انرژی + بدهید

 

نوشته‌های درباره‌ی: بهشت

قسم به نقاشِ بالِ پروانه‌ها

یکشنبه, بهمن ۱۳, ۱۳۹۲ ۶:۵۱ ۴۲ دیدگاه

خسته‌ام، دل‌گیرم، تنهایم… احساسِ زندانیِ در قفسی را دارم، که از فرطِ شوقِ رهایی از قفسِ کرم‌خاکیان، آنقدر خودش را به در و دیوار کوبید، تا سرانجام پیروز شدند… و سرانجام باور کرد… باور کرد که تمام سهمش از دنیا، همین چهار دیواری تنگ و تاریکی‌ست که دچارش آمده، و پنداشت کوتاهیِ سقف گِلین آسمان، کوتاهیِ قامتِ اوست. باورش شد، که آن‌سویِ میله‌های پنجره را، هرگز پیش از این ندیده و تمامِ خاطراتِ گُل‌ها و خدا و ترانه‌های کودکی‌اش، خوابی بوده است و رویایی، گویی که هیچ‌گاه پیش از این‌ها نزیسته باشد… و دست آخر یک روز عصر، که از پشت میله‌های پنجره برف می‌بارید و صدای ماشین و فلز و همهمه‌ی دروغ و خواهش و خاک با صدای اصطکاک تنِ آدمی آمیخته بود و صدای کودکی به گوش نمی‌رسید، و خدا از آنجا رفته بود، مُرد… روزی که شیطان، نزدیک‌تر بود از خدا و انسان از انسان دور. تن‌ها به هم پیچیده، درهم ولی تنها، و مهربانی در گور. آن روز با خنده‌های بی‌دلیل خداحافظی کرد و خاطرات کودکی و شانه و جانمازش، و نامه‌های عاشقانه‌اش را بوسید و با دقت داخل بقچه‌ای پیچید و در صندوقچه‌ی کهنه‌ای گذاشت. آن‌وقت، نامه‌های خواهر کوچکش را از گنجه درآورد، با… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, ریتم, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

پایانی دیگر

جمعه, تیر ۲۱, ۱۳۹۲ ۵:۵۱ ۳۹ دیدگاه

پایانی دیگر از داستان از شما درخواست کرده بودم که پایان داستانِ خدا و گناه را شما بنویسید. آغاز، رخ داده بود و تنها پایانِ این داستان، در دستانِ شما بود. شاید، پایانی دیگر. ممنونم از دوستانی که پایانی بر این داستان نوشتند. پایان‌هایی که هم تلخ بود و هم شیرین. واقعیت زندگی هم همین است، هر دو حالت ممکن است، تلخ یا شیرین بودنش را خودمان انتخاب می‌کنیم. متاسفم از فاصله‌ی طولانی که  بینِ این داستان و پایانش رخ داد. این را بر من ببخشید. در انتهایِ این نوشته، متوجه خواهید شد، که حالِ خوبی نداشتم. و حالا هم ندارم. پایانی کوتاه برای داستان نوشتم، دوست داشتم پایانش اینطور تمام شود. بهتر است بگویم: پسرک، اینطور تمامش می‌کرد. می‌توانید پایانِ من را، دوباره در نوشته‌ی خدا و گناه بخوانید.   پایانی دیگر از تو زندگی واقعی هم دور از این نیست. ابتدای زندگیِ ما، درست مانندِ یک داستانِ از پیش نوشته شده آغاز می‌شود. هیچ کدام از ما، از ابتدا، قرار نبوده این باشیم. اما انگار، بعدا قرار شده. هر کدام از ما، در شرایط خاصی به دنیا می‌آییم که فقط مختص خود ماست. همه‌چیز، از ابتدا، پیش از آنکه ما باشیم، نوشته شده بود. دردها و شادی‌هایمان،… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , ,

