انرژی + بدهید

 

نوشته‌های درباره‌ی: خدا

نامه ای از خدا

شنبه, اردیبهشت ۱۰, ۱۳۹۰ ۴:۲۵ ۱۸۳ دیدگاه

چند شب پیش، به طور اتفاقی، چیزی رو پیدا کردم. یه نوشته، یه شعر، شاید هم یه نامه. شعر نیست، اما بعضی جاهاش یه وزن و آهنگ خاصی رو احساس می کنم. اصلا یادم نمیاد چه کسی، کی و کجا این رو برام نوشته. فقط یه چیز رو میدونم. اینکه اون شب، این نوشته، خط به خط برام ترجمه می شد، هر قسمت رو که می خوندم، هنوز به جمله ی بعد نرسیده، قبل از اینکه هر خطش رو بخونم، جمله ی بعدی چند لحظه قبل اتفاق افتاده بود. کسی چه میدونه چه کسی این رو نوشته، شاید این یه نامه باشه. نامه ای از خدا… این نوشته رو بدون حتی یک حرف کم و زیاد، اینجا میزارم: ۰۷ January 2010 ۰۱:۲۱ غصه نخور عزیزم غصه نخور، خدا هنوز بزرگه غصه نخور تو هنوز جوونی خیلی از قصه ی تو مونده آخرِ قصه ات قشنگه مهدی به خدا قشنگه غصه نخور ببین خدا هنوز پیشته اگه نبود که اینجوری گریه ات نمی گرفت اگه پیشت نبود که این گوشه ی  دنیا بهش فکر نمی کردی غصه نخور هنوز که یادت نرفته همیشه میگفتی: هیچکی هم نباشه، بازم خدا باهاته آره، گریه نکن یادته گفتی اگه کسی نیست، خدا که… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, درد و دل با خدا, ریتم, نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

سلام خدا. من خوبم!

دوشنبه, مهر ۵, ۱۳۸۹ ۴:۴۲ ۷۷ دیدگاه

سلام خدا. خوبی خدا؟ منم خوبم. میدونی، خیلی خوب. خوبم ولی تو باور نکن. نمیدونم، اصلا واست مهم هست حالم، اصلا می بینیم یا نه؟ اصلا از حال و روزگارم خبر داری؟ نمیدونم کی هستی. نمیدونم چی هستی! فقط میدونم بهت میگن خدا. اونوقت ها که بچه بودم، مامانم همیشه دوستت داشت. همیشه صدات می کرد. می گفت خدا منو بهشون داده. می گفت خدا مواظبته، خدا دوستت داره. مادرم اینقدر عاشقونه دوستت داشت که منم عاشقت کرد. مادرم با اسمت گریه می کرد، صدات می کرد، دعات می کرد. مادرم خیلی دوستت داشت. من هم مادرم رو خیلی دوست داشتم. مادرم تو رو به من داد. بهت میگن خدا. صدات میزنن خدا. خدا! نمیدونم اصلا هستی یا نه. نمیدونم شاید اصلا وجود نداشته باشی. خدایا ناراحت نشو. بهم حق بده، من هیچوقت ندیدمت خدا. هیچوقت. خدا هستی که باش. بزرگ هستی که باش. تو مگه خدای من نیستی؟ چرا هیچوقت نیومدی پیشم؟ چراصدات کردم و جوابم ندادی؟ مگه نمی گن بزرگی؟ مگه مهربون نیستی؟ پس چرا هیچ وقت نگرانم نشدی، جوابم رو ندادی؟ چرا دلت واسم نسوخت! خدایا درسته که گناهکارم. ولی آخه خدا، گناه دارم! پس چرا دلت واسم نمی سوزه؟ میگن تو از همه چیز خبر… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, میخوام خودم باشم, نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , ,

