انرژی + بدهید

 

نوشته‌های درباره‌ی: عشق چیست

خدایا شکرت! ممنون برای همه چیز

سه شنبه, خرداد ۶, ۱۳۹۳ ۳:۰۳ ۸۶ دیدگاه

فرض کنید در حالیکه شما پشت فرمان اتومبیل‌تان نشسته‌اید و برای رسیدن به جایی عجله دارید، در همان حال اتومبیل‌تان پنچر می‌شود! و شما هم قبلا هیچ‌وقت پنچرگیری نکرده و بلد نباشید. چکار می‌کنید؟ به عالم و آدم و شانس‌تان لعنت می‌فرستید؟ که «گندش بزنن! الآن وقت پنچر شدن بود آخه!». به هر حال، چون هیچ‌وقت تجربه‌ی چنین شرایطی را ندارید، حسابی به دردسر افتاد‌ه‌اید! اما بالاخره قرار نیست که تا ابد همانجا بمانید، اگر شانس بیاورید و کسی کمک‌تان “نکند”، با هر جان کندنی هست، یاد خواهید گرفت. اگر تصادفا، چندین سال بعد، در حال رساندن مریض اورژانسی به بیمارستان، اتومبیل‌تان پنچر شود، به جای ناله و زاری، سه سوته پنچرگیری می‌کنید و عزیزی از خودتان یا دیگران را نجات می‌دهید! آن‌وقت هزار بار خدا را شکر می‌کنید که سال‌ها پیش، به قیمت از دست دادن مثلا یک جلسه از کلاس دانشگاه، تجربه‌ای برای شرایط سخت‌تر به دست آورده‌اید. حالا فرض کنید قصد ازدواج با آقا (یا خانومی)‌ را داشته باشید. خواستگاری و بعله برون و حنا بندون و… خلاصه از این دست مراسم، همه چیز پشت هم و بی نقص انجام شده و حالا شب عروسی‌تان باشد. معمولا به چه چیزی فکر می‌کنید؟ لباس عروس؟ آرایش عروس؟… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : شوک, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

خدا و مادر

چهارشنبه, اردیبهشت ۱۱, ۱۳۹۲ ۱۱:۲۱ ۵۳ دیدگاه

آمدی و کنارم نشستی می‌خواستی با من حرف بزنی… من، تلویزیون تماشا می‌کردم برنامه‌ی موردِ علاقه‌ام پخش می‌شد من، تلویزیون می‌دیدم من، تو را نمی‌دیدم… و تو باز هم کنارم نشسته بودی…   با ذوق و شوق، کتابِ آشپزی می‌خواندی که مثلِ دیشب گرسنه نخوابم که خسته شدم از غذاهایِ تکراری‌ات… و من باز از طعمِ تکراری ایراد گرفتم ذوق و شوقت کور شد دیدم که چطور کتابِ آشپزی را بستی…   بشقابِ غذا به اتاقم آوردی در حالیکه سرِ سفره غذایت سرد می‌شد… منِ بی‌شعور، نخوردم. سینیِ غذا را برگرداندی دیدم که غذایت را کامل نخوردی…   سرِ سفره که آب می‌خواستم بدو بدو می‌رفتی [نرو…] قاشقِ پُر، در بشقابت جا ماند مادر… لیوانِ آب را از دستت گرفتم و یادم رفت أنچه می‌نوشم شیره‌ی جان توست دلیلِ همین اشک‌هایِ بی‌اختیارِ شوقِ دوست‌داشتن که جاری می‌شود از چشم‌هایم نوشیدنِ آب از دستِ مادرم بود… پیش از تو، من که… من که اینگونه گریستن، نمی‌دانستم…   گفتی بیا کمی هم با من صحبت کن و من وقت نداشتم گوشیِ موبایل دستم بود! عشق اینجا در یک قدمی بود و من در آن دورها… در جستجویش! چه بی‌رحمانه، احمق بودم…   دلتنگم بودی، نگرانم شدی. عاشقم بودی، خدایم شدی. و… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک, کودکانه Tags: , , , , , , , , , , , , , ,

