انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

خدایا، فقط تویی گل نازم

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۹ و ساعت : ۶:۰۳
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا | بازدید : 3,911

ساعت ۴ شب، وقتی که خیلی دلم گرفته از خیلیا، تنهای تنها، وقتی که همه خوابن، خسته، یک لیوان چای داغ، یه پاکت سیگار…

پنجره ی خونه رو باز می کنم و خیابون رو نگاه می کنم. همه جا تاریکه. هیچ صدایی نمیاد. انگار که تموم آدمای این شهر مرده باشن.

هیچ صدایی نمیاد، سکوت و سکوت و سکوت…

به خودم فکر می کنم. به روزی که پشت سر گذاشتم. به آدما فکر می کنم. به اون دو نفری که روز قبل توی خیابون بهم… بیخیال! به همه ی آدما فک میکنم.

به اینکه آدما مرز بین حیوانیت و انسانیت هستن و هر لحظه ممکنه به یه حیوون تبدیل شن.

به این فکر میکنم که “اینجا جنگله، بخور تا خورده نشی! اینجا نصف عقده ای اند، نصف وحشی!”

به چیزایی که ندارم فکر میکنم. به چیزایی که دارم. من که قبل دنیا اومدنم پدر و مادر و خواهر برادرام رو سفارش نداده بودم! ببین، خدا بهم داده. اون هم به این خوبی، به این مهربونی، بهترین هاش رو واسم چیده…

به خودم فکر میکنم. هیچ بیماری خاصی ندارم. سالم سالم. میتنوم بخندم، گریه کنم، بخندونم، اشکای کسی رو پاک کنم… وای این همه نعمت خدا به من داده و من به نداده ها فکر میکنم! تو قدرت اینو داری که ببینی و گیر دادی به شکل چشم و ابرو؟!!!

من هیچ نیازی به چیزی به اسم عشق ندارم. حتی از نوع پاکش. وقتی پدر و مادرم رو واقعا دوست دارم، وقتی مامانم دلش واسه من تنگ میشه، وقتی مبینا و معصوم رو دارم، هیچ وقت عشق رو گدایی نمی کنم. چون من الآن هم اون رو دارم.

عشق بین دختر و پسر، اگه به تیکه انداختن و ادا و اطوار و نوار چسب دست دادن و آبمیوه خریدن و دلقک بازیه… و بعد کلی دل دل کردن و قربون صدقه ی هم رفتن، مثل یه دستمال کاغذی کثیف دور میندازن هم… من نیازی به این ندارم.

اینم می سپرم دست خدا. خودش میدونه چیکار کنه. مگه من گفتم مبینا رو بم بده؟ مگه من گفتم مبینا رو، خونوادم رو اینقدر دوست داشته باشم؟ مگه من گفتم که دلم مهربون باشه و با دیدن یه بمباران زمان جنگ توی فیلم تلویزیون گریه ام بگیره؟

خدایی که بهم دل داده، دلدارش رو هم میده. خدایی که بهم اشک داده، که میتونم بی بهونه و مثل بچه ها گریه کنم، شونه هایی واسه گریه کردن میده. خدایی که منو عاشق آفرید، معشوق هم میده.

من نیازی ندارم کسی به زور منو دوست داشته باشه. هزار فیلم و رنگ و لعاب بزنم تا از من خوشش بیاد. نیازی به خوش اومدن کسی ندارم، کسایی رو دارم توی این دنیا که من رو، خود خودم رو، بدون هیچ رنگ و فیلمی دوستم داشته باشن.

زمانی دوست داشتن کسی واسم مهمه، که منو بخواد، همینجوری، همین شکلی،همین رنگی، با همین صدا، با همین خوبی و بدی ها، با همه ی نکات مثبت و منفی من…

 سیگار رو تو دهنم میزارم و فندک رو روشن میکنم.

به بیرون نگه میکنم، به آدمایی که یه عمره خوابن، یه عمره مردن ولی خودشون خبر ندارن.

آدما جلو چشم بی ارزش میشن. حرفشون، فکرشون و نظرشون راجع به من در نظرم چقدر بی ارزشه!

سیگار رو میزارم بین لبام. به آسمون نگاه میکنم… آسمون پر ستاره ی شب به نظرم چقدر شکوه و جلال داره…

به خدا فکر می کنم.

خدایا، با وجود تموم کمی و کاستی ها، ممنونم ازت واسه همه چیز. واسه این چشمی که خیسه، واسه ی لبای خندون و دل مهربونی که دادی…

خدایا، اگه چیزی بم ندادی، مرسی که چشام هنوز راحت گریه می کنن.

خدایا من خیلی خوشبختم که تو رو دارم.

خدایا کمکم کن تو جانشین همه ی نداشته های من بشی…

کمکم کن.

