اگه کنجکاو شدید در مورد مبینا بدونید، لطفا برای ورود به وبلاگ مبینا کوچولو اینجا کلیک کنید

اگه هیچ کس نیست، خدا که هست…

میخوام خودم باشم(۱) – اعتراف

ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ: ۰۷ مهر, ۱۳۸۸

اعتراف دلم می خواد اعتراف کنم. یه اعتراف سنگین. من اسمم مهدی هست. من یه پسر ۲۲ ساله. من یه پسر خیلی خوبیم، اما در عین حال خیلی ضعیفم. من دلم پاکه اما خودم خیلی کثیفم. من هیچوقت اراده ی قوی نداشتم. همیشه یک آدم ترسو بودم، آدمی که نمیتونه با واقعیت های زندگیش کنار [...]

به اشتراک بگذارید :
  • Google Bookmarks
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • Digg
  • Reddit
  • Technorati
  • email
  • PDF
  • Print
  • RSS

در صورتی که به مطالب این وبلاگ علاقه مند هستید، برای دریافت نوشته ها به طور مستقیم در ایمیل تان، آدرس ایمیل خود را برای اشتراک رایگان وارد کنید و بر روی "مرا مشترک کن!" کلیک کنید:

(دقت کنید که لینک فعالسازی به ایمیلتان ارسال می شود و تنها با کلیک کردن بر روی آن ،عضویت شما کامل میگردد)

به کمک FeedBurner


روزی روزگاری

در سرزمین های خیلی خیلی دور

یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...

قصه اینجوری شروع می شد که...


یکی بود یکی نبود

"غیر از خدا، هیچکی نبود"

یه روزی

یه وقتی

یه جایی

یه گوشه از دنیا

یه پسر نشسته بود

پسرک گریه میکرد

پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت

پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد

و یه جایی

کمی اونورتر

فقط "کمی" آنطرفتر

یه خدا بود

او، خدای پسرک بود

که به حرف های پسر گوش میکرد

خدا پسرک رو می دید

دوستش داشت...

خدا اشک های پسرک رو پاک کرد

پسر خسته بود

خسته از تمام سختی ها

خسته  از تمام بی محبتی ها

زخم خورده از بازی های روزگار

پسرک داشت گریه می کرد

و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.

پسرک نوشت

نوشت از دلیل غصه هایش

غصه های تمام نشدنی اش

او از خدا کمک می خواست

و خدا باز هیچ نگفت.

پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...

و نوشت و نوشت...

پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت

آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."

پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود

چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد

پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...


... و بعد از سالها

یه روز دیگه از همون روزهای خدا

یه وقت دیگه

یه جای دیگه

توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا

همون پسرک نشسته بود

و خدایی که نزدیک بود

"خیلی" نزدیک تر...

اما دیگه صدای گریه ای نمیومد

فقط صدای خنده بود که شنیده میشد

صدای خنده های پسرک

که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...

دعای پسرک مستجاب شده بود.

و پسر به آرزوی خود رسید

خدا کمکش کرد

مشکلش حل شد

فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد

خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد


یک پایان شیرین

برای داستان زندگی پسری به نام  mEhdi ...


آمار

nslookup

PageRank Checking Icon

اشتراک

آدرس ایمیلتان را برای اشتراک وارد کنید:

به کمک FeedBurner

جمله هایی که خیلی دوست دارم!

مراقب باشيد چيزهايي را که دوست داريد به دست آوريد،اگر نه سرانجام ناچار خواهيد شد چيزهايي را که به دست آورده ايد دوست بداريد! — جرج برنارد شاو

بودن یا نبودن ...!

Translator

Persian flagEnglish flagArabic flag                                             

لینک های جالب

data recovery
حمایت از کودکان سرطانیX