انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

نامه ای از خدا

نگارش شده در تاريخ : شنبه, اردیبهشت ۱۰, ۱۳۹۰ و ساعت : ۴:۲۵
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, درد و دل با خدا, ریتم, نامه‌ها | بازدید : 18,804

چند شب پیش، به طور اتفاقی، چیزی رو پیدا کردم. یه نوشته، یه شعر، شاید هم یه نامه. شعر نیست، اما بعضی جاهاش یه وزن و آهنگ خاصی رو احساس می کنم.

اصلا یادم نمیاد چه کسی، کی و کجا این رو برام نوشته. فقط یه چیز رو میدونم. اینکه اون شب، این نوشته، خط به خط برام ترجمه می شد، هر قسمت رو که می خوندم، هنوز به جمله ی بعد نرسیده، قبل از اینکه هر خطش رو بخونم، جمله ی بعدی چند لحظه قبل اتفاق افتاده بود.

کسی چه میدونه چه کسی این رو نوشته، شاید این یه نامه باشه. نامه ای از خدا…

این نوشته رو بدون حتی یک حرف کم و زیاد، اینجا میزارم:


۰۷ January 2010
۰۱:۲۱

غصه نخور عزیزم
غصه نخور، خدا هنوز بزرگه

غصه نخور
تو هنوز جوونی
خیلی از قصه ی تو مونده
آخرِ قصه ات قشنگه مهدی
به خدا قشنگه

غصه نخور
ببین خدا هنوز پیشته
اگه نبود که اینجوری گریه ات نمی گرفت
اگه پیشت نبود که
این گوشه ی  دنیا بهش فکر نمی کردی

غصه نخور
هنوز که یادت نرفته
همیشه میگفتی:
هیچکی هم نباشه، بازم خدا باهاته
آره، گریه نکن
یادته گفتی اگه کسی نیست، خدا که هست؟

فکرش رو نکن
خود خدا یه روز می رسه به دادت
آخر قصه ی تو قشنگه
خود خدا گفته
گفته که دلش بزرگه
دلت رو نمیشکونه مهدی
خدا مهربونه

گریه نکنی، یه وقت دلت میشکنه
توی دلت خدای خوبت نشسته
گریه نکن وقتی تو قلبته
نکنه بشکنی وقتی هنوز پیشته

طاقت بیار
کم کم دیگه وقتشه
ته چاه گیر کردی، میدونم
میدونم سخته
اما کم نیار
خواهش میکنم مهدی
نا امید نشو!
آخرش خودِ خدا دستت رو میگیره…

خدایی که اجازه داد عشقش توی دلت جوونه بزنه
خدایی که هر لحظه حسش کردی
خدایی که باورش داری
حواسش بهت هست
شک نکن.
خدا هیچوقت فراموشت نمیکنه
آخه خدا که بد نمیشه

صبر داشته باش!
طاقت بیار!
خدا دوستت داره مهدی
خدایی که همین وراس..
خدای که توی اشک چشماته
خدای مهربونت
یادت هست چی به خدات میگفتی؟
خدای تو
مهدی، خدای پاکت
خدای پاک و مهربونت
یه جاهایی همین وراس…

خدایی هست مهدی
هست
توی خنده های بابات دیدیش مهدی
توی دست های خوشگل مامانت
توی نگاه مبینا
توی گریه هاش، خنده هاش
توی لب هاش خدا رو دیدی
توی گریه هات مهدی
چه جوری میگی خدا نیست؟
وقتی همین الآن داره از چشمات روی کیبورد میریزه؟!

عزیزم طاقت بیار
ببین خدا واست چی میخواد
بزار خدا سرت بیاره
هر بلایی که دوست داره
هر تصمیمی که میخواد برات بگیره
خدا که بدت رو نمیخواد

غصه نخور عزیزم
خدا دوستت داره
تو که نمی خوای خدا غصه اش بگیره
تو که طاقت نداری گریه ی خدا رو ببینی

خدای پاک و مهربونت
تنها نمی زاره تو رو
میدونم، میدونم یه روزی
یه روزی
آخر قصه
میرسه به دادت…
طاقت بیار
خدا…
پایان خوبی رو واسه قصه ات نوشته…