 خدایا منو ببخش

…و با تمام وجود یک کام عمیق از سیگار می گیرم

 my-flower

گل نازم ، تو با من مهربون باش
واسه چشمام ، پل رنگین کمون باش
اسیر باد و بارونم ، شب و روز
گل این باغ بی نام و نشون باش

من عاشقی دل خونم ، شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه ، تو با من مهربون باش

شدم خسته بس که با یک دست بسته
خیلی سخته ، حرف دلم تلخه
فرق تو با بقیه اینه که می شه بی شیله پیله
بشینه پیشت آدمو ، بتونه درد و دل کنه
و
منو ول کنه و برگ رو له کنه و بهار زندگیمم سرد و گل کنه

آدم ها جلو روت می خوان خوبی زیادتو
ولی وقتی رفتی پشت سر می زنند زیر آبتو

نه ، اونا مثل تو نبودن و پایداری نداشتن
اونا تو غصه ها با من کار باری نداشتن
بیا گل نازم ، خورده بازم تعطیلی عشق
بیا دلمو بده تو یه نظم و ترتیبی بهش

گل نازم
بگو بارون بباره
که چشماتو به یاد من بیاره
تماشای تو زیر عطر بارون ، چه با من می کنه امشب دوباره

با بعضی کارام باعث می شه فکر کنی بدم ، بذار بگم می دونم که چرا دلخوری ازم
ولی چون وقتی سختی میاد یه عالمه ، گوش توئه که فقط شنوا به دادمه
به خودت می گی موقع مشکلات به یادمه ، دل گیر نشو این مرام یه آدمه!!!
با تو می رسه به سختی ها من زورم ، از گل ناز هم، خدا بوده منظورم

(فریدون آسرایی+حسین تهی)

آقای خدا، من نمیخوام آدم باشم!

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, اسفند ۹, ۱۳۸۸ و ساعت : ۳:۵۰
ارسال شده در قسمت : روزانه | بازدید : 2,287

اول عذر میخوام که تنبلی کردم واسه به روز کردن وبلاگ. کلی مشکل و بدبختی روی سرم تل انبار شده بود

دوم ممنونم از همه ی کسایی که به وبلاگ اومدن و توی پست قبلی قسمت نظرات به دوستشون کمک کردم. خوشحالم که هنوزم آدمایی هستن که سرنوشت یه آدم هر چند ناشناس براشون مهم باشه و دلشون نخواد اشتباه کنه و بخوان پاک بمونه. پس هنوز آدم ها ارزش پاک بودن رو میفهمن! ممنون :)

چی توقع داری مهدی؟ چی می خوای؟ دنبال چی هستی؟

منتظر کی نشستی پشت پنجره؟ به کی امید بستی؟ از کیا انتظار رحم و مروت و مردانگی داری؟ از یک مشت موجود دوپای وحشی متمدن به اسم “انسان” ؟

فکر کنم متوجه نیستی!!! اشتباه گرفتی مهدی! بهشت دو کوچه بالاتره! اینجا، این آدم ها اونی نیستن که تو فکر می کنی! اصلا متوجه هستی اینجا کجاست و این ها کی هستن؟!!!

وایسا ببینم… نه، مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم… مهدی اینجا دنیاست! همون دنیای نامرد! دنیای بی رحمی که قرن ها پیش به بهتر از تو هم رحم نکرد، پس به تو هم رحم نمی کنه، همینطور که به بعد از تو هم نخواهد کرد! اینجا دنیاست! این ها هم آدم های همین دنیا هستن! همون هایی که باعث و بانی همین دنیای کثیفن، همین آدم هان!

این آدم ها، همین هایی که هر روز می بینی، همین هایی که بهشون امید داری، ازشون انتظار آدم بودن و انسانیت داری، این ها آدمن! می فهمی؟ از همون نژادی که سالها پیش به امام حسین(ع) خیانت کردن و حتی به پسر بچه ی ۴ ماهه هم رحم نکردن، اون وقت تو ازشون انتظار ترحم داری؟ هه! چه خوش خیال! تو از آدم هایی توقع مهر و محبت و عشق داری که از نژاد کسانی هستن که به اسم آزادی و آدمیت(!) بمب و گلوله روی سر بچه های بدبخت و بی گناه افغانی و عراقی و فلسطینی میریزن! می فهمی مهدی؟ این آدم ها پست ترین و کثیف ترین نژاد موجودات زنده ان! از نژاد موجودات خونخوار و کثیفی که حتی به خودشون و هم نوع ها شون هم رحم نمی کنن. آدم هایی که هم نوع هاشون رو مثل یه گوسفند ذبح میکنن و سر می برن و بی اونکه ککشون هم بگزه با ریختن خون آدم ها شهوت حیوانی شون رو ارضا می کنن.

