انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

خدایا دوستت دارم

نگارش شده در تاريخ : جمعه, دی ۱, ۱۳۹۱ و ساعت : ۶:۲۵
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, کودکانه | بازدید : 29,122

به نام خدایی که هیچ گاه دغدغه ی از دست دادنش را ندارم

راستش درست خاطرم نیست که از کجا می شناسمت. اسمت را نمی گویم، خودِ خودِ خودت را. آنگونه که هستی. اسمت که جاریست بر لب هر مرد و نامرد.

می شود آدمیزاد اسم چیزی را بداند و خیال کند که می شناسدش، اما آن را اشتباه بگیرد با هزاران مفهوم کاملا متفاوت و گاه متضاد. و هیچ گاه هم نفهمد حقیقت یک واژه، یک کلمه ، یک حقیقت را، که بارها بر زبان رانده است.

می شود عشق را ادعا کرد و اسمش را بر زبان راند، در حالیکه از عشق و عاشقی تنها هم آغوشی و خم ابروی آن را دانست و دل تنگی های شبانه ی روی تخت خواب را.

می شود اسم خدا را بر زبان راند، و پرستیدش، بی آنکه دانست آنچه می پرستد اصلا خدا نیست. تنها پرستیدن کورکورانه ی یک رسم و سنت کهنه است، تنها به این دلیل که نیاکانش همین کار را می کرده اند. و یا به اسم خداوند، ستایش و پرستش کند شاه یک سرزمینی را، که به اسم خدا حکم می راند. آنگونه که همیشه بوده و هست.

واژه ها همیشه مظلومند… واژه هایی چون عشق، دوست داشتن، خدا…

از نو برایت می نویسم:

راستش درست خاطرم نیست که از کجا می شناسمت. یادم نمی آید از کجا بود که دانستم هستی، آنگونه که هستی. و لمس کردم این لمس ناشدنی نزدیک را از آن دورها.

خودت گفته بودی که هستی، نزدیک تر از رگ گردن به من. نزدیک تر از رگ گردن؟!!
با خودم فکر می کنم نزدیک تر از رگ گردن دیگر کجاست؟!
یعنی نزدیک تر از گوشت و پوست به آدم؟!!

یعنی درون آدم، بی هیچ فاصله ای، بی هیچ پرده پوشی. و چون نزدیک تر از “آن نزدیکی” هستی که ما آدم ها می شناسیمش، دور می پنداریم ات.

وقتی آدم بشناستت و بخواهدت، می شود تو! دقیقا یکی می شوی با روح و قلب و گوشت و پوست آدمی. خود آدم می شوی اصلا. نه! خود تو می شود آدم. و مگر بین آدم و خودش هم فاصله ای هست؟! وقتی خدا هست، وقتی تو نزدیک باشی، حتی رگ ها هم فاصله دارند با خودِ خودِ آدم.

فاصله ها ساخته ی ذهن های حقیری هستند که بودن یا نبودن را تنها با کیلومترها و سانتی مترها می سنجند. وقتی کسی در قلب توست، وقتی کسی را دوست می داری، چه فرقی می کند کجا باشد، در همین حوالی کوی ات، یا در آن دوردست ها؟! همینکه بدانی هست، یعنی هست، حتی در آن دورها هم که باشد، فاصله اش با تو، فاصله ی توست تا قلبت.

چه آدم هایی هستند که نفس می کشند یکدیگر را، از همان دورها. و چه آن هایی هستند که فاصله شان هیچ گاه از ابعاد یک تخت فراتر نمی رود، و چه دورِ دور…

…درستش یادم نیست از کی بود که تو، خدایم را شناختم.
از دعاهای مادر ساده ام بود که ساده مرا برد تا آن اوج مهربانی و سادگی، یا دردهایی که برای کودکی ام، آن وقت ها خیلی بزرگ بود. درد بود و بزرگ بود برای کوچکیِ یک کودک. چنگ می زدم در تاریکی و دست تو تنها آنجا بود که آشنا کرد کودکی مرا با گرمی دست هایت.

و آنوقت، فاصله ها مردند…
و من آموختم که چگونه می توان کسی را دوست داشت و ندید، کسی را داشت که نبود، با کسی حرف زد که نیست و کسی نیست که هست…

بعدها، وقتی که دیگر کودک نبودم، جای خالی بال هایی بود که روزی بر شانه هایم روییده بود و معصومیتی از دست رفته. خاطره ی پرواز در آن بی انتهای عشق و مهربانی و پاکی کودکانه ام بود و بال هایی که دیگر نداشتمشان. همین دیگر نداشتن ها بود که تویی را شناختم که سالها، کودکانه، بی آنکه دانسته باشم، داشتمت.

