انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

جوجه اردک زشت

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, خرداد ۲۳, ۱۳۹۱ و ساعت : ۳:۳۱
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, میخوام خودم باشم | بازدید : 3,818

به دنیا که آمد جوجه‌اردک بود. زشت بود، و متفاوت. تنها همین.

چه زشتی هم… زشت‌تر از همه‌ی جوجه‌های یک طویله!!!
و چقدر زشت‌ها را دوست ندارند، جوجه مرغ‌ها و جوجه خروس‌های طویله‌ها.
همین که شبیه‌شان نبود، با او بازی نمی‌کردند. آزارش می‌دادند، به پر و بالش نوک می‌زدند و می‌خندیدند به زشتی‌اش. همه، حتی بوقلمون‌های زشت و الاغ‌های بارکش!

و چقدر از تفاوت‌هایش ناراضی بود، چقدر ناراحت، چقدر خودش را دوست نداشت… و چقدر از آفرینشش ناراضی بود… خدای من، چقدر احمق بود…!

چقدر دوست داشت مرغ‌ها و خروس‌ها دوستش داشته باشند و جوجه‌ها هم‌بازی‌اش شوند، آن هم در طویله‌ای تاریک و سرد… به همین هم قانع بود! قانع؟! اصلا تمام آرزویش همین بود…!

تنها بود. خیلی تنها بود. فکر می‌کرد کم است برای این طویله! و چقدر طویله کم بود برای او…
همین‌که دوستش نداشتند، همین‌که هیچ دوستی نداشت، همین‌که زشت بود، همین‌که تنها بود، همین‌که،‌ همین شد که رفت، از طویله‌ی تاریک و سرد، به آن‌سوی جنگل‌های انبوه…
زشت بودنش، چه زیبا شده بود…

تنها بود، خسته، گرسنه، و چقدر احساسِ بدبختی می‌کرد… و واقعاً هم بود! بدبخت بود که در دلِ خوشبختی، نمی‌فهمیدش.
همین‌که در میان گاوهای شیرده که شیرشان را می‌دوشند و اسب‌های سواری و گاری و مرغ‌های تخمگذار نبود، و حالا نه شیرش را می‌دوشند و نه سوارش می‌شوند و نه مجبور است برای دانه‌ای گندم برای کسی تخم بگذارد. همین که خوشبخت بود…

جنگل با تمام وسعت و زیبائی‌اش، قانونش اما قانونِ جنگل است. جنگل زیبائی دارد، و زیبائی فریبندگی را. شکارچی دارد و شکارچی سگ‌هایش را!
اما… کسی زشت دوست ندارد، حتی سگ‌ها. به خصوص سگ‌ها!! چقدر زشت بودنش، چقدر زیبا بود…
همین‌که سگ‌ها شکارش نکردند، برای اولین بار فهمید:‌‌ “خدایا، خدای خوبم… چقدر خوب است که کسی زشت‌ها را نمی‌خواهد، حتی سگ‌ها…”
دنیا همیشه پر از شکارچیان و سگ‌هائیست که برای زیبائی‌ات دندان تیز کرده‌اند!

مثلِ تمام چیزهایی که تمام می‌شوند، زمستانِ سرد هم تمام شده بود، و جوجه اردکِ زشت، حالا دیگر قویِ زیبائی شده بود، زیبا، بزرگ و نیرومند، حالا دیگر در آن اوج، حتی دست سگ‌ها هم به او نمی‌رسید…

زشت بود، که اگر نبود، خیلی پیش از این که بال بگشاید و پرواز کند، طعمه‌ی سگ‌ها و گرگ‌ها شده بود. که اگر نبود، در طویله‌ای بود و همدمش می‌شدند جوجه مرغ‌ها و جوجه خروس‌ها! زشت بود، که اکنون زیباست…

اگر جوجه اردک زشتی، اگر احساس می‌کنی در میان مرغ و خروس‌ها به دنیا آمده‌ای، اگر تنها مانده‌ای، بدان. و فقط بدان که گاهی برای رسیدن به زیبائی، برای پرواز کردن، زشت باید بود. زشت باید بود، تا بود، بود و زیبا شد. تا بمانی، تا خودت بمانی، تا چشم ندوزند به تو، سگ‌ها و گرگ‌های در لباسِ‌آدمی، که خودت بمانی، که بهار خواهد آمد… که بمانی و روزی، روزی از فرازِ این همه زمستانِ سرد، بیایی بال بگشایی، و پرواز کنی بروی تا اوجِ قله‌هایِ زیبایِ خوشبختی…

به که تو می‌خندند، تو هم بخند… بخند، بخند به حماقتشان و طویله‌ای که تمام داشته‌شان است. بخند که سردترین زمستان‌ها هم تمام خواهند شد روزی و بهاری هست… و بخند، بخند که خدا هست هنوز…

 

و من، به، دنیا آمدم…
درست در وسطِ مرغ‌ها و خروس‌ها، اسب‌های گاری و سواری، سگ‌های نگهبان و سگ‌های گله، و سگ‌های ولگرد هم که هستند! و این همه گرگ تنها در لباسِ میش، دوستانی تلخ‌تر از هزار دشمن، و دستانشان که سردم می‌کردند…
با این همه بود‌ها، با این همه نیست‌ها، با این همه، خوب می‌دانم، خوب می‌دانم که چقدر کم است، حجمِ این مرغداری برای این وسعتِ بال‌ها…

خداحافظ اردک‌ها، مرغ‌ها، خروس‌ها، در قفس‌ها، سگ‌ها، سنگ‌ها، سرد‌ها، تلخ‌ها…
به خدا می‌سپارمتان، خدا… حافظ.