وقتی خدا لبخند می زند

جمعه, مرداد ۱۵, ۱۳۸۹ ۲:۰۷ ۳۱ دیدگاه

  خواستم از تو بنویسم. باز هم به صفحه ی سفید کاغذ پناه می برم، و رقص قلم، که عجیب بوی تنهایی ام را می دهد. نوشتن را دوست دارم، بازی با کلمات، عجیب آرامم می کند. من با کلمات دوست هستم، من با کلمات زندگی کرده ام. اما میدانی، از تو نوشتن سخت است! آخر می ترسم، می ترسم نکند از تو بنویسم و کم بنویسم. از تو بنویسم و نتوانم، نتوانم بنویسم از لذت اولین پرواز پرستوی کوچک. بنویسم و نگویم از دلشوره های دوست داشتنی یک کرم برای پروانه شدن، و از شوق غنچه برای شکفتن، گل شدن. و آنوقت جوجه پرستو ها دلگیر شوند و کرم ها هم و غنچه ها، و خدا نکند که دلگیر شوند و پرواز بمیرد، و کسی دیگر کرم ها را دوست نداشته باشد و غنچه ها یادشان برود شکفتن را و گل ها فراموش شوند. نمیدانم. نمیدانم کیستی، باور کن نمیدانم… سخت است گفتنش! آخر میدانی، سخت است توصیف چشم های خدا! مثل چشم های تو پاک و بیگناه. میدانم، خوب میدانم هیچکس باور نخواهد کرد که من، فرشته ای دیده ام. و من فرشته ای را دیده ام. و کور شوم اگر دروغ بگویم. تو شاید آن آسمان… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, کودکانه, من و مبینا Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , ,

آقای خدا، من نمیخوام آدم باشم!

یکشنبه, اسفند ۹, ۱۳۸۸ ۳:۵۰ ۲۴ دیدگاه

اول عذر میخوام که تنبلی کردم واسه به روز کردن وبلاگ. کلی مشکل و بدبختی روی سرم تل انبار شده بود دوم ممنونم از همه ی کسایی که به وبلاگ اومدن و توی پست قبلی قسمت نظرات به دوستشون کمک کردم. خوشحالم که هنوزم آدمایی هستن که سرنوشت یه آدم هر چند ناشناس براشون مهم باشه و دلشون نخواد اشتباه کنه و بخوان پاک بمونه. پس هنوز آدم ها ارزش پاک بودن رو میفهمن! ممنون چی توقع داری مهدی؟ چی می خوای؟ دنبال چی هستی؟ منتظر کی نشستی پشت پنجره؟ به کی امید بستی؟ از کیا انتظار رحم و مروت و مردانگی داری؟ از یک مشت موجود دوپای وحشی متمدن به اسم “انسان” ؟ فکر کنم متوجه نیستی!!! اشتباه گرفتی مهدی! بهشت دو کوچه بالاتره! اینجا، این آدم ها اونی نیستن که تو فکر می کنی! اصلا متوجه هستی اینجا کجاست و این ها کی هستن؟!!! وایسا ببینم… نه، مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم… مهدی اینجا دنیاست! همون دنیای نامرد! دنیای بی رحمی که قرن ها پیش به بهتر از تو هم رحم نکرد، پس به تو هم رحم نمی کنه، همینطور که به بعد از تو هم نخواهد کرد! اینجا دنیاست! این ها هم آدم های همین دنیا… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

بوسه های خیس یک فرشته…

چهارشنبه, دی ۱۶, ۱۳۸۸ ۸:۰۹ ۳۳ دیدگاه

هیچوقت نتونستم مثل خیلی از آدما منکر وجود چیزی به اسم عشق بشم. با وجود اینکه خیلی از آدم ها دروغ شنیدم و بیشتر از همه خیانت دیدم و شنیدم. با اینکه قلبم رو شکوندن و فقط به جرم اینکه نمی خواستم مثل خیلیا گرگ باشم، بره هه واسم از گرگ هم درنده تر شدن، با اینکه می بینم چه جوری آدما روی خودخواهی هاشون اسم عشق رو میزارن، اما باز هم نمیتونم منکر وجود چیزی با نام عشق بشم و قیدش رو بزنم. آخه مگه میشه چیزی رو انکار کرد که لحظه لحظه دارم حسش می کنم و نفس نفس زندگیم باهاش زندگی میکنم؟! من میفهمم عشق رو، من حس کردم عشق رو، اون وقتی که نصفه های اون شب، با آهنگ معین برای خواهر کوچیکم گریه می کردم. وقتی یادم میاد که چه جوری با گریه از خدا میخواستم که اون دندون مبینا که وقتی زمین خورد افتاده، درست بشه و در عوض خدا همه چیزم رو ازم بگیره… آخه، فکر میکردم که مبینا بزرگ میشه، میترسیدم وقتی بزرگ بشه به خاطر اینکه یکی از دندونهاش نیست بچه ها مسخره اش کنن، غصه اش بگیره، گریه کنه… آخه به خود خدا قسم، تموم زندگیم اون خنده های… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : من و مبینا Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

