انرژی + بدهید

 

نوشته‌های درباره‌ی: عشق

بانو و پاییزِ بیست و هفت

چهارشنبه, آبان ۱۵, ۱۳۹۲ ۹:۱۴ ۷۶ دیدگاه

شب است… و شبِ یک پاییز، آرام و کرخت، بی صدا، از فراز سرم می‌گذرد…   هوا مه آلود است و ردِ بخار نفس‌هایم در هوا ناپیداست تنها نشانه‌ام از راه جدولِ کنار خیابانی‌ست که پا به پای تنهاییِ من می‌آید… نه راه پیداست و نه حتی بی‌راهه‌ای نه عزیزی نه سلامی و نه حتی صدایی… تو هم که نیامدی.   و این من هستم… مردی ایستاده در امتدادِ خیابانِ یک پاییز از فصل‌ها لبریز از فاصله‌‌ها سرشار آن سوی دلواپسی‌ها آن ورِ تنهایی این سمتِ دلتنگی دارم جاده‌ی مه گرفته‌ی بی‌انتهایی را بی‌مقصد بی‌تو با عشق پیاده، راه می‌روم پاهایم بر آسفالت سرد جاده‌ من در میانِ حجمِ لطیفِ ابر او در این نزدیکی… تو هم که نیستی.   طوری نیست بانو! من، که من که عادت دارم تو، که تو که می‌دانی پاییز که می‌آید من، تنها، کمی تنهاتر هستم.   بیست و شش پاییز گذشت از آن روز، که تو نیامدی حالا دیگر، من و تنهایی، با هم، سال‌هاست که تنها نیستیم.   بیست و شش پاییز است که با دسته گلی در دست به نیمکت‌های دونفره‌ی خالی سلام می‌دهم و بیست و شش پاییز است که به احترامِ درخت‌، یک خیابان، سکوت می‌کنم   بیست… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

عشق نفرین شده

دوشنبه, مرداد ۲۱, ۱۳۹۲ ۱۲:۳۶ ۴۲ دیدگاه

صدای ممتد بوق اتومبیل‌ها، دود غلیظ سیگار و رگه‌های رقصان نور که از لابه‌لای پرده‌ بر سطح زمین می‌رقصیدند، همچون خراشی بودند که بر پیکره‌ی روح می‌افتاد. و این، سنگینی سکوت بینشان را بیش از پیش غیر قابل تحمل می‌ساخت. – ببین مایکی، خب راستش، نمی‌دونم… و بر روی لبه‌ی تخت فنری نشست. و بی آنکه به روی خودش بیاورد که از فرو رفتن یک‌باره‌اش در تخت فنری یکه خورده است، سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد. با اینکه امیلی گفته بود نمی‌داند، مایکل سرش را به طرف او گرداند، و منتظر شد تا از آنچه می‌داند بگوید. در همین سه هفته‌ای که با هم بودند، تقریبا پی برده بود که هم‌اتاقی جدیدش، همیشه راهی برای شروع گفتگو پیدا می‌کند. و مایکل در این لحظات، از این که مجبور نیست به این سکوت وحشتناک ادامه دهد، از داشتن چنین هم‌اتاقی خوشحال بود. تقریبا دو ماه بود که به این شهر آمده بود و هیچ کس را جز امیلی، که آن هم از طرف کالج به عنوان هم‌اتاقی‌اش انتخاب شده بود، نمی‌شناخت. – میدونی مایکی، من خیلی به خدا اعتقاد ندارم، با این حال، گاهی که باهاش حرف می‌زنم، ترجیح میدم باهاش در مورد چیزهای خوب صحبت کنم. واسه حرفای… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