در سالروز تولدم: ۲۳/خرداد/۱۳۶۶
سلام ۲۵ سالگی :‌)

 

برگرفته از قصه ای از هانس کریستین اندرسن، سال ۱۸۴۴

آدم برفی

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, اردیبهشت ۲۶, ۱۳۹۱ و ساعت : ۱:۲۳
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, روزانه, شوک, من و مبینا | بازدید : 4,756

سخت است. سخت است گفتن از خوابِ بهار و چلچله و شکوفه‌های نیامده، برای این همه زمستان نشینِ سرد…

سخت است وقتی بخواهی از سردیِ آدم‌ها بگویی، به خودشان. به آدم‌هایی که از تمامی فصل‌ها، تنها زمستانش را می‌شناسند. زمستانی سخت…

درست است که سخت است، اما باید گفت… باید گفت تا این آدم‌برفی‌ها بدانند. بدانند که هوای اینجا ابریست. آفتابی نیست و در برودتِ این سرمایِ این آدم‌های برفی، چقدر “ها ها” خدا می‌کنم و هی دست می‌سایم و پا ‌می‌کوبم. دست و پا می‌زنم تا بیدار بمانم و نروم در خواب زمستانیِ این آدم‌های برفی. چشم‌هایم را می‌بندم و هی رویا می‌بینم… رویای بهار نیامده، درخت، نسترن‌ها، عشق، مهربانی، کودک، خدا…

اینجا هنوز زمستان است. هنوز برف می‌ریزد از آسمان، و آدم‌ها جمع می‌کنند برف را از روی زمین و به هم یخ تعارف می‌کنند! اینجا، همیشه زمستان است…

اینجا آسمان همیشه ابریست. آسمانِ اینجا شب‌ها ستاره ندارد و روزها خورشید. چه فرقی می‌کند روز باشد یا شب، برای آدم‌برفی‌های یخ زده‌ای که جز سرمای زمستان نه می‌بینند، و نه می‌فهمند.

باید این آدم‌برفی‌ها بدانند که هنوز هم چقدر برایم سرد اند. بدانند و خیال نکنند در پس سرمایِ نگاه‌ و واژه‌های مثلاً قشنگشان، بهار گمشده و همینکه لمسِ دست‌های سردِ آدم‌برفی دیگری گرمشان می‌کند، یعنی که بهار آمده و عشق یعنی همین!

آدم‌برفی‌ باید بداند که من سردم است. و من اینجا “سردم” است…

آدم‌های‌برفی باید بدانند که بهاری هست و شکوفه‌ و عشق. و خدا هست هنوز. بدانند و دیگر اینقدر برف تعارفم نکنند و پشت سر هم لبخند‌های مصنوعیِ تکراری تحویلم ندهند! بدانند و دیگر مرا به میهمانیِ شب‌های تاریکِ چله‌شان دعوتم نکنند. چله‌ی زمستان است، می‌خواهم تنها باشم…

آخر مگر من از شماهایم؟!! چرا فکر کرده‌اید همین که من در میان آدم‌برفی‌های سرزمین یخ کرده‌تان باشم، یعنی من هم سرما دوست دارم؟؟! اصلا چرا فکر می‌کنید به اختیار خودم آمده‌ام اینجا! چرا فکر می‌کنید از شمایم؟! نه، فکرش را هم نمی‌توانید کنید…

درست است که اینجا هستم و هر روز دست‌های سردتان را به گرمی می‌فشارم و به حرف‌هایتان از زمستانی سخت، به گرمی گوش می‌سپارم. سرد حرف می‌زنید و من لابه‌لای حرف‌هایم، بی دلیل از گرمای عشق می‌گفتم، از معجزه‌ی دوست داشتن‌های بی دلیل. با این همه هیچ مپندارید از شمایم.

از سردی می‌گفتید و من ولی گرم‌تان می‌کردم. گوش زد می‌کردید به من، مدام که چقدر سرد است این هوا! هوایِ هوی حوالی‌تان سرد بود و من حواسم بود و گرم‌تان می‌کردم باز. سرد بودید. سرد قضاوت می‌کردید، طعنه‌های سرد می‌زدید، سرد می‌دیدید، سرد می‌گفتید، می‌شنیدم، سرد بود فکر و قلب‌تان یخ کرده بود و باز تظاهر می‌کردید به همدیگر و باز به هم از گرمای قلب منجمدتان می‌گفتید! و من می‌دیدم… شما یخ زده بودید و به جای شما، من آب می‌شدم…

چرا مسخره‌ام می‌کنید؟؟! فقط چون شما بهار را ندیده‌اید و گمان می‌کنید همین سردیِ دست‌ها و نگاه‌های سردتان مثلا یعنی بهار؟

چرا شماتتم می‌کنید، که چرا پرستوها را در آسمان زمستان هم دیده‌ام؟! گناهم چیست، جز اینکه در این همه سرما، زمستان آمده بود و من هنوز بهار را از یاد نبرده بودم.

حالا دیگر من هم سرد شده‌ام. حالا من دیگر برایتان از گرمای عشق چیزی نمی‌گویم. چگونه برایتان توضیح دهم، دلیلِ دوست داشتن‌های بی دلیل را! حالا من هم سرد شده‌ام: سرد شده‌ام از گرم شدنتان.

چرا فکر می‌کردم همه مثل من سردشان است؟! چرا فکر نکردم که این قانون است که آدم‌برفی‌ها زمستان دوست داشته باشند. نقش بازی می‌کنند برای هم و نقابی می‌زنند از جنسِ بهار! نقابی از بهاری که نه هستند و نه می‌توانند باشند و نه فکرش را هم می‌توانند کنند که اصلا کسی باشد.

