انرژی + بدهید

 

نوشته‌های درباره‌ی: ستاره

خ مثلِ خورشید، خ مثلِ خدا…

پنج شنبه, مرداد ۹, ۱۳۹۳ ۲:۲۲ ۵۹ دیدگاه

  سلام خدای عزیزم، حالِ شما؟ خوبید؟ حال ما رو اگه خواسته باشید، باید بگیم ما که خوب نیستیم. یعنی نبودیم، با شما که نبودیم، خوب نبودیم. مگه میشه با شما باشیم و بد باشیم؟! حال ما رو اگه بخواید… ما فورا حال‌مون خوب میشه. قند توی دل‌مون آب میشه، ذوق مرگ میشیم اصلا. به جونِ خودمون. از شب و روزمون نپرسین که از شما چه پنهون، ما خیلی خجالت می‌کشیم. دروغ چرا، خیلی هم دلمون می‌خواست که از شما پنهون می‌بود. ما خیلی خجالت می‌کشیم، می‌دونیم گناهامون بزرگ بوده، اما اینم میدونیم که شمام بزرگی. بزرگتر از گناه‌های ما، بزرگتر از خوبی‌های ما، بزرگتر از خودِ ما، بزرگتر از هر چیز و هر کسی که برای خودمون بزرگش کردیم. بزرگتر، خیلی خیلی بزرگتر… اصلا، بزرگتر از شما هم مگه داریم؟! خدا جون، ما برامون مهم نیست که آیینه‌ی دلمون رو زنگارِ گناه گرفته. مهم نیست کجای گناهیم و چند وقته دست نکشیدیم به دلمون و پاکش نکردیم. مهم اینه که هر جا که هستیم، جای شما رو یادمون نره، که ازتون نا امید نشیم. حواس‌مون باشه به نشونه‌هایی که برامون میزارید و ماه رو تویِ دلِ آسمونِ شب هم پیدا کنیم. ما برامون مهم نیست حتی اگه آیینه‌ی… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

بانو و پاییزِ بیست و هفت

چهارشنبه, آبان ۱۵, ۱۳۹۲ ۹:۱۴ ۷۵ دیدگاه

شب است… و شبِ یک پاییز، آرام و کرخت، بی صدا، از فراز سرم می‌گذرد…   هوا مه آلود است و ردِ بخار نفس‌هایم در هوا ناپیداست تنها نشانه‌ام از راه جدولِ کنار خیابانی‌ست که پا به پای تنهاییِ من می‌آید… نه راه پیداست و نه حتی بی‌راهه‌ای نه عزیزی نه سلامی و نه حتی صدایی… تو هم که نیامدی.   و این من هستم… مردی ایستاده در امتدادِ خیابانِ یک پاییز از فصل‌ها لبریز از فاصله‌‌ها سرشار آن سوی دلواپسی‌ها آن ورِ تنهایی این سمتِ دلتنگی دارم جاده‌ی مه گرفته‌ی بی‌انتهایی را بی‌مقصد بی‌تو با عشق پیاده، راه می‌روم پاهایم بر آسفالت سرد جاده‌ من در میانِ حجمِ لطیفِ ابر او در این نزدیکی… تو هم که نیستی.   طوری نیست بانو! من، که من که عادت دارم تو، که تو که می‌دانی پاییز که می‌آید من، تنها، کمی تنهاتر هستم.   بیست و شش پاییز گذشت از آن روز، که تو نیامدی حالا دیگر، من و تنهایی، با هم، سال‌هاست که تنها نیستیم.   بیست و شش پاییز است که با دسته گلی در دست به نیمکت‌های دونفره‌ی خالی سلام می‌دهم و بیست و شش پاییز است که به احترامِ درخت‌، یک خیابان، سکوت می‌کنم   بیست… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