تجسم یک رویا

چهارشنبه, فروردین ۲۸, ۱۳۹۲ ۸:۰۷ ۴۹ دیدگاه

سرم… سرم… سرم گیج می‌رود در سرم سوال‌های بی‌جواب، هِی اینور و آنور می‌روند هِی خیالم می‌رود آن‌سو آن سویِ نیامده… آن سویِ رویایی : من… گاهی دلم می‌خواست، دنیا جورِ دیگری می‌بود… دوست داشتن، جورِ دیگری می‌بود و هیچ آدمی برای تنها نبودن، دست‌های التماس دراز نمی‌کرد. اصلا کاش آدمی این همه تنها نبود.   من، بارها دیده‌ام که آدم‌ها پستی و پلشتی را بیش از سادگی و مهربانیِ بی‌دلیل، دوست می‌دارند و دیده‌ام که چقدر محبت و پاکی و سادگی تنها مانده است. من قسم می‌خورم… قسم می‌خورم که من دیدم که دورویی و زشتی لبخند می‌زد و تنها نبود. دست بر کمرش گذاشته بود و سیگارِ برگ دود می‌کرد و می‌خندید به سادگیِ آن مهربانی، که با چشمانِ خیس آن گوشه چمباته زده بود. مهربانی تنها بود. مسخره‌اش می‌کردند، ری‌را و من دلم برای مهربانی، برای کودکی، برای سادگی، خیلی سوخت. چقدر دلم می‌خواست دنیا چیزِ دیگری می‌بود…   چیزی غیر از این یک جایی… شهری در آن‌سویِ خوبِ رویاهایم… آنجا که سهمِ عاشقِ ساده، گریه‌های بی‌صدا نباشد شهری که در آن، خنده سهمِ همه باشد که اصلا، آقا! هر که دلش روشن‌تر بود، سهمش از خورشید بیشتر هر که مهربان بود، ستاره مالِ او هر… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

چشم‌های ترسناک پیرمرد

دوشنبه, بهمن ۳۰, ۱۳۹۱ ۷:۳۲ ۲۶ دیدگاه

نوشته‌ای که در ادامه می‌خوانید، از آن دسته نوشته‌هایی هستند که فکر می‌کنم علاقه‌ای به خواندن یا دانستنش ندارید، و بنابراین منتشرشان نمی‌کنم. من معمولا گاه و بی گاه، بر روی هر چیزی که گیرم بیاید، هر چه که به ذهنم بیاید، فقط می‌نویسم. اما خیلی از این نوشته‌ها را منتشر نمی‌کنم و فقط رویِ کاغذ باطله‌، راهی جز سطلِ زباله پیدا نمی‌کنند. نوشته‌ی زیر، از این جمله دست‌نوشته‌هاست، که رویِ یک تکه برگه‌ی جزوه‌ی درسی پاره و پوره نوشتم. بدونِ پیش فرض و قصدِ قبلی، در حینِ مطالعه‌ی درسی، چیزی به ذهنم آمد، که بعدا چیزهایی به آن اضافه کردم. و دیشب هم همینطور. چون من تجربه‌ای در نگارشِ این شیوه ندارم، مطمئنا خالی از اشکال نیست. پس بی‌صبرانه منتظر انتقاد‌های سفت و سختِ شما دوستای خوبم هستم : ) رفتی و خیلی ساده یادت رفت یکی بود که با چشمات زندگی می‌کرد گفته بودم بعدِ تو هر روز پاییزه هر روزم پائیزه، یه پاییزه تاریک و سرد  *** با رفتنت، یه بغضِ قدیمی و تلخ دوباره راهِ تنگِ این گلو رو که بست باز یاد حرفِ قدیم‌ام افتادم، که اگه هیچ‌کس نیست، خدا که هست  *** نیستی و من به جایِ تو، اینجا با خودم حرف می‌زنم… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

