انرژی + بدهید

 

نوشته‌های درباره‌ی: doostet daram

بانو و پاییزِ بیست و هفت

چهارشنبه, آبان ۱۵, ۱۳۹۲ ۹:۱۴ ۷۶ دیدگاه

شب است… و شبِ یک پاییز، آرام و کرخت، بی صدا، از فراز سرم می‌گذرد…   هوا مه آلود است و ردِ بخار نفس‌هایم در هوا ناپیداست تنها نشانه‌ام از راه جدولِ کنار خیابانی‌ست که پا به پای تنهاییِ من می‌آید… نه راه پیداست و نه حتی بی‌راهه‌ای نه عزیزی نه سلامی و نه حتی صدایی… تو هم که نیامدی.   و این من هستم… مردی ایستاده در امتدادِ خیابانِ یک پاییز از فصل‌ها لبریز از فاصله‌‌ها سرشار آن سوی دلواپسی‌ها آن ورِ تنهایی این سمتِ دلتنگی دارم جاده‌ی مه گرفته‌ی بی‌انتهایی را بی‌مقصد بی‌تو با عشق پیاده، راه می‌روم پاهایم بر آسفالت سرد جاده‌ من در میانِ حجمِ لطیفِ ابر او در این نزدیکی… تو هم که نیستی.   طوری نیست بانو! من، که من که عادت دارم تو، که تو که می‌دانی پاییز که می‌آید من، تنها، کمی تنهاتر هستم.   بیست و شش پاییز گذشت از آن روز، که تو نیامدی حالا دیگر، من و تنهایی، با هم، سال‌هاست که تنها نیستیم.   بیست و شش پاییز است که با دسته گلی در دست به نیمکت‌های دونفره‌ی خالی سلام می‌دهم و بیست و شش پاییز است که به احترامِ درخت‌، یک خیابان، سکوت می‌کنم   بیست… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

عشق نفرین شده

دوشنبه, مرداد ۲۱, ۱۳۹۲ ۱۲:۳۶ ۴۲ دیدگاه

صدای ممتد بوق اتومبیل‌ها، دود غلیظ سیگار و رگه‌های رقصان نور که از لابه‌لای پرده‌ بر سطح زمین می‌رقصیدند، همچون خراشی بودند که بر پیکره‌ی روح می‌افتاد. و این، سنگینی سکوت بینشان را بیش از پیش غیر قابل تحمل می‌ساخت. – ببین مایکی، خب راستش، نمی‌دونم… و بر روی لبه‌ی تخت فنری نشست. و بی آنکه به روی خودش بیاورد که از فرو رفتن یک‌باره‌اش در تخت فنری یکه خورده است، سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد. با اینکه امیلی گفته بود نمی‌داند، مایکل سرش را به طرف او گرداند، و منتظر شد تا از آنچه می‌داند بگوید. در همین سه هفته‌ای که با هم بودند، تقریبا پی برده بود که هم‌اتاقی جدیدش، همیشه راهی برای شروع گفتگو پیدا می‌کند. و مایکل در این لحظات، از این که مجبور نیست به این سکوت وحشتناک ادامه دهد، از داشتن چنین هم‌اتاقی خوشحال بود. تقریبا دو ماه بود که به این شهر آمده بود و هیچ کس را جز امیلی، که آن هم از طرف کالج به عنوان هم‌اتاقی‌اش انتخاب شده بود، نمی‌شناخت. – میدونی مایکی، من خیلی به خدا اعتقاد ندارم، با این حال، گاهی که باهاش حرف می‌زنم، ترجیح میدم باهاش در مورد چیزهای خوب صحبت کنم. واسه حرفای… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

