انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

چ مثل چرخ و فلک

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, شهریور ۳, ۱۳۸۹ و ساعت : ۴:۲۴
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, شوک, میخوام خودم باشم | بازدید : 13,085

خیلی تماشای چرخ و فلک را دوست دارم. دوست دارم ساعت ها چرخیدن چرخ و فلک را ببینم، چرخیدن چرخ ِ فلک را!

دوست دارم ساعت ها بنشینم و چرخیدن چرخ های فلک را ببینم، که چگونه می چرخاند و آدم ها را ببینم که چگونه می چرخند و می چرخانند و می چرخانندشان.

یک جور همزاد پنداری عجیبی به من دست می دهد. به چرخ و فلک نگاه می کنم… به آدمایی که این پایین منتظر و مشوش، در آرزوی بالا بودن به آن بالایی ها چشم دوخته اند. و به آدم هایی که آن بالا شاد و مغرور هستند. شاد و مغرور از اینکه در اوج اند، و بالاتر از همه به خود می بالند! اما… نه آنها که بالایند و نه اینها که پایین اند، اصلا حواسشان نیست به این بالا و پایین رفتن ها.

آن هایی که در پایین هستند: فقط به آن بالا فکر می کنند، و لحظاتشان را در آرزوی بالا رفتن، بالا بودن سپری می کنند و به جای لذت بردن از همین دقایق کوتاه پایین بودن به اوج فکر می کنند. و نمی دانند. نمی دانند که زندگی همین پایین بودن هاست، همین لذت و شوق بالا رفتن هاست و وقتی به اوج رسیدی… لحظه ای، فقط لحظه آنجا می مانی. و تمام لحظات بودنشان را فقط به آن یک نقطه فکر می کنند. نقطه ای که فقط یک “لحظه” است. همین!

و آن هایی که در بالا هستند: سرخوش و سرمست از بالا بودن، از در اوج بودن. و از یاد می برند تمام لحظه هایی را که منتظر همین یک لحظه بودند، تمام آن ذوق کردن ها، انتظار کشیدن ها و لحظه ها را. و یادشان می رود که بالا بودن فقط لحظه ایست و لحظه ها می گذرند. سرمست از در اوج بودن دست تکان می دهند و یادشان می رود به زودی قرار است قصه ای تازه از زندگی شان آغاز شود. قصه تلخ سقوط!

و آن ها که پایین می آیند. دوباره همه چیز یادشان می رود و لحظه های تلخ سقوط را به یاد آن لحظه کوتاه ِ در اوج بودن سپری می کنند. و یادشان می رود که زندگی تکرار همین لحظه هاست، که در انتظار به بادش دادند! لحظاتی که هیچوقت دوباره تکرار نخواهند شد…

و باز هم چرخ و فلک… می چرخد و می چرخد، لحظه ای در اوج و لحظه ای در حضیض. لحظه ای شاد هستند و لحظه ها و لحظه ها و باز آن همه لحظه ها را، بهتر است بگویم زندگی شان را در انتظار همان یک لحظه، که فقط یک “لحظه” بود. باز هم همان داستان همیشگی صعود و سقوط. و زندگی شان خلاصه شده در همان لحظه در اوج بودن. می چرخند و می چرخند و می چرخانندشان، و آنها فقط آن یک لحظه را فهمیده اند، آن ها فقط یک لحظه زندگی می کنند و… راستی، چه زندگی کوتاهی…!

و نمی دانند که زندگی همین لحظه های ساده ایست که بی تفاوت از کنارش می گذرند. و فکر می کنند که این چرخ قرار است برای همیشه برای آن ها بچرخد و بچرخانندشان و شاد باشند و لحظه ای را، فقط لحظه ای را بار ها و بارها تا ابد زندگی کنند.