و تو، خدای پاکی ها و کودکی ها، خدای پرواز ها و معصومیت ها، تمام آرامشم بودی و آن بهشت گمشده ی کودکی هایم، که سال ها در جستجویش بودم…

و تنها هنگام خفگی بود که دانستم آنچه حواسم نبود، هوا بود و من نفس می کشیدمت روزی، بی آنکه بدانم چه می کنم. و آن چیزی که جاری می شود در رگ هایم، خودِ تو هستی.

و من این گونه شناختم. نمیدانم تو را، یا خودم را…

i-love-you-god

راستی، خدایا دلم برایت تنگ شده بود. چقدر دلم پر می کشید برای نوشتن برایت. چقدر واژه ها، ساده زیبایند، وقتی تنها برای تو باشند.

راستی، تا یادم نرفته است بگویم:

بی آنکه بترسم از رنجیدنت، بی آنکه نگران سوء تفاهم و سوء برداشتت باشم. بی آنکه بترسم که امروز باشی و فردا روز دیگر نباشی، نخواهی باشی. بی آنکه دغدغه ی از دست دادنت را داشته باشم، بی آنکه بترسم از درد، بی آنکه بترسم که آدم باشی، بی آنکه بترسم که بترسی، به سادگیِ هر چه اسمت، می گویم:

خدایا دوستت دارم.

بی آنکه نگران بهانه جویی ات باشم، که بهانه کنی چرا آسمان دیروز صاف بود و امروز هوا ابریست! یا چرا راه ما اینقدر از هم دور است؟! و بی آنکه نگران زمان باشم و تمام شدن وقت، هر گاه دلم پر کشید برایت، پرواز کنم به سویت. بی آنکه بترسم که چرا دیر آمده ام، بود، نیست، تمام شد!

بی آنکه متهم شوم به کم فروشی در عشق و سنجیده شود عیار دوست داشتنم با ترازوهایی که قرار بود بی انتهای دوست داشتن های بی دلیل ام را وزن کنند با خروارخروار دلیل و بهانه ی دوست داشتن هایی که تنها دوست داشتن خود بود. (حب ذات)

دوستت دارم خدا. خدایا خیلی دوستت دارم، و ممنون که دوستم داری و اجازه دارم که دوستت داشته باشم.

بی آنکه نگران آن روز باشم، که تو باشی و جای خالی ام باشد و من نباشم و کسی آن را به جای من، برای تو پر کرده باشد. بی آنکه این من، آن او باشم، جای خالی من سهم او شود. جایی که روزی گمان می کردم تا ابد برای همیشه جای من خواهد بود. جاییکه برای وجب به وجب داشتنش جنگیده بودم، جاییکه از تکه تکه های من ساخته شده بود و اینک سهم دیگریست.

بی آنکه نگران آن شب باشم، که تو نباشی و من باشم و جای خالی ات. شب به شب، هر شب یلدایی بلند باشد و تاریکی ای عمیق، همچون این احساس. و چشمانی بی خواب و بیدار، و اس ام اس هایی که دلیور نمی شوند و مشترکی که مورد نظر است اما در دسترس نیست!

و نمی ترسم که نبخشی مرا، برای تمام اشتباهات و خطاهایی که به هزار و یک دلیلِ بی دلیل، نادانسته مرتکب می شوم. و می دانم که همیشه برای رسیدنمان راهی پیدا خواهیم کرد، یا راهی خواهیم ساخت!

و نمی ترسم که نباشی، حتی اگر برای مدتی از تو غافل باشم، احوالی نپرسم، یادی نکنم. حتی اگر از رویت روی برگردانم و روی بتابم، باز هم رویم می شود به سوی کوی تو رو بندازم.
و من، همیشه جایی برای در کنارت بودنم خواهم داشت….

