انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

خدا و عشق

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, دی ۲۷, ۱۳۹۱ و ساعت : ۵:۰۱
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, ریتم | بازدید : 15,927

دوست داشتن و عشق و خدا

دلم عجیب گرفته…

دل‌گیرم از آدمک‌هایی

که تنها سایه‌ای هستند

از تمام آنی که می‌نمایند

دل‌گیرم از نقاب‌هایی که بر چهره می‌کشند

دل‌گیر از صورتک‌ها…

 

من نمی‌فهمم…

به خدا که من نمی‌فهمم…

نمی‌دانم چرا آدم‌ها تنها برایِ یک تجربه،

یک تصور، یک خیال،

یک عطش برای سر دادنِ ترانه‌ی تشنگی،

وخیالِ خامِ آنچه هیچ‌گاه نیستند،

زندگی آدم دیگری را به بازی می‌گیرند؟!

به خدا من نمی‌فهمم…

نمی‌فهمم چگونه شد که در این عصر آهن و اصطکاک

این‌چنین تصوارت آهنین و قلب‌های سخت و ذهن‌های جامدی شکل گرفت…

این همه آهن، این همه سختی، این همه جهل،

این همه صورتک…

و این همه من، تنها، خسته، رویارو…

 

آی آدم‌ها! آدم‌ها، آدم‌ها، آدمک‌ها…

آی آدم‌هایی که بی‌چراغ دوست می‌دارید

آدم‌هایی که به هوسِ سرک کشیدن به یک دیوارِ کوتاه

بی‌نیاز از چهارپایه و نردبان

سر خم می‌کنید و

آرامشِ آن‌سویِ دیوار را می‌ستانید :

به خدا

آن آدمِ ساده که دیوارِ دلش کوتاه است،

وسیله‌ی برای ابراز و ارضای عقده‌ها و آرزوهایِ تو نیست!

تو را به خدا، اینقدر سرک نکشید

در این عصرِ صورتک‌های دروغین

دنیا بیش از همیشه به سادگیِ ساده‌ها محتاج است

تو را به خدا اینقدر آزارشان ندهید

بگذارید سادگیِ دوست‌داشتن‌های بی دلیل

افسانه‌ای در قصه‌های کودکی‌مان نباشد

بگذارید که سال‌ها بعد

سادگانِ دل‌داده

پاکیِ دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل

و عشق‌های جاودانه را

تنها در انیمیشنِ سیندرلا جستجو نکنند!

 

به خدا، دوست داشتن یک وظیفه نیست

دوست داشتن یک اجبار نیست

چیزی نیست که همه حتماً باید روزی به آن برسند

دوست داشتن یک موهبت است

دوست داشتن یک عطیه‌ی الهی‌ست

دوست داشتن یک لیاقت است

دوست داشتن چیزی نیست که هر کسی را بدان راه باشد.

 

بشمار تعداد مجنون ها را، بشمار تعداد لیلی‌ها

بشمار آن‌ها که سارا ماندند، آنان که لیلا شدند

به خدا که انگشت شمارند آن‌هایی که دوست داشتن دانستند و عاشق ماندند.

 

بشمار لولیدن‌ها در هم، بشمار صدای فنر تخت‌ها را

بشمار سر دادنِ ترانه‌ی تشنگی و عطشِ نوشیدن را

بشمار دل‌های در خاک غلتیده، اشک‌های بر گونه لغزیده

بشمار مجنونِ در راه مانده، سارای در چاه درافتاده، لیلای از چشم افتاده…

به خدا که بسیارند مدعیانِ بی‌خبر و هوس‌های زود گذر.

 

دوست‌داشتن یا عشق…

دوست داشتن فراتر از عشق است

دوست داشتن گرم کردن و عشق سوزاندن است

دوست داشتن آرامشِ ساحل و عشق تلاطمِ دریاست

اما،

برای آنکه تارش از عشق باشد و پودش از دوست‌داشتن

دوست دارد عشق را

و عاشقانه دوست می‌دارد.

 

دوست داشتن، شب‌بیداریِ تب دارِ یک مادر،

عشق، نوشیدنِ شیره‌ی جانِ مادر است

 

من هنوز، اینجا برای تو

از پشت این دیوار سخن می‌گویم

از پشتِ دیوارِ خودخواهی و جهل

از این ورِ پرچینِ کوتاهِ دلم

از سرزمینِ دوست داشتن‌های بی دلیل

و از قلب همان مهدی

که هنوز چشم‌هایش خیس می‌شود

در سوگِ زخم روییده بر آرنجِ یک کودک، بر بالِ کبوتر

پسری که هنوز یادش هست

شوقِ آن دو چشمِ خیس که با آن می‌نگریست

دخترک مهدکودک را

پسری، که رازِ بی چتر در باران راه رفتن می‌داند

و بویِ نیلوفر را از هفت فرسخی، در دلِ مرداب باز می‌شناسد

من هنوز از پشت دیوار آدمک‌ها سخن می‌گویم

از سایه روشن خاطراتِ شیرینِ کودکی‌هایمان

 

باور کنید که عشق حماقت است!