خدایا، عهد می بندم

جمعه, شهریور ۲۷, ۱۳۸۸ ۸:۲۹ ۳۴ دیدگاه

وقتی گناه می کنم از خودم بدم میاد. حتی وقتی گناه می کنم بازم فکر تو هستم. من از گناه بدم میاد خدا. خدایا هر چقدرم که سخت باشه، هر چقدر هم که مشکلم بزرگ بشه، من نباید تن به گناه بدم. نمیشه خدایا. حتی اگه تو وجود نداشته باشی، حتی اگه خدایی نباشه و پاکی ای وجود نداشته باشه، بازم من نمیتونم گناه کنم. خدایا آخه من دنیام با این چیزا فرق داره! خدایا منو ببخش. من دیگه گناه نمیکنم. قول میدم خدا. به همین اشک چشام قسم که دیگه هیچ وقت گناه نمی کنم…. من دیگه گناه نمی کنم خدا. حتی اگه تموم دنیا تنهام بزارن. حتی اگه همه ی دنیا دلم رو بشکونن. حتی اگه همیشه چشام خیس باشه. دیگه نمیزارم یه کمبود، یه کمبود جسمی و مادی منو وادار به گناه کنه. دیگه نمیزارم یه آدم، همون آدمی که دلم براش می سوخت و نذاشتم گناه کنه، منو به گناه وادار کنه! خدایا قبول کن سخته! خدایا سخته. خدایا هر چقدرم سخت باشه، من نمیخوام گناه کنم. خدایا تورو خدا تو بفهم. من بهشتت رو نمی خوام. من فقط از گناه بدم میاد، حتی اگه بهشت و جهنمی هم نباشه، با گناه دنیا واسم جهنم… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا Tags: , , , ,

هنوز هم، وقتی هیچکس نیست…

سه شنبه, شهریور ۱۷, ۱۳۸۸ ۱۰:۴۰ ۱۱ دیدگاه

به نام خدا خیلی وقته که این سایت (وبلاگ) رو راه اندازی کردم. ثبت دامنه ی اون هم بر میگرده به اوایل امسال. خیلی دوست داشتم شروع کنم ولی همش احساس میکردم باید شروع نوشتن من مصادف با شروع یک چیز تازه توی زندگی من باشه. یه چیز قشنگ… امشب اولین شب از شب های قدره. خب چه چیزی قشنگ تر از این؟! چه روزی قشنگ تر از این واسه یه شروع تازه؟! واسه یه احساس تازه، یه آدم تازه بودن؟! عنوان سایت همون عنوان وبلاگ قبلیمه. من هرچی عنوان توی دنیا هست رو هم بخوام بزارم، بازم این نمیشه! راستش واسه انتخاب عنوان “اگه هیچ کس نیست، خدا که هست…“ زیاد فکر نکردم. ناخودآگاه به ذهنم خطور کرده بود. نیازی به فکر کردن و پیدا کردنش هم نبود. کلا از ثبات خوشم میاد. دوست دارم اون طوری بمونم که قبلا بودم. اگه یه روز خیلی پولدار شدم باز هم مثل الآن دلم بیاد دست توی جیبم کنم. وقتی ماشین مدل بالا خریدم، مثل الآن دلم بخواد وسط زمستون یه نفر رو سوار کنم تا از سرما نلرزه، و نگران کثیف شدن روکش صندلی هام هم نباشم! دوست دارم وقتی استاد دانشگاه شدم، هنوز هم از تمسخر بقیه متنفر… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه Tags: , , ,