حالا دیگر اما هیچ نمی‌گویم. ساکت می‌نشینم یک گوشه. حالا دیگر از کابوسِ زمستانی سرد نمی‌ترسم. حالا دیگر هر روز ژاکتِ گرمِ بافتنیِ مادرم را می‌پوشم و نامه‌های عاشقانه‌ی خواهرم را همیشه همراه بر می‌دارم.

حالا هم دست‌هایم را مرتب “هـــا” می‌کنم و نه دیگر به کابوس زمستان و نه حتی به رویای بهار، به بهار کوچکِ “خودم” فکر می‌کنم. به باغچه‌ی کوچکی فکر می‌کنم که در قلبم کاشته‌ام.

حالا دیگر رویای بهاری شدن اینجا را ندارم. آنجا هنوز هوا بهاریست، باغچه‌ی کوچکی از بهار در قلب این همه زمستانِ سرد…

یادم باشد که امروز هم به بهار کوچکم سری بزنم، نباید هیچ از سردیِ این همه زمستان با خبر شود. یادم باشد بروم و باز از رویای بهار بگویم. بگویم و باز بگویم، چندان که سبز شود مهربانی در قلبم، گرم شوم، گر بگیرم، آنقدر که تاب نداشته باشد آدم‌برفی… آب شود.

باد من باشد، مهم نیست سردیِ نگاه‌های آدم‌برفی‌های پر ادعا… بهار کوچکم به گرمای “من” احتیاج دارد.

حالا دیگر من اما مسخره‌تان نمی‌کنم، حتی نمی‌پرسم چرا مسخره‌ام می‌کردید. من خشت خشت بهشت‌ام را از جهنمِ شما ساخته‌ام. مشت مشت بهار تعارف‌تان می‌کنم. به تمام آدم‌برفی‌های شهر سردم سلام می‌کنم و راه می‌افتم در کوچه‌های شهر و می‌گویم: بهار آورده‌ام، بهــار! کسی هست که دربه‌در یک مشت بهار بخواهد؟! بکارد در باغچه‌ی قلبش، سبز شوند آدم‌های سردِ این شهرِ زمستان زده…

اینجا می‌مانم و منتظرت خواهم ماند. بهارِ کوچکم، تشنه‌ی رگبارِ محبت توست! بارانم باش، بر من ببار، خیسم کن! من چتری بر سر ندارم، سبز می‌شوم… منتظرم بمان، دوباره بهار، گل خواهیم داد. دوباره قرارِ ما، به شکفتنِ گلِ عشق… در دنیایی بدونِ آدم‌برفی، همانجای همیشگی، دوباره به دیدنت خواهم آمد…

 

– هوایِ هوی حوالی‌تان ← هوی: هوی و هوس

به زمین خوش اومدی!

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, خرداد ۲۳, ۱۳۹۰ و ساعت : ۳:۰۰

ساعت ۳ نصفه شبه و من مثل همیشه توی خونه تنهام. خوابم نمیاد، درست مثل هر شب. ولی اینبار احساس عجیبی دارم، صدای سگ ها از توی خیابون ترسناک تر از همیشه شنیده میشه و باد به شدت پنجره رو تکون میده، بر خلاف هر شب.

با ترسی ناخودآگاه میرم تا پنجره رو ببندم. ناخودآگاه توجه ام به بیرون جلب میشه. چقدر همه جا تاریکه! تاریک تر از هر شب. به آسمون نگاه میکنم. انگار نه انگار که ستاره ها هستن، و ماه هم. همه خوابیدن، بیرون پنجره، انگار شهر مرده هاست. همه ی شهر مرده و فقط صدای سکوت و سکوت… سکوتی سنگین و آزار دهنده که فقط گاهی با صدای پارس سگ ها و تکون خوردن شیشه ی پنجره عوض میشه. تموم کوچه رو نگاه میکنم، دنبال یه نشونی ام. یه نشونی از یه آدم زنده، یه نشونی از زندگی. یه نشونی که اینقدر نترسم از مرگ، نترسم از مرده ها… همه ی چراغ ها خاموشه، هیچکی نیست. انگار واقعا توی شهر مرده ها باشم. ترس عجیبی وجودم رو میگیره… من توی شهر مرده ها چیکار میکنم؟ من چرا اینجام؟ نکنه من…

خیلی سریع پنجره رو می بندم. برمیگردم و چشمام رو روی هم میزارم و یه نفس عمیق می کشم. حالا احساس امنیت می کنم. چشمام رو آروم باز میکنم. یه لحظه نفس کشیدنم متوقف شد… انگار یکی دیگه هم اینجاست! انگار… آره انگار خودمم. یه گوشه ی اتاق افتادم. چقدر ازش می ترسم. از خودم. یه جور عجیبی افتادم. درست مثل یه مرده…

فرصت فکر کردن هم ندارم، همه چیز جلوی چشام سیاه میشه، انگار یه پرده ای جلوی چشام کشیده باشن. دوست دارم داد بزنم، اما هر کاری میکنم صدام در نمیاد. یهو همه جا روشن شد… اما هنوز می ترسم. نه از تاریکی، من یه جای دیگه ام، یه جا پر از آدم، پر از زندگی…

مثل اینکه دارم یه فیلم میبینم، خشکم زده بود. یه تعداد بچه بودن، صدای خنده ی بچه ها همه جا رو پر کرده بود. پر از آدم غریبه که هیچکدومشون رو نمیشناختم… صبر کن! یکی… یکی رو… اون بابامه! آره بابای منه! هیچوقت اینقدر احساس غربت و ترس وجودم رو نگرفته بود. بابام رو صدا زدم. صدا نه… بابام رو با یه بغض بلند گریه کردم: “باباااا… بابااااااا… بابا من می ترسم.” گریه ام گرفته بود و بازم با گریه صدا میزدم: “بابا تورو خداااا. باباااا… ؟ ”