ولی درست در یکی از همین سقوط هاست، درست همان وقت که منتظر فرصتی هستند برای خوشبختی، برای خندیدن و خنداندن… که فلک مجالشان نمی دهد. فلک است دیگر، با کسی که شوخی ندارد! امانشان نمی دهد، بیخ گلویشان را می گیرد که کــــــــجــــــا؟ زندگی همین بود! پیاده شوید. تمام شد!!

+ نوشته ای بر اساس زندگی خودم

وقتی خدا لبخند می زند

نگارش شده در تاريخ : جمعه, مرداد ۱۵, ۱۳۸۹ و ساعت : ۲:۰۷
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, کودکانه, من و مبینا | بازدید : 6,906
عکس: مبینا moBina - بخند، قشنگ کوچکم...

عکس: مبینا moBina - بخند، قشنگ کوچکم...

 

خواستم از تو بنویسم. باز هم به صفحه ی سفید کاغذ پناه می برم، و رقص قلم، که عجیب بوی تنهایی ام را می دهد. نوشتن را دوست دارم، بازی با کلمات، عجیب آرامم می کند. من با کلمات دوست هستم، من با کلمات زندگی کرده ام. اما میدانی، از تو نوشتن سخت است!

آخر می ترسم، می ترسم نکند از تو بنویسم و کم بنویسم. از تو بنویسم و نتوانم، نتوانم بنویسم از لذت اولین پرواز پرستوی کوچک. بنویسم و نگویم از دلشوره های دوست داشتنی یک کرم برای پروانه شدن، و از شوق غنچه برای شکفتن، گل شدن. و آنوقت جوجه پرستو ها دلگیر شوند و کرم ها هم و غنچه ها، و خدا نکند که دلگیر شوند و پرواز بمیرد، و کسی دیگر کرم ها را دوست نداشته باشد و غنچه ها یادشان برود شکفتن را و گل ها فراموش شوند.

نمیدانم. نمیدانم کیستی، باور کن نمیدانم… سخت است گفتنش! آخر میدانی، سخت است توصیف چشم های خدا! مثل چشم های تو پاک و بیگناه. میدانم، خوب میدانم هیچکس باور نخواهد کرد که من، فرشته ای دیده ام. و من فرشته ای را دیده ام. و کور شوم اگر دروغ بگویم.

تو شاید آن آسمان آبی بی انتها باشی که سقفی بود برای روزهای بی پناهی ام، شاید آن رگباری از قطره های خیس باران باشی که سمفونی عاشقانه ای از سخاوت را در گوش هایم زمزمه می کرد، یا شاید خنده های معصومانه ی کودکی که بی بهانه از دیدنش خندیدم.

تو طعم آن بستنی ها، بازی ها و خنده هایی را میدهی که جز در کودکی هایمان، هیچگاه دوباره تکرار نخواهد شد. یا همان حسی هستی که عجیب مرا به کودکی هایم برد، و من دوباره کودکی ۱۰ ساله شدم… و خاطراتی که دلم برایشان تنگ است. می بینی؟ باز هم دلم بهانه ی آن روزها راگرفت!

و خدا مهربان بود. وقتی که تو اشک هایم را با دست های کوچکت پاک کردی و من آرام نمی شدم. و خدا گریه کرد، آنوقت که تو همپای من گریه کردی، تا اشک هات را ببوسم. و خدا خندید، آنوقت که خندیدی، که خندیدیم، و تو چه خوب میدانستی که طاقت دیدن اشک هایت را ندارم.

بخند. بخند، قشنگ کوچکم. که با خنده های تو، خدا هم می خندد. دست های کوچکت را به من بده، میخواهم باور کنم بودنت را. بگذار باور کنم که خواب نیستم، که رویا نیست. تو هستی، همینجا، در کنار من. من تو را دارم.  آری، من فرشته ای را، من خود خدا را دیده ام. وقتی که لبخند می زد.

تقدیم به مبینا، خواهر کوچکم. برای تمام آنچه به من آموخت. که زندگی بی او، چیزی کم داشت! چیزی مثل هوا، مثل نفس

* دوستت دارم مبینا، از اینجا، تا پیش خدااا

** نوشته شده تحت تاثیر اشعار فروغ فرخزاد و سهراب سپهری

+ به وبلاگ مبینا کوچولو هم حتما سر بزنید!