عشق، حماقتیست از سرِ اختیار

عشق، آسودگی و لذت از سرِ سرخوشی نیست

عشق لذتِ رسیدن و دست توی دست نیست

عشق حرارتِ هم‌آغوشی و لب روی لب نیست

عشق لذت از فدا شدنِ کسی برای وجودت نیست

عشق نجوای عاشقانه‌ی: «عزیزم! تو یک فرشته‌ای» نیست!

عاشق که باشی، ساکتی

نمی‌دانی عاشقی یا آدمی

عشق به جای تو سخن می‌گوید

عاشقِ ساکتِ مظلوم…

 

عشق لذتی‌ست که از درد کشیدن می‌بری!

می‌بینی؟ هیچ انسانی در جستجویِ درد نیست

آخر، هر انسانی که عاشق نیست!

عشق حماقتی‌ست که به جان خریده‌ای

و تو حماقت می‌کنی و درد می‌کشی

حماقتی از سر دانایی

حماقتی خود خواسته

حماقتی ماوراءِ درکِ آدمک‌ها

تو، دانسته عاشق می‌شوی

می‌زند و می‌بخشی، پس می‌زند و پیش می‌کشی، ویران می‌کند و می‌سازی

آزار می‌دهد و دوست می‌داری باز

 

تو که خط به خط نامه‌هایت را

به شعر‌های سهراب گره می‌زدی!

سهراب می‌گفت:
«عشق صدای فاصله‌هاست…»

و تو از فاصله‌ها می‌نالی…!

تو از عشق، هیچ نمی‌دانی.

 

عشق لذتِ رسیدن نیست

عشق گذر سال‌هاست

به انتظارِ لحظه‌ای دیدن

عاشق ساده دل‌خوش می‌شود

به نامه‌ای

به صدایی

به خاطره‌ای شاید…

 

دوست داشتنِ آدمی از جنسِ خاک،

پله‌ایست کشیده از زمین روبه آسمان

تنها آنگاه خدای نادیدنی را خدای‌وار دوست خواهی داشت،

که آدمی دیدنی را دوست توانی داشت.

 

تو که از عشق و دوست داشتنِ آدمی بیزاری،

تو که از دردِ عشق و جدایی نمی‌دانی،

و فقط از سختی و رنج و درد می‌نالی،

چگونه بهشت و خدایت را در سجاده‌ات جستجو می‌کنی!؟

خدا چوب دستیِ دستانِ ضعیف تو نیست!

که کوچکیِ وجودت را پشت بزرگیِ خدا قایم می‌کنی

که برایِ لحظه‌های ناتوانی‌ و حقارتی که دچاری

خدایی مثلِ خودت آنچنان احمق برای خود ساخته‌ای.

 

آی آدمکِ کوکی

تو که با درد بیگانه‌ای

دخترکِ خوشبختِ بی‌درد!

عشق یعنی درد!

تو که طاقتِ دوست داشتن در تو نیست

در حریمِ عشق، حرفی از نقاب‌ نیست

در این قصه، مجالی برای ایفایِ نقشِ تو نیست

در خشت خشت بهشت، جایی برای احمق‌ها نیست.

 

خدای عاشقانِ خسته، دل شکسته!

تو می‌دانی

چقدر سخت است ساده بودن

و ساده ماندن

در دنیای آدمک‌ها، نقش‌ها، نقاب‌ها، ادعاها

و چه جرم بزرگیست سادگی‌!

که اینگونه تنِ نحیفِ عشق به درد می‌آید…

تو را قسم به اشک‌های لرزانِ آن دلِ ساده

که ساده شکست

تو را قسم به نگاهِ نگرانِ چشم‌های منتظر به راه

تو را قسم به سادگیِ آن اسمِ سه حرفی

تو را به عشق، به اشک، تو را به خدا قسم

هوایِ سادگانِ عاشق‌ات را داشته باش…

 

 

– تقدیم به تمامِ دوستانِ نا‌شناسِ مهربانم که همدمِ دست‌نوشته‌هایم هستید :
دوستِ ناشناسِ هم‌دردم، دلم قرص به گرمایِ محبتِ چشمانِ توست، که بی‌چشم‌داشت مرا می‌خوانند. در این زمستانِ قحطیِ عاطفه و درک، تا بخواهی، فراوانیِ آدمک‌های برفی‌ست. عصر، عصرِ جهل و خودپرستی‌ست…! گرمای مهربانی و خدا در قلبت مستدام! تا از حرارت انگشت‌هایت، قندیل نبندند اشک‌های چکیده از چشم‌هایم.