عشق و لجن

سه شنبه, تیر ۴, ۱۳۹۲ ۴:۱۰ ۴۶ دیدگاه

عشق این روزها، آدم‌ها گرمایِ عشق را در تنِ گرمِ معشوق خلاصه می‌کنند و به هم‌آغوشی می‌گویند: عشق بازی! دروغ‌های عاشقانه می‌گویند و عاشقانه دروغ می‌گویند. عشق‌ها هم که تاریخِ انقضا می‌خورند… بعد از مدتی فاسد می‌شوند! کجاست آن عشق‌های جاودانه؟! و اصلا عشق خاصیتش این است که ماندگار است و تنها عشق است که می‌ماند. و آدم‌ها عشق‌شان از ماندگاریِ عسلِ زنبورها هم کمتر است. انگار، عشق هم دیگر نمی‌ماند، تمام می‌شود، فاسد می‌شود، درست مثلِ یک سطلِ ماست! یا مثلا یک شیشه‌ی کشک! یعنی اینقدر اعتبار و ارزش دارد عشق! و کلا مفهومِ عشق عوض شده، شکلش در فرهنگِ لغات و آوایش در دهان‌ها همان است، معنایش اما نه. درست مثلِ خیلی چیزهایِ دیگر¹. این روزها، کمتر کسی چیزی از آن مجنونِ عاشق به خاطر دارد. همان‌که بی هیچ ادعایی، فقط دوست داشت. و نه کافی شاپ دیده بود و نه کنسرت می‌دانست چیست². نه هدیه‌ی ولنتاین داده و نه قلب‌های گنده و خرس‌های عروسکی گرفته بود. تنها کارش این بود که شب‌ها به لیلیِ خودش فکر می‌کرد و چشمانش خیس بود! همین! دوستش داشت و در این دوست داشتن می‌سوخت. و لیلا برایش نه شریکِ تنهایی بود و نه شریک زندگی. اصلا به شراکت علاقه‌ای نداشت.… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

نامه عاشقانه ای به خواهرم

سه شنبه, خرداد ۷, ۱۳۹۲ ۲:۴۴ ۱۲۸ دیدگاه

سلام، دخترِ سرزمینم! نمی‌دانم اسمت چیست. یا الآن کجا هستی. اما میدانم حتما سرت خیلی شلوغ است. تو هم مانندِ دیگر دختران، احتمالا به دنبال موفقیتی. داری درس می‌خوانی شاید. نمی‌دانم چقدر می‌فهمی، اما می‌دانم سوادت خیلی بالاست. مثلا می‌دانی فلان نظریه‌ی فلان شخص را و تا دلت بخواهد، می‌توانی انواعِ هرم‌ها را نام می‌بری. شاید در تلاش برای رفتن به دانشگاه مورد علاقه‌ات هستی و یا به دانشگاه و مدرکِ بالاتر فکر می‌کنی. میدانم که سرت خیلی شلوغ است! حسابی داری درس می‌خوانی. اما لابه‌لایِ ورق زدنِ جزوه‌‌هایت، فرصتی که پیدا شد، نامه‌ی من را هم بخوان. شاید درسی هم باشد که فراموش کرده باشی، شاید واحدی هم باشد که نگذرانده، یا کتابی که نخوانده‌ باشی. همینطور که در انتظارِ شاهزاده‌ی زیبایت، سوار بر اسب سفیدی، لطفا کمی هم به من وقت بده. از اینکه تو را “خواهر” خطاب می‌کنم، ببخش. با خودم فکر کردم بگویم: دوستم؟ دوستی‌هایِ ما آدم‌ها، “تا” دارد اما. هر کسی تا جایی با آدم دوست می‌ماند. تا کجایش مهم نیست، جایی اما تمام می‌شود. همیشه یک وقتی می‌آید که دوست بودن‌مان، و دوست‌داشتن‌مان، دیگر برایشان سودی نداشته باشد. به ضررشان که شد، تمام می‌کنند. و گذشته از این، خواهر با خودش، صمیمانه‌ترین معنایِ… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