روزی که میمیرم…

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, مرداد ۴, ۱۳۸۹ و ساعت : ۶:۰۱
ارسال شده در قسمت : روزانه, من و مبینا | بازدید : 5,531

توی یک روز از همین روزهای گند خدا، یه روزی که مثل همیشه آفتاب آسمون به طور شهو-تناکی به زمین می تابید و زمین رو روشن می کرد تا آدم ها بتونن بازم یه روز تکراری رو بی هدف شروع کنن و دل بشکونن و دلشون بشکنه، یه روزی که خورشید می تابید و مثل همیشه مردم مشغول کلاه گذاشتن سر هم و دروغ گفتن و شنیدن بودن، یه روزی که مثل همیشه، یه گوشه ی همین شهر، همین شهری که لابه های چراغ های روشن شبش، معلوم نیست چه کثافت کاری ای لابه لای تاریکی و توی خونه ها داره انجام میشه، توی همین دنیای کثیف و تکرای همیشگی، یه بچه به دنیا میاد… بچه ای که خودش نخواسته بود، به دنیا اومد و به حکم طرز قرار گرفتن کروموزوم های جنسی، شده بود پسر! پسری که خیلی وقت بود آرزوش رو داشتن، مامان و باباش به اصرار دختر کوچیکشون اسم اون پسر رو میزارن مهدی…

اون روز یه روز معمولی بود، کاملا معمولی… خیلی ها توی اون روز مردن، خیلی از بچه ها توی آتش شهو-ت و حرص و طمع جنگ آدم بزرگتر ها سوختن، احتمالا یه گوشه ی دنیا بمب گذاری شده بود و مادری خودش رو آتیش زده بود. پدر فقیری که خوابش نمی برد و دلش نمیخواست دوباره  فردا بیاد و باز پیش زن و بچه اش شرمنده باشه، هیچی سخت تر از شرمندگی پیش زن و بچه واسه یه مرد واقعی نیست!

اون روز یک روز کاملا معمولی بود! یه روز مثل امروز، یه روزی که پسری قبل خواب به اولین سیگاری که روز قبل کشیده بود، فکر می کرد و دختری توی رختخوابش هنوز به تجاوزی که دیروز بهش شده بود و از مادرش پنهان کرده بود فکر میکرد و با چشم های خیس هنوزم باورش نمی شد و خدا خدا می کرد که این فقط یه کابوس باشه و فردا که از خواب بیدار میشه صدقه بده و با خودش بگه: “چه کابوس وحشتناکی! خدا رو شکر که فقط یه خواب بود!!”

آره. اون روز خیلی معمولی بود. یه روز مثل بقیه ی روزهای گند خدا، روزی که زنی از خونه ی مردم کار کردن و فقر و بدبختی خسته شد و تصمیم گرفت برای سیر کردن بچه اش از فردا خودفروشی کنه. شاید توی رختخوابش گریه می کرد و از خدا گله میکرد که مجبوره وگرنه راضی نبود این کار رو کنه.

یه گوشه این دنیا پسری به دنیا اومد و یه گوشه دیگه جوانی با یه دنیا آرزو که از بچگی بهشون فکر میکرد به خاک سپرده شد، چقدر بهش میگفتن: “ایشاالله داماد بشی، عروس بشی… ایشاالله عروسیت… واسه بچه هات…” و حالا اون به جای لباس سفید عروس، کفن سفید تنش کرده و اینبار مثل شب عروسیش به جای رختخواب نرم، با خاک همبستر شده.

