خانه برچسب‌ها خورشید

همه‌ی نوشته‌های با موضوعِ: خورشید

سین مثلِ سرباز ، شین مثلِ شب

نیمه‌های شب...وقتی چادرِ سیاه بر سر شب می‌افکنند،و آن‌هنگام که چراغ می‌کُشندو در پسِ پردهبه خیالِ خود،خدا را می‌خوابانندزشتی‌ها، مجالِ رو آمدن می‌یابند...شب که می‌آیددر لابه‌لایِ خلوت این شهرِ هزار روبیدار، به نظاره نشسته‌امو من می‌بینمعجوزه های پلیدی را،که بی ترس آفتاب و آیینه،آرام آرام رخ می‌نمایندو کرم‌های گندیده‌ی...

خ مثلِ خورشید، خ مثلِ خدا…

  سلام خدای عزیزم، حالِ شما؟ خوبید؟ حال ما رو اگه خواسته باشید، باید بگیم ما که خوب نیستیم. یعنی نبودیم، با شما که نبودیم، خوب نبودیم. مگه میشه با شما باشیم و بد باشیم؟! حال ما رو اگه بخواید... ما فورا حال‌مون خوب میشه. قند توی دل‌مون آب میشه،...

انشایی برای خداوند

خدا اجازه؟ ما دفتر انشامون رو نیاوردیم. یعنی راستش... اصلا انشا ننوشتیم. اجازه آقا؟ ما انشامون خوب نیست، مدرسه هم که می‌رفتیم، بلد نبودیم پاییز رو توصیف کنیم. همیشه هم نمره‌ی انشامون کمتر از ریاضی و هندسه می‌شد. کلاسِ دوم راهنمایی که بودیم، همه‌ی نمره‌هامون بیست شد، معدل‌مون اما نه....

پایانی دیگر

پایانی دیگر از داستان از شما درخواست کرده بودم که پایان داستانِ خدا و گناه را شما بنویسید. آغاز، رخ داده بود و تنها پایانِ این داستان، در دستانِ شما بود. شاید، پایانی دیگر. ممنونم از دوستانی که پایانی بر این داستان نوشتند. پایان‌هایی که هم تلخ بود و هم شیرین....

نامه عاشقانه ای به خواهرم

سلام، دخترِ سرزمینم! نمی‌دانم اسمت چیست. یا الآن کجا هستی. اما میدانم حتما سرت خیلی شلوغ است. تو هم مانندِ دیگر دختران، احتمالا به دنبال موفقیتی. داری درس می‌خوانی شاید. نمی‌دانم چقدر می‌فهمی، اما می‌دانم سوادت خیلی بالاست. مثلا می‌دانی فلان نظریه‌ی فلان شخص را و تا دلت بخواهد، می‌توانی...