انرژی + بدهید

 

نوشته‌های درباره‌ی: لبخند

بانو و پاییزِ بیست و هفت

چهارشنبه, آبان ۱۵, ۱۳۹۲ ۹:۱۴ ۷۶ دیدگاه

شب است… و شبِ یک پاییز، آرام و کرخت، بی صدا، از فراز سرم می‌گذرد…   هوا مه آلود است و ردِ بخار نفس‌هایم در هوا ناپیداست تنها نشانه‌ام از راه جدولِ کنار خیابانی‌ست که پا به پای تنهاییِ من می‌آید… نه راه پیداست و نه حتی بی‌راهه‌ای نه عزیزی نه سلامی و نه حتی صدایی… تو هم که نیامدی.   و این من هستم… مردی ایستاده در امتدادِ خیابانِ یک پاییز از فصل‌ها لبریز از فاصله‌‌ها سرشار آن سوی دلواپسی‌ها آن ورِ تنهایی این سمتِ دلتنگی دارم جاده‌ی مه گرفته‌ی بی‌انتهایی را بی‌مقصد بی‌تو با عشق پیاده، راه می‌روم پاهایم بر آسفالت سرد جاده‌ من در میانِ حجمِ لطیفِ ابر او در این نزدیکی… تو هم که نیستی.   طوری نیست بانو! من، که من که عادت دارم تو، که تو که می‌دانی پاییز که می‌آید من، تنها، کمی تنهاتر هستم.   بیست و شش پاییز گذشت از آن روز، که تو نیامدی حالا دیگر، من و تنهایی، با هم، سال‌هاست که تنها نیستیم.   بیست و شش پاییز است که با دسته گلی در دست به نیمکت‌های دونفره‌ی خالی سلام می‌دهم و بیست و شش پاییز است که به احترامِ درخت‌، یک خیابان، سکوت می‌کنم   بیست… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

عشق و لجن

سه شنبه, تیر ۴, ۱۳۹۲ ۴:۱۰ ۴۶ دیدگاه

عشق این روزها، آدم‌ها گرمایِ عشق را در تنِ گرمِ معشوق خلاصه می‌کنند و به هم‌آغوشی می‌گویند: عشق بازی! دروغ‌های عاشقانه می‌گویند و عاشقانه دروغ می‌گویند. عشق‌ها هم که تاریخِ انقضا می‌خورند… بعد از مدتی فاسد می‌شوند! کجاست آن عشق‌های جاودانه؟! و اصلا عشق خاصیتش این است که ماندگار است و تنها عشق است که می‌ماند. و آدم‌ها عشق‌شان از ماندگاریِ عسلِ زنبورها هم کمتر است. انگار، عشق هم دیگر نمی‌ماند، تمام می‌شود، فاسد می‌شود، درست مثلِ یک سطلِ ماست! یا مثلا یک شیشه‌ی کشک! یعنی اینقدر اعتبار و ارزش دارد عشق! و کلا مفهومِ عشق عوض شده، شکلش در فرهنگِ لغات و آوایش در دهان‌ها همان است، معنایش اما نه. درست مثلِ خیلی چیزهایِ دیگر¹. این روزها، کمتر کسی چیزی از آن مجنونِ عاشق به خاطر دارد. همان‌که بی هیچ ادعایی، فقط دوست داشت. و نه کافی شاپ دیده بود و نه کنسرت می‌دانست چیست². نه هدیه‌ی ولنتاین داده و نه قلب‌های گنده و خرس‌های عروسکی گرفته بود. تنها کارش این بود که شب‌ها به لیلیِ خودش فکر می‌کرد و چشمانش خیس بود! همین! دوستش داشت و در این دوست داشتن می‌سوخت. و لیلا برایش نه شریکِ تنهایی بود و نه شریک زندگی. اصلا به شراکت علاقه‌ای نداشت.… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

آب و گِل

دوشنبه, خرداد ۲۰, ۱۳۹۲ ۷:۵۳ ۴۴ دیدگاه

یکی از دلایلی که اینجا خیلی دیر به دیر، و با فاصله‌ی نسبتا طولانی، به‌روز می‌شود، این است که تنها نوشته‌های رسمی در این وبسایت قرار می‌گیرد. و من وسواسِ زیادی به خرج می‌دهم که نوشته‌ای که قرار می‌گیرد، تا حد توان، کامل باشد. و تلاشم این بوده که تمامِ حرفم را زده باشم، یا لااقل نزدیک به تمامِ آن را. این طور می‌شود که بینِ نوشته‌ها فاصله می‌افتد و هم نوشته‌ها خیلی طولانی می‌شود، و احتمالا حوصله‌تان هم سر میرود از خواندنش. از طرفی، حرف‌هایی همیشه هست، که مثلِ اتفاق‌هایِ ساده‌ی زندگی، یک دنیا حرف در سادگی‌شان دارند. حرف‌هایی که مثلِ تمامِ چیزهایِ خوبِ دنیا، دنیایی از سادگی دارند. پس، ساده هم باید گفت. بی هیچ حرفِ اضافه. نه منظوم هستند و نه منثور. نه به معنایِ واقعی نثر هستند و نه نظم دارند. حرف ولی دارند! از این پس، در صفحه‌ی وب‌نوشت‌های مهدی (mehdi.mirani.ir/blog)، می‌توانید نوشته‌هایی از این جنس را بخوانید. نوشته‌هایی متفاوت از همیشه، که فقط در این صفحه نمایش داده می‌شوند. هنوز هم، به رسمِ قدیم، در صفحه‌ی اصلیِ اگه هیچ‌کس نیست، خدا که هست، همان نوشته‌های قبلی، و نوشته‌های جدید به سبک و سیاقِ قدیم، به نمایش در خواهند آمد. سر آغازِ حرف‌هایم هم،… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : وب‌نوشت‌ها Tags: , , ,

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38