پس گریه نکن، نزار اشکات بریزه
خدا گناه داره، یه وقت دلش میگیره

غصه نخور عزیزم، خدا باهاته
گریه نکن
گریه کنی، خدا دلش می گیره
غصه نخور
خدا دوستت داره
وقتی مبینا گریه میکنه
دیدی دلت میگیره؟
تو هم گریه ات میگیره؟
خدا تو رو دوست داره
خیلی بیشتر از این حرفا
شاید بهت نگفته
اما خدا هم گریه میکنه
گریه نکن.
نزار گریه اش بگیره

عزیزم
حیف چشات نیست که گریه کنی؟
گریه کنی منم گریه ام میگیره ها
مهدی گریه نکن
تورو خدا
تو رو خدا
منم دلم میگیره

مهدی تو خوشبختی
خوشبختی که هنوز بی بهونه میخندی
که هنوز چشمات بلدن اشک بریزن
مهدی
همینکه خدا رو باور داری
خوشبختی
تو همه چیز رو داری
خدا همه چیز توئه

آره مهدی، بخند
خنده هات قشنگه
خنده هات رو دوست دارم

دلم برات تنگ شده
برای مهدی خودم
مهدی مهربونم
مهدی ای که همیشه میخندید
مهدی تو رو خددا گریه نکن…
بخند
ببین خدای خووبت رو
ببین چقدر دوسش داری
ببین اونم دوستت داره

به خدات فکر کن
خدای تو، همون خدایی که صداش میکردی:
خدای پاکم…
همون خدایی که گوشه ی اتاقت بود
همون خدایی که واسش جیک جیک میکردی…

قربون اشکات برم
که گوشه ی چشمات خشک شده
نبینم بازم غصه بخوری
خدا کمکت میکنه
اینو خودش بهم گفته
گفت که مهربونه
که رحیمه، رحمانه

میگن خدا بزرگه
بزرگ مهدی
بزرگ تر از مشکل تو
بزرگ تر از تموم رنج و غصه هات
بزرگ تر از اشک ها و دلیل اشک هات
پس به خودش بسپر

میرسه به دادت
دستت رو میگیره
اشک هات رو با دست های خودش پاک میکنه
نا امید نشو مهدی
بزرگترین گناه، نا امیدی یه

به خود خدات قسم که ایمان دارم
ایمان دارم که همه چیز درست میشه مهدی
و بعد ها که تو وقتی این نوشته ها رو میخونی
مشکلت حل ده
و تو
سرمست و مغرور
فقط میخندی…

و شروع میکنی به نوشتن
به نوشتن قصه ی خودت
و یادت میاری که:

” یکی بود یکی نبود
روزی روزگاری
یه روزی
یه وقتی
یه جایی
یه گوشه از دنیا
یه پسر نشسته بود
که گریه میکرد
پسری که جز خدا هیچکی رو نداشت
پسرک خدا رو صدا زد
ازش خواست که کمکش کنه
و یه جایی
کمی اونورتر
فقط کمی آنطرفتر
یه خدایی بود
خدای پسرک بود
که به حرف های پسرک گوش میکرد
خدا پسرک رو میدید
دوستش داشت…
خدا اشک های پسرک رو پاک کرد
پسرکی که وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود
پسرکی که گریه میکرد، پسرک نبود، اون دیگه یک مرد شده بود…

…و بعد از سالها
یه روز دیگه از همون روزهای خدا
یه وقت دیگه
یه جای دیگه
توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا
همون پسرک نشسته بود
و خدایی که نزدیک بود
خیلی نزدیک تر…
اما دیگه صدای گریه ای نمیومد
فقط صدای خنده بود که شنیده میشد
صدای خنده های پسرک
که با صدای خنده ی خدا که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته بود… ”

خدایا
منتظرت میمونم.
منتظر اون روزی
اون وقتی
اون جایی…
که منو تو
با هم بخندیم.
روزی که غصه هام رو از من بگیری
و من تو
وقتی به این روزهای تلخ فکر کنیم
از ته دل بخندیم.

منتظرم که داستان زندگی منو کامل کنی
مطمئنم که کمکم میکنی
آخر قصه میرسی به داد من
منتظرم خدای پاکم.

– ناشناس


کی اشکاتو پاک می کنه، شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه، وقتی منو نداری
شونه ی کی، مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه می گیری، شبای بی ستاره

برگ ریزونای پاییز، کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع می کنه، برگای زرد و خسته
کی منتظر میمونه، حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد، شب برسه به فردا

کی از سرود بارون، قصه برات میسازه
از عاشقی می خونه، وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون، چشماشو هم میزاره
نکنه ستاره ای بیاد، یاد تورو نیاره

کی اشکاتو پاک می کنه…
(ترانه از ابی)

متفاوت باش! بگذار مترسک بمانند!