انگار صدام رو نشنیده باشه. میخواستم بدو ام طرفشو دستش رو بگیرم. نمیتونستم حرکت کنم و همونجا میخکوب شده بودم: “بابااااااا… بابا منم، مهدی. باباااا…” یهو صدا توی گلوم خفه شد. یه لحظه حتی گریه کردن هم یادم رفت. دست یه بچه ی دیگه توی دستاش بود. دستِ… … دست یه بچه، بچگی های خودم. یه لحظه چقدر دلم واسه خودم تنگ شد. واسه بچگی هام. چقدر روزای قشنگی داشتم، چقدر شاد بودم. چقدر زنده بودم، چقدر می خندیدم.

به بچگی های خودم زل زده بودم. دیگه ترسی نداشتم. فقط دلم تنگ شده بود. بازم گریه ام گرفت، اما نه اینبار از ترس. دلم میخواست دوباره اون روزا رو زندگی می کردم… چقدر دلم واسه خودم تنگ شده بود. واسه بچگی هام

اشک چشام رو پاک کردم. اینجا چقدر آشناس… درست شبیه مهدکودک خودم… خدای من! درست مثل همون روزاس. دیوارای پر از کاغذ رنگی، صدای خنده ی بچه ها، زنگای نقاشی، خانوم مربی، آجرهای خونه سازی… همه چیز مثل یه فیلم از جلو چشمام گذشت…

یه دخترم بود. خوب یادمه. دختر کوچولویی که صبحا دکمه ی پیرهن مخملی قهوه ای رنگم رو می بست. اون پیرهن رو هم خوب یادمه. بی اونکه من ازش بخوام، وقتی میدید دارم تلاش میکنم و نمی تونم، خودش میومد دکمه هامو می بست. هیچوقت چشم غره های خانوم مربی رو یادم نمیره. هنوز هم نمی فهمم چرا. فکر کنم حسودیش می شد. دختر کوچولوی مهربون بچگی هام چقدر پاک و معصوم بود… چقدر قشنگ… چقدر دلم براش تنگ شده بود. یعنی اون دختر کوچولو هم بزرگ شد؟! پس چرا دیگه هیچوقت توی بزرگی ندیدمش؟ یعنی آدما بزرگ میشن دیگه این جوری مهربون و قشنگ نمی مونن؟ چرا توی بزرگی، دیگه هیچ دختری رو اینقدر…

دیگه هیچی نفهمیدم، صفحه ی جلوی چشم عوض شد. اینبار توی خونه بودم. روی زمین دراز کشیده بودم و داشتم نقاشی می کشیدم. مثل اونوقت ها، همیشه خورشید توی آسمون نقاشیم میخندید، همه جا رو روشن کرده بود، همه جا رو یه اندازه! یه آسمون آبی، صاف و یه رنگ! با ابرای سفید، که هر لحظه ممکن بود بارون بگیره… کوه های بلند، همه شون شونه به شونه ی هم، با تیکه برف به جا مونده رو قله هاشون، که بهار اومده بود، اما هنوز زمستون رو فراموش نکرده بودن. با یه کلبه ی چوبی، چوبی! ساده ولی قشنگ. که همیشه دود از دودکشش بلند بود، که زندگی توش جریان داشت. یه رودخونه ی آبی، با دوتا ماهی قرمز کوچولو، فقط هم دو تا! که تنها نباشن. درختای سبز، با سیب های قرمزشون، شاخه هاشون همیشه به زمین نزدیک بود… چقدر قشنگ نقاشی می کشیدم… و چقدر این رو نمی دونستم. چقدر قشنگی و مهربونی رو، چقدر خوبی رو خوب نقاشی می کردم…

یه چسب سیاه برداشته بودم و جای سبیل هام گذاشته بودم: “مامان؟ مامان؟! سبیلام قشنگه؟ مامان نگاه، من بزرگ شدم. ببین سبیل در آوردم… مامان خوشگله؟ مامان کی من بزرگ میشم سبیل در بیارم؟ بگو دیگه. دقیقا چند سال دیگه؟!…” دیگه هیچی نشنیدم. چقدر دلم واسه خودم سوخت. چقدر دلم میخواست یکی اونجا بود و بهم میگفت اینقدر واسه بزرگ شدن عجله نکنم!

همینطور جلوی چشمام صفحه ها عوض میشد، خاطرات خوب بچگیم، مهربونی هام، معصومیتم از جلو چشمام میگذشت. و من فقط با حسرت نگاهشون می کردن… باورم نمی شد من یه روزی همه ی اون روزها رو زندگی کرده باشم. و حالا باورم نمی شد همه اون روزا رو از دست دادم… داشتم دیوونه می شدم.