یه زمانی، یه جایی از دنیا، توی عصر جاهلیت برای نجات مسیح و پسر خدا و روح القدوس و جنگ صلیبی آدم میکشن، توی یه عصر دیگه و یه جای دیگه از این کره ی خاکی به اسم اسلام و قرآن، خدا رو سر بازار حراج میکنن! و سال ها بعد در عصر تمدن و آدمیت(!)، و به اسم آزادی و دموکراسی و حقوق بشر(!)، و سهم بچه های بی گناه از آدمیت و بشریت آدم ها فقط تیرچه های چوبی و آواری از سنگ و خاکیه که روی سرشون آوار میشه.

حالم از خودم بهم میخوره. حالم از اینکه آدمم بهم می خوره. حالم از هر چی آدم دو پاست بهم میخوره. دارم از هر چی اشرف مخلوقاته بالا میارم.

دلم میخواست یه درخت بودم، اون وقت شک ندارم از تنها چیزی که میترسیدم آدم ها بود. دلم میخواد یک درخت بودم. اما مطمئن نیستم درخت هم همینو بخواد.

دیگه نمی خوام ازتون انتظار آدمیت و آدم بودن داشته باشم. از هیچ کدومتون. آخه شما آدمین. آدم. از نسل آدم. از نسل هابیل و قابیل. من از شما آدم های برادر کش هیچ توقعی ندارم. آخه شما آدمین. حالم ازینکه مثل شما آدمم بهم میخوره. ای کاش آدم نبودم، اما واقعا معنای آدمیت رو می فهمیدم.

از همتون میترسم آدما… از همتون. دیگه نه منتظر کسی هستم که بیاد نه از کسی انتظار محبت و کمک و انسانیت دارم. بدم میاد ازتون!

مهدی! هیچوقت این حرف ها رو فراموش نکن! سعی کن هیچوقت کوچیک و خار نشی، نذار زمین بخوری یا زمینت بزنن، ولی اگه زمین خوردی آروم باش! دست و پا نزن! چون هیچکس نمیاد دستت رو بگیره و از زمین بلندت کنه. از آدم ها هیچ انتظاری نداشته باش. به این دلیل که، خب آدمن دیگه! آدم مگه از آدم انتظار محبت داره! زمین که خوردی، فقط از خودش بخواه! از اونی که “اگه هیچ کس نباشه باز هم هست“… از بنده ی خدا نخواه، از کس بی کسون بخواه، از خود خود خدا !!

sMs: Emruz hokme eEkhraje man az daneshgah behem dadan ;)  Ba daste Chap gereftam :D Gahi lazeme ye ettefaghe bozorg be adam Talangor bezane, ta az Khabe Khargushi bidaresh kone. Be sharti ke Vaghean khab bashe, na inke Khodesho Be Khab bezane! Ke age intor bashe dg Khab nist, Morde :-P

Khodaya Bazam Khodet Havaye Maro Dashte Bash

نوشتی، نوشتم…

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, بهمن ۴, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۲:۰۹
ارسال شده در قسمت : نوشتی، نوشتم | بازدید : 1,844

سلام
نمیدونم چطوری بگم.راستش من یک دختر ۱۸سالمم. چند ماه پیش عاشق یه پسری شدم اولای اشناییمون نمیدونستم به نماز خواندنو روزه گرفتن اعتقاد نداره نگفت که اعتقادادش چطوریه.من دختریم که هم نماز میخونم هم روزه میگیرم تا حالا هم دست به هیچ پسری نزدم اون اولین دوست پسرم بود.من دختر مغروری بودم که به هیچ پسری محل نمیذاشتم ولی نمیدونم که چطوری برای اولین بارغرورمو زیر پا گذاشتم.بگذریم.من واقعا عاشقش شدم.ولی تا حالا یک بار باهاش بیرون رفتم ولی اون انتظار داره یعنی بهم گفته اگه میخواد باهاش باشم باید شکل رابطمونو تغییر بدیم یعنی باید هر چی گفت گوش بدم بهش بوس بدم و……………………..من نمیتونم اعتقاداتما زیر پا بذارم نه میتونم فراموشش کنم.شما میتونید منو کمک کنید من نمیتونم به هیچ کس مشکلمو بگم.شما بگید من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟


۲۲ January 2010
۲۳:۰۳

اول از همه عذر میخوام که کمی دیر شد. اما اینقدر سرم شلوغ بود و امتحاناتم فشرده و سنگین بود که واقعا هیچ وقت آزادی نداشتم. هنوز هم نصف امتحان هام مونده، اما فرصت پیدا کردم تا جوابت رو بدم.

ثانیا احساس میکنم اصلا نیازی به نوشتن و گفتن من نیست. اما چون گفتی نمیتونی به کسی بگی، بنابراین این رو نوشتم.