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, آبان ۱۶, ۱۳۸۹ و ساعت : ۵:۴۶
ارسال شده در قسمت : روزانه, میخوام خودم باشم | بازدید : 7,673

هنوز خودت هستی. خودت ماندی! هنوز از دیدن کودکان، شادمانه می خندی. هنوز بی بهانه می خندی. هنوز هم چشم هایت گاه به گاهی، هر از گاهی بارانی می شود، دلت که ابری شد، تردید نمی کنی، بی بهانه می باری. هنوز هم که هنوز است، گاهی هم دلت می گیرد، دل تنگ می شوی. صبر کن! دل که داشته باشی باید هم بگیرد، تنگ شود!

هنوز خودت مانده ای. بزرگ شده ای، از اول اما که بزرگ نبودی. خیلی ها فکر میکنند بزرگ شده اند و فقط “فکر” می کنند و چه کوچک اند! و تو هنوز طعم کودکی هایت را می دهی و چقدر بزرگ! و چه طعمی، آخ، چه طعمی دارد کودکی! هنوز از دیدن گنجشک مرده در سنگفرش پیاده رو دلت می گیرد، می میرد! کنار سنگ فرش پیاده رو، درست همانجایی که آدم های پیاده بی خیال می روند و تو ولی چه خیالاتی داری! و راستی چه خیالاتی! بی خیال می روند و تو در خیالت، دلت می سوزد برای بچه گنجشکی که مادرش امروز مُرد! هنوز از ترساندن گربه ها دلت آی خنک می شود! و آخ چه حالی می کنی از پراندن کلاغ هایی که روی چمن نشسته اند. و چه خوب لجشان را در می آوری!

با باران دوستی، و هیچ نمی ترسی از خیس شدن در زیر باران و می فهمی اش، می شناسی باران را و صدای سمفونی عاشقانه باران را تو چه خوب می فهمی. همین جا، همین بغل. زیر باران ایستاده ای. نه، نشسته ای! درست کنار رهگذرهایی که زیر چتر ها و سایه بان ها پناه می گیرند! خدای من! پناه!!؟ اینها باران برایشان، صدای مصیبت و دلواپسی  می دهد…!!

و هنوز  که هنوز است، از دیدن جاپای قدم هایت روی برف، ذوق می کنی و هنوز صدای خش خش راه رفتن روی برگ های زرد و خشک، کیفورت می کند! حس زنده بودن می کنی. میدانی؟ احساس می کنم تو خیلی با خیلی ها فرق داری!! باید هم داشته باشی. تو خودت هستی. مثل هیچکس. متفاوت باش! نترس از تمسخر مترسک ها، بگذار مترسک بمانند!

بی مقدمه بگویمت. ساده. ببخش مرا! مرا ببخش که دوستت نداشتم گاهی! آنچنان که لایق توست. ببخش که قدر ندانستم تو را. قدر نگاهی که هنوز نگران بچه گنجشک هاست و نگاه نگران، چه گران باید باشد! و ای کاش میدانستم که قدر تو چه قدر بزرگ است!

تو بزرگی! میدانستی؟ با همه فرق داری. با تمام نقاب ها و نقش بازی کردن هایشان… نقش تو، تنها نقشِ بودن خود توست. آخ که چقدر دلم می خواهد تو باشم! تنها تو! و با تک تک سلول هایم احساس تو بودن را فریاد کنم.

میدانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود؟ به اندازه تمام دقایق و تک تک آن لحظاتی که دوستت نداشتم. تمام آن همه که نمی شناختمت. به اندازه آن حجم انبوه اندوه و نفرتی که از تو بودن داشتم. باور می کنی؟ باور کن…! انگار باز دارم عاشقت می شوم! قول می دهم که دیگر زیر قولم نزنم، قول می دهم یادم باشد. یادم باشد که یادم نرود که چقدر دوست داشتم تو باشم.