دوباره چشمام سیاهی رفت… انگار اینجا رو خوب میشناسم… همین خونه ی خودمه. اینم منم. اما اینبار بزرگم. اتفاقای همین چند سال پیش از جلو چشمام میگذشت. اینکه چه جوری ناراحتم کردن و من به خاطر آدمای دیگه چقدر گریه کردم. چقدر حرفاشون منو گریه انداخت. اینا رو دیگه خیلی خوب یادمه. اینکه یه شب با زخم زبون یکی، یه شب تا صبح زیر پتو بی صدا گریه کردم و هیچکی نفهمید. تموم اون شب از جلو چشمام گذشت. چقدر حرف آدما برام مهم بود. چقدر برام اهمیت داشت که راجع به من چی فکر می کنن. چقدر احمق بودم. چقدر دلم شکست. چقدر من دل شیکوندم، گاهی هم من کسی رو ناراحت می کردم. حالم از خودم داشت بهم می خورد. بعضی صحنه ها و کارایی که کردم… فقط چشمام رو بستم… تو رو خدااا، تورو خدا من نمیخوام اینا رو ببینم. همه اش رو میدونم. نمیخوام خودم رو ببینم! چشمام پر از اشک بود… تو رو خدا… حالم از خودم داره بهم میخوره. تو رو خدا نشونم نده، من، خودم اینکارا رو کردم! اما چرااا؟؟؟!!! چرا اینکارا رو کردم؟ تورو خدا بسه………….

بازم چشمام سیاه شد. نمیدونستم کجام. یادم نمیاد هیچوقت قبلا اینجا بوده باشم. همه جا دوباره ساکته. یه دیوار بلند. صدای قرآن میاد. صداش بهم آرامش میده. اما صداش یه بغضی داشت، صدای گریه میداد. روی دیوار پره از پارچه های سیاه… نوشته های روش رو نمیتونم بخونم. احتمالا کسی مُرده… یه کاغذ سفید… بی اختیار میرم سمتش…

همیشه مردن آدما ناراحتم میکرد. با اکراه شروع به خوندنش کردم: “انا لالله و انا الیه راجعون”… صبر کن! عکسش چقدر برام آشناس… یعنی مُرده؟!! نوشته های روش رو خیلی شمرده و آروم میخونم… دلم میخواست هیچوقت به آخرش نرسم، هیچوقت نفهمم چی نوشته… : “با نهایت تاثر و تاسف درگذشت ناباورانه جوان ناکام شادروان آقای… ” دیگه چشمام هیچی ندید. دیگه حتی نمیتونستم گریه هم کنم. فقط ماتم برده بود…

نه، نمیتونست من باشه. نه، من که نمردم. من نمیمیرم. من نمیخوام بمیرم. من دلم تنگ میشه. من از تنهایی بدم میاد خدایا… من از تنهایی می ترسم. دلم واسه خونوادم تنگ میشه. من نمیخوام بمیرم… خدایا اگه من بمیرم مبینا واسه کی نقاشی میکشه؟ کی واسه مبینا نامه می نویسه؟ خدایا من کلی آرزو توی دلم دارم. خدایا قرار نبود اینجوری شه. خدایا من می ترسم. می ترسم از خوابیدن زیر خاک. خدایا من از کرم ها می ترسم. دردم میگیره کرم ها گوشت و پوستم رو… خدایا من چه جوری زیر خاک بخوابم؟ خدایا مامانم نمیزاره. خدایا سردم میشه. نمیخوام روی من خاک بریزن. خدایا بگو روی من خاک نریزن، خب؟ خدایا بمیرم مامانم گریه می کنه، مبینا دیگه داداش مهدی نداره. دیگه هیچکی اندازه ی من مبینا رو دوست نداره. خدایا من نمیخوام گریه کنه. تورو خدا

میخوام همیشه مامان بابام رو بخندونم، همیشه بخندم. دیگه ازت خرده نمی گیرم، دیگه نمیگم چرا. دیگه از آدما و دنیا بهونه نمیگیرم…. فقط تورو خدا یه بار دیگه بزار زندگی کنم، میخوام همه چیز رو جبران کنم…. خدایا تورو خدا نزار بمیرم. یه بار دیگه. فقط یه بار دیگه بهم فرصت بده. یه بار دیگه میخوام برگردم. میخوام جبران کنم، دیگه حرف هیچکی برام مهم نیست، دیگه ازت دلم نمیگیره، دیگه بهت غر نمی زنم. به خدا دیگه از شکل چشمام ایراد نمیگرم، فقط میخوام یه بار دیگه ببینم. بزار هرکی هرچی میخواد بگه، به خدا دیگه هیچی برام مهم نیست. من نمیخوام روم خاک بریزن خدا. دیگه هم از هیچی بهونه نمیگیریم. از هیچی ایراد نمی گیرم. دیگه رنگ لباسام مهم نیست، ژل مو نمیخوام. کفش های گرون قیمت نمیخوام، فقط میخوام راه برم. دیگه سرت غر نمیزنم چرا اینو دادی، اونو ندادی. هیچی ازت نمیخوام، فقط بزار برگردم، فقط یه بار دیگه… خدایا من از تاریکی می ترسم……

.

.

.

چشام رو باز میکنم. روی زمین دراز کشیدم. اشک توی چشمام خشک شده. مثل اینکه توی اتاق خودمم… صدای تیک تیک ساعت میاد. روز شده! پنجره! پنجره رو باز می کنم، یه زن با دختر بچه اش از اون سمت خیابون رد میشن… چقدر دیدنشون خوشحالم میکنه. دو تا پسربچه اون سمت دارن توپ بازی میکنن، چقدر سروصداشون آرومم میکنه. صدای گنجشکا میاد… هیچوقت اینقدر قشنگ نمی خوندن…

خدایا باورم نمیشه… انگار همه چیز سر جاشه….. همونطور که همیشه بود. ولی نه اینبار با همیشه فرق داره. همه چیز دوست داشتنیه. حتی چیزای زشت. جای یه زخم هنوز روی پاهامه، چقدر این زخم رو دوست دارم. چه قدر جاش رو هم دوست دارم. یه نفس عمیق می کشم. حس زنده بودن چقدر خوبه! دلم میخواد برم بیرون، شاید بچه ها منم بازی دادن. دلم میخواد برم دختر کوچولوی خانومه رو بغل کنم، اینقدر محکم ببوسمش که دردش بگیره. بی اختیار میخندم. دلم میخواد پشت پنجره وایسم و به اون خانومه سلام کنم. اصلا به هرکی که رد میشه… سلام کنم و بگم: ” سلام. خوبی؟ یه روز تازه از زندگیت مبارک! “

.