خدایا ممنونم که نمی ترسم از تو
ممنون که خدای منی. ممنون که خدایی
ممنون که همیشه هستی. ممنون که خدا هست، وقتی که هیچ کس نیست…
که هیچ آدمی سزاوار این چنین آسمانی دوست داشتن نیست. جز تویی که خود از جنس آسمانی

من با تمام آنچه که می دانم از دوست داشتن های بی دلیل و به شیوه ای دور از آدمی، خدای گونه، خدای وار، تنها تو را می پرستم خدایا و تا همیشه ی هر روز و حوالیِ همان نا کجا آباد، عاشقانه دوستت خواهد داشت، خدای مهربانی ها.

به یادم باش

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, شهریور ۲۸, ۱۳۹۱ و ساعت : ۴:۲۶
ارسال شده در قسمت : ریتم, کودکانه | بازدید : 6,880

من هنوز هستم

و عجیب آنکه

من دلم می‌خواست نبودم هرگز

و عجیب‌تر آنکه: من هنوز “هم” هستم

می‌نویسم باز

باز از آن همه آواز

که پنهان شده در پستوی قلبم، راز

 

می‌نویسم از مهربانی، از کودک، و خدا

می‌نویسم، شاید، کسی از آن دورها

باشد تنها

و من اینجا، تنهایِ تنها

شاید دلِ او هم خواست کمی از عطرِ خدا

شاید آن سویِ این دیوارها

در همین نزدیکی‌ها، یا در شهری دور

تشنه‌ای را ببخشم جرعه‌ای از نور

 

تا از این احساسِ زندانی شده در واژه‌ها

و از آن حسِ غریبی که به آن آمیخته‌ام

اشک شود بغضِ فروخورده‌ی من

ببارد اشک‌هایم از چشم‌هایش

سیراب شود تشنه‌ای از اشک‌هایش

 

من، اشک‌هایم را ریخته‌ام در واژه‌ها

من واژه‌هایم را با

هر چه احساسِ پاک – که میدانم – آمیخته‌ام

پیوند زده با سادگیِ حسِ غریبِ کودکانه‌ام

 

من نبردم از یاد

شادیِ شنیدنِ صدایِ زنگِ تفریح

شوقِ آمدنِ دوباره‌یِ کلاسِ نقاشی

ترسم از تنبیه معلم، از ننوشتنِ انشایِ خشکِ مدرسه

زنگِ املا، تقلب رویِ دست، سختیِ جبر و حساب و هندسه

برپا! درسِ ریاضی: پایِ تخته، جمع، تفریق، یک، دو، سه

 

من نبردم از یاد هنوز

بوسه‌هایی که به دور از شهوت

باز داشت برایم لذت!

 

که برایم فرق نداشت

جنسیتِ دخترکِ مهدکودک

راستی آن وقت‌ها

چه بزرگ بود، کوچکیِ یک کودک!

و چقدر زود گذشت، کودکیِ آن کودک…

 

من نبردم از یاد، حجمِ تنهاییِ خود را آن روز

که نوشتم که اگر هیچ‌کس نیست، خدا “هست” هنوز!

 

من نبردم از یاد

اما

من نیز یک انسانم

اسیرِ دستِ باد

ایستاده‌ام

اما

“ایستاده” مرده‌ام

ریشه‌ها در خاک

 

من خودم هیچم

حقیرم، پست

و تنهایی

دوخته بال‌هایم را به سقفی

که کوتاه‌تر از قامتم است

 

من نه به زیباییِ واژه‌هایم هستم

نه به آن اندازه قشنگ

من خودم،

طعنه‌ی تلخِ پرنده در قفس

اما می‌نویسم باز، از مهربانی

تا مهربانی هست، تا خدا هست،

تا هستم،

هر وحله، هر نفس

 

با تمامِ سهمم از حجمِ رؤیا

با تمامِ احساسم به پاکیِ خدا

با هر چه اشک که می‌ریزد از این چشم‌ها

گره می‌زنم واژه‌ها را با نگاه

می‌زنم رنگی از مهربانی و کودک و خدا

می‌فروشم به شما

 

بغض‌ای شکسته در گلو، که اشک شد

اشک‌هایم واژه

واژه‌هایم خودِ اشک، تلخِ تلخ، از صمیمِ قلب

واٰژه واژه، جمله‌هایم خودِ درد

دردِ یک مرد

عمقِ تنهاییِ من اما

بیشتر از این حرف هاست…

 

لابه‌لای واژه‌هایی سرد

تو اگر خدا را دیدی

بگو که یک نفر، یک مرد، آنسویِ درد، روبرو دیوار، پشتِ سر حسرت

یک نفر تنهاست

یک مرد، زیر آوارِ درد،

با غم‌ها، همیشه تنها :

تو به یادش باش اما

 

مهدی میرانی، قروه
شهریور ۱۳۹۱

 

– تقدیم به همه‌ی آن‌هایی که بی‌بهانه و چشم‌داشت همیشه مرا می‌خوانند.
اینجا، تنها بهانه‌ام، شمایید.