رویای یک باران

نگارش شده در تاريخ : پنج شنبه, دی ۱۴, ۱۳۹۱ و ساعت : ۶:۱۲
ارسال شده در قسمت : ریتم | بازدید : 7,012

دوستت دارم

تعجب نکن ری‌را¹

من هنوز همان کودکِ مغرورِ دیروزم

تنها، غرورم را به بهایِ گمانِ باران فروختم

تنها کمی گیجم، منگم، حیرانم

خسته‌ام… خسته‌ ری‌را

در بیداری خوابم: نمی‌فهمم، نمی‌دانم

و در خواب، رویایِ بیداری‌ام را می‌بینم

 

ری‌را، نمی‌دانم از چه رو،

طاقتِ فراموشی در من نیست

و بویِ خاکِ باران خورده،

باز مرا می‌برد تا خاطره‌‌ی آن رنگین کمانِ هفت رنگ…

و آن رنگین کمان، ری‌را، یادت هست؟

باران که می‌آمد،

هوای دلم صاف می‌شد

آنوقت از انعکاسِ نورِ خدا

در قطره‌های مهربانی،

دوباره پشتِ دلم، رنگین کمانِ عشق می‌بست

 

نه، نه، من باور نمی‌کنم

آخر، کجا اشتباه کرده بودم؟

من صدای باران را شنیده بودم

نه، من که اشتباهی نکرده‌ام

تنها، صدایی آشنا مرا با خود برد…

صدای کسی که بارانی بود از جنسِ خاک،

بارانی که می‌بارید از این پایین به آن بالا

ری‌را، تو که می‌فهمی،

به خدا از همین زمین هم می‌شود آسمانی بارید

 

از اهالیِ همین زمین بود

و در جست‌وجوی همان بهشت

صدایش به زلالی آب بود:
از باران سخن می‌گفت، می‌بارید

احساسی سبک داشت:
همچون وزنِ بودنِ یک پروانه روی نسترن‌

رها بود، اوج می‌گرفت:
همچون قاصدکِ حیران در دستِ باد

و چشمانی که به دریا می‌ماند:
آرام و بی انتها و بزرگ و مغرور

می‌بارید، می‌بخشید، می‌فهمید…

 

کجا اشتباه کردم…

نه، نه، من که تشنه نبودم

به خدا من که آبی نخورده‌ام

من فقط رفتم

از پیِ ردِ رگبارِ بارانی

که یک‌ریز صدایم می‌زد: بیا

و من رفتم…

 

دریغا…

من که از پیِ باران رفته بودم…

چگونه به مردابی باران ندیده‌ رسیدم

که طاقتِ رنجِ رسیدنِ به دریا نداشت

که ترسو تر از آن بود که بپیوندت با رود،

برود برسد تا دریایِ بی‌کران دوست داشتن‌ها…

و سقف آرزوهایش:
لانه‌اش بود و خانه‌ای
پدری بود و مادری.

و جرأت پر کشیدن و پرواز در بال‌هایش نبود

ری‌را، تو که حواست هست؟

او هیچ نقشی در داشتنِ همین‌ها هم نداشت

تنها از خوش شانسیِ اوست

که پدر و مادری در کنار دارد، و سقفی بالایِ سر

و مثلا مگر گناهی دارد آن کودکِ یتیمِ گل فروش؟!

که سقفش ستاره بارانست‌ و لباسش از پوست

 

او در لانه…

من در قفس…

فرقِ بسیاریست اما

بین پرستویِ شکسته بالِ اسیرِ در قفس، که به آسمان چشم دوخته

با مرغی که دل خوش کرده به نرمیِ دانه‌ای و گرمیِ لانه‌ای

ری‌را، بال‌هایم را بشکنند، مرا در قفس هم کنند،

شوقِ پریدن را چگونه از بال‌هایِ دلم خواهند گرفت؟

 

می‌بینی ری‌‌را؟ منه ساده، ساده دل بستم

به همین که:

به شیوه‌ی عجیبِ باران دوست می‌داشت!

به همین که:

با باران نسبتی داشت،

دخترِ باران بود، حرف‌هایش را به باران گره می‌زد!

که با چشم‌های نجیبش، هر نفسم بیتی می‌شد

حرف‌هایم شعر، او عاشق، من شاعر.

 

منه ساده، ساده دل بسته بودم

و شگفتا که باورِ نبودنش به سادگیِ خودم نیست!

حالا با دست های خیس از بارانم چه کنم؟

چه کسی خاطره‌ی باران را از چشم‌های بارانی‌ام خواهد شست؟!

 

باران می‌آید

از آسمانِ چشم‌هایم

و من با هاله‌ی اشک‌هایم

مرداب را به چشم باران می‌دیدم

 

گمان می‌بردم باران، بی‌دلیل، همیشگی‌ست

که اهالی باران، چاره‌ای جز باریدن ندارند

و مگر گلی فراموش می‌کند بویش را؟

مگر بارانی که بتواند نبارد، باران است؟!