خودت که باشی، هیچ چیز، نه این هوای سرد عاشقانه های این آدم ها، نه این دست های خالی از هیچ، نه سکوتی که به اجبار بر لب هایت دوختی – و من خوب میدانم که چقدر سخت است که فریادی را در دل پنهان کنی- نه آسمان خالی از ستاره ات، و نه تمام نداشته هایی که چشم هایشان می بیند، هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند مانند تو، مرا از خودم بودن لبریز کند. مرا از بودن سرریز کند.

تو با همه فرق داری. یعنی “باید” فرق داشته باشی! بگذار خرده بگیرند و بگیرند… و هی بگیرند… چه اهمیت دارد؟ مگر کسی به حرف های رهگذران کوچه پس کوچه های زندگی هم توجه ای می کند؟ می آیند و چند روزی حوالی ات می چرخند و می خندند و باز می روند… و دوباره هیچوقت نخواهی دیدشان. تو اما قول بده. که هیچوقت فراموش نکنی. فراموش نکنی که تنها خودت بمانی… از تو بودن لبریزم کن.

به حرمت تک تک نفسهایم و قسم به لحظه لحظه های تنفر از تو، دوستت دارم. قول بده خودت باشی. خوب من! وقتی خودت هستی، بهترینی. لطفا تنها خودت باش. خودت تنها باش! تنهای دوست داشتنی من… بگذار مترسک ها بخندند، بگذار مسخره ات کنند، تو اما تغییر نکن، لطفا با همه ی مترسک ها متفاوت باش!

 

با احترام

تقدیم به خودم

برای تمام لحظاتی که خودم  را نشناختم و بی رحمانه دوست نداشتم

تقدیم با عشق

سلام خدا. من خوبم!

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, مهر ۵, ۱۳۸۹ و ساعت : ۴:۴۲
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, میخوام خودم باشم, نامه‌ها | بازدید : 10,578

سلام خدا. خوبی خدا؟ منم خوبم. میدونی، خیلی خوب. خوبم ولی تو باور نکن. نمیدونم، اصلا واست مهم هست حالم، اصلا می بینیم یا نه؟ اصلا از حال و روزگارم خبر داری؟

نمیدونم کی هستی. نمیدونم چی هستی! فقط میدونم بهت میگن خدا. اونوقت ها که بچه بودم، مامانم همیشه دوستت داشت. همیشه صدات می کرد. می گفت خدا منو بهشون داده. می گفت خدا مواظبته، خدا دوستت داره. مادرم اینقدر عاشقونه دوستت داشت که منم عاشقت کرد. مادرم با اسمت گریه می کرد، صدات می کرد، دعات می کرد. مادرم خیلی دوستت داشت. من هم مادرم رو خیلی دوست داشتم. مادرم تو رو به من داد.

بهت میگن خدا. صدات میزنن خدا. خدا! نمیدونم اصلا هستی یا نه. نمیدونم شاید اصلا وجود نداشته باشی. خدایا ناراحت نشو. بهم حق بده، من هیچوقت ندیدمت خدا. هیچوقت. خدا هستی که باش. بزرگ هستی که باش. تو مگه خدای من نیستی؟ چرا هیچوقت نیومدی پیشم؟ چراصدات کردم و جوابم ندادی؟ مگه نمی گن بزرگی؟ مگه مهربون نیستی؟ پس چرا هیچ وقت نگرانم نشدی، جوابم رو ندادی؟ چرا دلت واسم نسوخت! خدایا درسته که گناهکارم. ولی آخه خدا، گناه دارم! پس چرا دلت واسم نمی سوزه؟

میگن تو از همه چیز خبر داری. از حقیقت چشم ها و نگاه ها. از راز دل ما آدم ها. راست میگن خدا؟ خب من الآن دلم میخواد پیشم باشی. خدا هم هستی که باش. من دلم میخواد آرومم کنی. بغلم کنی. دلم میخواد بغلت گریه کنم. آخه من جز تو دیگه کی رو دارم؟ کی نزدیک تر از تو؟ تو که از قلب آدم ها خبر داری. تو که از دلم خبر داری، من الآن دلم تو رو میخواد، که پیشم باشی. پس تو چرا دلت منو نمی خواد؟

دلم میخواد ببینمت. دلم میخواد رو در رو باهات حرف بزنم. تموم حرفایی رو که یه عمر توی دلم باهات زدم و جوابش رو ندادی. حرفایی که فقط توی دلم باهات زدم. دلم میخواد ببینمت. دلم میخواد حرفام رو داد بزنم! دلم میخواد بغض توی گلوم بشکنه. ببین! اشک توی چشم هام خشک شد خدا، ولی هنوز نیومدی. خدایا پس تو کجایی؟ خدایا، ببین! من “دقیقا” اینجام. “تو” دقیقا کجایی؟!!