دوستت دارم هایت را بگو

نگارش شده در تاريخ : جمعه, شهریور ۱۰, ۱۳۹۱ و ساعت : ۱۰:۳۱
ارسال شده در قسمت : روزانه, شوک | بازدید : 14,200

دوستت دارم‌هایت را بگو. نکند قلبت بتپد برای کسی و نگفته باشی… نکند پنهان کرده باشی قلبت را در زیر هزار خروار دلیل و بهانه و کم‌رویی و خجالت… نکند نداند که دوستش داری… بگو. بگو که دوستش داری، از دلیل‌هایت مگو که همین بزرگترین دلیل زندگی‌ات باشد که اینگونه قلبش از تپش بازنایستد با تپش‌های قلبت. نگو که می‌داند، بگو که بشنود با تک‌تک سلول‌هایش، دوست دارد دوستت دارم گفتن‌هایت را. بگو قبل از آنکه گوشی برای شنیدنش نمانده باشد.

مبادا آنگاه بگویی که دیگر قلبت نه برای او، که برای هیچ یا شاید برای دیگری می تپد… نه، دیگر نگو… نگو دوستش داشتی، بگو دوستت دارم! دیگر نگو که تپش‌های قلبش که گاه گاهی بی دلیل می تپید، پی می‌برد به آن راز نگفته، دلیلِ بی دلیل‌های تپیدن‌هایش. نکند دیر بگویی و باز بیاستد قلبی از تپیدن…

کجاست آن قلبی که برایم می تپید ؟!! کجاست تا بگویمش: بتپ‌! بتپ قلب کوچکم! بزن! محکمتر بزن، با صدای بلند با هر تپشت بگو که دوستم داری… بگو! اکنون بگو که قلبم از تپش نایستاده. اکنون که به تو احتیاج دارم. بزن قلب کوچکم… بزن که تار دلم می‌لرزد از منحنی‌هایِ نواختنِ دست‌های لخت و بی واسطه ات… بزن عشقم، بلند‌تر بنواز برایم، من صدای سازت را دوست دارم. بنواز تا پی ببرد کودکِ درونم از سرشاریِ احساس… تا باورم شود هستی، تا بدانم دارم تو را. تا باورم شود و پا به پای نرفتن هِی صبوری کنم . جا نزنم… این همه راه، این همه بیراه… این همه بالا پایین، این همه پستی بلندی… و این پاهای نحیف و زخمی‌ام… راه زیادیست عشقم، می ترسم. بگو دوستم داری تا نترسم من. از کج و راستِ راه و این همه بیراه و خارهای در پایم و عقرب زرد و مارهای سیاهی که در راه هستند… پاهای نحیف و زخمی‌ام با صدای توست که هنوز می‌رود این همه راه، دور می شود از بیراه.

همین حالا بگو دوستم داری… پنهان مکن دوست داشتن‌هایت را در خروار خروار دلیل و بهانه، که روزی در همین نزدیکی‌ها، مدفون خواهم شد زیر خروار خروار خاکِ سرد…
اکنون که قلبت برای من می‌تپد، حالا که قلبی دارم که هنوز می‌تپد، اکنون بگو که دوستم داری، برایم بزن قلب کوچکم، پنهان مکن قلبت را که روزی پنهان خواهیم شد در قلب خاک‌ها.

بگو شاخه های گلم کجاست؟ چرا به دستم نمی دهی اکنون؟!! شاخه گلی بدستم بده تا سهمم از گل‌ها، دسته دسته گل‌هایی نباشد که بر سر مزارم، نه از سردیِ آن خاک سرد بر تن نحیف و خسته‌ام چیزی کم خواهد کرد، نه روزنه‌ای بر قبر تاریکِ کسی خواهد شد، که درحسرت شاخه گلی، دوستت دارم‌ها را نشنید و… مُرد… مُرد و بُرد با خودش آن همه حسرت و سهم اندکش از دنیا را و آرزوهایی بزرگ… چگونه در گودالی کوچک خواهد گنجید، دردی این همه بزرگ…