خدا و مادر

چهارشنبه, اردیبهشت ۱۱, ۱۳۹۲ ۱۱:۲۱ ۵۳ دیدگاه

آمدی و کنارم نشستی می‌خواستی با من حرف بزنی… من، تلویزیون تماشا می‌کردم برنامه‌ی موردِ علاقه‌ام پخش می‌شد من، تلویزیون می‌دیدم من، تو را نمی‌دیدم… و تو باز هم کنارم نشسته بودی…   با ذوق و شوق، کتابِ آشپزی می‌خواندی که مثلِ دیشب گرسنه نخوابم که خسته شدم از غذاهایِ تکراری‌ات… و من باز از طعمِ تکراری ایراد گرفتم ذوق و شوقت کور شد دیدم که چطور کتابِ آشپزی را بستی…   بشقابِ غذا به اتاقم آوردی در حالیکه سرِ سفره غذایت سرد می‌شد… منِ بی‌شعور، نخوردم. سینیِ غذا را برگرداندی دیدم که غذایت را کامل نخوردی…   سرِ سفره که آب می‌خواستم بدو بدو می‌رفتی [نرو…] قاشقِ پُر، در بشقابت جا ماند مادر… لیوانِ آب را از دستت گرفتم و یادم رفت أنچه می‌نوشم شیره‌ی جان توست دلیلِ همین اشک‌هایِ بی‌اختیارِ شوقِ دوست‌داشتن که جاری می‌شود از چشم‌هایم نوشیدنِ آب از دستِ مادرم بود… پیش از تو، من که… من که اینگونه گریستن، نمی‌دانستم…   گفتی بیا کمی هم با من صحبت کن و من وقت نداشتم گوشیِ موبایل دستم بود! عشق اینجا در یک قدمی بود و من در آن دورها… در جستجویش! چه بی‌رحمانه، احمق بودم…   دلتنگم بودی، نگرانم شدی. عاشقم بودی، خدایم شدی. و… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک, کودکانه Tags: , , , , , , , , , , , , , ,

چیزهایی هست که نمی‌دانی

یکشنبه, اسفند ۶, ۱۳۹۱ ۸:۲۲ ۵۳ دیدگاه

در زندگی، لحظه‌هایی هست که پیش از این، هیچ‌گاه تجربه‌شان نکرده‌ای. لحظه‌هایی هست که همه چیزش با همیشه فرق دارد. گاهی دنیا با تمامِ وسعتش برایت به تنگ می‌آید. گاهی واژه کم می‌آوری برای گفتن. تو کم می‌آوری، واژه‌ها کم می‌آورند. گاهی دردی داری که نمی‌توانی به زبان بیاوری. حتی نمی‌توانی درست بفهمی‌اش. آن‌چنان غریب، که هیچ‌کسِ دیگر نمی‌تواند بفهمد و آنقدر دور از آدمی، که اگر به کسی بگویی، حتما مسخره‌ات می‌کنند. گاهی زندگی‌ات پر می‌شود از همین گاهی‌ها. گاهی زندگی‌ات پشتِ سرِ هم، پر از همین گاهی‌ها می‌شود. انگار این گاهی‌ها دیگر گاه به گاه نیستند، آمده‌اند که همیشگی شوند، بمانند شاید. نفسم تنگ آمده و انگار چیزی راهِ گلویم را بسته باشد. به سختی نفس می‌کشم. نفس‌هایِ عمیق می‌کشم… نه، فایده‌ای ندارد، چیزی انگار راهِ گلویم را بسته. یک بغضِ خیلی سنگین، مانندِ دستانی که محکم گلویم را گرفته باشند. همین بغضِ لعنتی، همین دستِ رویِ گلو، دارد خفه‌ام می‌کند… خدایا چه کنم… فقط بگو چه کنم… بگو کجایِ این دنیا فرار کنم؟ کجا باشم تا این بغضِ لعنتی از من دور شود؟ پناهی، جایی، جایی که من را از این حسِ خفگی جدا کند. ‌چرا هیچ راهِ فراری نیست… حسِ خفگی دارم، قلبم به آرامی… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : خاطرات, روزانه, شوک Tags: , , , , , , , , , , ,