منظورم از اینکه نیازی به نوشتن من نیست، اینه که هر کسی خودش باید بفهمه. نمیشه یه چیزی رو به زور توش گوش کسی کرد. حتی اگه بشه هم چیزی که به زور و اجبار باشه چه ارزشی داره؟ مهم اینه که هر کسی کاری رو با فهم و شعور خودش انجام بده یا نده!

به هر حال…
من نمیتونم بگم اینکار رو بکن یا نکن، چون هیچکی مثل خودت از شرایط و دلت خبر نداره.
نمیخوام بگم دوست شدنت با پسری که بعد از دوستی تازه فهمیدی چه شخصیتی داره اشتباهه یا نه.
اما…
میگی که پسره رو دوست داری، اما اخلاق و رفتاره اون دقیقا عکس اون چیزی هست که توی وجود تو هست.

میشه از خودت بپرسی برای چی اون رو دوست داری؟! چیه اون رو دوست داری؟؟؟

هیچ چیز بدون دلیل نیست، حتی دوست داشتن!

اینکه چیه اون رو دوست داری بستگی به خودت داره. میتونی آدمی باشی که دل و روح و وجود آدم برات مهم باشه، یا نه، چشم چشم دو ابرو و خوشگلی پسر!

اگه باطن و اخلاق و روح اون پسر رو دوست داشتی که با اون رابطه برقرار کردی، دو حالت داره. یا اینکه اون خودش بوده و تو واقعا روح و اخلاق اون رو دوست داری، یا اینکه اون خودش رو جور دیگه نشون داده و گول زننده بوده.

اگه از اخلاق و روحیات و خواسته های اون خوشت اومده بوده، خب دیگه حرفی نیست. تو هم مث اون بشو و به خواسته هاش (که عاشق اون ها شدی) تن بده! (و معلومه که حجب و حیای تو فقط ظاهریه و ته دلت خودت هم بوسه و … رو میخواستی)
یا اینکه احساس میکنی گول خوردی و اون اصلا اون آدمی نیست که عاشق احساسات و رفتار و اخلاقش شده بودی و الآن کاملا برعکس شده. خب این مورد هم کاملا معلومه. تو عاشق چیزی در اون پسره شده بودی، که حالا دیگه نیست! و از اول هم نبوده. پس دیگه عشقی وجود نخواهد داشت و به نظرت دلیلی واسه ادامه ی رابطه هست؟؟ چه برسه به لب و بوسه و…!

حالت آخر هم اینکه ممکنه چشم و ابرو و جمال و در حالت کلی ظواهر و مادیات پسره نظرت رو جلب کرده. خب در اون صورت هم بهت پیشنهاد میکنم به خواسته های اون تن بده! چون هرچند خودت میگی اهل اینکار ها نیستی و تا حالا به پسری دست نزدی، اما خودت رو گول نزن. این نشد به پسر بعدی حتما دست میزنی! چون که “عشقی که در پی رنگی بُوَد، عشق نبوَد عاقبت ننگی بُوَد”.

تو که خودت دنبال ظاهر و مادیاتی، پس حق هم بده که پسره دنبال بدن تو و لذت بردن ازت باشه!!! چون خود تو هم عاشق ظاهر و جسم اون شدی و اون هم مسلما جسم تورو میخواد.

به هر حال با اینکه من به شدت با انجام اینکار ها برای یه دختر (خصوصا!) مخالفم، اما تجربه بهم نشون داده که دختری که تنش واسه این کارها بخواره، با غل و زنجیر هم ببندیش باز کار خودش رو میکنه. و بالعکس، اگه کسی نخواد و دلش پاک باشه، هیچ پسر قد بلند و خوشگل و خوش خط و خالی و هیچ عشق آبکی و شهوانی و قول ازدواج و خر کردن هایی، خر نمیشه و به هیچ ناپاکی ای تن نمیده.

در آخر هم یک چیز رو شاید ندونی…
به هر حال ممکنه تو اون پسر دو دوست داشته باشی و به نظر من عشق تو از اون دسته عشق های آبکی و کورکورانه ای یه که فقط از سر کنجکاوی دخترونه و از روی تنهایی و از اون نوع عشق های افلاطونی و زودگذر و “احمقانه” ی دخترونه س.