و بچه هایی که اون شب از گریه خوابشون نمی برد، واسه اینکه دیروز مادرشون واسه همیشه توی دل خاک خوابیده و اونا از امشب دیگه مامان ندارن. مامانی که همین دیشب توی بغلش می خوابیدن. و به این فکر می کنن که دیگه هیچ وقت نمی تونن کلمه ی مامان رو صدا کنن و دیگه کسی رو ندارن که با ناز و بوسه از خواب بیدارشون کنه و غذا دهنشون بزاره و بگه: “پسر گلم؛ دخترک قشنگم؛…” گریه می کنن واسه بی کسیشون، دیگه کسی رو ندارن که اشکاشون رو با دستای مهربونش پاک کنه.

اون شب، یه شبی بود مثل همیشه، اون شب یکی از بس خورده بود خوابش نمی برد و یکمی اونورتر، یکی دیگه به یاد غذا زود می گیره بخوابه تا شاید خواب غذای خوشمزه ای که دیشب پسر همسایه شون تعریف کرده بود رو توی خواب بتونه ببینه.

اون شب، در رختخواب خانه ای، زیر پرتو های شهو-تناک ماه، تنی بر تنی می پیچید، زن به شب بعد فکر میکرد، که در آغوش کدام مرد خواهد بود و مرد به این فکر میکنه که با پولی که امشب به زن میده، دیگه واسه دخترش عروسکی رو که همیشه بهونه می کرد رو نمیخره و دخترش که با رویای عروسک بازی به طور معصومانه ای خوابیده…  و در خانه ی بغل دستی دخترک پاکی، تنها، که در رویای تجربه یک عشق پاک و آسمانی می خوابید…

آره. اون روز یک روز کاملا معمولی بود. یک روز تکراری، با اتفاق های که تا همیشه هر روز و هر روز تکرار میشن. اون روز یک روز گند خدا بود. روزی که من توش به دنیا اومدم. درست مثل روزی که من توی اون روز، مــیـمــیـــرم…

روزی که توش میمیرم! واسه همیشه. راست راسکی می میرم. دیگه هم زنده نمی شم. دیگه حتی اگه مبینا بوسم کنه هم دیگه بیدار نمیشم. این دیگه بازی نیست که مثل همیشه من بمیرم و با بوسه ی مبینا کوچولو دوباره بیدار بشم. اون وقت هر چی مبینا بالا سرم پرپر بزنه و لبام رو بوس کنه دیگه بیدار نمیشم. نه مبینا. دیگه حتی اگه قلقلکم بدی خندم نمی گیره و مثل همیشه که بازی می کنیم زنده نمیشم. نه مبینا. دیگه داداش مهدی بیدار نمیشه که با خنده بغلت کنه. داداش مهدی مرد. واسه همیشه. دیدی چقدر میگفتم بیا بغلم بخواب؟ خیلی دلم برات تنگ میشه. آخه دیگه نمیتونم بغلت کنم. همیشه لباس سفید بهم میومد، الآنم کفنم سفیده. مبینا کوچولو، یادته چقدر بهت میگفتم بیا پیشم، نیومدی بخوابی؟ حالا دیگه باید واسه همیشه توی بغل خاک، تنها بخوابم.

مهدی مرد. توی یک روز از روز های گند خدا. روزی که یکی داداشش رو از دست داد، یکی پسرش رو، و یکی…

اون روزی که من می میرم، بازم خورشید مثل همیشه با شدت بیشتری می تابه. بازم ستاره ها توی آسمون دارن به همه چشمک میزنن، ستاره هایی که یه روزی فکر می کردم مال منن، فقط مال من. حالا بدون من دارن قشنگ تر از همیشه می درخشن و یادشون نیست یه روزی یکی به آسمون نگاه می کرد و باهاشون حرف می زد. هنوز هم یه گوشه یه بچه از شوق خریدن یه بادکنک میخنده و کودکی از دست دادن مادرش گریه میکنه و توی لابه لای تاریکی ها، هنوز هم تنی بر تنی می پیچه و دختر بچه ای که آرزوی داشتن عروسک رو با خوذش به گور می بره و جوونی که کفنش میشه لباس دامادیش…

روزی که من می میرم، همه چی سر جاشه، خورشید توی آسمونه و آدمایی که هر روز توی خیابون از کنارشون رد میشدم مثل همیشه دارن میرن و یادشون رفته یکی بود که هر روز از کنارشون رد میشد، و حالا اون دیگه نیست! انگار که هیچوقت توی این دنیا نبودم!