بگو برایم گل نیاورند… بگو نمی خواهم سبد سبد گل‌هایی که می‌توانست هر روز لبخندی بر لبانم بنشاند… بگو رهایم کنند. بگو می‌خواهم تنها باشم. اصلا بگو هِی! او که اصلا گل دوست نداشت… دوست ندارم گل‌های آرزوهایم بر مزارم پژمرده و خشک شوند، بمیرند لبخند‌هایی که نزَدم و خنده‌هایی که نکردم. آرزوهایم اینک بر مزارم شاخه شاخه مرده‌اند… بگو رهایم کنند. بگو رفت. مبادا ناراحتشان کنی، بگو او گل دوست نداشت. چه تلخ است دیدن لبخند‌های کشته شده…

چه کسی صدا زد مهدی؟! کاش تو اسمم را صدا کرده باشی… کاش اسمم نقش می‌بست بر منحنی لبانت، تا منحنی لبانم دوباره قوسِ خنده می‌گرفت. اکنون که هستم، بلندتر بگو تا همه بشنوند اسمم را از لبانت. هم آن عقرب زرد و مار سیاه و هم همه‌ی آنانکه دوستمان داشتند. چه کسی اسمم را صدا زد؟ اسمم… ببین اسمم را حک شده نه بر لب‌های تو که بر روی سنگِ سرد. بگو اسم مرا صدا نزنند. کاش بر لبانِ تو نقش می‌بست، همین اسمی که حالا، دسته دسته آدم‌ها، از روی ریا، یا از سرِ‌ رسم و شاید برای دانه‌ای خرما یا تکه‌ای حلوا، بلند بلند اسمم را صدا می‌زنند و می‌خوانند برایم فاتحه‌ای…! تا روحم شاد شود !!!
بگو رهایم کنند… بگو شاد نخواهم شد، بگو اسمم را صدا نزنند. بگو او که اصلا اسم نداشت!
صدای قرآن بلند می‌شود… و صدای گوشت‌های من در دهان کرم‌ها… و صدایِ بی صدایِ خرد شدنِ آرزوهایم در تلی از خاک… خوب که گوش کنی، صدایش را خواهی شنید.

و من هنوز قلبم می تپد…
هم اکنون که هستم، مرا دوست داشته باش. حالا که زنده‌ام بگو که دوستم داری. دست در دستانم بگذار تا کم شود سختیِ بار زندگی از دوش‌هایمان. در راه از دردودل‌هایت بگو، از آئینِ دوست داشتن، از کودکی‌ها، سادگی‌ها، از باران، از خدا برایت خواهم گفت. از خدا که بگوییم، دیگر در راه خسته نخواهیم شد. از خشت خشت بهشت که بگوییم، راه‌مان هم کوتاه خواهد شد… هنوز حرف‌هایمان ناتمام مانده، خواهیم رسید…


– الهام گرفته شده از بهترین دوستم و تقدیم به او برای روزی که آواز عاشقانه سر بدهد.
تا ابد دوستش خواهم داشت.

جيرجيرک به خرس گفت: دوستت دارم
خرس گفت: الان وقت خواب زمستونیمه، بعدا در مورد اين موضوع با هم صحبت مي کنيم.
رفت و خوابيد…
اما نمي دونست که عمر جيرجيرک فقط سه روزه…

 

حرف‌های ما هنوز ناتمام ….
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی …..
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود!

قیصر امین ‌پور

جوجه اردک زشت

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, خرداد ۲۳, ۱۳۹۱ و ساعت : ۳:۳۱
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, میخوام خودم باشم | بازدید : 3,372

به دنیا که آمد جوجه‌اردک بود. زشت بود، و متفاوت. تنها همین.

چه زشتی هم… زشت‌تر از همه‌ی جوجه‌های یک طویله!!!
و چقدر زشت‌ها را دوست ندارند، جوجه مرغ‌ها و جوجه خروس‌های طویله‌ها.
همین که شبیه‌شان نبود، با او بازی نمی‌کردند. آزارش می‌دادند، به پر و بالش نوک می‌زدند و می‌خندیدند به زشتی‌اش. همه، حتی بوقلمون‌های زشت و الاغ‌های بارکش!

و چقدر از تفاوت‌هایش ناراضی بود، چقدر ناراحت، چقدر خودش را دوست نداشت… و چقدر از آفرینشش ناراضی بود… خدای من، چقدر احمق بود…!

