انرژی + بدهید

 

نوشته‌های درباره‌ی: خدایا کمکم کن

خدایا شکرت! ممنون برای همه چیز

سه شنبه, خرداد ۶, ۱۳۹۳ ۳:۰۳ ۳۲ دیدگاه

فرض کنید در حالیکه شما پشت فرمان اتومبیل‌تان نشسته‌اید و برای رسیدن به جایی عجله دارید، در همان حال اتومبیل‌تان پنچر می‌شود! و شما هم قبلا هیچ‌وقت پنچرگیری نکرده و بلد نباشید. چکار می‌کنید؟ به عالم و آدم و شانس‌تان لعنت می‌فرستید؟ که «گندش بزنن! الآن وقت پنچر شدن بود آخه!». به هر حال، چون هیچ‌وقت تجربه‌ی چنین شرایطی را ندارید، حسابی به دردسر افتاد‌ه‌اید! اما بالاخره قرار نیست که تا ابد همانجا بمانید، اگر شانس بیاورید و کسی کمک‌تان “نکند”، با هر جان کندنی هست، یاد خواهید گرفت. اگر تصادفا، چندین سال بعد، در حال رساندن مریض اورژانسی به بیمارستان، اتومبیل‌تان پنچر شود، به جای ناله و زاری، سه سوته پنچرگیری می‌کنید و عزیزی از خودتان یا دیگران را نجات می‌دهید! آن‌وقت هزار بار خدا را شکر می‌کنید که سال‌ها پیش، به قیمت از دست دادن مثلا یک جلسه از کلاس دانشگاه، تجربه‌ای برای شرایط سخت‌تر به دست آورده‌اید. حالا فرض کنید قصد ازدواج با آقا (یا خانومی)‌ را داشته باشید. خواستگاری و بعله برون و حنا بندون و… خلاصه از این دست مراسم، همه چیز پشت هم و بی نقص انجام شده و حالا شب عروسی‌تان باشد. معمولا به چه چیزی فکر می‌کنید؟ لباس عروس؟ آرایش عروس؟… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : شوک, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

انشایی برای خداوند

پنجشنبه, مرداد ۱۰, ۱۳۹۲ ۱۱:۱۶ ۶۰ دیدگاه

خدا اجازه؟ ما دفتر انشامون رو نیاوردیم. یعنی راستش… اصلا انشا ننوشتیم. اجازه آقا؟ ما انشامون خوب نیست، مدرسه هم که می‌رفتیم، بلد نبودیم پاییز رو توصیف کنیم. همیشه هم نمره‌ی انشامون کمتر از ریاضی و هندسه می‌شد. کلاسِ دوم راهنمایی که بودیم، همه‌ی نمره‌هامون بیست شد، معدل‌مون اما نه. انشا کم آوردیم آقا. شدیم شاگرد سومِ کلاس. اون دوتای دیگه، انشاشون بهتر از ما بود. خب، وقتی میگیم انشامون خوب نیست، باید باور کنید. گفتیم که، ما بلد نیستیم پاییز رو توصیف کنیم. وقتی درختِ تنها رو تصور می‌کنیم که لخت و عور، چقدر دلش از جداییِ برگ‌هاش گرفته، دلمون خیلی می‌سوزه. برگ‌ها رو درک نمی‌کنیم آقا، نمی‌دونیم چطور خوبی‌های درخت رو فراموش کردن. حتما اونا هم کلی دلیل دارن. تازه اونا که فقط برگ هستن، آدم‌ها هم کلی دلیل میارن. ما خنده مون می‌گیره آقا، فقط می‌خندیم. نمی‌زاریم دیگه گریه‌مون بندازن. اجازه خدا؟ ما فکر می‌کنیم حرف زدن بلد نباشیم. مامان مون راست می‌گفت، ما هیچ‌وقت بازیگرِ خوبی نشدیم. آخه فرزاد، دوستمون آقا، بهمون میگه تو بلد نیستی چه جوری مخِ یکی رو بزنی. میگه بلد نیستی جوری حرف بزنی که طرف خوشش بیاد. میگه قلبت رو که نمی‌بینن، خوب حرف بزنی، ازشون تعریف کنی، خر میشن.… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, من و مبینا, نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

