خوابه می‌شوم

تا در آغوشِ گرمِ پر از شهوتت

و در نفس نفس زدن‌های غریزه

و لمسِ تب‌آلودِ نیاز و خواهش

واژه‌ی دوستت دارم را

به صورتت استفراغ کنم

 

دلم برایت تنگ است

برای تویی که که از درد آبستنم کردی

تویی که مرا زن کردی

و من هر روز

درد به دنیا می‌آورم

با تو همبستر می‌شوم

تا این‌بار

تو از لذتِ دردم

از من آبستن شوی

 

زمینِ کوچک

زمینِ حقیر

گورستانِ سادگی و معصومیت

چقدر از تو لبریزم

چقدر زشتی‌ات، مرا احاطه کرده است

به هر کجا که پا بگذارم

تو پیش از من رسیده‌ای

چقدر از تو لبریزیم…

و به وسعتِ آدم‌ها

چقدر تکرار می‌شوی…

 

چقدر زشتیِ لذتت را به کامم ریختی

چقدر دردآور

چه بی‌رحمانه

چه معصومانه!

چه بی‌گناه

و چه ساده

به معصومیت و سادگی‌هایم

خیانت کردی

 

آه زمینی

که از شهوتِ تو

تکرار می‌شویم

چقدر باورِ نبودنت

سخت است!

چقدر وهمِ زشت نبودنت

شبیهِ رویایی تعبیر ناشدنی‌ست

چقدر بهشت ناپیداست…

که خیالش حتی

از حوالی‌مان هم نمی‌گذرد

چقدر لجن‌زار پیداست…

اینجاست،

در یک قدمی‌!

 

با تو هم‌آغوش می‌شوم

و خوب می‌دانم

در تندیِ هرزگیِ آغوشت

پژمرده خواهم شد

تا در گناهی بی اراده

و در طپش‌های تندِ قلبم

آسمان را

در اشک‌های چشمانم بنشانم

 

چشم‌هایم…

چشم‌هایی که مهربانی و کودکی‌ات را

هیچ‌کس باور نکرد

آه چشم‌های ترسناکم

من می‌ترسم…

من می‌ترسم از چشم‌هایی،

که مهربانی را در واژه‌ها می‌جویند

و می‌ترسم از چشم‌هایی،

که چشم‌ها را نمی‌فهمند

من می‌ترسم از آدم‌هایی،

که مهربانی را در شهوتی مهربان می‌بینند

من می‌ترسم که مهربانی،

در واژه‌ها بماند

من نمی‌ترسم که مهربانی در واژه‌ها گم شود

من می‌ترسم که مهربانی از دل‌ها گم شود

و از چشم‌ها…

و از آن روزی می‌ترسم

که چشم‌های مهربان،

در خلاءِ واژه‌هایی زیبا،

بترسانند…

 

واژه‌ها…

آه واژه‌هایِ سخیف و خرد

که تمامِ پاکی و مهربانی‌ام

تنها در تو پیدا بود

این‌بار

سادگی و کودکی‌هایم را

در لباسی از شهوت و غریزه می‌پیچم

تا دیگر

در راه ماندگانِ واژه ندیده،

مهربانی را تنها در واژه‌ها نجویند

واژه‌های زیبایِ لاکردار!

بگذار این بار

تو هم نباشی…

ولی من

هنوز همان باشم

 

 

– این نوشته را، در شب بیست و سوم خرداد و در سالروز تولدم نوشتم. از ابتدا، قرار نبود این باشد. اصلا قرار نبود چیزی باشد. بعدا قرار شد! انگار قرار است، در به دنیا آمدنم، واژه‌ها هم زمینی شوند. تا دوباره، چیزی شبیهِ خاطره‌ی آسمان، بر شانه‌هایم بروید…

– از تمامِ دوستانم که تولدِ تنهایی‌ام را به یاد داشتید، ممنونم :‌) ممنونم که در سالروز زمینی شدنم، از مهربانیِ آسمان گفتید. با شما بودنم مبارک! همیشه به یادتان خواهم بود…

– سهمِ یک انسان از درد، مگر چقدر می‌تواند یزرگ باشد؟…

30 نظر

  1. سلام خیلی عالی بود پسر گلم ببخش منو دیر برای این نوشتت کامنت گذاشتم ولی بدون من همیشه از نوشته هات لذت می برم .
    تو خودت نمره ی بیستی .
    [تشویق] [تشویق] [تشویق]

  2. سلام … اول تولدت رو صمیمانه تبریک میگم @};- [رویا] و بعد میخوام بگم از کلمات به طرز عجیبی غمگین و حاکی از تنفر استفاده کردی !
    امیدوارم روشنی و گرمی محبت واژه هاتو مهربانتر و پر امید تر کنه …
    به امید اون روز که شادی سهم همه قلبها باشه … :)

  3. اگه هیچ کس نیست خدا هست برای خدا:
    خدایا منو ببخش که ازت دوری میکنم منو ببخش که نماز نمی خونم منو ببخش که باحجاب نیستم منو ببخش که کم آوردم منو ببخش منو ببخش که ندیده میگیرمت ببخش که ضعیفم خدایا منو ببخش که امیدم از دست دادم منو ببخش خدایا فقط تو میتونی آرومم کنی خدایا ازم دور نشو بزار همه برن خیالی نیست هر چند تو این همه ای که میرن دل من همه جایی با کسی باشه اما تو حتی یه قدم ازم دور نشو جلو رفتن هیچکسو با دنیای عشق علاقم نمیگیرم اما به پاهای تو میفتم نرو خدایا من بی تو هر لحظه هزار بار میمیرم هیچوقت منو تنها نننزار فقط تو میدونی که من تو دلم هیچی نیست تو رگ خواب منو میدونی تو میدونی که گاهی بچه میشم حتی با توام لج میکنم با اینکه دوستت دارم تمام دل خوشی من به اینه که تورو دارمخدایا ازت ممنونم که بعد از مدت ها این بغض لعنتی در من شکست ازت ممنونم ازت ممنونم