و مگر سخاوت تمام می‌شود از دستانِ باران؟!

باران، هرگز به شیوه‌ی گودالِ گل‌آلود، تمام شدنی نیست.

 

یا این باران نبود

و یا باران‌ها با دلیل می‌بارند…

 

می‌گویند: سر دادنِ ترانه‌ی باران نمی‌دانستی!

تو که می‌دانی ری‌را، بگو که بارها، چقدر عاشقانه آواز باران سر دادم و تشنه ماندم

که چقدر باریدم و ننوشیدم

اصلا بگذار بگویند سر دادن نمی‌دانست

سر سپردگان، دل‌سپردن به ترانه‌‌ی باران نمی‌دانند ری‌را

به گمانم یا من از دوست داشتن چیزی نمی‌دانم

و یا اینان با خود چتر دارند.

 

چگونه فراموش می‌کند،

دستانم را که کودکانه، می رقصید در شوق آمدنش…

و چشمانم را، که همه‌ی آرزوهایش را تنها در او جستجو می‌کرد

 

از او که بگذریم…

اما کویرِ دل باران خورده‌ی من مگر فراموش می‌کند

لمسِ قطره قطره های بارانش را ؟!

عیبی ندارد ری‌را

بگذار جای شب و روزم عوض شود

خیالی نیست

باز هر روز، پا به پایِ سیگارهایم، نخ به نخ هِی به انتها می‌رسم

معلوم است که بی چتر،

خیس از باران شدن

تاوانی دارد

دوست داشتنِ بی دلیل، همیشه تاوان دارد

باور نمی‌کنی؟

از همان‌ها که چتر بر سر می‌گیرند بپرس

که چرا اینقدر از باران می‌ترسند…

 

سردم است

تنها هستم، ری‌را

عیبی ندارد

پشیمان نیستم

هزار بار هم که دوباره از نو شروع کنم،

بار به دنبال صدای باران خواهم رفت

دستِ خودم نیست ری‌را

مجبورم.

آرام می‌گیرد مگر، این دلِ بی‌قرارِ نا آرام

 

خسته‌ام، خسته

می‌خواهم بخوابم و باز، خوابِ بارانِ نیامده را ببینم

در قلبم همیشه زنده می‌مانی باران!

تنها، میخواهم تنها باشم

حالا تنها، به همین رؤیایِ بارانی‌ام دل‌خوش می‌مانم

و باز هم، به شیوه‌ی بی‌دلیلِ باران حرف خواهم زد، شعر خواهم گفت، دوست خواهم داشت…

 

و صدایی باز در گوشم می‌پیچد:

مهدیِ غریب‌ام

دلت گره خورده‌ی آن مهربانی

که مهرِ باران در دلت انداخت!

به آن آبیِ بی‌انتهایِ آسمان که دلت بسته باشد

هیچ رفتن و آمدنِ آدمیزادی، این‌چنین

دلِ لزرانِ بی‌طاقتِ کوچکت را، این‌گونه نمی‌لرزانَد.

دل‌تنگی نکن دلم، گلم، عزیزِ دوست داشتن‌های بی‌دلیلِ کودکانه

تا دلِ بارانی‌ات هست، تا خدا هست:

باران هست

 

 

۱- “ری را”، در زبان مازندرانی به معنای “هان!” ، “آگاه باش!” ، “بیدار باش!” و “هشدار!” است. این کلمه در بازی سنتی ومحلی و کودکانه مترادف “بپا و هوشیار باش” به کار میرود.

و در این نوشته، برگرفته از معنای این واژه در اشعار “نیما یوشیج”.

خدایا دوستت دارم

نگارش شده در تاريخ : جمعه, دی ۱, ۱۳۹۱ و ساعت : ۶:۲۵
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, کودکانه | بازدید : 32,270

به نام خدایی که هیچ گاه دغدغه ی از دست دادنش را ندارم

راستش درست خاطرم نیست که از کجا می شناسمت. اسمت را نمی گویم، خودِ خودِ خودت را. آنگونه که هستی. اسمت که جاریست بر لب هر مرد و نامرد.

می شود آدمیزاد اسم چیزی را بداند و خیال کند که می شناسدش، اما آن را اشتباه بگیرد با هزاران مفهوم کاملا متفاوت و گاه متضاد. و هیچ گاه هم نفهمد حقیقت یک واژه، یک کلمه ، یک حقیقت را، که بارها بر زبان رانده است.

می شود عشق را ادعا کرد و اسمش را بر زبان راند، در حالیکه از عشق و عاشقی تنها هم آغوشی و خم ابروی آن را دانست و دل تنگی های شبانه ی روی تخت خواب را.

می شود اسم خدا را بر زبان راند، و پرستیدش، بی آنکه دانست آنچه می پرستد اصلا خدا نیست. تنها پرستیدن کورکورانه ی یک رسم و سنت کهنه است، تنها به این دلیل که نیاکانش همین کار را می کرده اند. و یا به اسم خداوند، ستایش و پرستش کند شاه یک سرزمینی را، که به اسم خدا حکم می راند. آنگونه که همیشه بوده و هست.