نامه ای از خدا

شنبه, اردیبهشت ۱۰, ۱۳۹۰ ۴:۲۵ ۱۶۸ دیدگاه

چند شب پیش، به طور اتفاقی، چیزی رو پیدا کردم. یه نوشته، یه شعر، شاید هم یه نامه. شعر نیست، اما بعضی جاهاش یه وزن و آهنگ خاصی رو احساس می کنم. اصلا یادم نمیاد چه کسی، کی و کجا این رو برام نوشته. فقط یه چیز رو میدونم. اینکه اون شب، این نوشته، خط به خط برام ترجمه می شد، هر قسمت رو که می خوندم، هنوز به جمله ی بعد نرسیده، قبل از اینکه هر خطش رو بخونم، جمله ی بعدی چند لحظه قبل اتفاق افتاده بود. کسی چه میدونه چه کسی این رو نوشته، شاید این یه نامه باشه. نامه ای از خدا… این نوشته رو بدون حتی یک حرف کم و زیاد، اینجا میزارم: ۰۷ January 2010 01:21 غصه نخور عزیزم غصه نخور، خدا هنوز بزرگه غصه نخور تو هنوز جوونی خیلی از قصه ی تو مونده آخرِ قصه ات قشنگه مهدی به خدا قشنگه غصه نخور ببین خدا هنوز پیشته اگه نبود که اینجوری گریه ات نمی گرفت اگه پیشت نبود که این گوشه ی  دنیا بهش فکر نمی کردی غصه نخور هنوز که یادت نرفته همیشه میگفتی: هیچکی هم نباشه، بازم خدا باهاته آره، گریه نکن یادته گفتی اگه کسی نیست، خدا که… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, درد و دل با خدا, ریتم, نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

سلام خدا. من خوبم!

دوشنبه, مهر ۵, ۱۳۸۹ ۴:۴۲ ۷۴ دیدگاه

سلام خدا. خوبی خدا؟ منم خوبم. میدونی، خیلی خوب. خوبم ولی تو باور نکن. نمیدونم، اصلا واست مهم هست حالم، اصلا می بینیم یا نه؟ اصلا از حال و روزگارم خبر داری؟ نمیدونم کی هستی. نمیدونم چی هستی! فقط میدونم بهت میگن خدا. اونوقت ها که بچه بودم، مامانم همیشه دوستت داشت. همیشه صدات می کرد. می گفت خدا منو بهشون داده. می گفت خدا مواظبته، خدا دوستت داره. مادرم اینقدر عاشقونه دوستت داشت که منم عاشقت کرد. مادرم با اسمت گریه می کرد، صدات می کرد، دعات می کرد. مادرم خیلی دوستت داشت. من هم مادرم رو خیلی دوست داشتم. مادرم تو رو به من داد. بهت میگن خدا. صدات میزنن خدا. خدا! نمیدونم اصلا هستی یا نه. نمیدونم شاید اصلا وجود نداشته باشی. خدایا ناراحت نشو. بهم حق بده، من هیچوقت ندیدمت خدا. هیچوقت. خدا هستی که باش. بزرگ هستی که باش. تو مگه خدای من نیستی؟ چرا هیچوقت نیومدی پیشم؟ چراصدات کردم و جوابم ندادی؟ مگه نمی گن بزرگی؟ مگه مهربون نیستی؟ پس چرا هیچ وقت نگرانم نشدی، جوابم رو ندادی؟ چرا دلت واسم نسوخت! خدایا درسته که گناهکارم. ولی آخه خدا، گناه دارم! پس چرا دلت واسم نمی سوزه؟ میگن تو از همه چیز خبر… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, میخوام خودم باشم, نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , ,

چ مثل چرخ و فلک

چهارشنبه, شهریور ۳, ۱۳۸۹ ۴:۲۴ ۱۰ دیدگاه

خیلی تماشای چرخ و فلک را دوست دارم. دوست دارم ساعت ها چرخیدن چرخ و فلک را ببینم، چرخیدن چرخ ِ فلک را! دوست دارم ساعت ها بنشینم و چرخیدن چرخ های فلک را ببینم، که چگونه می چرخاند و آدم ها را ببینم که چگونه می چرخند و می چرخانند و می چرخانندشان. یک جور همزاد پنداری عجیبی به من دست می دهد. به چرخ و فلک نگاه می کنم… به آدمایی که این پایین منتظر و مشوش، در آرزوی بالا بودن به آن بالایی ها چشم دوخته اند. و به آدم هایی که آن بالا شاد و مغرور هستند. شاد و مغرور از اینکه در اوج اند، و بالاتر از همه به خود می بالند! اما… نه آنها که بالایند و نه اینها که پایین اند، اصلا حواسشان نیست به این بالا و پایین رفتن ها. آن هایی که در پایین هستند: فقط به آن بالا فکر می کنند، و لحظاتشان را در آرزوی بالا رفتن، بالا بودن سپری می کنند و به جای لذت بردن از همین دقایق کوتاه پایین بودن به اوج فکر می کنند. و نمی دانند. نمی دانند که زندگی همین پایین بودن هاست، همین لذت و شوق بالا رفتن هاست و وقتی… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, شوک, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , ,