یه روز کاملا معمولی به دنیا اومدم و یه روز کاملا معمولی هم می میرم… کاملا معمولی. مثل همیشه… همه چیز مثل قبله، هیچ چیزی تغییر نکرده، به جز اینکه یکی بود، که حالا دیگه نیست. همه چی سر جاشه، فقط من دیگه نیستم، انگار که هیچ وقت نبودم، به همین راحتی!

آدما همیشه تنها هستن. اونا همونجوری که تنها به دنیا میان، تنها هم می میرن.

نامه ی یه دختر بچه به خدا:

خدایا چرا به جای اینکه آدمای تازه به دنیا بیاری، همین هایی رو که داری نگه نمی داری؟

من و زندگی در سلول انفرادی

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, تیر ۱۳, ۱۳۸۹ و ساعت : ۵:۵۷
ارسال شده در قسمت : روزانه, میخوام خودم باشم | بازدید : 4,856

الآن نزدیک یک هفته اس که توی خونه تنهام، توی یک چهار دیواری!!! فقط دارم روزهای زندگیم رو دونه رونه می شمرم… همین!

یک هفته اس که یکی در میون نهار و شام میخورم، خیلی کم از خونه بیرون میام و تقریبا همیشه تنهام. توی یک چهار دیواری. یک هفته اس که شدیدا احساس تنهایی و خلا می کنم، چند روزیه که نمی دونم کی هستم. گم کردم، همه چیزم رو، خودم رو، احساسم رو، حرفام رو، خدام رو، همه چیزایی رو که دوست دارم و دوست ندارم، احساس می کنم خودم نیستم… حتی حرفایی رو که اینجا نوشتم و گفتم رو، همه رو گم کردم. احساس خلا میکنم شدیدا. دیگه حتی نمیدونم کی هستم و چی میخوام، دیگه خودم رو هم گم کردم…

خط می کشم رو دیوار...

خسته شدم!

بس که خودم نبودم! بس که نوشتم و نوشتم! بس که گفتم! ولی هیچ چیزی تغییر نکرد!

از خودم بدم میاد! من همش دارم از این و اون بد میگم، همش دارم می نالم و می نالم، از عالم و آدم، از اینکه چرا آدمها این همه بد شدن، از این همه دروغ، از این همه نقابی که آدما به صورت میزنن.

بد میگم، می ترسم، می ترسم از چهره ای که آدما پشت قیافه های خیلی خیلی مهربون شون پنهان کردن. بدم میاد! از همه ی آدما… نمیدونم چرا، ولی انگار من بهتر از بقیه می تونم چهره ی پشت نقاب آدم ها رو ببینم… چهره ی واقعی آدم ها… انگار این نقاب های مهربونی و خوبی شون به چشم من نمیان. من نقاب ها رو خیلی خوب می تونم تشخیص بدم، و این چقدر دردناکه که بتونی چهره ی واقعی تموم آدما رو از پس نقاب های دروغی شون ببینی! چهره ی پشت نقاب آدم ها، چیزایی که توی قلب شون پنهون کردن، خیلی زجرم میده. کاشکی دنیای واقعی هم مثل این نقاب های خندون، زیبا بود…

از دروغ آدم ها می نالم و از بد بودنشون گله دارم… اما خودم… من با اونا هیچ فرقی ندارم… یکی شدم مثله همه، مثله همه ی آدما، با این تفاوت که می فهمم، می فهمم که بد شدم، می فهمم که کجا خوبم و کجا بد. می فهمم کدوم کارم خوب بود کدو نه. من دارم چیکار میکنم؟ دارم کجا میرم؟ من که می فهمم! خدای من، گناه من از همه بزرگتره…!