چقدر دوست داشت مرغ‌ها و خروس‌ها دوستش داشته باشند و جوجه‌ها هم‌بازی‌اش شوند، آن هم در طویله‌ای تاریک و سرد… به همین هم قانع بود! قانع؟! اصلا تمام آرزویش همین بود…!

تنها بود. خیلی تنها بود. فکر می‌کرد کم است برای این طویله! و چقدر طویله کم بود برای او…
همین‌که دوستش نداشتند، همین‌که هیچ دوستی نداشت، همین‌که زشت بود، همین‌که تنها بود، همین‌که،‌ همین شد که رفت، از طویله‌ی تاریک و سرد، به آن‌سوی جنگل‌های انبوه…
زشت بودنش، چه زیبا شده بود…

تنها بود، خسته، گرسنه، و چقدر احساسِ بدبختی می‌کرد… و واقعاً هم بود! بدبخت بود که در دلِ خوشبختی، نمی‌فهمیدش.
همین‌که در میان گاوهای شیرده که شیرشان را می‌دوشند و اسب‌های سواری و گاری و مرغ‌های تخمگذار نبود، و حالا نه شیرش را می‌دوشند و نه سوارش می‌شوند و نه مجبور است برای دانه‌ای گندم برای کسی تخم بگذارد. همین که خوشبخت بود…

جنگل با تمام وسعت و زیبائی‌اش، قانونش اما قانونِ جنگل است. جنگل زیبائی دارد، و زیبائی فریبندگی را. شکارچی دارد و شکارچی سگ‌هایش را!
اما… کسی زشت دوست ندارد، حتی سگ‌ها. به خصوص سگ‌ها!! چقدر زشت بودنش، چقدر زیبا بود…
همین‌که سگ‌ها شکارش نکردند، برای اولین بار فهمید:‌‌ “خدایا، خدای خوبم… چقدر خوب است که کسی زشت‌ها را نمی‌خواهد، حتی سگ‌ها…”
دنیا همیشه پر از شکارچیان و سگ‌هائیست که برای زیبائی‌ات دندان تیز کرده‌اند!

مثلِ تمام چیزهایی که تمام می‌شوند، زمستانِ سرد هم تمام شده بود، و جوجه اردکِ زشت، حالا دیگر قویِ زیبائی شده بود، زیبا، بزرگ و نیرومند، حالا دیگر در آن اوج، حتی دست سگ‌ها هم به او نمی‌رسید…

زشت بود، که اگر نبود، خیلی پیش از این که بال بگشاید و پرواز کند، طعمه‌ی سگ‌ها و گرگ‌ها شده بود. که اگر نبود، در طویله‌ای بود و همدمش می‌شدند جوجه مرغ‌ها و جوجه خروس‌ها! زشت بود، که اکنون زیباست…

اگر جوجه اردک زشتی، اگر احساس می‌کنی در میان مرغ و خروس‌ها به دنیا آمده‌ای، اگر تنها مانده‌ای، بدان. و فقط بدان که گاهی برای رسیدن به زیبائی، برای پرواز کردن، زشت باید بود. زشت باید بود، تا بود، بود و زیبا شد. تا بمانی، تا خودت بمانی، تا چشم ندوزند به تو، سگ‌ها و گرگ‌های در لباسِ‌آدمی، که خودت بمانی، که بهار خواهد آمد… که بمانی و روزی، روزی از فرازِ این همه زمستانِ سرد، بیایی بال بگشایی، و پرواز کنی بروی تا اوجِ قله‌هایِ زیبایِ خوشبختی…

به که تو می‌خندند، تو هم بخند… بخند، بخند به حماقتشان و طویله‌ای که تمام داشته‌شان است. بخند که سردترین زمستان‌ها هم تمام خواهند شد روزی و بهاری هست… و بخند، بخند که خدا هست هنوز…

 

و من، به، دنیا آمدم…
درست در وسطِ مرغ‌ها و خروس‌ها، اسب‌های گاری و سواری، سگ‌های نگهبان و سگ‌های گله، و سگ‌های ولگرد هم که هستند! و این همه گرگ تنها در لباسِ میش، دوستانی تلخ‌تر از هزار دشمن، و دستانشان که سردم می‌کردند…
با این همه بود‌ها، با این همه نیست‌ها، با این همه، خوب می‌دانم، خوب می‌دانم که چقدر کم است، حجمِ این مرغداری برای این وسعتِ بال‌ها…

خداحافظ اردک‌ها، مرغ‌ها، خروس‌ها، در قفس‌ها، سگ‌ها، سنگ‌ها، سرد‌ها، تلخ‌ها…
به خدا می‌سپارمتان، خدا… حافظ.