  4. سلام تولدتون رو تبریک میگم البته ببخشید که چند روزی دیرتر دارم تبریک میگم من همیشه نوشته هاتون رو میخونم و واقعا لذت میبرم لذتی توصیف ناپذیر از نوشته هاتون پیداست که برخاسته از دل و جان است و شاید از جنس قلم باشد ولی همین نوشته ها رنگ دارند دارند و براحتی میتوان آنها را حس کرد
    براتون آرزوی موفقیت میکنم

  5. سلام می دونم زیادی برا تبریک دیر شده. من همیشه دیر می رسم. تولدتون مبارک. @};- واژگان بغض و درد شما رو به زیبایی فریاد زدند. من هم، می ترسم انسانیت از دل و جان پاک شود.

  6. سلام،خیلی منتظر نوشته تولدت بودم،با تأخیر نوشتی،تبریک من رو هم با تأخیر بپذیر…
    نوشته های تلخ رو دوست دارم ولی واقعیت های تلخ رو نه،تو واقعیت ها رو تلخ نوشتی و من رو تو مرز دوست داشتن و نداشتن قرار دادی..
    من واقعیتی رو بالاتر از حرف های تو قبول دارم و اون اینکه:رسیدن به آسمون راحتتر از چسبیدن به زمینه ،روند پرواز به مراتب سریع تره چرا که قصد دل و روحمون به اون سمته..
    به زشتی ها آلوده میشیم ولی آلوده نمیمونیم…
    همین قدر که زشت رو میبینیم یعنی نگاهمون از آسمونه..

    • @مهسا, سلام، از اینکه منتظر بودید، معذرت می‌خوام. من اینطور فکر نمی‌کنم. یه سیب رو که به هوا بندازی، جاذبه‌ی زمین اون رو به سمتِ خودش می‌کشونه. درسته که روحِ آدم‌ها از جنسِ آسمون هست در حقیقت، اما اون چیزی که بهش میگن شرایط، آدم رو به زمینی شدن می‌کشونه. و اینکه: خیلی وقت‌ها زمینی شدن (در ظاهر)‌ به نفعِ آدمه. پرواز کردن، سخته… برای زمینی شدن کافیه فقط روی زمین بیفتی و بخزی.
      موافقم که همینکه زشتی رو می‌بینیم یعنی خوبی هست. و ممنون :‌)

  7. سلاااااااااااااااااااااااااااام… عالییییییییییییییییییییییی بود… خیلی خیلیییییییییییییییییییییییییییییی زیبا بود… از بهترین نوشته هایی بود که من اینجا خوندم…
    امیدوارم همیشه موفق باشی… واقعاً قلم قشنگی داری…
    خیلی خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم… هنوز یادمه چجوری با سایتتون آشنا شدم و اولین پستی که اینجا خوندم رو با وجود طولانی بودنش و حافظه ی افتضاحه من، تقریباً حفظم…

    سالروزِ زمینی شدنتون – با دو روز تأخیر – مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک…  @};-

  8. سلام.نوشتتونو ۴بارخوندم برای من گیج کننده بود با نوشته های قبلیتون فرق داشت (یکمی فرقش زیادبود)مثل این که توپتون خیلی از زمین و آدماش پره که اینجوری ازشون مینویسید.قبول دارم زمین بده. بعضی ازآدماش بدن .اما نه به اندازه ای که شما نوشتی.

    • @فاطمه, سلام. می‌دونم، خیلی فرقش زیاد بود. خبری از واژه‌های زیبا نبود. واژه‌ها خیلی روی سطحِ زمین اومده بودن! اما من با احترامی که واسه نظر شما قائلم، به نظرم، خیلی بدتر از اون چیزی هست که نوشتم. متاسفانه. و ای کاش اون چیزی که شما میگی، واقعا درست بود…

  9. با دورود به پسر با احساسم مثل همیشه زیبا مینویسی موفق و سر بلند و در پناه خداوند یکتا باشی . @};- [تشویق]  [تشویق]

  10. این سیر من الحق الی الخلق است,از اصفار اربعه.این رو همه ما انسانها انجام میدیم به جبر!
    وهمینطور آخرین سفر رو…که من الخلق الی الحق هست.اما دو سفر در این میان هست که ظاهرا شبیه و همنام ایندوست!اما دنیایی تفاوت دارند!امیدوارم ایندو سفر میانی را که به اختیار است و هرکسی لایق آن نیسترا شما طی کنید…
    ۱.سیر من الحق الی الخلق(به دنیا آمدن)
    ۲.((سیر من الخلق الی الحق))
    ۳.((سیر من الحق الی الخلق))
    ۴.سیر من الخلق الی الحق(مرگ)

نظر بدهید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

~X( [شیطونک] [رویا] [دعا] [خجالت] [تهوع] [تشویق] [بغل] [-( X( O:-) B-) @};- =P~ =)) =(( ;;) ;)) ;) :| :x :S :P :D :-h :-O :-?? :-? :-/ :-* :)) :) :(( :(