حالا عشقت از هر نوعی که باشه، شاید بخوای حس واقعی اون پسر رو نسبت به خودت رو هم بدونی.
مطمئن باش، شک نکن، اگه اون پسر عاشقت نه، دوستت هم پیشکش، اگه واست ارزش یه آدم قائل بود و ارزش تو رو به عنوان یه دختر و زن قائل میشد، هیچوقت برای رابطه و دوستی با تو شرط رابطه ی جنسی رو مطرح نمی کرد.
از خودت بپرس، همون پسر حاضر هست خواهرش با یه پسر فقط دوست معمولی باشه؟ چقدر حاضره که خواهرش با یه پسر رابطه ی جنسی داشته باشه و لب بده و… واقعا حاضره؟ اگه خواهرش رو دوست داشته باشه، تصورش هم دیوونش میکنه!
پس چرا وقتی خودش با یه دختر رابطه برقرار میکنه، فکر نمیکنه که اون دختر هم پدر و مادری داره، دختر یکیه، خواهر یه نفره، فردا زن و همسر یه نفر دیگه میشه و در نهایت مادر یه بچه…؟
پسره چه حسی بهش دست میده اگه بفهمه زنش قبل ازدواج به یه پسر لب داده؟! یا بفهمه مادرش با…
اما وقتی نوبت خودش میشه، فقط به لذت خودش و کام  گرفتن از دختره به هر قیمتی میشه.

مطمئن باش، اگه یک پسر برای یک دختر ارزش آدم بودن قائل بشه و دختره رو بهش شکل دستمال کاغذی و وسیله ی اطفای شهوتش نگاه نکنه، هیچ وقت راضی نمیشه با آینده ی یه دختر بازی کنه و پاکدامنی دختر رو به خاطر یه لحظه لذت شیطانی ازش بگیره!

در آخر هم…

عشق هدیه ی خداست.
هدیه ای که به راحتی بدست نمیاد ولی به راحتی از دست میره…
مراقب این هدیه ی خدایی و مراقب دل پاکت باش
اما فراموش نکن
عشق میاد تا بزرگت کنه
تو رو به آسمون ها ببره و خدایی کنه
عشق میاد تا بهشت ارزش بده
بفهمی که مهمی. حتی فقط برای یک نفر.
بدونی که دلی هست که کیلومتر ها دورتر از دل تو، فقط برای تو میتپه
بدونی که کسی به یادته
کسی هست که تو برای اون مهمتر از خودشی
کسی که تو رو بیشتر از خودش دوست داره…

نزار تا به بهانه عشق، پاکدامنی و دل پاکت رو ازت بگیرن
نزار کوچیک و خوار و بی ارزشت کنن.
اونی که برای ارضای خودش، تو رو وسیله قرار میده، خودش و زیر شکمش رو از تو بیشتر دوست داره.
خودت رو ارزون نفروش
اون هم برای کسی که ارزشی برات قائل نیست و ارزشت رو وابسته به جاهای دیگه ات میدونه!
قیمتت رو بدون.
“عشق را به بها دهند، نه به بهانه”

خدایی که بهمون قلب داده، عشق و احساس داده، عزت ما رو خواسته، ذلت ما رو نخواسته…
پس خودتم نخواه ذلیل باشی.

(بیشتر از یک ساعت از وقتم گرفته شد، اون هم توی این موقعیت بحرانی و کمبود شدید وقت؛ فقط امیدوارم لااقل خوندنش وقت تو رو بیخودی نگرفته باشه. تو نیازی به کمک من یا حرف های من یا هیچکس دیگه نداری. هروقت مشکلی یا سوالی برات پیش اومد، به قلبت رجوع کن. قلب آدما محل حضور خداس… حتما به جواب سوالت میرسی. شک نکن. فقط از قلبت شروع کن، میتونی واقعیت همه ی چیزها رو از پس پرده بببینی. به قلبت اعتماد کن. خدا اونجاست…)

بوسه های خیس یک فرشته…

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, دی ۱۶, ۱۳۸۸ و ساعت : ۸:۰۹
ارسال شده در قسمت : من و مبینا | بازدید : 3,450

هیچوقت نتونستم مثل خیلی از آدما منکر وجود چیزی به اسم عشق بشم. با وجود اینکه خیلی از آدم ها دروغ شنیدم و بیشتر از همه خیانت دیدم و شنیدم. با اینکه قلبم رو شکوندن و فقط به جرم اینکه نمی خواستم مثل خیلیا گرگ باشم، بره هه واسم از گرگ هم درنده تر شدن، با اینکه می بینم چه جوری آدما روی خودخواهی هاشون اسم عشق رو میزارن، اما باز هم نمیتونم منکر وجود چیزی با نام عشق بشم و قیدش رو بزنم.
آخه مگه میشه چیزی رو انکار کرد که لحظه لحظه دارم حسش می کنم و نفس نفس زندگیم باهاش زندگی میکنم؟!