در سالروز تولدم: ۲۳/خرداد/۱۳۶۶
سلام ۲۵ سالگی :‌)

 

برگرفته از قصه ای از هانس کریستین اندرسن، سال ۱۸۴۴

آدم برفی

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, اردیبهشت ۲۶, ۱۳۹۱ و ساعت : ۱:۲۳
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, روزانه, شوک, من و مبینا | بازدید : 4,301

سخت است. سخت است گفتن از خوابِ بهار و چلچله و شکوفه‌های نیامده، برای این همه زمستان نشینِ سرد…

سخت است وقتی بخواهی از سردیِ آدم‌ها بگویی، به خودشان. به آدم‌هایی که از تمامی فصل‌ها، تنها زمستانش را می‌شناسند. زمستانی سخت…

درست است که سخت است، اما باید گفت… باید گفت تا این آدم‌برفی‌ها بدانند. بدانند که هوای اینجا ابریست. آفتابی نیست و در برودتِ این سرمایِ این آدم‌های برفی، چقدر “ها ها” خدا می‌کنم و هی دست می‌سایم و پا ‌می‌کوبم. دست و پا می‌زنم تا بیدار بمانم و نروم در خواب زمستانیِ این آدم‌های برفی. چشم‌هایم را می‌بندم و هی رویا می‌بینم… رویای بهار نیامده، درخت، نسترن‌ها، عشق، مهربانی، کودک، خدا…

اینجا هنوز زمستان است. هنوز برف می‌ریزد از آسمان، و آدم‌ها جمع می‌کنند برف را از روی زمین و به هم یخ تعارف می‌کنند! اینجا، همیشه زمستان است…

اینجا آسمان همیشه ابریست. آسمانِ اینجا شب‌ها ستاره ندارد و روزها خورشید. چه فرقی می‌کند روز باشد یا شب، برای آدم‌برفی‌های یخ زده‌ای که جز سرمای زمستان نه می‌بینند، و نه می‌فهمند.

باید این آدم‌برفی‌ها بدانند که هنوز هم چقدر برایم سرد اند. بدانند و خیال نکنند در پس سرمایِ نگاه‌ و واژه‌های مثلاً قشنگشان، بهار گمشده و همینکه لمسِ دست‌های سردِ آدم‌برفی دیگری گرمشان می‌کند، یعنی که بهار آمده و عشق یعنی همین!

آدم‌برفی‌ باید بداند که من سردم است. و من اینجا “سردم” است…

آدم‌های‌برفی باید بدانند که بهاری هست و شکوفه‌ و عشق. و خدا هست هنوز. بدانند و دیگر اینقدر برف تعارفم نکنند و پشت سر هم لبخند‌های مصنوعیِ تکراری تحویلم ندهند! بدانند و دیگر مرا به میهمانیِ شب‌های تاریکِ چله‌شان دعوتم نکنند. چله‌ی زمستان است، می‌خواهم تنها باشم…

آخر مگر من از شماهایم؟!! چرا فکر کرده‌اید همین که من در میان آدم‌برفی‌های سرزمین یخ کرده‌تان باشم، یعنی من هم سرما دوست دارم؟؟! اصلا چرا فکر می‌کنید به اختیار خودم آمده‌ام اینجا! چرا فکر می‌کنید از شمایم؟! نه، فکرش را هم نمی‌توانید کنید…

درست است که اینجا هستم و هر روز دست‌های سردتان را به گرمی می‌فشارم و به حرف‌هایتان از زمستانی سخت، به گرمی گوش می‌سپارم. سرد حرف می‌زنید و من لابه‌لای حرف‌هایم، بی دلیل از گرمای عشق می‌گفتم، از معجزه‌ی دوست داشتن‌های بی دلیل. با این همه هیچ مپندارید از شمایم.