خدایا؟ ای کاش بودی!! کاش بودی. راست راسکی هم بودی. کاش وجود داشتی. کاش واقعا دنیا خدا داشت. کاش منم خدا داشتم. کاش خدای من خوب بود. مهربون بود. مهربونتر از تو. کاش یه خدا بود. یه خدا که مغرور نبود. بزرگ بود اما به اندازه فهم ما کوچیک میشد. اینقدر کوچیک که می شد بغلش کرد! اینقدر که می شد روی شونه هاش هق هق گریه کرد. ازش گله کرد، باش حرف زد، بابا اصلا بهش نق زد! داد زد! خدا که مثل ما آدما نیست که دلخور شه، ناراحت شه. خدا، خداست! خدا که با این کارا کوچیک نمیشه! خدا با همین کاراشه که با ماها فرق داره، که بهش میگن خدا! خدایا کاش اینقدر به خودت مغرور نبودی! کاش اینقدر احساس خدا بودن نمی کردی!

کاش خدا بزرگ بود، اما مهربون بود. کاش خدا راست راساکی کمکمون می کرد. به همه مون. چه اونی که نماز میخونه چه نمی خونه. چه مسلمون و چه کافر. کاش خدا همه رو کمک می کرد. کاش همه رو دوست داشتی خدا. هم اونایی رو که دوستت دارن، هم اونا که دوستت ندارن. کاش دلت واسمون می سوخت . اصلا کاش خدا دل داشت! کاش بودی. کاش خدا بودی ولی دلت می سوخت. کاش خدا بودی ولی “می فهمیدی” که تو فقط خدای آدم خوبا نیستی. خدای همه ای. کاش “می فهمیدی”  گناهکارا گناهکارن. ولی بازم گناه دارن! گناه دارن که بسوزونیشون!

خدایا مگه میشه چیزی رو آفرید و دوستش نداشت؟ خدایا مگه تو ما رو نساختی؟ مگه نمیگن ما رو آفریدی؟ خدا خب چرا این همه بهمون سختی میدی؟ ها؟ نمی تونم تصور کنم که چیزی رو که خودم ساختم، دلم بیاد خودم با دستای خودم خرابش کنم. اذیتش کنم. بسوزونم. عذابش بدم. فشار قبر براش بیارم! تیکه تیکه اش کنم، جونش رو ذره ذره بگیرم. یه عمر بچرخونمش و آخر سر بزارمش توی سینه خاک! خدایا من دلم نمیاد با چیزی که ساختم اینکار رو کنم. خودت هم خوب از دلم خبر داری. پس تو چطور دلت میاد اینکارها رو با ما کنی؟ یعنی تو از من هم کمتر مهربونی؟ از یه بنده گناهکارت؟!! این اون مهربونیته که میگن؟ آره؟

خدایا نیستی. نه نیستی. وجود نداری. همش الکیه. خرافاته!… اینا رو میگم چون میدونم از دستم ناراحت نمی شی. اصلا حرفهای یه آدم کوچیکی مثل من چرا باید ناراحتت کنه؟ خودت خوب میدونی راست یا دروغ، جزئی از دنیای من شدی. بخشی از باورم هستی. بخشی از دنیای قشنگم، جزئی از رنگین کمون آرزوهام. تصور دنیایی بدون خدا، برام مثل یه کابوس وحشتناک میمونه. ولی بهم حق بده. خسته شدم. خیلی خسته شدم خدایا. دوست دارم بیای و یه کشیده بخوابونی بیخ گوشم، اما فقط بیای. فقط لمست کنم، حتی اگه لمس تنت واسم دردناک باشه.

خدایا خیلی خوابم میاد. چشام دیگه باز نمی شن. میشه برم بخوابم؟ خدا؟ میشه امشب بیای به خوابم؟ تورو خدا. میدونم من اگه خیلی باشم فقط یه آدمم و تو خدایی. ولی یکم منو دوسم داشته باش. دوسم داری خدا؟ راستی خدایا؟ نکنه یه وقت فکر کنی دیگه دوستت ندارم ها. ببین! ببین چقدر باهات حرف زدم! چقدر واست نوشتم! اگه نیستی، پس من دارم واسه کی مینویسم؟

خدایا میخوام بخوابم. میشه امشب بیای به خوابم؟ توروخدا به خوابم بیا. توی بیداری نمیای، میشه یه بار توی خواب ببینمت؟ دلم خیلی واست تنگ شده. دوست دارم توی خواب باهات حرف بزنم. خواهش می کنم بیا… میخوام ببینمت. کلی حرف دارم واست تعریف کنم. تعریف کنم و از آدمات بگم. از این دنیایی که کاش هیچوقت دست به  ساختنش نمی زدی.

