اگه کنجکاو شدید در مورد مبینا بدونید، لطفا برای ورود به وبلاگ مبینا کوچولو اینجا کلیک کنید

اگه هیچ کس نیست، خدا که هست…

آقای خدا، من نمیخوام آدم باشم!

ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ: ۰۹ اسفند, ۱۳۸۸

اول عذر میخوام که تنبلی کردم واسه به روز کردن وبلاگ. کلی مشکل و بدبختی روی سرم تل انبار شده بود دوم ممنونم از همه ی کسایی که به وبلاگ اومدن و توی پست قبلی قسمت نظرات به دوستشون کمک کردم. خوشحالم که هنوزم آدمایی هستن که سرنوشت یه آدم هر چند ناشناس براشون مهم… ادامه مطلب را بخوانید »

به اشتراک بگذارید :
  • Google Bookmarks
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • Digg
  • Reddit
  • Technorati
  • email
  • PDF
  • Print
  • RSS

در صورتی که به مطالب این وبلاگ علاقه مند هستید، برای دریافت نوشته ها به طور مستقیم در ایمیل تان، آدرس ایمیل خود را برای اشتراک رایگان وارد کنید و بر روی "مرا مشترک کن!" کلیک کنید:

(دقت کنید که لینک فعالسازی به ایمیلتان ارسال می شود و تنها با کلیک کردن بر روی آن ،عضویت شما کامل میگردد)

به کمک FeedBurner


روزی روزگاری

در سرزمین های خیلی خیلی دور

یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...

قصه اینجوری شروع می شد که...


یکی بود یکی نبود

"غیر از خدا، هیچکی نبود"

یه روزی

یه وقتی

یه جایی

یه گوشه از دنیا

یه پسر نشسته بود

پسرک گریه میکرد

پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت

پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد

و یه جایی

کمی اونورتر

فقط "کمی" آنطرفتر

یه خدا بود

او، خدای پسرک بود

که به حرف های پسر گوش میکرد

خدا پسرک رو می دید

دوستش داشت...

خدا اشک های پسرک رو پاک کرد

پسر خسته بود

خسته از تمام سختی ها

خسته  از تمام بی محبتی ها

زخم خورده از بازی های روزگار

پسرک داشت گریه می کرد

و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.

پسرک نوشت

نوشت از دلیل غصه هایش

غصه های تمام نشدنی اش

او از خدا کمک می خواست

و خدا باز هیچ نگفت.

پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...

و نوشت و نوشت...

پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت

آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."

پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود

چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد

پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...


... و بعد از سالها

یه روز دیگه از همون روزهای خدا

یه وقت دیگه

یه جای دیگه

توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا

همون پسرک نشسته بود

و خدایی که نزدیک بود

"خیلی" نزدیک تر...

اما دیگه صدای گریه ای نمیومد

فقط صدای خنده بود که شنیده میشد

صدای خنده های پسرک

که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...

دعای پسرک مستجاب شده بود.

و پسر به آرزوی خود رسید

خدا کمکش کرد

مشکلش حل شد

فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد

خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد


یک پایان شیرین

برای داستان زندگی پسری به نام  mEhdi ...


آمار

nslookup

PageRank Checking Icon

اشتراک

آدرس ایمیلتان را برای اشتراک وارد کنید:

به کمک FeedBurner

جمله هایی که خیلی دوست دارم!

شاید من بهتر می دانم که چرا بشر تنها حیوانی است که می خندد.تنها انسان است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بیافریند. — نیچه

بودن یا نبودن ...!

Translator

Persian flagEnglish flagArabic flag                                             

لینک های جالب

حمایت از کودکان سرطانیX