انرژی + بدهید

 

نوشته‌های درباره‌ی: سیگار

خداحافظ رفیق

چهارشنبه, اسفند ۱۹, ۱۳۹۴ ۱۲:۴۴ ۱۹ دیدگاه

  چیزهایی هستند که آدم را از درون آزار می‌دهند و سوهانِ روح و جسمش می‌شوند. و این مثلِ روز روشن است که همان کاری را با آدم می‌کنند که آفتابِ چله‌ی تابستان با تکه‌های یخ. و این را آدم خودش هم می‌داند، منتها نمی‌تواند از آن دست بکشد. لابد خوبی‌هایی هم دارند که به بدی‌شان می‌چربد یا لااقل یک زمانی خوبی‌هایِ عجیب و غریبی داشته‌اند که آدم دلش نیاید دل بکند و به تحملش کردنش می‌ارزد. در نهایت تو با تمامِ بدی‌هایش به آن خو می‌گیری و رفیق می‌شوی.آن وقت حتما قبول دارید که به این آسانی‌ها نیست که یک مرتبه یک شب تصمیم می‌گیری همه چیز را تمام کنی، ببوسی و برای همیشه کنار بگذاری‌اش. خصوصا وقتی راجع به پایان دادن به طولانی‌ترین رابطه‌ی باشد که تا آن زمان با کسی داشته‌ای و این قدیمی‌ترین رفیقت هیچوقت نه تنهایت گذاشته، نه پشتت را خالی کرده و نه حرفی پشت سرت زده باشد. بی‌آنکه هیچ‌گاه نقابی برایت زده باشد یا به احساس و اعتمادت خیانتی کرده باشد. کسی که در لحظه‌هایی که تحمل من برای همه سخت می‌شد، کنارم مانده بود و وقتی هیچ گوشی برای شنیدن پیدا نمی‌شد، حرف‌هایم را شنیده بود. و وقتی دوست داشتن گم… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : شوک Tags: , , , , , , , , ,

بانو و پاییزِ بیست و هفت

چهارشنبه, آبان ۱۵, ۱۳۹۲ ۹:۱۴ ۷۵ دیدگاه

شب است… و شبِ یک پاییز، آرام و کرخت، بی صدا، از فراز سرم می‌گذرد…   هوا مه آلود است و ردِ بخار نفس‌هایم در هوا ناپیداست تنها نشانه‌ام از راه جدولِ کنار خیابانی‌ست که پا به پای تنهاییِ من می‌آید… نه راه پیداست و نه حتی بی‌راهه‌ای نه عزیزی نه سلامی و نه حتی صدایی… تو هم که نیامدی.   و این من هستم… مردی ایستاده در امتدادِ خیابانِ یک پاییز از فصل‌ها لبریز از فاصله‌‌ها سرشار آن سوی دلواپسی‌ها آن ورِ تنهایی این سمتِ دلتنگی دارم جاده‌ی مه گرفته‌ی بی‌انتهایی را بی‌مقصد بی‌تو با عشق پیاده، راه می‌روم پاهایم بر آسفالت سرد جاده‌ من در میانِ حجمِ لطیفِ ابر او در این نزدیکی… تو هم که نیستی.   طوری نیست بانو! من، که من که عادت دارم تو، که تو که می‌دانی پاییز که می‌آید من، تنها، کمی تنهاتر هستم.   بیست و شش پاییز گذشت از آن روز، که تو نیامدی حالا دیگر، من و تنهایی، با هم، سال‌هاست که تنها نیستیم.   بیست و شش پاییز است که با دسته گلی در دست به نیمکت‌های دونفره‌ی خالی سلام می‌دهم و بیست و شش پاییز است که به احترامِ درخت‌، یک خیابان، سکوت می‌کنم   بیست… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