خیلی از آدما بد هستن، ولی توی بد بودنشون غرق شدن، نمی فهمن، نمی فهمن که چه زشت شدن… اما من زشتی کارم رو میدونم ولی باز انجام میدم… من از گناه لذت نمی برم ولی انجام میدم… فقط به خاطر اینکه منم یه آدمم، مثله همه!

احساس میکنم تبدیل به یه ماهی شدم که توی تلاطم امواج رودخونه، سعی میکنه بر خلاف جهت جریان آب شنا کنه، اما این ماهی کوچولو ضعیفه، خیلی ضعیف… همین که کمی دست و پا میزنه و حرکت آب و سایر ماهی ها رو بر خلاف خودش می بینه، خیلی زود خسته میشه و خودش رو با مسیر جریان آب و سایر ماهی ها هماهنگ میکنه… راحت تسلیم میشه!

خسته شدم از بس من، زندگیم، دنیام، همه ی رفتار هام تحت تاثیر محیط اطرافمه.

محیط اطراف من!

سرنوشت!

تقدیر!

زندگیم جوریه که همیشه متغییر بوده، یه روز توی اوج قدرت و غرورم و یک روز دیگه عمق حقارت و پستی، یه روز عاشق خودم میشم و یه روز میخوام هر کس دیگه ای باشم، غیر از خودم!

من نمیتونم تقدیر خودم رو، پیشونی نوشتم رو تغییر بدم، توی جنگ با سرنوشت، شکستم حتمی هست.

اما نباید مثل برگی توی باد باشم، که اگه همه چیز بر وفق مرادم بود و وزش باد به نفعم بود، بهترین باشم و وقتی سختی ها میاد سراغم و جهت باد بر خلاف من و آرزوهام میشه، تسلیمش شم.

از اینی که مثل برگ خشک و بی اراده ای توی دست بادم، متنفرم!

من باید خودم باشم!

خوب و بدش مهم نیست. اون بر میگرده به ذات خود آدم، که روحش، ناخوداگاهش خوب باشه یا نه… مهم اینه که هر کسی خودش باشه! جای خودش حرف بزنه!

من فقط نیمخوام بر خلاف خودم عمل کنم

خدایا،

ازت نمیخوام

نمیخوام که همیشه همه چیز بر وفق مرادم باشه… چون می دونم نمیشه! خیلی خواستم و نشده!

بهت غر نمی زنم که چرااا! نمی پرسم چرا پیشونی نوشتم رو اینجوری نوشتی، چون میدونم تغییری پیدا نمی کنه!

ازت نمی پرسم که چرا گاهی یک دفعه تلی از مشکلات و غم و غصه رو سرم آوار میشه، چون خیلی پرسیدم  ولی جوابی نگرفتم.

ازت نمی پرسم چرا گاهی شرایط ضد من میشه و کلی بدبختی از هر کجا روی سرم خراب میشه و غم و فصه یه لحظه تنهام نمی زاره و اینقدر آزارم میده که نفسم رو بند میاره

نمی پرسم. چون خیلی پرسیدم ولی جوابم رو ندادی.

هیچ کدوم از اینا تحت اختیار و کنترل من نیست. من خودم شرایطم رو ویژگی ها و دنیای پیرامونم و اتفاقاتی رو که برام رخ میده از قبل تعیین نکردم… تحت کنترل من هم نیست.

فقط ازت میخوام که کمکم کنی…

خدایا کمکم کن که قوی باشم!!

نه مثل یه برگ خشکیده توی دست باد، که باد منو به هر سمتی که میخواد ببره…

خدایا بهم قدرت بده، توان این رو بده که توی هر شرایطی و با هر اتفاق ناخواسته و فاجعه ای باز هم توان اینو داشته باشم که خودم باشم.

خدایا ازش خواهش می کنم

من از ضعیف بودن متنفرم!

میخوام مثله خودت قوی باشم.

هر بلایی هم که از آسمون روی سرم خراب شه، من قوی می مونم. خودم میمونم. چون تو رو دارم.