.

.

۲۳ خرداد ۱۳۶۶

و امروز ۲۳ خرداد ۱۳۹۰

بخند. تو دوباره فرصت زندگی کردن پیدا کردی، فرصت خندیدن. خندیدن بخاطر اونایی که به خنده هات دل خوشن. می تونی بخندونی. همه رو. چه اونایی که می خندوننت، چه اونایی که خنده رو ازت گرفتن. فرصت اینکه بازم نگرون بچه گنجشک ها باشی، بازم میتونی روی لبه ی جدول راه بری. بازم مثل دیوونه ها خیس از بارون بشی. فرصت خوبی کردن، دوست داشتن، عشق ورزیدن. چه اهمیتی داره بقیه چه فکری می کنن، بقیه چی میگن، اصلا بقیه چی هستن.

چه اهمیتی داره زخم روی پات، چه اهمیت داره امروز به موهات ژل نزنی، چه اهمیتی داره، وقتی به زودی قراره همه اینا زیر خاک سرد، غذای کرم ها بشه؟ یه روز همه چیز از بین میره. بخند… برای همه از بین میره. بخند که اینو میدونی. بخند. تو هنوز خوبی……

یه روز دیگه. یعنی خدا، دوباره بهت فرصت زندگی کردن داده. قبل از اینکه واسه همیشه بمیری، راس راساکی. فرصتی برای جبران همه ی گذشته ها داری. فرصتی که دیگه به داشته ها و نداشته هات فکر نکنی. داشته هایی که به زودی همه از دستش میدن. خیلی زود.

دیگه حرف بقیه، اینکه چه جوری در موردت قضاوت می کنن نباید برات مهم باشه. بزار بد باشن. بزار بت بدی کنن. وقتی که زیر خاک میرید، دیگه هیچ کدومشون مهم نیست. تو خوب باش. میدونم… وقتی که مُردی، دلت واسه خوبی هات خیلی تنگ میشه. با چشم دل نگاه کن.

.

.

.

از مردن گفتم. راستی ………..

۲۴ ساله شدی مهدی

عزیز دلم، تولدت مبارک!

به زندگی خوش اومدی  : )

نامه ای از خدا

نگارش شده در تاريخ : شنبه, اردیبهشت ۱۰, ۱۳۹۰ و ساعت : ۴:۲۵
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, درد و دل با خدا, ریتم, نامه‌ها | بازدید : 17,696

چند شب پیش، به طور اتفاقی، چیزی رو پیدا کردم. یه نوشته، یه شعر، شاید هم یه نامه. شعر نیست، اما بعضی جاهاش یه وزن و آهنگ خاصی رو احساس می کنم.

اصلا یادم نمیاد چه کسی، کی و کجا این رو برام نوشته. فقط یه چیز رو میدونم. اینکه اون شب، این نوشته، خط به خط برام ترجمه می شد، هر قسمت رو که می خوندم، هنوز به جمله ی بعد نرسیده، قبل از اینکه هر خطش رو بخونم، جمله ی بعدی چند لحظه قبل اتفاق افتاده بود.

کسی چه میدونه چه کسی این رو نوشته، شاید این یه نامه باشه. نامه ای از خدا…

این نوشته رو بدون حتی یک حرف کم و زیاد، اینجا میزارم:


۰۷ January 2010
۰۱:۲۱

غصه نخور عزیزم
غصه نخور، خدا هنوز بزرگه

غصه نخور
تو هنوز جوونی
خیلی از قصه ی تو مونده
آخرِ قصه ات قشنگه مهدی
به خدا قشنگه

غصه نخور
ببین خدا هنوز پیشته
اگه نبود که اینجوری گریه ات نمی گرفت
اگه پیشت نبود که
این گوشه ی  دنیا بهش فکر نمی کردی

غصه نخور
هنوز که یادت نرفته
همیشه میگفتی:
هیچکی هم نباشه، بازم خدا باهاته
آره، گریه نکن
یادته گفتی اگه کسی نیست، خدا که هست؟

فکرش رو نکن
خود خدا یه روز می رسه به دادت
آخر قصه ی تو قشنگه
خود خدا گفته
گفته که دلش بزرگه
دلت رو نمیشکونه مهدی
خدا مهربونه

گریه نکنی، یه وقت دلت میشکنه
توی دلت خدای خوبت نشسته
گریه نکن وقتی تو قلبته
نکنه بشکنی وقتی هنوز پیشته

طاقت بیار
کم کم دیگه وقتشه
ته چاه گیر کردی، میدونم
میدونم سخته
اما کم نیار
خواهش میکنم مهدی
نا امید نشو!
آخرش خودِ خدا دستت رو میگیره…

خدایی که اجازه داد عشقش توی دلت جوونه بزنه
خدایی که هر لحظه حسش کردی
خدایی که باورش داری
حواسش بهت هست
شک نکن.
خدا هیچوقت فراموشت نمیکنه
آخه خدا که بد نمیشه

صبر داشته باش!
طاقت بیار!
خدا دوستت داره مهدی
خدایی که همین وراس..
خدای که توی اشک چشماته
خدای مهربونت
یادت هست چی به خدات میگفتی؟
خدای تو
مهدی، خدای پاکت
خدای پاک و مهربونت
یه جاهایی همین وراس…

خدایی هست مهدی
هست
توی خنده های بابات دیدیش مهدی
توی دست های خوشگل مامانت
توی نگاه مبینا
توی گریه هاش، خنده هاش
توی لب هاش خدا رو دیدی
توی گریه هات مهدی
چه جوری میگی خدا نیست؟
وقتی همین الآن داره از چشمات روی کیبورد میریزه؟!