چشم‌های ترسناک پیرمرد

دوشنبه, بهمن ۳۰, ۱۳۹۱ ۷:۳۲ ۲۶ دیدگاه

نوشته‌ای که در ادامه می‌خوانید، از آن دسته نوشته‌هایی هستند که فکر می‌کنم علاقه‌ای به خواندن یا دانستنش ندارید، و بنابراین منتشرشان نمی‌کنم. من معمولا گاه و بی گاه، بر روی هر چیزی که گیرم بیاید، هر چه که به ذهنم بیاید، فقط می‌نویسم. اما خیلی از این نوشته‌ها را منتشر نمی‌کنم و فقط رویِ کاغذ باطله‌، راهی جز سطلِ زباله پیدا نمی‌کنند. نوشته‌ی زیر، از این جمله دست‌نوشته‌هاست، که رویِ یک تکه برگه‌ی جزوه‌ی درسی پاره و پوره نوشتم. بدونِ پیش فرض و قصدِ قبلی، در حینِ مطالعه‌ی درسی، چیزی به ذهنم آمد، که بعدا چیزهایی به آن اضافه کردم. و دیشب هم همینطور. چون من تجربه‌ای در نگارشِ این شیوه ندارم، مطمئنا خالی از اشکال نیست. پس بی‌صبرانه منتظر انتقاد‌های سفت و سختِ شما دوستای خوبم هستم : ) رفتی و خیلی ساده یادت رفت یکی بود که با چشمات زندگی می‌کرد گفته بودم بعدِ تو هر روز پاییزه هر روزم پائیزه، یه پاییزه تاریک و سرد  *** با رفتنت، یه بغضِ قدیمی و تلخ دوباره راهِ تنگِ این گلو رو که بست باز یاد حرفِ قدیم‌ام افتادم، که اگه هیچ‌کس نیست، خدا که هست  *** نیستی و من به جایِ تو، اینجا با خودم حرف می‌زنم… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

خدایا دوستت دارم

جمعه, دی ۱, ۱۳۹۱ ۶:۲۵ ۱۲۴ دیدگاه

به نام خدایی که هیچ گاه دغدغه ی از دست دادنش را ندارم راستش درست خاطرم نیست که از کجا می شناسمت. اسمت را نمی گویم، خودِ خودِ خودت را. آنگونه که هستی. اسمت که جاریست بر لب هر مرد و نامرد. می شود آدمیزاد اسم چیزی را بداند و خیال کند که می شناسدش، اما آن را اشتباه بگیرد با هزاران مفهوم کاملا متفاوت و گاه متضاد. و هیچ گاه هم نفهمد حقیقت یک واژه، یک کلمه ، یک حقیقت را، که بارها بر زبان رانده است. می شود عشق را ادعا کرد و اسمش را بر زبان راند، در حالیکه از عشق و عاشقی تنها هم آغوشی و خم ابروی آن را دانست و دل تنگی های شبانه ی روی تخت خواب را. می شود اسم خدا را بر زبان راند، و پرستیدش، بی آنکه دانست آنچه می پرستد اصلا خدا نیست. تنها پرستیدن کورکورانه ی یک رسم و سنت کهنه است، تنها به این دلیل که نیاکانش همین کار را می کرده اند. و یا به اسم خداوند، ستایش و پرستش کند شاه یک سرزمینی را، که به اسم خدا حکم می راند. آنگونه که همیشه بوده و هست. واژه ها همیشه مظلومند… واژه هایی چون… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, کودکانه Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

دوستت دارم هایت را بگو

جمعه, شهریور ۱۰, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۱ ۷۷ دیدگاه

دوستت دارم‌هایت را بگو. نکند قلبت بتپد برای کسی و نگفته باشی… نکند پنهان کرده باشی قلبت را در زیر هزار خروار دلیل و بهانه و کم‌رویی و خجالت… نکند نداند که دوستش داری… بگو. بگو که دوستش داری، از دلیل‌هایت مگو که همین بزرگترین دلیل زندگی‌ات باشد که اینگونه قلبش از تپش بازنایستد با تپش‌های قلبت. نگو که می‌داند، بگو که بشنود با تک‌تک سلول‌هایش، دوست دارد دوستت دارم گفتن‌هایت را. بگو قبل از آنکه گوشی برای شنیدنش نمانده باشد. مبادا آنگاه بگویی که دیگر قلبت نه برای او، که برای هیچ یا شاید برای دیگری می تپد… نه، دیگر نگو… نگو دوستش داشتی، بگو دوستت دارم! دیگر نگو که تپش‌های قلبش که گاه گاهی بی دلیل می تپید، پی می‌برد به آن راز نگفته، دلیلِ بی دلیل‌های تپیدن‌هایش. نکند دیر بگویی و باز بیاستد قلبی از تپیدن… کجاست آن قلبی که برایم می تپید ؟!! کجاست تا بگویمش: بتپ‌! بتپ قلب کوچکم! بزن! محکمتر بزن، با صدای بلند با هر تپشت بگو که دوستم داری… بگو! اکنون بگو که قلبم از تپش نایستاده. اکنون که به تو احتیاج دارم. بزن قلب کوچکم… بزن که تار دلم می‌لرزد از منحنی‌هایِ نواختنِ دست‌های لخت و بی واسطه ات… بزن… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه, شوک Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38