انرژی + بدهید

 

نوشته‌های درباره‌ی: مادر و کودک

تصادفی که تصادفی نبود

دوشنبه, شهریور ۴, ۱۳۹۲ ۳:۲۲ ۵۶ دیدگاه

  هنوز دوست دارم باور کنم، آنچه را که رخ داد، در خواب دیده باشم. داستانی باشد، یا وب‌نوشته‌ای. اما، با خونِ روی دست‌هایم چه کنم؟! کاش خواب دیده بودم. حالا که شش شب از آن حادثه می‌گذرد، هنوز از نوشتنش حتی، مطمئن نیستم. گاهی حادثه‌ای آنقدر هولناک است، که آدم احساس می‌کند با نوشتنش، به سخره‌اش می‌گیرد. بیست و هشتم مرداد ماه، یعنی دقیقا شش شب پیش بود که با مادر و پدرم قرار بود از تبریز حرکت کنیم. من و مادرم تنها در اتومبیلی بودیم که راننده‌اش من بودم. ساعت حوالی سه نیمه شب بود و ما جلوتر از پدرم، زنجان را رد کرده بودیم و در مسیر جاده‌ی بیجار بودیم. صدای آهنگ بلند بود و تک و توک اتومبیلی در جاده به چشم می‌خورد. بعد از یک پیچ، در سمت مخالفِ ما، مردی هراسان، با اشاره‌ی دست، به بغلِ جاده اشاره می‌کرد. کمی جلوتر، تپه‌ی سمت مخالف جاده، که ساقه‌های برداشت شده‌ی گندم بود، در آتش می‌سوخت. شکل و شمایلِ تپه‌ی آتش گرفته، در آن نیمه شب، در دلِ آدم ترس می‌انداخت. خصوصا اینکه تقریبا کسی جز ما در جاده دیده نمی‌شد. پیچ تند بعدی را که پیچیدم، ابتدا خورده‌های شیشه بر روی زمین دیده می‌شد… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : خاطرات, شوک Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

خدا و مادر

چهارشنبه, اردیبهشت ۱۱, ۱۳۹۲ ۱۱:۲۱ ۵۳ دیدگاه

آمدی و کنارم نشستی می‌خواستی با من حرف بزنی… من، تلویزیون تماشا می‌کردم برنامه‌ی موردِ علاقه‌ام پخش می‌شد من، تلویزیون می‌دیدم من، تو را نمی‌دیدم… و تو باز هم کنارم نشسته بودی…   با ذوق و شوق، کتابِ آشپزی می‌خواندی که مثلِ دیشب گرسنه نخوابم که خسته شدم از غذاهایِ تکراری‌ات… و من باز از طعمِ تکراری ایراد گرفتم ذوق و شوقت کور شد دیدم که چطور کتابِ آشپزی را بستی…   بشقابِ غذا به اتاقم آوردی در حالیکه سرِ سفره غذایت سرد می‌شد… منِ بی‌شعور، نخوردم. سینیِ غذا را برگرداندی دیدم که غذایت را کامل نخوردی…   سرِ سفره که آب می‌خواستم بدو بدو می‌رفتی [نرو…] قاشقِ پُر، در بشقابت جا ماند مادر… لیوانِ آب را از دستت گرفتم و یادم رفت أنچه می‌نوشم شیره‌ی جان توست دلیلِ همین اشک‌هایِ بی‌اختیارِ شوقِ دوست‌داشتن که جاری می‌شود از چشم‌هایم نوشیدنِ آب از دستِ مادرم بود… پیش از تو، من که… من که اینگونه گریستن، نمی‌دانستم…   گفتی بیا کمی هم با من صحبت کن و من وقت نداشتم گوشیِ موبایل دستم بود! عشق اینجا در یک قدمی بود و من در آن دورها… در جستجویش! چه بی‌رحمانه، احمق بودم…   دلتنگم بودی، نگرانم شدی. عاشقم بودی، خدایم شدی. و… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک, کودکانه Tags: , , , , , , , , , , , , , ,

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38