از سردی می‌گفتید و من ولی گرم‌تان می‌کردم. گوش زد می‌کردید به من، مدام که چقدر سرد است این هوا! هوایِ هوی حوالی‌تان سرد بود و من حواسم بود و گرم‌تان می‌کردم باز. سرد بودید. سرد قضاوت می‌کردید، طعنه‌های سرد می‌زدید، سرد می‌دیدید، سرد می‌گفتید، می‌شنیدم، سرد بود فکر و قلب‌تان یخ کرده بود و باز تظاهر می‌کردید به همدیگر و باز به هم از گرمای قلب منجمدتان می‌گفتید! و من می‌دیدم… شما یخ زده بودید و به جای شما، من آب می‌شدم…

چرا مسخره‌ام می‌کنید؟؟! فقط چون شما بهار را ندیده‌اید و گمان می‌کنید همین سردیِ دست‌ها و نگاه‌های سردتان مثلا یعنی بهار؟

چرا شماتتم می‌کنید، که چرا پرستوها را در آسمان زمستان هم دیده‌ام؟! گناهم چیست، جز اینکه در این همه سرما، زمستان آمده بود و من هنوز بهار را از یاد نبرده بودم.

حالا دیگر من هم سرد شده‌ام. حالا من دیگر برایتان از گرمای عشق چیزی نمی‌گویم. چگونه برایتان توضیح دهم، دلیلِ دوست داشتن‌های بی دلیل را! حالا من هم سرد شده‌ام: سرد شده‌ام از گرم شدنتان.

چرا فکر می‌کردم همه مثل من سردشان است؟! چرا فکر نکردم که این قانون است که آدم‌برفی‌ها زمستان دوست داشته باشند. نقش بازی می‌کنند برای هم و نقابی می‌زنند از جنسِ بهار! نقابی از بهاری که نه هستند و نه می‌توانند باشند و نه فکرش را هم می‌توانند کنند که اصلا کسی باشد.

حالا دیگر اما هیچ نمی‌گویم. ساکت می‌نشینم یک گوشه. حالا دیگر از کابوسِ زمستانی سرد نمی‌ترسم. حالا دیگر هر روز ژاکتِ گرمِ بافتنیِ مادرم را می‌پوشم و نامه‌های عاشقانه‌ی خواهرم را همیشه همراه بر می‌دارم.

حالا هم دست‌هایم را مرتب “هـــا” می‌کنم و نه دیگر به کابوس زمستان و نه حتی به رویای بهار، به بهار کوچکِ “خودم” فکر می‌کنم. به باغچه‌ی کوچکی فکر می‌کنم که در قلبم کاشته‌ام.

حالا دیگر رویای بهاری شدن اینجا را ندارم. آنجا هنوز هوا بهاریست، باغچه‌ی کوچکی از بهار در قلب این همه زمستانِ سرد…

یادم باشد که امروز هم به بهار کوچکم سری بزنم، نباید هیچ از سردیِ این همه زمستان با خبر شود. یادم باشد بروم و باز از رویای بهار بگویم. بگویم و باز بگویم، چندان که سبز شود مهربانی در قلبم، گرم شوم، گر بگیرم، آنقدر که تاب نداشته باشد آدم‌برفی… آب شود.

باد من باشد، مهم نیست سردیِ نگاه‌های آدم‌برفی‌های پر ادعا… بهار کوچکم به گرمای “من” احتیاج دارد.

حالا دیگر من اما مسخره‌تان نمی‌کنم، حتی نمی‌پرسم چرا مسخره‌ام می‌کردید. من خشت خشت بهشت‌ام را از جهنمِ شما ساخته‌ام. مشت مشت بهار تعارف‌تان می‌کنم. به تمام آدم‌برفی‌های شهر سردم سلام می‌کنم و راه می‌افتم در کوچه‌های شهر و می‌گویم: بهار آورده‌ام، بهــار! کسی هست که دربه‌در یک مشت بهار بخواهد؟! بکارد در باغچه‌ی قلبش، سبز شوند آدم‌های سردِ این شهرِ زمستان زده…

اینجا می‌مانم و منتظرت خواهم ماند. بهارِ کوچکم، تشنه‌ی رگبارِ محبت توست! بارانم باش، بر من ببار، خیسم کن! من چتری بر سر ندارم، سبز می‌شوم… منتظرم بمان، دوباره بهار، گل خواهیم داد. دوباره قرارِ ما، به شکفتنِ گلِ عشق… در دنیایی بدونِ آدم‌برفی، همانجای همیشگی، دوباره به دیدنت خواهم آمد…

 

– هوایِ هوی حوالی‌تان ← هوی: هوی و هوس