خدا و عشق

چهارشنبه, دی ۲۷, ۱۳۹۱ ۵:۰۱ ۹۹ دیدگاه

دلم عجیب گرفته… دل‌گیرم از آدمک‌هایی که تنها سایه‌ای هستند از تمام آنی که می‌نمایند دل‌گیرم از نقاب‌هایی که بر چهره می‌کشند دل‌گیر از صورتک‌ها…   من نمی‌فهمم… به خدا که من نمی‌فهمم… نمی‌دانم چرا آدم‌ها تنها برایِ یک تجربه، یک تصور، یک خیال، یک عطش برای سر دادنِ ترانه‌ی تشنگی، وخیالِ خامِ آنچه هیچ‌گاه نیستند، زندگی آدم دیگری را به بازی می‌گیرند؟! به خدا من نمی‌فهمم… نمی‌فهمم چگونه شد که در این عصر آهن و اصطکاک این‌چنین تصوارت آهنین و قلب‌های سخت و ذهن‌های جامدی شکل گرفت… این همه آهن، این همه سختی، این همه جهل، این همه صورتک… و این همه من، تنها، خسته، رویارو…   آی آدم‌ها! آدم‌ها، آدم‌ها، آدمک‌ها… آی آدم‌هایی که بی‌چراغ دوست می‌دارید آدم‌هایی که به هوسِ سرک کشیدن به یک دیوارِ کوتاه بی‌نیاز از چهارپایه و نردبان سر خم می‌کنید و آرامشِ آن‌سویِ دیوار را می‌ستانید : به خدا آن آدمِ ساده که دیوارِ دلش کوتاه است، وسیله‌ی برای ابراز و ارضای عقده‌ها و آرزوهایِ تو نیست! تو را به خدا، اینقدر سرک نکشید در این عصرِ صورتک‌های دروغین دنیا بیش از همیشه به سادگیِ ساده‌ها محتاج است تو را به خدا اینقدر آزارشان ندهید بگذارید سادگیِ دوست‌داشتن‌های بی دلیل افسانه‌ای در… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, ریتم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

رویای یک باران

پنج شنبه, دی ۱۴, ۱۳۹۱ ۶:۱۲ ۲۷ دیدگاه

تعجب نکن ری‌را¹ من هنوز همان کودکِ مغرورِ دیروزم تنها، غرورم را به بهایِ گمانِ باران فروختم تنها کمی گیجم، منگم، حیرانم خسته‌ام… خسته‌ ری‌را در بیداری خوابم: نمی‌فهمم، نمی‌دانم و در خواب، رویایِ بیداری‌ام را می‌بینم   ری‌را، نمی‌دانم از چه رو، طاقتِ فراموشی در من نیست و بویِ خاکِ باران خورده، باز مرا می‌برد تا خاطره‌‌ی آن رنگین کمانِ هفت رنگ… و آن رنگین کمان، ری‌را، یادت هست؟ باران که می‌آمد، هوای دلم صاف می‌شد آنوقت از انعکاسِ نورِ خدا در قطره‌های مهربانی، دوباره پشتِ دلم، رنگین کمانِ عشق می‌بست   نه، نه، من باور نمی‌کنم آخر، کجا اشتباه کرده بودم؟ من صدای باران را شنیده بودم نه، من که اشتباهی نکرده‌ام تنها، صدایی آشنا مرا با خود برد… صدای کسی که بارانی بود از جنسِ خاک، بارانی که می‌بارید از این پایین به آن بالا ری‌را، تو که می‌فهمی، به خدا از همین زمین هم می‌شود آسمانی بارید   از اهالیِ همین زمین بود و در جست‌وجوی همان بهشت صدایش به زلالی آب بود: از باران سخن می‌گفت، می‌بارید احساسی سبک داشت: همچون وزنِ بودنِ یک پروانه روی نسترن‌ رها بود، اوج می‌گرفت: همچون قاصدکِ حیران در دستِ باد و چشمانی که به دریا می‌ماند: آرام… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38