عشق نفرین شده

دوشنبه, مرداد ۲۱, ۱۳۹۲ ۱۲:۳۶ ۴۲ دیدگاه

صدای ممتد بوق اتومبیل‌ها، دود غلیظ سیگار و رگه‌های رقصان نور که از لابه‌لای پرده‌ بر سطح زمین می‌رقصیدند، همچون خراشی بودند که بر پیکره‌ی روح می‌افتاد. و این، سنگینی سکوت بینشان را بیش از پیش غیر قابل تحمل می‌ساخت. – ببین مایکی، خب راستش، نمی‌دونم… و بر روی لبه‌ی تخت فنری نشست. و بی آنکه به روی خودش بیاورد که از فرو رفتن یک‌باره‌اش در تخت فنری یکه خورده است، سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد. با اینکه امیلی گفته بود نمی‌داند، مایکل سرش را به طرف او گرداند، و منتظر شد تا از آنچه می‌داند بگوید. در همین سه هفته‌ای که با هم بودند، تقریبا پی برده بود که هم‌اتاقی جدیدش، همیشه راهی برای شروع گفتگو پیدا می‌کند. و مایکل در این لحظات، از این که مجبور نیست به این سکوت وحشتناک ادامه دهد، از داشتن چنین هم‌اتاقی خوشحال بود. تقریبا دو ماه بود که به این شهر آمده بود و هیچ کس را جز امیلی، که آن هم از طرف کالج به عنوان هم‌اتاقی‌اش انتخاب شده بود، نمی‌شناخت. – میدونی مایکی، من خیلی به خدا اعتقاد ندارم، با این حال، گاهی که باهاش حرف می‌زنم، ترجیح میدم باهاش در مورد چیزهای خوب صحبت کنم. واسه حرفای… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

خدا و گناه

سه شنبه, تیر ۱۱, ۱۳۹۲ ۷:۴۸ ۳۷ دیدگاه

نیمه‌های شب بود. دست‌های آلوده به گناهش را شست. با خودش فکر کرد: “کاش چیزی مثلِ صابون هم بود، که با آن می‌شد گناهان را از روح و قلب آدم ‌شست.” از خودش برای گناهی که کرده بود، متنفر بود و تنفرش را به داخل دست‌شویی تف کرد. بزاقِ آلوده به خون، جایش را به خلط خونی داده بود. این دومین بسته‌ی سیگاری بود که امروز می‌کشید. با خودش فکر کرد: “همین امروز و فرداست که ریه ام از کار بیفتد و بمیرم.” به یادِ روزی افتاد، که اولین نخ سیگارش را کشید. فقط برای این که از دوستانش کم نیاورد، تظاهر به کشیدن کرده بود و دوستانش تشویق می‌کردند که: “الکی دود نکن! داخل بده! سینه کش کن!” خوب یادش بود، روزی که اولین نخ را کشید، واقعا احساس خوبی داشت. لذتی که دیگر نشانی از آن در خلط خونی‌اش به چشم نمی‌خورد. با خود پنداشت: “سیگار کشیدن هم مثلِ گناه کردن است، لذتی آنی و سطحی، و دردی پایدار و عمیق.” سیگار را به تقلید از دوستانش شروع کرده بود و شیوه‌ی گناه هم از دیگران آموخته بود و تصور می‌کرد مگر آن‌ها که گناه می‌کنند چیزی‌شان شده؟ خیلی خوشبخت تر و شادتر هم هستند. با این… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

تجسم یک رویا

چهارشنبه, فروردین ۲۸, ۱۳۹۲ ۸:۰۷ ۴۹ دیدگاه

سرم… سرم… سرم گیج می‌رود در سرم سوال‌های بی‌جواب، هِی اینور و آنور می‌روند هِی خیالم می‌رود آن‌سو آن سویِ نیامده… آن سویِ رویایی : من… گاهی دلم می‌خواست، دنیا جورِ دیگری می‌بود… دوست داشتن، جورِ دیگری می‌بود و هیچ آدمی برای تنها نبودن، دست‌های التماس دراز نمی‌کرد. اصلا کاش آدمی این همه تنها نبود.   من، بارها دیده‌ام که آدم‌ها پستی و پلشتی را بیش از سادگی و مهربانیِ بی‌دلیل، دوست می‌دارند و دیده‌ام که چقدر محبت و پاکی و سادگی تنها مانده است. من قسم می‌خورم… قسم می‌خورم که من دیدم که دورویی و زشتی لبخند می‌زد و تنها نبود. دست بر کمرش گذاشته بود و سیگارِ برگ دود می‌کرد و می‌خندید به سادگیِ آن مهربانی، که با چشمانِ خیس آن گوشه چمباته زده بود. مهربانی تنها بود. مسخره‌اش می‌کردند، ری‌را و من دلم برای مهربانی، برای کودکی، برای سادگی، خیلی سوخت. چقدر دلم می‌خواست دنیا چیزِ دیگری می‌بود…   چیزی غیر از این یک جایی… شهری در آن‌سویِ خوبِ رویاهایم… آنجا که سهمِ عاشقِ ساده، گریه‌های بی‌صدا نباشد شهری که در آن، خنده سهمِ همه باشد که اصلا، آقا! هر که دلش روشن‌تر بود، سهمش از خورشید بیشتر هر که مهربان بود، ستاره مالِ او هر… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