واژه ها همیشه مظلومند… واژه هایی چون عشق، دوست داشتن، خدا…

از نو برایت می نویسم:

راستش درست خاطرم نیست که از کجا می شناسمت. یادم نمی آید از کجا بود که دانستم هستی، آنگونه که هستی. و لمس کردم این لمس ناشدنی نزدیک را از آن دورها.

خودت گفته بودی که هستی، نزدیک تر از رگ گردن به من. نزدیک تر از رگ گردن؟!!
با خودم فکر می کنم نزدیک تر از رگ گردن دیگر کجاست؟!
یعنی نزدیک تر از گوشت و پوست به آدم؟!!

یعنی درون آدم، بی هیچ فاصله ای، بی هیچ پرده پوشی. و چون نزدیک تر از “آن نزدیکی” هستی که ما آدم ها می شناسیمش، دور می پنداریم ات.

وقتی آدم بشناستت و بخواهدت، می شود تو! دقیقا یکی می شوی با روح و قلب و گوشت و پوست آدمی. خود آدم می شوی اصلا. نه! خود تو می شود آدم. و مگر بین آدم و خودش هم فاصله ای هست؟! وقتی خدا هست، وقتی تو نزدیک باشی، حتی رگ ها هم فاصله دارند با خودِ خودِ آدم.

فاصله ها ساخته ی ذهن های حقیری هستند که بودن یا نبودن را تنها با کیلومترها و سانتی مترها می سنجند. وقتی کسی در قلب توست، وقتی کسی را دوست می داری، چه فرقی می کند کجا باشد، در همین حوالی کوی ات، یا در آن دوردست ها؟! همینکه بدانی هست، یعنی هست، حتی در آن دورها هم که باشد، فاصله اش با تو، فاصله ی توست تا قلبت.

چه آدم هایی هستند که نفس می کشند یکدیگر را، از همان دورها. و چه آن هایی هستند که فاصله شان هیچ گاه از ابعاد یک تخت فراتر نمی رود، و چه دورِ دور…

…درستش یادم نیست از کی بود که تو، خدایم را شناختم.
از دعاهای مادر ساده ام بود که ساده مرا برد تا آن اوج مهربانی و سادگی، یا دردهایی که برای کودکی ام، آن وقت ها خیلی بزرگ بود. درد بود و بزرگ بود برای کوچکیِ یک کودک. چنگ می زدم در تاریکی و دست تو تنها آنجا بود که آشنا کرد کودکی مرا با گرمی دست هایت.

و آنوقت، فاصله ها مردند…
و من آموختم که چگونه می توان کسی را دوست داشت و ندید، کسی را داشت که نبود، با کسی حرف زد که نیست و کسی نیست که هست…

بعدها، وقتی که دیگر کودک نبودم، جای خالی بال هایی بود که روزی بر شانه هایم روییده بود و معصومیتی از دست رفته. خاطره ی پرواز در آن بی انتهای عشق و مهربانی و پاکی کودکانه ام بود و بال هایی که دیگر نداشتمشان. همین دیگر نداشتن ها بود که تویی را شناختم که سالها، کودکانه، بی آنکه دانسته باشم، داشتمت.

و تو، خدای پاکی ها و کودکی ها، خدای پرواز ها و معصومیت ها، تمام آرامشم بودی و آن بهشت گمشده ی کودکی هایم، که سال ها در جستجویش بودم…

و تنها هنگام خفگی بود که دانستم آنچه حواسم نبود، هوا بود و من نفس می کشیدمت روزی، بی آنکه بدانم چه می کنم. و آن چیزی که جاری می شود در رگ هایم، خودِ تو هستی.

و من این گونه شناختم. نمیدانم تو را، یا خودم را…

i-love-you-god

راستی، خدایا دلم برایت تنگ شده بود. چقدر دلم پر می کشید برای نوشتن برایت. چقدر واژه ها، ساده زیبایند، وقتی تنها برای تو باشند.

راستی، تا یادم نرفته است بگویم:

بی آنکه بترسم از رنجیدنت، بی آنکه نگران سوء تفاهم و سوء برداشتت باشم. بی آنکه بترسم که امروز باشی و فردا روز دیگر نباشی، نخواهی باشی. بی آنکه دغدغه ی از دست دادنت را داشته باشم، بی آنکه بترسم از درد، بی آنکه بترسم که آدم باشی، بی آنکه بترسم که بترسی، به سادگیِ هر چه اسمت، می گویم:

خدایا دوستت دارم.

بی آنکه نگران بهانه جویی ات باشم، که بهانه کنی چرا آسمان دیروز صاف بود و امروز هوا ابریست! یا چرا راه ما اینقدر از هم دور است؟! و بی آنکه نگران زمان باشم و تمام شدن وقت، هر گاه دلم پر کشید برایت، پرواز کنم به سویت. بی آنکه بترسم که چرا دیر آمده ام، بود، نیست، تمام شد!