چشم‌های ترسناک پیرمرد

دوشنبه, بهمن ۳۰, ۱۳۹۱ ۷:۳۲ ۲۶ دیدگاه

نوشته‌ای که در ادامه می‌خوانید، از آن دسته نوشته‌هایی هستند که فکر می‌کنم علاقه‌ای به خواندن یا دانستنش ندارید، و بنابراین منتشرشان نمی‌کنم. من معمولا گاه و بی گاه، بر روی هر چیزی که گیرم بیاید، هر چه که به ذهنم بیاید، فقط می‌نویسم. اما خیلی از این نوشته‌ها را منتشر نمی‌کنم و فقط رویِ کاغذ باطله‌، راهی جز سطلِ زباله پیدا نمی‌کنند. نوشته‌ی زیر، از این جمله دست‌نوشته‌هاست، که رویِ یک تکه برگه‌ی جزوه‌ی درسی پاره و پوره نوشتم. بدونِ پیش فرض و قصدِ قبلی، در حینِ مطالعه‌ی درسی، چیزی به ذهنم آمد، که بعدا چیزهایی به آن اضافه کردم. و دیشب هم همینطور. چون من تجربه‌ای در نگارشِ این شیوه ندارم، مطمئنا خالی از اشکال نیست. پس بی‌صبرانه منتظر انتقاد‌های سفت و سختِ شما دوستای خوبم هستم : ) رفتی و خیلی ساده یادت رفت یکی بود که با چشمات زندگی می‌کرد گفته بودم بعدِ تو هر روز پاییزه هر روزم پائیزه، یه پاییزه تاریک و سرد  *** با رفتنت، یه بغضِ قدیمی و تلخ دوباره راهِ تنگِ این گلو رو که بست باز یاد حرفِ قدیم‌ام افتادم، که اگه هیچ‌کس نیست، خدا که هست  *** نیستی و من به جایِ تو، اینجا با خودم حرف می‌زنم… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

خدا و عشق

چهارشنبه, دی ۲۷, ۱۳۹۱ ۵:۰۱ ۱۰۲ دیدگاه

دلم عجیب گرفته… دل‌گیرم از آدمک‌هایی که تنها سایه‌ای هستند از تمام آنی که می‌نمایند دل‌گیرم از نقاب‌هایی که بر چهره می‌کشند دل‌گیر از صورتک‌ها…   من نمی‌فهمم… به خدا که من نمی‌فهمم… نمی‌دانم چرا آدم‌ها تنها برایِ یک تجربه، یک تصور، یک خیال، یک عطش برای سر دادنِ ترانه‌ی تشنگی، وخیالِ خامِ آنچه هیچ‌گاه نیستند، زندگی آدم دیگری را به بازی می‌گیرند؟! به خدا من نمی‌فهمم… نمی‌فهمم چگونه شد که در این عصر آهن و اصطکاک این‌چنین تصوارت آهنین و قلب‌های سخت و ذهن‌های جامدی شکل گرفت… این همه آهن، این همه سختی، این همه جهل، این همه صورتک… و این همه من، تنها، خسته، رویارو…   آی آدم‌ها! آدم‌ها، آدم‌ها، آدمک‌ها… آی آدم‌هایی که بی‌چراغ دوست می‌دارید آدم‌هایی که به هوسِ سرک کشیدن به یک دیوارِ کوتاه بی‌نیاز از چهارپایه و نردبان سر خم می‌کنید و آرامشِ آن‌سویِ دیوار را می‌ستانید : به خدا آن آدمِ ساده که دیوارِ دلش کوتاه است، وسیله‌ی برای ابراز و ارضای عقده‌ها و آرزوهایِ تو نیست! تو را به خدا، اینقدر سرک نکشید در این عصرِ صورتک‌های دروغین دنیا بیش از همیشه به سادگیِ ساده‌ها محتاج است تو را به خدا اینقدر آزارشان ندهید بگذارید سادگیِ دوست‌داشتن‌های بی دلیل افسانه‌ای در… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, ریتم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

