انرژی + بدهید

 

نوشته‌های درباره‌ی: بچه

خدا و کودک، نوستالژی عشق کودکی

شنبه, مهر ۲۶, ۱۳۹۳ ۱:۱۹ ۳۴ دیدگاه

  انگار که چیزی تغییر نکرده باشد. هنوز روزها خورشید از سمتِ همیشگی‌اش بیرون می‌آید و شب‌ها از آن سمتِ همیشگی می‌رود و باز پیراهن آسمان، ستاره باران می‌شود. هنوز بلبل‌ها می‌خوانند، گنجشک‌ها در جست‌وجوی غذا، زمین را می‌جویند و در جست‌و‌جوی جفت خویش، دنبال هم می‌کنند. درختان سبز اند و آسمان آبی‌ست. گهگاهی هم ابری، بارانی، بادی شاید. هنوز زمین گرد است و به دور خودش می‌چرخد و به دور خورشید. و باز دوباره باز می‌گردد همان جای قبلی‌اش، همان جایی که بود. هنوز هم سیب را که به آسمان بیاندازیم، هزار چرخ می‌خورد و باز به زمین باز می‌گردد. هنوز حرف گالیله درست است و قانون نیوتن پابرجاست. هنوز هم آدم‌ها دو پا دارند و الاغ‌ها چهار پا. انسان‌ها راه می‌روند، پرنده‌ها پرواز می‌کنند و دوزیستان می‌خزند. هنوز ابریشم را از کرم‌ها می‌گیرند، آن مرد در باران می‌آید، صد دانه یاقوت یک‌جا می‌نشینند. هنوز کبری تصمیم می‌گیرد، چوپان دروغ می‌گوید، گرگ گوسفندان را میدرد، روباه پنیر از کلاغ می‌دزدد، ریزعلی پیراهنش را آتش می‌زند و بابا نان می‌دهد. هنوز می‌خندم، گریه می‌کنم، نمی‌خندم. خوابم، بیدارم، و دوباره می‌خوابم. می‌نشینم، راه می‌روم، و باز می‌نشینم. درست مثلِ همیشه… اما نه، انگار چیزی در من، و شاید در تمامِ… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : خاطرات, نوستالژی Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

تصادفی که تصادفی نبود

دوشنبه, شهریور ۴, ۱۳۹۲ ۳:۲۲ ۵۶ دیدگاه

  هنوز دوست دارم باور کنم، آنچه را که رخ داد، در خواب دیده باشم. داستانی باشد، یا وب‌نوشته‌ای. اما، با خونِ روی دست‌هایم چه کنم؟! کاش خواب دیده بودم. حالا که شش شب از آن حادثه می‌گذرد، هنوز از نوشتنش حتی، مطمئن نیستم. گاهی حادثه‌ای آنقدر هولناک است، که آدم احساس می‌کند با نوشتنش، به سخره‌اش می‌گیرد. بیست و هشتم مرداد ماه، یعنی دقیقا شش شب پیش بود که با مادر و پدرم قرار بود از تبریز حرکت کنیم. من و مادرم تنها در اتومبیلی بودیم که راننده‌اش من بودم. ساعت حوالی سه نیمه شب بود و ما جلوتر از پدرم، زنجان را رد کرده بودیم و در مسیر جاده‌ی بیجار بودیم. صدای آهنگ بلند بود و تک و توک اتومبیلی در جاده به چشم می‌خورد. بعد از یک پیچ، در سمت مخالفِ ما، مردی هراسان، با اشاره‌ی دست، به بغلِ جاده اشاره می‌کرد. کمی جلوتر، تپه‌ی سمت مخالف جاده، که ساقه‌های برداشت شده‌ی گندم بود، در آتش می‌سوخت. شکل و شمایلِ تپه‌ی آتش گرفته، در آن نیمه شب، در دلِ آدم ترس می‌انداخت. خصوصا اینکه تقریبا کسی جز ما در جاده دیده نمی‌شد. پیچ تند بعدی را که پیچیدم، ابتدا خورده‌های شیشه بر روی زمین دیده می‌شد… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : خاطرات, شوک Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

رویای زیبای کودکی

دوشنبه, خرداد ۱۰, ۱۳۸۹ ۴:۰۹ ۶ دیدگاه

موهای دمب موشی رو لباسا آب پاشید بازیای کودکی روزای شاپرکی همرو رفتیو بردی عزیزم منو دست کی سپردی عزیزم موهای دمب موشی، حرفای در گوشی اون اتاق پولکی، دنیای عروسکی همرو رفتیو بردی عزیزم منو دست کی سپردی عزیزم بازی قایم موشک تا چشم گذاشتم تو قایم شدی و من چشم بر نداشتم هی صدا زدم کجایی نیومد از تو صدایی حالا دیگه این روزا رو میشمرم تا که بیایی، تا که بیایی… (دی جی نگار و آرمین) دلم تنگ شده. کم نه ها، به خدا خیلی! دلم تنگه، واسه اون روزا، روزای پاکی و قشنگی، روزای بازی توی کوچه ها، دلم تنگه… واسه اون خنده ها، واسه اون اشک های روی گونه ها… دلم تنگه. بد جوری. واسه تو. واسه خودم. برای روزهای معصومانه ی کودکی مون… روزایی که دنبال هم می کردیم، روزایی که همو پیدا می کردیم، همو داشتیم. همیشه. روزای بازی قایم موشک… برای وقتی که چشم میزاشتم تا قایم شی، تو فکر می کردی که نمی بینمت، ولی من همیشه حواسم بهت بود، حتی وقتی که چشم میزاشتم و تو حواست نبود دزدکی می دیدمت که کجا قایم می شی و یه لحظه هم نمیزاشتم از جلوی چشام دور شی. روزایی که چشم… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : کودکانه Tags: , , , , , , , , , , , , ,