خدایا بیا و امشب، فقط همین یک شب خدا نباش. مثل خود من باش. همین یک بار… کنارم باش.

چ مثل چرخ و فلک

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, شهریور ۳, ۱۳۸۹ و ساعت : ۴:۲۴
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, شوک, میخوام خودم باشم | بازدید : 25,863

خیلی تماشای چرخ و فلک را دوست دارم. دوست دارم ساعت ها چرخیدن چرخ و فلک را ببینم، چرخیدن چرخ ِ فلک را!

دوست دارم ساعت ها بنشینم و چرخیدن چرخ های فلک را ببینم، که چگونه می چرخاند و آدم ها را ببینم که چگونه می چرخند و می چرخانند و می چرخانندشان.

یک جور همزاد پنداری عجیبی به من دست می دهد. به چرخ و فلک نگاه می کنم… به آدمایی که این پایین منتظر و مشوش، در آرزوی بالا بودن به آن بالایی ها چشم دوخته اند. و به آدم هایی که آن بالا شاد و مغرور هستند. شاد و مغرور از اینکه در اوج اند، و بالاتر از همه به خود می بالند! اما… نه آنها که بالایند و نه اینها که پایین اند، اصلا حواسشان نیست به این بالا و پایین رفتن ها.

آن هایی که در پایین هستند: فقط به آن بالا فکر می کنند، و لحظاتشان را در آرزوی بالا رفتن، بالا بودن سپری می کنند و به جای لذت بردن از همین دقایق کوتاه پایین بودن به اوج فکر می کنند. و نمی دانند. نمی دانند که زندگی همین پایین بودن هاست، همین لذت و شوق بالا رفتن هاست و وقتی به اوج رسیدی… لحظه ای، فقط لحظه آنجا می مانی. و تمام لحظات بودنشان را فقط به آن یک نقطه فکر می کنند. نقطه ای که فقط یک “لحظه” است. همین!

و آن هایی که در بالا هستند: سرخوش و سرمست از بالا بودن، از در اوج بودن. و از یاد می برند تمام لحظه هایی را که منتظر همین یک لحظه بودند، تمام آن ذوق کردن ها، انتظار کشیدن ها و لحظه ها را. و یادشان می رود که بالا بودن فقط لحظه ایست و لحظه ها می گذرند. سرمست از در اوج بودن دست تکان می دهند و یادشان می رود به زودی قرار است قصه ای تازه از زندگی شان آغاز شود. قصه تلخ سقوط!

و آن ها که پایین می آیند. دوباره همه چیز یادشان می رود و لحظه های تلخ سقوط را به یاد آن لحظه کوتاه ِ در اوج بودن سپری می کنند. و یادشان می رود که زندگی تکرار همین لحظه هاست، که در انتظار به بادش دادند! لحظاتی که هیچوقت دوباره تکرار نخواهند شد…

و باز هم چرخ و فلک… می چرخد و می چرخد، لحظه ای در اوج و لحظه ای در حضیض. لحظه ای شاد هستند و لحظه ها و لحظه ها و باز آن همه لحظه ها را، بهتر است بگویم زندگی شان را در انتظار همان یک لحظه، که فقط یک “لحظه” بود. باز هم همان داستان همیشگی صعود و سقوط. و زندگی شان خلاصه شده در همان لحظه در اوج بودن. می چرخند و می چرخند و می چرخانندشان، و آنها فقط آن یک لحظه را فهمیده اند، آن ها فقط یک لحظه زندگی می کنند و… راستی، چه زندگی کوتاهی…!

و نمی دانند که زندگی همین لحظه های ساده ایست که بی تفاوت از کنارش می گذرند. و فکر می کنند که این چرخ قرار است برای همیشه برای آن ها بچرخد و بچرخانندشان و شاد باشند و لحظه ای را، فقط لحظه ای را بار ها و بارها تا ابد زندگی کنند.