رویای یک باران

پنج شنبه, دی ۱۴, ۱۳۹۱ ۶:۱۲ ۲۷ دیدگاه

تعجب نکن ری‌را¹ من هنوز همان کودکِ مغرورِ دیروزم تنها، غرورم را به بهایِ گمانِ باران فروختم تنها کمی گیجم، منگم، حیرانم خسته‌ام… خسته‌ ری‌را در بیداری خوابم: نمی‌فهمم، نمی‌دانم و در خواب، رویایِ بیداری‌ام را می‌بینم   ری‌را، نمی‌دانم از چه رو، طاقتِ فراموشی در من نیست و بویِ خاکِ باران خورده، باز مرا می‌برد تا خاطره‌‌ی آن رنگین کمانِ هفت رنگ… و آن رنگین کمان، ری‌را، یادت هست؟ باران که می‌آمد، هوای دلم صاف می‌شد آنوقت از انعکاسِ نورِ خدا در قطره‌های مهربانی، دوباره پشتِ دلم، رنگین کمانِ عشق می‌بست   نه، نه، من باور نمی‌کنم آخر، کجا اشتباه کرده بودم؟ من صدای باران را شنیده بودم نه، من که اشتباهی نکرده‌ام تنها، صدایی آشنا مرا با خود برد… صدای کسی که بارانی بود از جنسِ خاک، بارانی که می‌بارید از این پایین به آن بالا ری‌را، تو که می‌فهمی، به خدا از همین زمین هم می‌شود آسمانی بارید   از اهالیِ همین زمین بود و در جست‌وجوی همان بهشت صدایش به زلالی آب بود: از باران سخن می‌گفت، می‌بارید احساسی سبک داشت: همچون وزنِ بودنِ یک پروانه روی نسترن‌ رها بود، اوج می‌گرفت: همچون قاصدکِ حیران در دستِ باد و چشمانی که به دریا می‌ماند: آرام… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

خدایا دوستت دارم

جمعه, دی ۱, ۱۳۹۱ ۶:۲۵ ۱۲۴ دیدگاه

به نام خدایی که هیچ گاه دغدغه ی از دست دادنش را ندارم راستش درست خاطرم نیست که از کجا می شناسمت. اسمت را نمی گویم، خودِ خودِ خودت را. آنگونه که هستی. اسمت که جاریست بر لب هر مرد و نامرد. می شود آدمیزاد اسم چیزی را بداند و خیال کند که می شناسدش، اما آن را اشتباه بگیرد با هزاران مفهوم کاملا متفاوت و گاه متضاد. و هیچ گاه هم نفهمد حقیقت یک واژه، یک کلمه ، یک حقیقت را، که بارها بر زبان رانده است. می شود عشق را ادعا کرد و اسمش را بر زبان راند، در حالیکه از عشق و عاشقی تنها هم آغوشی و خم ابروی آن را دانست و دل تنگی های شبانه ی روی تخت خواب را. می شود اسم خدا را بر زبان راند، و پرستیدش، بی آنکه دانست آنچه می پرستد اصلا خدا نیست. تنها پرستیدن کورکورانه ی یک رسم و سنت کهنه است، تنها به این دلیل که نیاکانش همین کار را می کرده اند. و یا به اسم خداوند، ستایش و پرستش کند شاه یک سرزمینی را، که به اسم خدا حکم می راند. آنگونه که همیشه بوده و هست. واژه ها همیشه مظلومند… واژه هایی چون… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, کودکانه Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