عشق نفرین شده

دوشنبه, مرداد ۲۱, ۱۳۹۲ ۱۲:۳۶ ۴۲ دیدگاه

صدای ممتد بوق اتومبیل‌ها، دود غلیظ سیگار و رگه‌های رقصان نور که از لابه‌لای پرده‌ بر سطح زمین می‌رقصیدند، همچون خراشی بودند که بر پیکره‌ی روح می‌افتاد. و این، سنگینی سکوت بینشان را بیش از پیش غیر قابل تحمل می‌ساخت. – ببین مایکی، خب راستش، نمی‌دونم… و بر روی لبه‌ی تخت فنری نشست. و بی آنکه به روی خودش بیاورد که از فرو رفتن یک‌باره‌اش در تخت فنری یکه خورده است، سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد. با اینکه امیلی گفته بود نمی‌داند، مایکل سرش را به طرف او گرداند، و منتظر شد تا از آنچه می‌داند بگوید. در همین سه هفته‌ای که با هم بودند، تقریبا پی برده بود که هم‌اتاقی جدیدش، همیشه راهی برای شروع گفتگو پیدا می‌کند. و مایکل در این لحظات، از این که مجبور نیست به این سکوت وحشتناک ادامه دهد، از داشتن چنین هم‌اتاقی خوشحال بود. تقریبا دو ماه بود که به این شهر آمده بود و هیچ کس را جز امیلی، که آن هم از طرف کالج به عنوان هم‌اتاقی‌اش انتخاب شده بود، نمی‌شناخت. – میدونی مایکی، من خیلی به خدا اعتقاد ندارم، با این حال، گاهی که باهاش حرف می‌زنم، ترجیح میدم باهاش در مورد چیزهای خوب صحبت کنم. واسه حرفای… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

انشایی برای خداوند

پنج شنبه, مرداد ۱۰, ۱۳۹۲ ۱۱:۱۶ ۷۳ دیدگاه

خدا اجازه؟ ما دفتر انشامون رو نیاوردیم. یعنی راستش… اصلا انشا ننوشتیم. اجازه آقا؟ ما انشامون خوب نیست، مدرسه هم که می‌رفتیم، بلد نبودیم پاییز رو توصیف کنیم. همیشه هم نمره‌ی انشامون کمتر از ریاضی و هندسه می‌شد. کلاسِ دوم راهنمایی که بودیم، همه‌ی نمره‌هامون بیست شد، معدل‌مون اما نه. انشا کم آوردیم آقا. شدیم شاگرد سومِ کلاس. اون دوتای دیگه، انشاشون بهتر از ما بود. خب، وقتی میگیم انشامون خوب نیست، باید باور کنید. گفتیم که، ما بلد نیستیم پاییز رو توصیف کنیم. وقتی درختِ تنها رو تصور می‌کنیم که لخت و عور، چقدر دلش از جداییِ برگ‌هاش گرفته، دلمون خیلی می‌سوزه. برگ‌ها رو درک نمی‌کنیم آقا، نمی‌دونیم چطور خوبی‌های درخت رو فراموش کردن. حتما اونا هم کلی دلیل دارن. تازه اونا که فقط برگ هستن، آدم‌ها هم کلی دلیل میارن. ما خنده مون می‌گیره آقا، فقط می‌خندیم. نمی‌زاریم دیگه گریه‌مون بندازن. اجازه خدا؟ ما فکر می‌کنیم حرف زدن بلد نباشیم. مامان مون راست می‌گفت، ما هیچ‌وقت بازیگرِ خوبی نشدیم. آخه فرزاد، دوستمون آقا، بهمون میگه تو بلد نیستی چه جوری مخِ یکی رو بزنی. میگه بلد نیستی جوری حرف بزنی که طرف خوشش بیاد. میگه قلبت رو که نمی‌بینن، خوب حرف بزنی، ازشون تعریف کنی، خر میشن.… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, من و مبینا, نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

نامه عاشقانه ای به خواهرم

سه شنبه, خرداد ۷, ۱۳۹۲ ۲:۴۴ ۱۲۸ دیدگاه

سلام، دخترِ سرزمینم! نمی‌دانم اسمت چیست. یا الآن کجا هستی. اما میدانم حتما سرت خیلی شلوغ است. تو هم مانندِ دیگر دختران، احتمالا به دنبال موفقیتی. داری درس می‌خوانی شاید. نمی‌دانم چقدر می‌فهمی، اما می‌دانم سوادت خیلی بالاست. مثلا می‌دانی فلان نظریه‌ی فلان شخص را و تا دلت بخواهد، می‌توانی انواعِ هرم‌ها را نام می‌بری. شاید در تلاش برای رفتن به دانشگاه مورد علاقه‌ات هستی و یا به دانشگاه و مدرکِ بالاتر فکر می‌کنی. میدانم که سرت خیلی شلوغ است! حسابی داری درس می‌خوانی. اما لابه‌لایِ ورق زدنِ جزوه‌‌هایت، فرصتی که پیدا شد، نامه‌ی من را هم بخوان. شاید درسی هم باشد که فراموش کرده باشی، شاید واحدی هم باشد که نگذرانده، یا کتابی که نخوانده‌ باشی. همینطور که در انتظارِ شاهزاده‌ی زیبایت، سوار بر اسب سفیدی، لطفا کمی هم به من وقت بده. از اینکه تو را “خواهر” خطاب می‌کنم، ببخش. با خودم فکر کردم بگویم: دوستم؟ دوستی‌هایِ ما آدم‌ها، “تا” دارد اما. هر کسی تا جایی با آدم دوست می‌ماند. تا کجایش مهم نیست، جایی اما تمام می‌شود. همیشه یک وقتی می‌آید که دوست بودن‌مان، و دوست‌داشتن‌مان، دیگر برایشان سودی نداشته باشد. به ضررشان که شد، تمام می‌کنند. و گذشته از این، خواهر با خودش، صمیمانه‌ترین معنایِ… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