عزیزم طاقت بیار
ببین خدا واست چی میخواد
بزار خدا سرت بیاره
هر بلایی که دوست داره
هر تصمیمی که میخواد برات بگیره
خدا که بدت رو نمیخواد

غصه نخور عزیزم
خدا دوستت داره
تو که نمی خوای خدا غصه اش بگیره
تو که طاقت نداری گریه ی خدا رو ببینی

خدای پاک و مهربونت
تنها نمی زاره تو رو
میدونم، میدونم یه روزی
یه روزی
آخر قصه
میرسه به دادت…
طاقت بیار
خدا…
پایان خوبی رو واسه قصه ات نوشته…

پس گریه نکن، نزار اشکات بریزه
خدا گناه داره، یه وقت دلش میگیره

غصه نخور عزیزم، خدا باهاته
گریه نکن
گریه کنی، خدا دلش می گیره
غصه نخور
خدا دوستت داره
وقتی مبینا گریه میکنه
دیدی دلت میگیره؟
تو هم گریه ات میگیره؟
خدا تو رو دوست داره
خیلی بیشتر از این حرفا
شاید بهت نگفته
اما خدا هم گریه میکنه
گریه نکن.
نزار گریه اش بگیره

عزیزم
حیف چشات نیست که گریه کنی؟
گریه کنی منم گریه ام میگیره ها
مهدی گریه نکن
تورو خدا
تو رو خدا
منم دلم میگیره

مهدی تو خوشبختی
خوشبختی که هنوز بی بهونه میخندی
که هنوز چشمات بلدن اشک بریزن
مهدی
همینکه خدا رو باور داری
خوشبختی
تو همه چیز رو داری
خدا همه چیز توئه

آره مهدی، بخند
خنده هات قشنگه
خنده هات رو دوست دارم

دلم برات تنگ شده
برای مهدی خودم
مهدی مهربونم
مهدی ای که همیشه میخندید
مهدی تو رو خددا گریه نکن…
بخند
ببین خدای خووبت رو
ببین چقدر دوسش داری
ببین اونم دوستت داره

به خدات فکر کن
خدای تو، همون خدایی که صداش میکردی:
خدای پاکم…
همون خدایی که گوشه ی اتاقت بود
همون خدایی که واسش جیک جیک میکردی…

قربون اشکات برم
که گوشه ی چشمات خشک شده
نبینم بازم غصه بخوری
خدا کمکت میکنه
اینو خودش بهم گفته
گفت که مهربونه
که رحیمه، رحمانه

میگن خدا بزرگه
بزرگ مهدی
بزرگ تر از مشکل تو
بزرگ تر از تموم رنج و غصه هات
بزرگ تر از اشک ها و دلیل اشک هات
پس به خودش بسپر

میرسه به دادت
دستت رو میگیره
اشک هات رو با دست های خودش پاک میکنه
نا امید نشو مهدی
بزرگترین گناه، نا امیدی یه

به خود خدات قسم که ایمان دارم
ایمان دارم که همه چیز درست میشه مهدی
و بعد ها که تو وقتی این نوشته ها رو میخونی
مشکلت حل ده
و تو
سرمست و مغرور
فقط میخندی…

و شروع میکنی به نوشتن
به نوشتن قصه ی خودت
و یادت میاری که:

” یکی بود یکی نبود
روزی روزگاری
یه روزی
یه وقتی
یه جایی
یه گوشه از دنیا
یه پسر نشسته بود
که گریه میکرد
پسری که جز خدا هیچکی رو نداشت
پسرک خدا رو صدا زد
ازش خواست که کمکش کنه
و یه جایی
کمی اونورتر
فقط کمی آنطرفتر
یه خدایی بود
خدای پسرک بود
که به حرف های پسرک گوش میکرد
خدا پسرک رو میدید
دوستش داشت…
خدا اشک های پسرک رو پاک کرد
پسرکی که وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود
پسرکی که گریه میکرد، پسرک نبود، اون دیگه یک مرد شده بود…

…و بعد از سالها
یه روز دیگه از همون روزهای خدا
یه وقت دیگه
یه جای دیگه
توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا
همون پسرک نشسته بود
و خدایی که نزدیک بود
خیلی نزدیک تر…
اما دیگه صدای گریه ای نمیومد
فقط صدای خنده بود که شنیده میشد
صدای خنده های پسرک
که با صدای خنده ی خدا که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته بود… ”

خدایا
منتظرت میمونم.
منتظر اون روزی
اون وقتی
اون جایی…
که منو تو
با هم بخندیم.
روزی که غصه هام رو از من بگیری
و من تو
وقتی به این روزهای تلخ فکر کنیم
از ته دل بخندیم.

منتظرم که داستان زندگی منو کامل کنی
مطمئنم که کمکم میکنی
آخر قصه میرسی به داد من
منتظرم خدای پاکم.

– ناشناس


کی اشکاتو پاک می کنه، شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه، وقتی منو نداری
شونه ی کی، مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه می گیری، شبای بی ستاره

برگ ریزونای پاییز، کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع می کنه، برگای زرد و خسته
کی منتظر میمونه، حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد، شب برسه به فردا

کی از سرود بارون، قصه برات میسازه
از عاشقی می خونه، وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون، چشماشو هم میزاره
نکنه ستاره ای بیاد، یاد تورو نیاره

کی اشکاتو پاک می کنه…
(ترانه از ابی)

متفاوت باش! بگذار مترسک بمانند!