دوستت دارم هایت را بگو

جمعه, شهریور ۱۰, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۱ ۷۷ دیدگاه

دوستت دارم‌هایت را بگو. نکند قلبت بتپد برای کسی و نگفته باشی… نکند پنهان کرده باشی قلبت را در زیر هزار خروار دلیل و بهانه و کم‌رویی و خجالت… نکند نداند که دوستش داری… بگو. بگو که دوستش داری، از دلیل‌هایت مگو که همین بزرگترین دلیل زندگی‌ات باشد که اینگونه قلبش از تپش بازنایستد با تپش‌های قلبت. نگو که می‌داند، بگو که بشنود با تک‌تک سلول‌هایش، دوست دارد دوستت دارم گفتن‌هایت را. بگو قبل از آنکه گوشی برای شنیدنش نمانده باشد. مبادا آنگاه بگویی که دیگر قلبت نه برای او، که برای هیچ یا شاید برای دیگری می تپد… نه، دیگر نگو… نگو دوستش داشتی، بگو دوستت دارم! دیگر نگو که تپش‌های قلبش که گاه گاهی بی دلیل می تپید، پی می‌برد به آن راز نگفته، دلیلِ بی دلیل‌های تپیدن‌هایش. نکند دیر بگویی و باز بیاستد قلبی از تپیدن… کجاست آن قلبی که برایم می تپید ؟!! کجاست تا بگویمش: بتپ‌! بتپ قلب کوچکم! بزن! محکمتر بزن، با صدای بلند با هر تپشت بگو که دوستم داری… بگو! اکنون بگو که قلبم از تپش نایستاده. اکنون که به تو احتیاج دارم. بزن قلب کوچکم… بزن که تار دلم می‌لرزد از منحنی‌هایِ نواختنِ دست‌های لخت و بی واسطه ات… بزن… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه, شوک Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

آدم برفی

سه شنبه, اردیبهشت ۲۶, ۱۳۹۱ ۱:۲۳ ۱۵ دیدگاه

سخت است. سخت است گفتن از خوابِ بهار و چلچله و شکوفه‌های نیامده، برای این همه زمستان نشینِ سرد… سخت است وقتی بخواهی از سردیِ آدم‌ها بگویی، به خودشان. به آدم‌هایی که از تمامی فصل‌ها، تنها زمستانش را می‌شناسند. زمستانی سخت… درست است که سخت است، اما باید گفت… باید گفت تا این آدم‌برفی‌ها بدانند. بدانند که هوای اینجا ابریست. آفتابی نیست و در برودتِ این سرمایِ این آدم‌های برفی، چقدر “ها ها” خدا می‌کنم و هی دست می‌سایم و پا ‌می‌کوبم. دست و پا می‌زنم تا بیدار بمانم و نروم در خواب زمستانیِ این آدم‌های برفی. چشم‌هایم را می‌بندم و هی رویا می‌بینم… رویای بهار نیامده، درخت، نسترن‌ها، عشق، مهربانی، کودک، خدا… اینجا هنوز زمستان است. هنوز برف می‌ریزد از آسمان، و آدم‌ها جمع می‌کنند برف را از روی زمین و به هم یخ تعارف می‌کنند! اینجا، همیشه زمستان است… اینجا آسمان همیشه ابریست. آسمانِ اینجا شب‌ها ستاره ندارد و روزها خورشید. چه فرقی می‌کند روز باشد یا شب، برای آدم‌برفی‌های یخ زده‌ای که جز سرمای زمستان نه می‌بینند، و نه می‌فهمند. باید این آدم‌برفی‌ها بدانند که هنوز هم چقدر برایم سرد اند. بدانند و خیال نکنند در پس سرمایِ نگاه‌ و واژه‌های مثلاً قشنگشان، بهار گمشده و… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, روزانه, شوک, من و مبینا Tags: , , , , , , , , , , ,

نامه ای از خدا

شنبه, اردیبهشت ۱۰, ۱۳۹۰ ۴:۲۵ ۱۸۳ دیدگاه

چند شب پیش، به طور اتفاقی، چیزی رو پیدا کردم. یه نوشته، یه شعر، شاید هم یه نامه. شعر نیست، اما بعضی جاهاش یه وزن و آهنگ خاصی رو احساس می کنم. اصلا یادم نمیاد چه کسی، کی و کجا این رو برام نوشته. فقط یه چیز رو میدونم. اینکه اون شب، این نوشته، خط به خط برام ترجمه می شد، هر قسمت رو که می خوندم، هنوز به جمله ی بعد نرسیده، قبل از اینکه هر خطش رو بخونم، جمله ی بعدی چند لحظه قبل اتفاق افتاده بود. کسی چه میدونه چه کسی این رو نوشته، شاید این یه نامه باشه. نامه ای از خدا… این نوشته رو بدون حتی یک حرف کم و زیاد، اینجا میزارم: ۰۷ January 2010 ۰۱:۲۱ غصه نخور عزیزم غصه نخور، خدا هنوز بزرگه غصه نخور تو هنوز جوونی خیلی از قصه ی تو مونده آخرِ قصه ات قشنگه مهدی به خدا قشنگه غصه نخور ببین خدا هنوز پیشته اگه نبود که اینجوری گریه ات نمی گرفت اگه پیشت نبود که این گوشه ی  دنیا بهش فکر نمی کردی غصه نخور هنوز که یادت نرفته همیشه میگفتی: هیچکی هم نباشه، بازم خدا باهاته آره، گریه نکن یادته گفتی اگه کسی نیست، خدا که… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, درد و دل با خدا, ریتم, نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