بی آنکه متهم شوم به کم فروشی در عشق و سنجیده شود عیار دوست داشتنم با ترازوهایی که قرار بود بی انتهای دوست داشتن های بی دلیل ام را وزن کنند با خروارخروار دلیل و بهانه ی دوست داشتن هایی که تنها دوست داشتن خود بود. (حب ذات)

دوستت دارم خدا. خدایا خیلی دوستت دارم، و ممنون که دوستم داری و اجازه دارم که دوستت داشته باشم.

بی آنکه نگران آن روز باشم، که تو باشی و جای خالی ام باشد و من نباشم و کسی آن را به جای من، برای تو پر کرده باشد. بی آنکه این من، آن او باشم، جای خالی من سهم او شود. جایی که روزی گمان می کردم تا ابد برای همیشه جای من خواهد بود. جاییکه برای وجب به وجب داشتنش جنگیده بودم، جاییکه از تکه تکه های من ساخته شده بود و اینک سهم دیگریست.

بی آنکه نگران آن شب باشم، که تو نباشی و من باشم و جای خالی ات. شب به شب، هر شب یلدایی بلند باشد و تاریکی ای عمیق، همچون این احساس. و چشمانی بی خواب و بیدار، و اس ام اس هایی که دلیور نمی شوند و مشترکی که مورد نظر است اما در دسترس نیست!

و نمی ترسم که نبخشی مرا، برای تمام اشتباهات و خطاهایی که به هزار و یک دلیلِ بی دلیل، نادانسته مرتکب می شوم. و می دانم که همیشه برای رسیدنمان راهی پیدا خواهیم کرد، یا راهی خواهیم ساخت!

و نمی ترسم که نباشی، حتی اگر برای مدتی از تو غافل باشم، احوالی نپرسم، یادی نکنم. حتی اگر از رویت روی برگردانم و روی بتابم، باز هم رویم می شود به سوی کوی تو رو بندازم.
و من، همیشه جایی برای در کنارت بودنم خواهم داشت….

خدایا ممنونم که نمی ترسم از تو
ممنون که خدای منی. ممنون که خدایی
ممنون که همیشه هستی. ممنون که خدا هست، وقتی که هیچ کس نیست…
که هیچ آدمی سزاوار این چنین آسمانی دوست داشتن نیست. جز تویی که خود از جنس آسمانی

من با تمام آنچه که می دانم از دوست داشتن های بی دلیل و به شیوه ای دور از آدمی، خدای گونه، خدای وار، تنها تو را می پرستم خدایا و تا همیشه ی هر روز و حوالیِ همان نا کجا آباد، عاشقانه دوستت خواهد داشت، خدای مهربانی ها.

به یادم باش

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, شهریور ۲۸, ۱۳۹۱ و ساعت : ۴:۲۶
ارسال شده در قسمت : ریتم, کودکانه | بازدید : 7,378

من هنوز هستم

و عجیب آنکه

من دلم می‌خواست نبودم هرگز

و عجیب‌تر آنکه: من هنوز “هم” هستم

می‌نویسم باز

باز از آن همه آواز

که پنهان شده در پستوی قلبم، راز

 

می‌نویسم از مهربانی، از کودک، و خدا

می‌نویسم، شاید، کسی از آن دورها

باشد تنها

و من اینجا، تنهایِ تنها

شاید دلِ او هم خواست کمی از عطرِ خدا

شاید آن سویِ این دیوارها

در همین نزدیکی‌ها، یا در شهری دور

تشنه‌ای را ببخشم جرعه‌ای از نور

 

تا از این احساسِ زندانی شده در واژه‌ها

و از آن حسِ غریبی که به آن آمیخته‌ام

اشک شود بغضِ فروخورده‌ی من

ببارد اشک‌هایم از چشم‌هایش

سیراب شود تشنه‌ای از اشک‌هایش

 

من، اشک‌هایم را ریخته‌ام در واژه‌ها

من واژه‌هایم را با

هر چه احساسِ پاک – که میدانم – آمیخته‌ام

پیوند زده با سادگیِ حسِ غریبِ کودکانه‌ام

 

من نبردم از یاد

شادیِ شنیدنِ صدایِ زنگِ تفریح

شوقِ آمدنِ دوباره‌یِ کلاسِ نقاشی

ترسم از تنبیه معلم، از ننوشتنِ انشایِ خشکِ مدرسه

زنگِ املا، تقلب رویِ دست، سختیِ جبر و حساب و هندسه

برپا! درسِ ریاضی: پایِ تخته، جمع، تفریق، یک، دو، سه

 

من نبردم از یاد هنوز

بوسه‌هایی که به دور از شهوت

باز داشت برایم لذت!