چیزهایی هست که نمی‌دانی

یکشنبه, اسفند ۶, ۱۳۹۱ ۸:۲۲ ۵۳ دیدگاه

در زندگی، لحظه‌هایی هست که پیش از این، هیچ‌گاه تجربه‌شان نکرده‌ای. لحظه‌هایی هست که همه چیزش با همیشه فرق دارد. گاهی دنیا با تمامِ وسعتش برایت به تنگ می‌آید. گاهی واژه کم می‌آوری برای گفتن. تو کم می‌آوری، واژه‌ها کم می‌آورند. گاهی دردی داری که نمی‌توانی به زبان بیاوری. حتی نمی‌توانی درست بفهمی‌اش. آن‌چنان غریب، که هیچ‌کسِ دیگر نمی‌تواند بفهمد و آنقدر دور از آدمی، که اگر به کسی بگویی، حتما مسخره‌ات می‌کنند. گاهی زندگی‌ات پر می‌شود از همین گاهی‌ها. گاهی زندگی‌ات پشتِ سرِ هم، پر از همین گاهی‌ها می‌شود. انگار این گاهی‌ها دیگر گاه به گاه نیستند، آمده‌اند که همیشگی شوند، بمانند شاید. نفسم تنگ آمده و انگار چیزی راهِ گلویم را بسته باشد. به سختی نفس می‌کشم. نفس‌هایِ عمیق می‌کشم… نه، فایده‌ای ندارد، چیزی انگار راهِ گلویم را بسته. یک بغضِ خیلی سنگین، مانندِ دستانی که محکم گلویم را گرفته باشند. همین بغضِ لعنتی، همین دستِ رویِ گلو، دارد خفه‌ام می‌کند… خدایا چه کنم… فقط بگو چه کنم… بگو کجایِ این دنیا فرار کنم؟ کجا باشم تا این بغضِ لعنتی از من دور شود؟ پناهی، جایی، جایی که من را از این حسِ خفگی جدا کند. ‌چرا هیچ راهِ فراری نیست… حسِ خفگی دارم، قلبم به آرامی… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : خاطرات, روزانه, شوک Tags: , , , , , , , , , , ,

چشم‌های ترسناک پیرمرد

دوشنبه, بهمن ۳۰, ۱۳۹۱ ۷:۳۲ ۲۶ دیدگاه

نوشته‌ای که در ادامه می‌خوانید، از آن دسته نوشته‌هایی هستند که فکر می‌کنم علاقه‌ای به خواندن یا دانستنش ندارید، و بنابراین منتشرشان نمی‌کنم. من معمولا گاه و بی گاه، بر روی هر چیزی که گیرم بیاید، هر چه که به ذهنم بیاید، فقط می‌نویسم. اما خیلی از این نوشته‌ها را منتشر نمی‌کنم و فقط رویِ کاغذ باطله‌، راهی جز سطلِ زباله پیدا نمی‌کنند. نوشته‌ی زیر، از این جمله دست‌نوشته‌هاست، که رویِ یک تکه برگه‌ی جزوه‌ی درسی پاره و پوره نوشتم. بدونِ پیش فرض و قصدِ قبلی، در حینِ مطالعه‌ی درسی، چیزی به ذهنم آمد، که بعدا چیزهایی به آن اضافه کردم. و دیشب هم همینطور. چون من تجربه‌ای در نگارشِ این شیوه ندارم، مطمئنا خالی از اشکال نیست. پس بی‌صبرانه منتظر انتقاد‌های سفت و سختِ شما دوستای خوبم هستم : ) رفتی و خیلی ساده یادت رفت یکی بود که با چشمات زندگی می‌کرد گفته بودم بعدِ تو هر روز پاییزه هر روزم پائیزه، یه پاییزه تاریک و سرد  *** با رفتنت، یه بغضِ قدیمی و تلخ دوباره راهِ تنگِ این گلو رو که بست باز یاد حرفِ قدیم‌ام افتادم، که اگه هیچ‌کس نیست، خدا که هست  *** نیستی و من به جایِ تو، اینجا با خودم حرف می‌زنم… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

