انرژی + بدهید

 

نوشته‌های درباره‌ی: زشت

قسم به نقاشِ بالِ پروانه‌ها

یکشنبه, بهمن ۱۳, ۱۳۹۲ ۶:۵۱ ۴۲ دیدگاه

خسته‌ام، دل‌گیرم، تنهایم… احساسِ زندانیِ در قفسی را دارم، که از فرطِ شوقِ رهایی از قفسِ کرم‌خاکیان، آنقدر خودش را به در و دیوار کوبید، تا سرانجام پیروز شدند… و سرانجام باور کرد… باور کرد که تمام سهمش از دنیا، همین چهار دیواری تنگ و تاریکی‌ست که دچارش آمده، و پنداشت کوتاهیِ سقف گِلین آسمان، کوتاهیِ قامتِ اوست. باورش شد، که آن‌سویِ میله‌های پنجره را، هرگز پیش از این ندیده و تمامِ خاطراتِ گُل‌ها و خدا و ترانه‌های کودکی‌اش، خوابی بوده است و رویایی، گویی که هیچ‌گاه پیش از این‌ها نزیسته باشد… و دست آخر یک روز عصر، که از پشت میله‌های پنجره برف می‌بارید و صدای ماشین و فلز و همهمه‌ی دروغ و خواهش و خاک با صدای اصطکاک تنِ آدمی آمیخته بود و صدای کودکی به گوش نمی‌رسید، و خدا از آنجا رفته بود، مُرد… روزی که شیطان، نزدیک‌تر بود از خدا و انسان از انسان دور. تن‌ها به هم پیچیده، درهم ولی تنها، و مهربانی در گور. آن روز با خنده‌های بی‌دلیل خداحافظی کرد و خاطرات کودکی و شانه و جانمازش، و نامه‌های عاشقانه‌اش را بوسید و با دقت داخل بقچه‌ای پیچید و در صندوقچه‌ی کهنه‌ای گذاشت. آن‌وقت، نامه‌های خواهر کوچکش را از گنجه درآورد، با… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, ریتم, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

جوجه اردک زشت

سه شنبه, خرداد ۲۳, ۱۳۹۱ ۳:۳۱ ۲۹ دیدگاه

به دنیا که آمد جوجه‌اردک بود. زشت بود، و متفاوت. تنها همین. چه زشتی هم… زشت‌تر از همه‌ی جوجه‌های یک طویله!!! و چقدر زشت‌ها را دوست ندارند، جوجه مرغ‌ها و جوجه خروس‌های طویله‌ها. همین که شبیه‌شان نبود، با او بازی نمی‌کردند. آزارش می‌دادند، به پر و بالش نوک می‌زدند و می‌خندیدند به زشتی‌اش. همه، حتی بوقلمون‌های زشت و الاغ‌های بارکش! و چقدر از تفاوت‌هایش ناراضی بود، چقدر ناراحت، چقدر خودش را دوست نداشت… و چقدر از آفرینشش ناراضی بود… خدای من، چقدر احمق بود…! چقدر دوست داشت مرغ‌ها و خروس‌ها دوستش داشته باشند و جوجه‌ها هم‌بازی‌اش شوند، آن هم در طویله‌ای تاریک و سرد… به همین هم قانع بود! قانع؟! اصلا تمام آرزویش همین بود…! تنها بود. خیلی تنها بود. فکر می‌کرد کم است برای این طویله! و چقدر طویله کم بود برای او… همین‌که دوستش نداشتند، همین‌که هیچ دوستی نداشت، همین‌که زشت بود، همین‌که تنها بود، همین‌که،‌ همین شد که رفت، از طویله‌ی تاریک و سرد، به آن‌سوی جنگل‌های انبوه… زشت بودنش، چه زیبا شده بود… تنها بود، خسته، گرسنه، و چقدر احساسِ بدبختی می‌کرد… و واقعاً هم بود! بدبخت بود که در دلِ خوشبختی، نمی‌فهمیدش. همین‌که در میان گاوهای شیرده که شیرشان را می‌دوشند و اسب‌های سواری… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , ,

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38