 

که برایم فرق نداشت

جنسیتِ دخترکِ مهدکودک

راستی آن وقت‌ها

چه بزرگ بود، کوچکیِ یک کودک!

و چقدر زود گذشت، کودکیِ آن کودک…

 

من نبردم از یاد، حجمِ تنهاییِ خود را آن روز

که نوشتم که اگر هیچ‌کس نیست، خدا “هست” هنوز!

 

من نبردم از یاد

اما

من نیز یک انسانم

اسیرِ دستِ باد

ایستاده‌ام

اما

“ایستاده” مرده‌ام

ریشه‌ها در خاک

 

من خودم هیچم

حقیرم، پست

و تنهایی

دوخته بال‌هایم را به سقفی

که کوتاه‌تر از قامتم است

 

من نه به زیباییِ واژه‌هایم هستم

نه به آن اندازه قشنگ

من خودم،

طعنه‌ی تلخِ پرنده در قفس

اما می‌نویسم باز، از مهربانی

تا مهربانی هست، تا خدا هست،

تا هستم،

هر وحله، هر نفس

 

با تمامِ سهمم از حجمِ رؤیا

با تمامِ احساسم به پاکیِ خدا

با هر چه اشک که می‌ریزد از این چشم‌ها

گره می‌زنم واژه‌ها را با نگاه

می‌زنم رنگی از مهربانی و کودک و خدا

می‌فروشم به شما

 

بغض‌ای شکسته در گلو، که اشک شد

اشک‌هایم واژه

واژه‌هایم خودِ اشک، تلخِ تلخ، از صمیمِ قلب

واٰژه واژه، جمله‌هایم خودِ درد

دردِ یک مرد

عمقِ تنهاییِ من اما

بیشتر از این حرف هاست…

 

لابه‌لای واژه‌هایی سرد

تو اگر خدا را دیدی

بگو که یک نفر، یک مرد، آنسویِ درد، روبرو دیوار، پشتِ سر حسرت

یک نفر تنهاست

یک مرد، زیر آوارِ درد،

با غم‌ها، همیشه تنها :

تو به یادش باش اما

 

مهدی میرانی، قروه
شهریور ۱۳۹۱

 

– تقدیم به همه‌ی آن‌هایی که بی‌بهانه و چشم‌داشت همیشه مرا می‌خوانند.
اینجا، تنها بهانه‌ام، شمایید.

دوستت دارم هایت را بگو

نگارش شده در تاريخ : جمعه, شهریور ۱۰, ۱۳۹۱ و ساعت : ۱۰:۳۱
ارسال شده در قسمت : روزانه, شوک | بازدید : 16,752

دوستت دارم‌هایت را بگو. نکند قلبت بتپد برای کسی و نگفته باشی… نکند پنهان کرده باشی قلبت را در زیر هزار خروار دلیل و بهانه و کم‌رویی و خجالت… نکند نداند که دوستش داری… بگو. بگو که دوستش داری، از دلیل‌هایت مگو که همین بزرگترین دلیل زندگی‌ات باشد که اینگونه قلبش از تپش بازنایستد با تپش‌های قلبت. نگو که می‌داند، بگو که بشنود با تک‌تک سلول‌هایش، دوست دارد دوستت دارم گفتن‌هایت را. بگو قبل از آنکه گوشی برای شنیدنش نمانده باشد.

مبادا آنگاه بگویی که دیگر قلبت نه برای او، که برای هیچ یا شاید برای دیگری می تپد… نه، دیگر نگو… نگو دوستش داشتی، بگو دوستت دارم! دیگر نگو که تپش‌های قلبش که گاه گاهی بی دلیل می تپید، پی می‌برد به آن راز نگفته، دلیلِ بی دلیل‌های تپیدن‌هایش. نکند دیر بگویی و باز بیاستد قلبی از تپیدن…

کجاست آن قلبی که برایم می تپید ؟!! کجاست تا بگویمش: بتپ‌! بتپ قلب کوچکم! بزن! محکمتر بزن، با صدای بلند با هر تپشت بگو که دوستم داری… بگو! اکنون بگو که قلبم از تپش نایستاده. اکنون که به تو احتیاج دارم. بزن قلب کوچکم… بزن که تار دلم می‌لرزد از منحنی‌هایِ نواختنِ دست‌های لخت و بی واسطه ات… بزن عشقم، بلند‌تر بنواز برایم، من صدای سازت را دوست دارم. بنواز تا پی ببرد کودکِ درونم از سرشاریِ احساس… تا باورم شود هستی، تا بدانم دارم تو را. تا باورم شود و پا به پای نرفتن هِی صبوری کنم . جا نزنم… این همه راه، این همه بیراه… این همه بالا پایین، این همه پستی بلندی… و این پاهای نحیف و زخمی‌ام… راه زیادیست عشقم، می ترسم. بگو دوستم داری تا نترسم من. از کج و راستِ راه و این همه بیراه و خارهای در پایم و عقرب زرد و مارهای سیاهی که در راه هستند… پاهای نحیف و زخمی‌ام با صدای توست که هنوز می‌رود این همه راه، دور می شود از بیراه.