رویای یک باران

پنج شنبه, دی ۱۴, ۱۳۹۱ ۶:۱۲ ۲۷ دیدگاه

تعجب نکن ری‌را¹ من هنوز همان کودکِ مغرورِ دیروزم تنها، غرورم را به بهایِ گمانِ باران فروختم تنها کمی گیجم، منگم، حیرانم خسته‌ام… خسته‌ ری‌را در بیداری خوابم: نمی‌فهمم، نمی‌دانم و در خواب، رویایِ بیداری‌ام را می‌بینم   ری‌را، نمی‌دانم از چه رو، طاقتِ فراموشی در من نیست و بویِ خاکِ باران خورده، باز مرا می‌برد تا خاطره‌‌ی آن رنگین کمانِ هفت رنگ… و آن رنگین کمان، ری‌را، یادت هست؟ باران که می‌آمد، هوای دلم صاف می‌شد آنوقت از انعکاسِ نورِ خدا در قطره‌های مهربانی، دوباره پشتِ دلم، رنگین کمانِ عشق می‌بست   نه، نه، من باور نمی‌کنم آخر، کجا اشتباه کرده بودم؟ من صدای باران را شنیده بودم نه، من که اشتباهی نکرده‌ام تنها، صدایی آشنا مرا با خود برد… صدای کسی که بارانی بود از جنسِ خاک، بارانی که می‌بارید از این پایین به آن بالا ری‌را، تو که می‌فهمی، به خدا از همین زمین هم می‌شود آسمانی بارید   از اهالیِ همین زمین بود و در جست‌وجوی همان بهشت صدایش به زلالی آب بود: از باران سخن می‌گفت، می‌بارید احساسی سبک داشت: همچون وزنِ بودنِ یک پروانه روی نسترن‌ رها بود، اوج می‌گرفت: همچون قاصدکِ حیران در دستِ باد و چشمانی که به دریا می‌ماند: آرام… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

روزی که میمیرم…

دوشنبه, مرداد ۴, ۱۳۸۹ ۶:۰۱ ۳۳ دیدگاه

توی یک روز از همین روزهای گند خدا، یه روزی که مثل همیشه آفتاب آسمون به طور شهو-تناکی به زمین می تابید و زمین رو روشن می کرد تا آدم ها بتونن بازم یه روز تکراری رو بی هدف شروع کنن و دل بشکونن و دلشون بشکنه، یه روزی که خورشید می تابید و مثل همیشه مردم مشغول کلاه گذاشتن سر هم و دروغ گفتن و شنیدن بودن، یه روزی که مثل همیشه، یه گوشه ی همین شهر، همین شهری که لابه های چراغ های روشن شبش، معلوم نیست چه کثافت کاری ای لابه لای تاریکی و توی خونه ها داره انجام میشه، توی همین دنیای کثیف و تکرای همیشگی، یه بچه به دنیا میاد… بچه ای که خودش نخواسته بود، به دنیا اومد و به حکم طرز قرار گرفتن کروموزوم های جنسی، شده بود پسر! پسری که خیلی وقت بود آرزوش رو داشتن، مامان و باباش به اصرار دختر کوچیکشون اسم اون پسر رو میزارن مهدی… اون روز یه روز معمولی بود، کاملا معمولی… خیلی ها توی اون روز مردن، خیلی از بچه ها توی آتش شهو-ت و حرص و طمع جنگ آدم بزرگتر ها سوختن، احتمالا یه گوشه ی دنیا بمب گذاری شده بود و مادری خودش… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه, من و مبینا Tags: , , , , , ,

خدایا، فقط تویی گل نازم

یکشنبه, اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۹ ۶:۰۳ ۳۵ دیدگاه

ساعت ۴ شب، وقتی که خیلی دلم گرفته از خیلیا، تنهای تنها، وقتی که همه خوابن، خسته، یک لیوان چای داغ، یه پاکت سیگار… پنجره ی خونه رو باز می کنم و خیابون رو نگاه می کنم. همه جا تاریکه. هیچ صدایی نمیاد. انگار که تموم آدمای این شهر مرده باشن. هیچ صدایی نمیاد، سکوت و سکوت و سکوت… به خودم فکر می کنم. به روزی که پشت سر گذاشتم. به آدما فکر می کنم. به اون دو نفری که روز قبل توی خیابون بهم… بیخیال! به همه ی آدما فک میکنم. به اینکه آدما مرز بین حیوانیت و انسانیت هستن و هر لحظه ممکنه به یه حیوون تبدیل شن. به این فکر میکنم که “اینجا جنگله، بخور تا خورده نشی! اینجا نصف عقده ای اند، نصف وحشی!” به چیزایی که ندارم فکر میکنم. به چیزایی که دارم. من که قبل دنیا اومدنم پدر و مادر و خواهر برادرام رو سفارش نداده بودم! ببین، خدا بهم داده. اون هم به این خوبی، به این مهربونی، بهترین هاش رو واسم چیده… به خودم فکر میکنم. هیچ بیماری خاصی ندارم. سالم سالم. میتنوم بخندم، گریه کنم، بخندونم، اشکای کسی رو پاک کنم… وای این همه نعمت خدا به من داده و… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,