خودت رو، یادت رو، آرامشی رو که بهم میدی رو از من نگیر.

خواهش می کنم

فقط با توئه که میتونم طاقت بیارم

خدای من، من از خودت، فقط خودت رو می خوام

مال من باش

برای همیشه…

خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یک بار

تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار

ببین که چند تا قرنه تن به اسیری دادی

دنیات شده شبیه سلول انفرادی

تا چشم رو هم میذاری می بینی عمر تموم شد

بین چهارتا دیوار وجود تو حروم شد

چوب خط این اسیری دیواراتو پوشونده

همین روزا می بینی که فرصتی نمونده

بیرون بیا خودت باش تو آدمی نه برده

همیشه باخته هرکس شکایتی نکرده

عاشق زندگی باش زندگی شغل و پول نیست

تو امتحان بودن برده بودن قبول نیست

 

(چوب خط – سیاوش قمیشی)

تولدم مبارک! .:. تولدی دوباره

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, خرداد ۲۳, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱۰:۲۱
ارسال شده در قسمت : روزانه | بازدید : 3,102

بیست و سوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه!

درست بیست و سه سال پیش، ۲۳-۳-۱۳۶۶، مهدی کوچولو امشب به دنیا میاد!

(چه اتفاق بزرگی واقعا! :P )

خدایا امروز روز تولدمه. یه روزی درست مثل همین روزا بود که به دنیا قدم گذاشتم…

خدایا ممنونم ازت که من رو توی این دنیا آوردی. توی این دنیای زشت و بدت! توی دنیایی که خیلی بهم سخت گذشت، خیلی بهم بد گذشت. خدایا مرسی که منو به دنیا آوردی، تا دنیات و آدم های دنیات منو اذیت کنن!

خدایا، خیلی وقتا شده که بهت غر زدم! غر زدم که چرا منو به دنیا آوردی، غر زدم که آخه این چه دنیایی یه! دنیایی که آدماش، بدن، بدی می می کنن، اینقدری که حتی منم دارن مثل خودشون بد می کنن!

توی دنیا خیلی بهم بد گذشت، سخت گذشت، اذیت شدم. دنیا و آدم هاش خیلی اذیتم کردن. اینقدر که گاهی ازت گله میکردم که چرا منو به اجبار توی این دنیای زشت و کثیفت آوردی.

وقت هایی بود که نا شکر بودم، وقت هایی که از اینکه بدنیا اومدم، ازینکه هستم، ازینکه اجازه دادی باشم، شاکی بودم. وقتایی بود که با تمام وجود از خدا می خواستم که کاشکی نبودم، که کاش دیگه نباشم…

لحظه هایی بود که از ته دل آرزو می کردم که کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم و ازت مرگم رو می خواستم که هر چه زودتر بمیرم…

حالا که بیشتر فکر می کنم، دیگه آرزوی مردن ندارم. نه! دیگه دوست دارم بمیرم. دوست دارم باشم، واسه همیشه.

با وجود تموم سختی ها و غصه هام، تموم خرد شدن ها و شکستن هام، تموم اشک ها و گریه هام… من لحظه های قشنگ و دوست داشتی هم داشتم، لحظه هایی که خیلی از آدما تموم عمرشون حتی یه لحظه هم بهش نمی رسن! لحظه های پاک و مهربونی که فقط، فقط و فقط یک لحظه شون ارزش تحمل اون همه سختی و عذاب دنیا رو داشت…

مثل اون لحظه ای که مامان و مبینا، مثل دو تا گنجیشک کوچولو دزدکی واسم کیک سفارش میدادن و واسم کادو می گرفتن و گوشه و کنار خونه قایم می کردن، بال بال میزدن تا من نفهمم و منو غافلگیر (به قول مبینا: غافنگیر!) کنن و حواسشون نبود که من حواسم هست!

