انرژی + بدهید

 

نوشته‌های درباره‌ی: سختی زندگی

انشایی برای خداوند

پنج شنبه, مرداد ۱۰, ۱۳۹۲ ۱۱:۱۶ ۷۴ دیدگاه

خدا اجازه؟ ما دفتر انشامون رو نیاوردیم. یعنی راستش… اصلا انشا ننوشتیم. اجازه آقا؟ ما انشامون خوب نیست، مدرسه هم که می‌رفتیم، بلد نبودیم پاییز رو توصیف کنیم. همیشه هم نمره‌ی انشامون کمتر از ریاضی و هندسه می‌شد. کلاسِ دوم راهنمایی که بودیم، همه‌ی نمره‌هامون بیست شد، معدل‌مون اما نه. انشا کم آوردیم آقا. شدیم شاگرد سومِ کلاس. اون دوتای دیگه، انشاشون بهتر از ما بود. خب، وقتی میگیم انشامون خوب نیست، باید باور کنید. گفتیم که، ما بلد نیستیم پاییز رو توصیف کنیم. وقتی درختِ تنها رو تصور می‌کنیم که لخت و عور، چقدر دلش از جداییِ برگ‌هاش گرفته، دلمون خیلی می‌سوزه. برگ‌ها رو درک نمی‌کنیم آقا، نمی‌دونیم چطور خوبی‌های درخت رو فراموش کردن. حتما اونا هم کلی دلیل دارن. تازه اونا که فقط برگ هستن، آدم‌ها هم کلی دلیل میارن. ما خنده مون می‌گیره آقا، فقط می‌خندیم. نمی‌زاریم دیگه گریه‌مون بندازن. اجازه خدا؟ ما فکر می‌کنیم حرف زدن بلد نباشیم. مامان مون راست می‌گفت، ما هیچ‌وقت بازیگرِ خوبی نشدیم. آخه فرزاد، دوستمون آقا، بهمون میگه تو بلد نیستی چه جوری مخِ یکی رو بزنی. میگه بلد نیستی جوری حرف بزنی که طرف خوشش بیاد. میگه قلبت رو که نمی‌بینن، خوب حرف بزنی، ازشون تعریف کنی، خر میشن.… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, من و مبینا, نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

من و زندگی در سلول انفرادی

یکشنبه, تیر ۱۳, ۱۳۸۹ ۵:۵۷ ۶۹ دیدگاه

الآن نزدیک یک هفته اس که توی خونه تنهام، توی یک چهار دیواری!!! فقط دارم روزهای زندگیم رو دونه رونه می شمرم… همین! یک هفته اس که یکی در میون نهار و شام میخورم، خیلی کم از خونه بیرون میام و تقریبا همیشه تنهام. توی یک چهار دیواری. یک هفته اس که شدیدا احساس تنهایی و خلا می کنم، چند روزیه که نمی دونم کی هستم. گم کردم، همه چیزم رو، خودم رو، احساسم رو، حرفام رو، خدام رو، همه چیزایی رو که دوست دارم و دوست ندارم، احساس می کنم خودم نیستم… حتی حرفایی رو که اینجا نوشتم و گفتم رو، همه رو گم کردم. احساس خلا میکنم شدیدا. دیگه حتی نمیدونم کی هستم و چی میخوام، دیگه خودم رو هم گم کردم… خسته شدم! بس که خودم نبودم! بس که نوشتم و نوشتم! بس که گفتم! ولی هیچ چیزی تغییر نکرد! از خودم بدم میاد! من همش دارم از این و اون بد میگم، همش دارم می نالم و می نالم، از عالم و آدم، از اینکه چرا آدمها این همه بد شدن، از این همه دروغ، از این همه نقابی که آدما به صورت میزنن. بد میگم، می ترسم، می ترسم از چهره ای که آدما… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , ,

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38