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, آبان ۱۶, ۱۳۸۹ و ساعت : ۵:۴۶
ارسال شده در قسمت : روزانه, میخوام خودم باشم | بازدید : 6,494

هنوز خودت هستی. خودت ماندی! هنوز از دیدن کودکان، شادمانه می خندی. هنوز بی بهانه می خندی. هنوز هم چشم هایت گاه به گاهی، هر از گاهی بارانی می شود، دلت که ابری شد، تردید نمی کنی، بی بهانه می باری. هنوز هم که هنوز است، گاهی هم دلت می گیرد، دل تنگ می شوی. صبر کن! دل که داشته باشی باید هم بگیرد، تنگ شود!

هنوز خودت مانده ای. بزرگ شده ای، از اول اما که بزرگ نبودی. خیلی ها فکر میکنند بزرگ شده اند و فقط “فکر” می کنند و چه کوچک اند! و تو هنوز طعم کودکی هایت را می دهی و چقدر بزرگ! و چه طعمی، آخ، چه طعمی دارد کودکی! هنوز از دیدن گنجشک مرده در سنگفرش پیاده رو دلت می گیرد، می میرد! کنار سنگ فرش پیاده رو، درست همانجایی که آدم های پیاده بی خیال می روند و تو ولی چه خیالاتی داری! و راستی چه خیالاتی! بی خیال می روند و تو در خیالت، دلت می سوزد برای بچه گنجشکی که مادرش امروز مُرد! هنوز از ترساندن گربه ها دلت آی خنک می شود! و آخ چه حالی می کنی از پراندن کلاغ هایی که روی چمن نشسته اند. و چه خوب لجشان را در می آوری!

با باران دوستی، و هیچ نمی ترسی از خیس شدن در زیر باران و می فهمی اش، می شناسی باران را و صدای سمفونی عاشقانه باران را تو چه خوب می فهمی. همین جا، همین بغل. زیر باران ایستاده ای. نه، نشسته ای! درست کنار رهگذرهایی که زیر چتر ها و سایه بان ها پناه می گیرند! خدای من! پناه!!؟ اینها باران برایشان، صدای مصیبت و دلواپسی  می دهد…!!

و هنوز  که هنوز است، از دیدن جاپای قدم هایت روی برف، ذوق می کنی و هنوز صدای خش خش راه رفتن روی برگ های زرد و خشک، کیفورت می کند! حس زنده بودن می کنی. میدانی؟ احساس می کنم تو خیلی با خیلی ها فرق داری!! باید هم داشته باشی. تو خودت هستی. مثل هیچکس. متفاوت باش! نترس از تمسخر مترسک ها، بگذار مترسک بمانند!

بی مقدمه بگویمت. ساده. ببخش مرا! مرا ببخش که دوستت نداشتم گاهی! آنچنان که لایق توست. ببخش که قدر ندانستم تو را. قدر نگاهی که هنوز نگران بچه گنجشک هاست و نگاه نگران، چه گران باید باشد! و ای کاش میدانستم که قدر تو چه قدر بزرگ است!

تو بزرگی! میدانستی؟ با همه فرق داری. با تمام نقاب ها و نقش بازی کردن هایشان… نقش تو، تنها نقشِ بودن خود توست. آخ که چقدر دلم می خواهد تو باشم! تنها تو! و با تک تک سلول هایم احساس تو بودن را فریاد کنم.

میدانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود؟ به اندازه تمام دقایق و تک تک آن لحظاتی که دوستت نداشتم. تمام آن همه که نمی شناختمت. به اندازه آن حجم انبوه اندوه و نفرتی که از تو بودن داشتم. باور می کنی؟ باور کن…! انگار باز دارم عاشقت می شوم! قول می دهم که دیگر زیر قولم نزنم، قول می دهم یادم باشد. یادم باشد که یادم نرود که چقدر دوست داشتم تو باشم.

خودت که باشی، هیچ چیز، نه این هوای سرد عاشقانه های این آدم ها، نه این دست های خالی از هیچ، نه سکوتی که به اجبار بر لب هایت دوختی – و من خوب میدانم که چقدر سخت است که فریادی را در دل پنهان کنی- نه آسمان خالی از ستاره ات، و نه تمام نداشته هایی که چشم هایشان می بیند، هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند مانند تو، مرا از خودم بودن لبریز کند. مرا از بودن سرریز کند.

تو با همه فرق داری. یعنی “باید” فرق داشته باشی! بگذار خرده بگیرند و بگیرند… و هی بگیرند… چه اهمیت دارد؟ مگر کسی به حرف های رهگذران کوچه پس کوچه های زندگی هم توجه ای می کند؟ می آیند و چند روزی حوالی ات می چرخند و می خندند و باز می روند… و دوباره هیچوقت نخواهی دیدشان. تو اما قول بده. که هیچوقت فراموش نکنی. فراموش نکنی که تنها خودت بمانی… از تو بودن لبریزم کن.

به حرمت تک تک نفسهایم و قسم به لحظه لحظه های تنفر از تو، دوستت دارم. قول بده خودت باشی. خوب من! وقتی خودت هستی، بهترینی. لطفا تنها خودت باش. خودت تنها باش! تنهای دوست داشتنی من… بگذار مترسک ها بخندند، بگذار مسخره ات کنند، تو اما تغییر نکن، لطفا با همه ی مترسک ها متفاوت باش!

 

با احترام

تقدیم به خودم

برای تمام لحظاتی که خودم  را نشناختم و بی رحمانه دوست نداشتم

تقدیم با عشق


Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38