متفاوت باش! بگذار مترسک بمانند!

یکشنبه, آبان ۱۶, ۱۳۸۹ ۵:۴۶ ۲۵ دیدگاه

هنوز خودت هستی. خودت ماندی! هنوز از دیدن کودکان، شادمانه می خندی. هنوز بی بهانه می خندی. هنوز هم چشم هایت گاه به گاهی، هر از گاهی بارانی می شود، دلت که ابری شد، تردید نمی کنی، بی بهانه می باری. هنوز هم که هنوز است، گاهی هم دلت می گیرد، دل تنگ می شوی. صبر کن! دل که داشته باشی باید هم بگیرد، تنگ شود! هنوز خودت مانده ای. بزرگ شده ای، از اول اما که بزرگ نبودی. خیلی ها فکر میکنند بزرگ شده اند و فقط “فکر” می کنند و چه کوچک اند! و تو هنوز طعم کودکی هایت را می دهی و چقدر بزرگ! و چه طعمی، آخ، چه طعمی دارد کودکی! هنوز از دیدن گنجشک مرده در سنگفرش پیاده رو دلت می گیرد، می میرد! کنار سنگ فرش پیاده رو، درست همانجایی که آدم های پیاده بی خیال می روند و تو ولی چه خیالاتی داری! و راستی چه خیالاتی! بی خیال می روند و تو در خیالت، دلت می سوزد برای بچه گنجشکی که مادرش امروز مُرد! هنوز از ترساندن گربه ها دلت آی خنک می شود! و آخ چه حالی می کنی از پراندن کلاغ هایی که روی چمن نشسته اند. و چه… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , ,

بوسه های خیس یک فرشته…

چهارشنبه, دی ۱۶, ۱۳۸۸ ۸:۰۹ ۳۳ دیدگاه

هیچوقت نتونستم مثل خیلی از آدما منکر وجود چیزی به اسم عشق بشم. با وجود اینکه خیلی از آدم ها دروغ شنیدم و بیشتر از همه خیانت دیدم و شنیدم. با اینکه قلبم رو شکوندن و فقط به جرم اینکه نمی خواستم مثل خیلیا گرگ باشم، بره هه واسم از گرگ هم درنده تر شدن، با اینکه می بینم چه جوری آدما روی خودخواهی هاشون اسم عشق رو میزارن، اما باز هم نمیتونم منکر وجود چیزی با نام عشق بشم و قیدش رو بزنم. آخه مگه میشه چیزی رو انکار کرد که لحظه لحظه دارم حسش می کنم و نفس نفس زندگیم باهاش زندگی میکنم؟! من میفهمم عشق رو، من حس کردم عشق رو، اون وقتی که نصفه های اون شب، با آهنگ معین برای خواهر کوچیکم گریه می کردم. وقتی یادم میاد که چه جوری با گریه از خدا میخواستم که اون دندون مبینا که وقتی زمین خورد افتاده، درست بشه و در عوض خدا همه چیزم رو ازم بگیره… آخه، فکر میکردم که مبینا بزرگ میشه، میترسیدم وقتی بزرگ بشه به خاطر اینکه یکی از دندونهاش نیست بچه ها مسخره اش کنن، غصه اش بگیره، گریه کنه… آخه به خود خدا قسم، تموم زندگیم اون خنده های… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : من و مبینا Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38