ولی درست در یکی از همین سقوط هاست، درست همان وقت که منتظر فرصتی هستند برای خوشبختی، برای خندیدن و خنداندن… که فلک مجالشان نمی دهد. فلک است دیگر، با کسی که شوخی ندارد! امانشان نمی دهد، بیخ گلویشان را می گیرد که کــــــــجــــــا؟ زندگی همین بود! پیاده شوید. تمام شد!!

+ نوشته ای بر اساس زندگی خودم

وقتی خدا لبخند می زند

نگارش شده در تاريخ : جمعه, مرداد ۱۵, ۱۳۸۹ و ساعت : ۲:۰۷
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, کودکانه, من و مبینا | بازدید : 7,852
عکس: مبینا moBina - بخند، قشنگ کوچکم...

عکس: مبینا moBina - بخند، قشنگ کوچکم...

 

خواستم از تو بنویسم. باز هم به صفحه ی سفید کاغذ پناه می برم، و رقص قلم، که عجیب بوی تنهایی ام را می دهد. نوشتن را دوست دارم، بازی با کلمات، عجیب آرامم می کند. من با کلمات دوست هستم، من با کلمات زندگی کرده ام. اما میدانی، از تو نوشتن سخت است!

آخر می ترسم، می ترسم نکند از تو بنویسم و کم بنویسم. از تو بنویسم و نتوانم، نتوانم بنویسم از لذت اولین پرواز پرستوی کوچک. بنویسم و نگویم از دلشوره های دوست داشتنی یک کرم برای پروانه شدن، و از شوق غنچه برای شکفتن، گل شدن. و آنوقت جوجه پرستو ها دلگیر شوند و کرم ها هم و غنچه ها، و خدا نکند که دلگیر شوند و پرواز بمیرد، و کسی دیگر کرم ها را دوست نداشته باشد و غنچه ها یادشان برود شکفتن را و گل ها فراموش شوند.

نمیدانم. نمیدانم کیستی، باور کن نمیدانم… سخت است گفتنش! آخر میدانی، سخت است توصیف چشم های خدا! مثل چشم های تو پاک و بیگناه. میدانم، خوب میدانم هیچکس باور نخواهد کرد که من، فرشته ای دیده ام. و من فرشته ای را دیده ام. و کور شوم اگر دروغ بگویم.

تو شاید آن آسمان آبی بی انتها باشی که سقفی بود برای روزهای بی پناهی ام، شاید آن رگباری از قطره های خیس باران باشی که سمفونی عاشقانه ای از سخاوت را در گوش هایم زمزمه می کرد، یا شاید خنده های معصومانه ی کودکی که بی بهانه از دیدنش خندیدم.

تو طعم آن بستنی ها، بازی ها و خنده هایی را میدهی که جز در کودکی هایمان، هیچگاه دوباره تکرار نخواهد شد. یا همان حسی هستی که عجیب مرا به کودکی هایم برد، و من دوباره کودکی ۱۰ ساله شدم… و خاطراتی که دلم برایشان تنگ است. می بینی؟ باز هم دلم بهانه ی آن روزها راگرفت!

و خدا مهربان بود. وقتی که تو اشک هایم را با دست های کوچکت پاک کردی و من آرام نمی شدم. و خدا گریه کرد، آنوقت که تو همپای من گریه کردی، تا اشک هات را ببوسم. و خدا خندید، آنوقت که خندیدی، که خندیدیم، و تو چه خوب میدانستی که طاقت دیدن اشک هایت را ندارم.

بخند. بخند، قشنگ کوچکم. که با خنده های تو، خدا هم می خندد. دست های کوچکت را به من بده، میخواهم باور کنم بودنت را. بگذار باور کنم که خواب نیستم، که رویا نیست. تو هستی، همینجا، در کنار من. من تو را دارم.  آری، من فرشته ای را، من خود خدا را دیده ام. وقتی که لبخند می زد.

تقدیم به مبینا، خواهر کوچکم. برای تمام آنچه به من آموخت. که زندگی بی او، چیزی کم داشت! چیزی مثل هوا، مثل نفس

* دوستت دارم مبینا، از اینجا، تا پیش خدااا

** نوشته شده تحت تاثیر اشعار فروغ فرخزاد و سهراب سپهری

+ به وبلاگ مبینا کوچولو هم حتما سر بزنید!


Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38