تجسم یک رویا

چهارشنبه, فروردین ۲۸, ۱۳۹۲ ۸:۰۷ ۴۹ دیدگاه

سرم… سرم… سرم گیج می‌رود در سرم سوال‌های بی‌جواب، هِی اینور و آنور می‌روند هِی خیالم می‌رود آن‌سو آن سویِ نیامده… آن سویِ رویایی : من… گاهی دلم می‌خواست، دنیا جورِ دیگری می‌بود… دوست داشتن، جورِ دیگری می‌بود و هیچ آدمی برای تنها نبودن، دست‌های التماس دراز نمی‌کرد. اصلا کاش آدمی این همه تنها نبود.   من، بارها دیده‌ام که آدم‌ها پستی و پلشتی را بیش از سادگی و مهربانیِ بی‌دلیل، دوست می‌دارند و دیده‌ام که چقدر محبت و پاکی و سادگی تنها مانده است. من قسم می‌خورم… قسم می‌خورم که من دیدم که دورویی و زشتی لبخند می‌زد و تنها نبود. دست بر کمرش گذاشته بود و سیگارِ برگ دود می‌کرد و می‌خندید به سادگیِ آن مهربانی، که با چشمانِ خیس آن گوشه چمباته زده بود. مهربانی تنها بود. مسخره‌اش می‌کردند، ری‌را و من دلم برای مهربانی، برای کودکی، برای سادگی، خیلی سوخت. چقدر دلم می‌خواست دنیا چیزِ دیگری می‌بود…   چیزی غیر از این یک جایی… شهری در آن‌سویِ خوبِ رویاهایم… آنجا که سهمِ عاشقِ ساده، گریه‌های بی‌صدا نباشد شهری که در آن، خنده سهمِ همه باشد که اصلا، آقا! هر که دلش روشن‌تر بود، سهمش از خورشید بیشتر هر که مهربان بود، ستاره مالِ او هر… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

او یک فرشته بود…!

شنبه, شهریور ۲۱, ۱۳۸۸ ۱۰:۳۴ ۱۶ دیدگاه

گفتم: امشب انگار با همه ی شب ها فرق دارد. به آسمان نگاه کن! انگار سقف آسمان کوتاه شده! گفت: ستاره ها چقدر نزدیک شده اند، آدم حس می کند اگر دست به آسمان بلند کند دستش به ستاره ها می رسد. گفتم: چقدر دلم یه مشت ستاره میخواهد! گفت: چشم هایت را باز کن، فرشته ها را میبینی؟ گوش هایت را باز کن، حتما صدای بال زدنشان را می شنوی. امشب فرشته ها پایین آمده اند، همه جا پر از فرشته است! آمده اند تا دعاهایت را ببرند، دست خالی شان نگذاری! گفتم: کو فرشته ها؟! پس چرا من نمی بینمشان؟! گفت: گوش هایت به دروغ شنیدن عادت کرده است و چشم هایت به بد دیدن! مگر کور و کر هم می تواند ببیند؟! و من هیچ نگفتم. گفت: بچه ها پاک به دنیا می آیند، در چشمانشان می شود خدا را دید، حرف خدا بر زبانشان جاریست، کودکان تجلی خدا بر روی زمین هستند. کودکان فرشتگانی اند، که فقط بال ندارند! گفت: آدم ها چقدر زود تغییر می کنند. چقدر زود همه چیز را از یاد می برند، کودکانی که بوی خدا می دادند، حتی خود آدم ها هم نمی فهمند که کی و کجا شیطان پاکی… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه Tags: , , , ,

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38