من میفهمم عشق رو، من حس کردم عشق رو، اون وقتی که نصفه های اون شب، با آهنگ معین برای خواهر کوچیکم گریه می کردم. وقتی یادم میاد که چه جوری با گریه از خدا میخواستم که اون دندون مبینا که وقتی زمین خورد افتاده، درست بشه و در عوض خدا همه چیزم رو ازم بگیره…
آخه، فکر میکردم که مبینا بزرگ میشه، میترسیدم وقتی بزرگ بشه به خاطر اینکه یکی از دندونهاش نیست بچه ها مسخره اش کنن، غصه اش بگیره، گریه کنه…

آخه به خود خدا قسم، تموم زندگیم اون خنده های مبیناس… همه کار میکنم تا فقط اون بخنده…
خدایا، تو رو خدا، نشه که غم رو لباش بشینه. نشه که چشم هاش خیس باشه، خدایا تورو خدا نزار اون غصه اش بگیره. خدایا، نشه که لب هاش، لب پاییز رو ببوسه…

فکر میکنم اگه قراره چیزی به اسم “عشق” وجود داشته باشه، باید یه همچین شکلی باشه… فرقی نمیکنه عشق بین خواهر برادر، زن و شوهر، دختر پسر، عشق به خدا، یا هر چیز دیگه. عشق عشقه! این ما آدما هستیم که برای اینکه گند کاری و کثافت کاری هامون رو با کلمات قشنگ بپوشونیم تا بوی گندش در نیاد، روی اون کثافت کاری اسم عشق گذاشتیم. اونقدر هم به خودمون تلقین کردیم، که باورمون شده عشق یعنی این!

شاید اگه مبینا رو نداشتم و یه فرشته کوچولو عشق رو واسم معنا نمی کرد، هیچوقت دروغی به این بزرگی رو باور نمی کردم. دروغ قشنگی به اسم “عشق”!

شاید اگه تو هم یه دختر کوچولوی مهربون از رفتنت به سفر ناراحت بشه و بعد رفتنت فقط چون نتونسته باهات خداحافظی کنه، گریه کنه و وقتی گریه می کنی، همپای تو اشک از چشم های قشنگش بریزه و صادقانه و بی ریا باهات گریه کنه و اشک هات رو با دست هی کوچولوش پاک کنه. وقتی غصه داری، همش قلقلکت بده و بخندونتت.

وقتی واست نقاشی های خوشگل خوشگل بکشه و بالای تپه ی نقاشیش یه کلبه بکشه که بالای اون نوشته: “کلبه ی مهدی و مبینا”. وقتی واست نامه بنویسه که: “داداش من خیلی تو رو دوست دارم. میدونی عزیزم. درساتو خوب بخون تا من بیام پیشت. درظم(=درضمن) مواظب خودت باش. فدات آبجی. همیشه با تو. امضا : مبینا” و دور نامه ای رو که برات نوشته میسوزونه تا رمانتیک بشه!

اون وقت، مثل من حتما می فهمیدی که عشق اصلا اون چیزی نیست که توی فیلم ها نشونت دادن و توی قصه ها یادت…

شاید من نتونم بگم عشق چیه. انگار گفتن بعضی چیزها با لغات و کلمات سخته، وقتی هنوز لغتی که باید اختراع نشده باشه!
اگه عشق فقط یه افسانه و یه دروغ زیبا برای تحمل نازیبایی های آدم ها نباشه و هنوز چیزی به نام عشق توی دل ما آدما وجود داشته باشه، باید یه همچین شکللی باشه…

آره… عشق باید یه چیزی توی مایه های اون وقتی باشه که دارم از خواب میمیرم، ولی باز هم با مبینا هواپیما بازی میکنم…
مثل وقتی که برای اون مداد رنگی ۲۴ رنگ خریدم اما برای خودم ۱۲ رنگ.
مثل اون وقتی که بهم میگه: “داداش فردا امتحان دارم، برام دعا کن!”
مثل وقتی که بهم میگه: “قبل خواب یادت نره که (قل هو اللهُ احد) بخونی”
مثل اون وقتی بهم تلفن میکنه که منم برم آبمیوه ام رو بخورم، چون چند صد کیلومتر اونورتر اون هم داره از همون آب میوه میخوره!
مثل همین الآن که دلم براش خیلی تنگ شده
مثل چند ساعت پیش که گریه ام گرفته بود…

عشق باید یه همچین چیزی باشه… عشق باید چیز خوشمزه ای باشه! بایست طعم اون پاستیلی رو بده که میدونم مبینا خیلی دوست داره.
عشق بایست طعم اون بستنی ۱۰۰ تومنی رو بده که واسه خودم خریدم، وقتی برای اون بستنی ۱۰۰۰ تومنی گرفته بودم… یا شاید طعم اون گاز از بستنی مبینا، که به زور بهم می داد…