همین حالا بگو دوستم داری… پنهان مکن دوست داشتن‌هایت را در خروار خروار دلیل و بهانه، که روزی در همین نزدیکی‌ها، مدفون خواهم شد زیر خروار خروار خاکِ سرد…
اکنون که قلبت برای من می‌تپد، حالا که قلبی دارم که هنوز می‌تپد، اکنون بگو که دوستم داری، برایم بزن قلب کوچکم، پنهان مکن قلبت را که روزی پنهان خواهیم شد در قلب خاک‌ها.

بگو شاخه های گلم کجاست؟ چرا به دستم نمی دهی اکنون؟!! شاخه گلی بدستم بده تا سهمم از گل‌ها، دسته دسته گل‌هایی نباشد که بر سر مزارم، نه از سردیِ آن خاک سرد بر تن نحیف و خسته‌ام چیزی کم خواهد کرد، نه روزنه‌ای بر قبر تاریکِ کسی خواهد شد، که درحسرت شاخه گلی، دوستت دارم‌ها را نشنید و… مُرد… مُرد و بُرد با خودش آن همه حسرت و سهم اندکش از دنیا را و آرزوهایی بزرگ… چگونه در گودالی کوچک خواهد گنجید، دردی این همه بزرگ…

بگو برایم گل نیاورند… بگو نمی خواهم سبد سبد گل‌هایی که می‌توانست هر روز لبخندی بر لبانم بنشاند… بگو رهایم کنند. بگو می‌خواهم تنها باشم. اصلا بگو هِی! او که اصلا گل دوست نداشت… دوست ندارم گل‌های آرزوهایم بر مزارم پژمرده و خشک شوند، بمیرند لبخند‌هایی که نزَدم و خنده‌هایی که نکردم. آرزوهایم اینک بر مزارم شاخه شاخه مرده‌اند… بگو رهایم کنند. بگو رفت. مبادا ناراحتشان کنی، بگو او گل دوست نداشت. چه تلخ است دیدن لبخند‌های کشته شده…

چه کسی صدا زد مهدی؟! کاش تو اسمم را صدا کرده باشی… کاش اسمم نقش می‌بست بر منحنی لبانت، تا منحنی لبانم دوباره قوسِ خنده می‌گرفت. اکنون که هستم، بلندتر بگو تا همه بشنوند اسمم را از لبانت. هم آن عقرب زرد و مار سیاه و هم همه‌ی آنانکه دوستمان داشتند. چه کسی اسمم را صدا زد؟ اسمم… ببین اسمم را حک شده نه بر لب‌های تو که بر روی سنگِ سرد. بگو اسم مرا صدا نزنند. کاش بر لبانِ تو نقش می‌بست، همین اسمی که حالا، دسته دسته آدم‌ها، از روی ریا، یا از سرِ‌ رسم و شاید برای دانه‌ای خرما یا تکه‌ای حلوا، بلند بلند اسمم را صدا می‌زنند و می‌خوانند برایم فاتحه‌ای…! تا روحم شاد شود !!!
بگو رهایم کنند… بگو شاد نخواهم شد، بگو اسمم را صدا نزنند. بگو او که اصلا اسم نداشت!
صدای قرآن بلند می‌شود… و صدای گوشت‌های من در دهان کرم‌ها… و صدایِ بی صدایِ خرد شدنِ آرزوهایم در تلی از خاک… خوب که گوش کنی، صدایش را خواهی شنید.

و من هنوز قلبم می تپد…
هم اکنون که هستم، مرا دوست داشته باش. حالا که زنده‌ام بگو که دوستم داری. دست در دستانم بگذار تا کم شود سختیِ بار زندگی از دوش‌هایمان. در راه از دردودل‌هایت بگو، از آئینِ دوست داشتن، از کودکی‌ها، سادگی‌ها، از باران، از خدا برایت خواهم گفت. از خدا که بگوییم، دیگر در راه خسته نخواهیم شد. از خشت خشت بهشت که بگوییم، راه‌مان هم کوتاه خواهد شد… هنوز حرف‌هایمان ناتمام مانده، خواهیم رسید…


– الهام گرفته شده از بهترین دوستم و تقدیم به او برای روزی که آواز عاشقانه سر بدهد.
تا ابد دوستش خواهم داشت.

جيرجيرک به خرس گفت: دوستت دارم
خرس گفت: الان وقت خواب زمستونیمه، بعدا در مورد اين موضوع با هم صحبت مي کنيم.
رفت و خوابيد…
اما نمي دونست که عمر جيرجيرک فقط سه روزه…

 

حرف‌های ما هنوز ناتمام ….
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی …..
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود!

قیصر امین ‌پور


Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38