آب و گِل

دوشنبه, خرداد ۲۰, ۱۳۹۲ ۷:۵۳ ۴۴ دیدگاه

یکی از دلایلی که اینجا خیلی دیر به دیر، و با فاصله‌ی نسبتا طولانی، به‌روز می‌شود، این است که تنها نوشته‌های رسمی در این وبسایت قرار می‌گیرد. و من وسواسِ زیادی به خرج می‌دهم که نوشته‌ای که قرار می‌گیرد، تا حد توان، کامل باشد. و تلاشم این بوده که تمامِ حرفم را زده باشم، یا لااقل نزدیک به تمامِ آن را. این طور می‌شود که بینِ نوشته‌ها فاصله می‌افتد و هم نوشته‌ها خیلی طولانی می‌شود، و احتمالا حوصله‌تان هم سر میرود از خواندنش. از طرفی، حرف‌هایی همیشه هست، که مثلِ اتفاق‌هایِ ساده‌ی زندگی، یک دنیا حرف در سادگی‌شان دارند. حرف‌هایی که مثلِ تمامِ چیزهایِ خوبِ دنیا، دنیایی از سادگی دارند. پس، ساده هم باید گفت. بی هیچ حرفِ اضافه. نه منظوم هستند و نه منثور. نه به معنایِ واقعی نثر هستند و نه نظم دارند. حرف ولی دارند! از این پس، در صفحه‌ی وب‌نوشت‌های مهدی (mehdi.mirani.ir/blog)، می‌توانید نوشته‌هایی از این جنس را بخوانید. نوشته‌هایی متفاوت از همیشه، که فقط در این صفحه نمایش داده می‌شوند. هنوز هم، به رسمِ قدیم، در صفحه‌ی اصلیِ اگه هیچ‌کس نیست، خدا که هست، همان نوشته‌های قبلی، و نوشته‌های جدید به سبک و سیاقِ قدیم، به نمایش در خواهند آمد. سر آغازِ حرف‌هایم هم،… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : وب‌نوشت‌ها Tags: , , ,

رویای یک باران

پنج شنبه, دی ۱۴, ۱۳۹۱ ۶:۱۲ ۲۷ دیدگاه

تعجب نکن ری‌را¹ من هنوز همان کودکِ مغرورِ دیروزم تنها، غرورم را به بهایِ گمانِ باران فروختم تنها کمی گیجم، منگم، حیرانم خسته‌ام… خسته‌ ری‌را در بیداری خوابم: نمی‌فهمم، نمی‌دانم و در خواب، رویایِ بیداری‌ام را می‌بینم   ری‌را، نمی‌دانم از چه رو، طاقتِ فراموشی در من نیست و بویِ خاکِ باران خورده، باز مرا می‌برد تا خاطره‌‌ی آن رنگین کمانِ هفت رنگ… و آن رنگین کمان، ری‌را، یادت هست؟ باران که می‌آمد، هوای دلم صاف می‌شد آنوقت از انعکاسِ نورِ خدا در قطره‌های مهربانی، دوباره پشتِ دلم، رنگین کمانِ عشق می‌بست   نه، نه، من باور نمی‌کنم آخر، کجا اشتباه کرده بودم؟ من صدای باران را شنیده بودم نه، من که اشتباهی نکرده‌ام تنها، صدایی آشنا مرا با خود برد… صدای کسی که بارانی بود از جنسِ خاک، بارانی که می‌بارید از این پایین به آن بالا ری‌را، تو که می‌فهمی، به خدا از همین زمین هم می‌شود آسمانی بارید   از اهالیِ همین زمین بود و در جست‌وجوی همان بهشت صدایش به زلالی آب بود: از باران سخن می‌گفت، می‌بارید احساسی سبک داشت: همچون وزنِ بودنِ یک پروانه روی نسترن‌ رها بود، اوج می‌گرفت: همچون قاصدکِ حیران در دستِ باد و چشمانی که به دریا می‌ماند: آرام… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38