آره… عشق باید یه همچین چیزی باشه. مثل وقتی مبینا قاشق پر از شکلات صبحانه رو توی دهنم میزاره و بدون اینکه تمیز و کثیف بودن قاشق براش مهم باشه، باقیمونده ی شکلات دهنی منو از روی قاشقی که از آب دهنم خیسه میخوره…
مثل وقتی که خودم رو شکل بچه ها میکنم تا همبازی خوبی براش باشم.
وقتی اینقدر بهش فکر میکنم که شبیه اون شدم. اونقدر که دوستم با شوخی گفت که شیزوفرنی دارم! وقتی دوست هام مسخره ام میکنن که رفتارم شبیه بچه های مهد کودکی میمونه.
مثل وقتی که همیشه وقت برگشتنم به خونه، براش خوراکی میگیرم، تا منو دوستم داشته باشه!

آره، به گمونم عشق باید یه همچین چیزی باشه. مثل اون وقتی که مبینا رو می بوسم.
آخ که چه حس خوبی بهم میده، وقتی از لب هاش بوسه می گیرم…
این بوسیدن من، چقدر شبیه بوسیدن لب دوست دختر دوست پسر ها وقتی از هم کام میگیرن میمونه. و چقدر با اون ها فرق داره!!!
مطمئنم اگه آدم ها میدونستن بوسیدن لب های یه دختر بچه، یه فرشته کوچولو، چه طعم خوبی میده، هیچوقت حاضر نمیشدن لب هاشون رو به لب های هر کسی بچسبونن و بوسه هاشون رو خرج شهوت و هوس نمیکردن، وهیچوقت روی لب بازی های دختر و پسرها اسم “عشق بازی” نمیزاشتن!

خدایا، دلم برای آدم هات میسوزه. آدمایی که یه مشت شهوت و دروغ بهم تحویل میدن و اسمش رو میزارن عشق. آدمایی که زیر شکم همدیگه رو لمس میکنن و بهش میگن قلب! آدمایی که شهوت و نیازهاشون رو با اسم عشق ارضا میکنن. به همدیگه مثل یه وسیله و اشیاء نگاه میکنن و خودخواهانه فقط به فکر نیاز خودشونن، اسم عشق و عاشقی روی رابطه میزارن تا گندش در نیاد!

اما متاسفانه، تاریخ ۲۰۰۰ ساله هم نشون میده که همیشه، هر جایی از دنیا و هر زمانی از تاریخ، همیشه آدم های احمقی بودن، هستن و خواهند بود که با کلمه های قشنگی مثل عشق، خیلی راحت میشه فریبشون داد و بعد از استفاده مثل یه دستمال کاغذی کهنه دورشون انداخت…

و این از حماقت آدم هاست…!

خدای خوبم، ممنونم که به من لب دادی.
مرسی که لب هام یه ابزار تحت کنترل زیر شکمم نبود…
ممنون که به من این فرصت رو دادی که لب هام دریچه ای برای قشنگترین احساس دنیا باشه
عشق بازی با یه فرشته کوچولو…

خدایا، من خیلی خوشبختم.
چون عشقی رو دارم، که می بینم خیلی از آدم ها شب و روز، توی کوچه و خیابون، توی دست غریب و آشنا دنبالش میگردن و… هیچوقت بهش نمیرسن.
هیچوقت نمیرسن.
هیچ وقت.

خدایا دوستت دارم.
چقدر دلم برای بوسه های خیس و آبدار مبینا تنگ شده…

خدا رو میخوام، نه واسه ی اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو میخوام، نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم، نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم، ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو میخوام، نه واسه خودم، که باشم یا برم
خدا رو میخوام، نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو میخوام، نه واسه سکه و سکو یا مقام
خدا رو میخوام که فقط، تو رو نگه داره برام…

خدا رو دوست دارم، واسه اینکه تورو بهم داده
خدا رو دوست دارم، چون عاشق بودنو یادم داده

خدا رو دوست دارم، چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم، چون عاشقو تنها نمیزاره

خدا رو دوست دارم، واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم، آخه همیشه لبخند میزنه

خدا رو دوست دارم، واسه اینکه منو تو با همیم
خدا رو دوست دارم، که میدونه ما عاشق همیم

(شعر از رضا صادقی)

پی نوشت: حالا دیگه دندون های مبینا هم درست شده ولی من… !!!