من حالا… حالا دیگه من حتی نمیخوام بمیرم. نمیتونم. دلم طاقت نمیاره. دلم تنگ میشه. واسه مامان و بابام. واسه مبینا. واسه ی خواهر و برادرم. دلم واسه ی همه شون تنگ میشه. نمی خوام بمیرم. میخوام باشم. حتی اگه دور دور.

اگه بمیرم دلم واسه صدای مبینا و مامانم تنگ میشه. دلم واسه خوبی هاشون و مهربونی هاشون تنگ میشه. دلم واسه سادگی و پاکی شون، واسه تموم لحظه های خوبی که واسم درست کردن تنگ میشه.

نه خدایا، نه، دیگه نمیخوام بمیرم. میخوام باشم. خواهش می کنم بزار باشم. خواهش میکنم هیچ وقت دلخوشی هام رو ازم نگیر. مگه من ازت چی خواستم؟ فقط میخوام تنها دارایی هام رو تو دنیا همیشه پیشم نگه داری. همیشه ی همیشه.

ای کاش هیچوقت مردن نبود. اما اگه قراره یه روزی کسی بمیره، دوست دارم اولین نفرشون من باشم. ولی وقتی بمیرم، دلم خیلی تنگ میشه واسشون…

اگه باورت نمیشه چشمام رو ببین. بغض ای رو که همین الآن توی گلومه.

حالا که فرصت زنده بودن رو دارم، فرصت اینکه پیش اونایی باشم که دوستشون دارم، دوست دارم با تموم وجودم زندگی کنم!

آدما، وقتی انسان بزرگی میشن که دو بار به دنیا بیان. یه بار از رحم مادرشون به دنیا، و یک بار توی دنیا، وقتی یک دفعه و با یک اتفاق تکون میخورن و چشماشون باز میشه و دوباره متولد می شن.

خدایا، از همین روز تولدم بهت قول میدم. قول میدم که فقط و فقط خودم باشم. اجازه ندارم آدم ها با بد بودنشون و با رفتارشون با من باعث شن منم مثل اونا شم.

میخوام همون کاری رو بکنم که دوست دارم. همونی باشم که هستم. خود خود خودم. و دنیا و آسمون رو همون جوری بسازم و همون رنگی بزنم که خودم اون شکلی و اون رنگی ام.

خدایا

قول میدم رفتار کسی روی من تاثیر نزاره و واسه هر کسی هم که به من بدی کرد، خوبی کنم.

قول میدم دیگه حرفی نزنم و کاری نکنم که بعدها از انجامشون پشیمون بشم.

قول میدم خودم باشم.

فقط و فقط خودم.

خدایا کمکم کن که قوی باشم.

کمکم کن تا دوباره متولد شم، مثل قددیما، بازم همون مهدی کوچولوی پاک و دوست داشتنی تو… تو هم دلت واسش تنگ شده، نه؟

سرنوشت سال بعدی زندگیم رو همونجوری بنویس که میخوای.

که میخوام.

P.S. :

دیشب یه دختربچه دیدم، بی اختیار با دیدنش خندم گرفت. اونم که دید منو از رو خجالت نگاه می کرد و می خندید. ای کاش باباش اونجا نبود با هم بازی می کردیم. میدونم که بچه ها عاشق بازی کردن با من میشن!

خیلی ها که سعی میکردم روز تولدشون یادم بمونه، بهشون تبریک میگفتم تا فقط شاید یکمی خوشحالشون کرده باشم، هیچوقت تولدم یادشون نبود و هیچوقت اونی رو که دلش میخواست خوشحالشون کنه، خوشحال نکردن.

مبینا پشت تلفن بم گفت: “تولدت مبارک داداش! اولین نفر من بودم تولدت رو تبریک گفتم!” نمیدونه فقط منو خوشحال نمی کنه، نفس هامه. تنها دلیلم واسه زنده موندن، اینه که دوباره می بینمش.

دومین نفر مامانم

سومین نفر هم خودم! :D

تولدت مبارک مهدی کوچولووووووووووووووی من :D :P :)


Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38