من و زندگی در سلول انفرادی

یکشنبه, تیر ۱۳, ۱۳۸۹ ۵:۵۷ ۶۷ دیدگاه

الآن نزدیک یک هفته اس که توی خونه تنهام، توی یک چهار دیواری!!! فقط دارم روزهای زندگیم رو دونه رونه می شمرم… همین! یک هفته اس که یکی در میون نهار و شام میخورم، خیلی کم از خونه بیرون میام و تقریبا همیشه تنهام. توی یک چهار دیواری. یک هفته اس که شدیدا احساس تنهایی و خلا می کنم، چند روزیه که نمی دونم کی هستم. گم کردم، همه چیزم رو، خودم رو، احساسم رو، حرفام رو، خدام رو، همه چیزایی رو که دوست دارم و دوست ندارم، احساس می کنم خودم نیستم… حتی حرفایی رو که اینجا نوشتم و گفتم رو، همه رو گم کردم. احساس خلا میکنم شدیدا. دیگه حتی نمیدونم کی هستم و چی میخوام، دیگه خودم رو هم گم کردم… خسته شدم! بس که خودم نبودم! بس که نوشتم و نوشتم! بس که گفتم! ولی هیچ چیزی تغییر نکرد! از خودم بدم میاد! من همش دارم از این و اون بد میگم، همش دارم می نالم و می نالم، از عالم و آدم، از اینکه چرا آدمها این همه بد شدن، از این همه دروغ، از این همه نقابی که آدما به صورت میزنن. بد میگم، می ترسم، می ترسم از چهره ای که آدما… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , ,

خدایا، فقط تویی گل نازم

یکشنبه, اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۹ ۶:۰۳ ۳۲ دیدگاه

ساعت ۴ شب، وقتی که خیلی دلم گرفته از خیلیا، تنهای تنها، وقتی که همه خوابن، خسته، یک لیوان چای داغ، یه پاکت سیگار… پنجره ی خونه رو باز می کنم و خیابون رو نگاه می کنم. همه جا تاریکه. هیچ صدایی نمیاد. انگار که تموم آدمای این شهر مرده باشن. هیچ صدایی نمیاد، سکوت و سکوت و سکوت… به خودم فکر می کنم. به روزی که پشت سر گذاشتم. به آدما فکر می کنم. به اون دو نفری که روز قبل توی خیابون بهم… بیخیال! به همه ی آدما فک میکنم. به اینکه آدما مرز بین حیوانیت و انسانیت هستن و هر لحظه ممکنه به یه حیوون تبدیل شن. به این فکر میکنم که “اینجا جنگله، بخور تا خورده نشی! اینجا نصف عقده ای اند، نصف وحشی!” به چیزایی که ندارم فکر میکنم. به چیزایی که دارم. من که قبل دنیا اومدنم پدر و مادر و خواهر برادرام رو سفارش نداده بودم! ببین، خدا بهم داده. اون هم به این خوبی، به این مهربونی، بهترین هاش رو واسم چیده… به خودم فکر میکنم. هیچ بیماری خاصی ندارم. سالم سالم. میتنوم بخندم، گریه کنم، بخندونم، اشکای کسی رو پاک کنم… وای این همه نعمت خدا به من داده و… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

خوب بودن یا نبودن… مسئله این است!

دوشنبه, مهر ۶, ۱۳۸۸ ۱:۵۵ ۳۰ دیدگاه

+ این آدم های خاکستری این تفکر که آدم ها به دو دسته ی خوب و بد تقسیم میشوند، به دو دسته ی سیاه و سفید، یک تفکر احمقانه بیش نیست! تصور دو دنیای متفاوت که در آن آدم ها یا از یاران خدا هستند، و یا از نیروهای اهریمنی و شیاطین به شمار می روند از گذشته های دور نیز همیشه بوده و هست. حالا گذشته از سیاستمداران که فرمانروایان کشور ها را یا طرفدار خود(نماد حق) و یا محور شرارت(تروریست!) می دانند، هر کدام از ما انسان ها در ضمیر نا خودآگاه خود نیز چنین قضاوت هایی داریم. لغت هایی مانند: “چه آدم بدی بود”، “خیلی کثافته” و… نشاندهنده ی این نکته است که ما هم، دنیا را سیاه و سفید می بینیم. اما حقیقت اینگونه است که آدم ها نه سفید مطلق هستند و نه سیاه مطلق. آدم ها ترکیبی همگون از خوبی و بدی، نیکی و پلیدی، خدا و شیطان هستند. این آدم های خاکستری! + خدای درون یا وجدان حتما متوجه هستید که درون هر یک از ما دو نیروی متضاد و البته قوی همیشه با هم در گیر هستند. شاید تصور ما آدم ها از شیطان به عنوان یک موجود خارجی در محیط… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا Tags: , , , , , , , , , ,