دوست دارم دوباره بچه شم

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, آذر ۲۴, ۱۳۸۸ و ساعت : ۰:۱۹
ارسال شده در قسمت : روزانه | بازدید : 1,986

خیلی ها تصور می کنن ما آدم ها به دنیا میایم تا بزرگ شیم. تا یاد بگیریم و کامل شیم. اما من اصلا اینطورفکر نمیکنم. بلکه کاملا برعکس، ما به دنیا نیومدیم تا یکسری چیزها رو یاد بگیریم، بلکه دنیا اومدیم تا چیزهایی روکه بلدیم از یاد نبریم، دنیا اومدیم تا یادمون بمونه چی بودیم، تا یاد بگیریم که چه جوری از یاد نبریم.
میگن: “آدما دنیا میان تا بزرگ بشن و به بلوغ و سعادت و رشد و کمال برسن.”
میگم: “سعادت و خوشبختی دقیقا اون چیزیه که با بزرگ شدن از دستش میدیم!”
انسان ها پاک به دنیا میان، بچه ها مهربونن، خوش قلبن… بچه ها از همون وقتی که از مادر زاده میشن همه چیز رو میدونن، البته همه ی چیزهای خوب رو!! شاید واسه همینه که به بچه ها میگن: “فیلسوف های کوچک”.

درست مثل ماهی کوچولویی که غرق در دریای خوشبختیه، اما داره دنبال آب میگرده، ما هم دنبال خوشبختی بودیم، چون نمی دونستیم چقدر خوشبختیم، برای اینکه هیچ وقت بدبخت نبودیم که واژه ی “خوشبختی” برامون معنا بشه، نمی تونستیم خوشبختی رو بفهمیم.
 قصه ما هم مثل همین ماهی کوچولو شد… بچه ها پاک به دنیا میان، درست در بالاترین نقطه ی قله ی خوشبختی! داستان سقوط ما بچه ها از اوج خوشبختی به حضیض بدبختی وفلاکت و بیچارگی تازه از اونجایی شروع میشه که تصمیم میگیریم خوشبخت شیم!! پس شروع میکنیم به بزرگ شدن… و همونطور که بزرگ و بزرگ تر میشیم، دلمون کوچیک و کوچیکتر میشه و خوشبختی ازمون دور و دورتر…
بزرگ میشیم تا خوشبختی رو بدست بیاریم و شروع میکنیم به تمرین فراموش کردن… فراموش کردن دنیای کودکی مون رو… اون همه قشنگی رو، لذت بستنی قیفی خوردن توی خیابون رو، صف طولانی سرسره بازی، تاب بازی با تاب کهنه و وصله پینه دار، لذت یاد گرفتن یه حرف جدید الفبا، لذت خوندن یه شعر تازه، خریدن دفتر مشق تازه…

بزرگ میشیم تا عاقل شیم، تا به رشد و تکامل برسیم؛ غافل از اینکه “بودیم”! ما عاقل بودیم، به همه چیز رسیده بودیم، از همون وقتی که قدم روی این کره ی خاکی گذاشتیم خوشبخت بودیم.

اگه عاقل بودن، اگه آدم موفق و بزرگ و مهم شدن و به رشد و سعادت رسیدن اینجوریه، اگه… اگه بزرگ شدن اینه… کاش باز هم اون بچه ی بی سعادت و کوچولوی ساده ی بی غل و غش و مهربون باشم، که بی بهونه میخندید و گریه می کرد. کاش هنوزم از خریدن یه بسته مداد شمعی به ذوق میومدم، کاش همیشه خورشید خانوم نقاشی هام می خندید، آسمونش آبی بود و زمینش سبز. کاش هنوزم میتونستم مثل بچگی هام نقاشی هام رو رنگ کنم، کاش میشد دنیای سیاه و سفید نقاشی زندگیم رو رنگارنگ کنم، درست مثل آبرنگ بچگی هام…

حالا چی؟!… نقاشی رنگارنگ کودکی مون، شده دنیای سرد و بی روح ما آدم بزرگ ها. دنیای کثیف و بی رنگ… نقاشی هایی که همیشه بهار بود و همه جا سبز بود و همه توی نقاشی مون میخندیدن، تبدیل به دنیایی شده که فقط یک فصل داره… پاییز، و آدم هایی که همیشه غمگینن، مثل پاییز، زرد زرد، آدم بزرگا همه شون بوی جدایی میدن…

خدای قشنگم، من از بزرگ بودنم بدم میاد، دلم برای بچگی هام تنگ شده، خدایا دست نگه دار! تا همین جا هم، قدر کافی از بزرگ بودنم متنفر شدم، خدایا فیلم زندگیم رو به عقب برگردون، دوست دارم دوباره بچه شم، همون مهدی کوچولوی دوست داشتنی، چقدر خوب میشه مگه نه؟ خدایا تو هم دلت برای مهدی کوچولوت تنگ شده، نه؟!

روز کودک به همه ی فرشته کوچولو های بدون بال، بخصوص مبینا کوچولوی خودم، و همه ی کودکان دیروز، مـُـــــــــــــــــبارک…!
روزم مبارک :D

“به جای اینکه آدم-بزرگ باشی، آدمِ بزرگی باش!”

– P.S: My 1st post, by my new DELL ;)