انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

خدا و مادر

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, اردیبهشت ۱۱, ۱۳۹۲ و ساعت : ۱۱:۲۱
ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک, کودکانه | بازدید : 4,226

عشق، خدا، مادر

آمدی و کنارم نشستی

می‌خواستی با من حرف بزنی…

من، تلویزیون تماشا می‌کردم

برنامه‌ی موردِ علاقه‌ام پخش می‌شد

من، تلویزیون می‌دیدم

من، تو را نمی‌دیدم…

و تو باز هم کنارم نشسته بودی…

 

با ذوق و شوق، کتابِ آشپزی می‌خواندی

که مثلِ دیشب گرسنه نخوابم

که خسته شدم از غذاهایِ تکراری‌ات…

و من باز از طعمِ تکراری ایراد گرفتم

ذوق و شوقت کور شد

دیدم که چطور کتابِ آشپزی را بستی…

 

بشقابِ غذا به اتاقم آوردی

در حالیکه سرِ سفره

غذایت سرد می‌شد…

منِ بی‌شعور، نخوردم.

سینیِ غذا را برگرداندی

دیدم که غذایت را کامل نخوردی…

 

سرِ سفره که آب می‌خواستم

بدو بدو می‌رفتی

[نرو…]

قاشقِ پُر، در بشقابت جا ماند مادر…

لیوانِ آب را از دستت گرفتم

و یادم رفت

أنچه می‌نوشم شیره‌ی جان توست

دلیلِ همین اشک‌هایِ بی‌اختیارِ شوقِ دوست‌داشتن

که جاری می‌شود از چشم‌هایم

نوشیدنِ آب از دستِ مادرم بود…

پیش از تو،

من که…

من که اینگونه گریستن، نمی‌دانستم…

 

گفتی بیا کمی هم با من صحبت کن

و من وقت نداشتم

گوشیِ موبایل دستم بود!

عشق

اینجا

در یک قدمی بود

و من در آن دورها…

در جستجویش!

چه بی‌رحمانه، احمق بودم…

 

دلتنگم بودی،

نگرانم شدی.

عاشقم بودی،

خدایم شدی.

و من برای در کنارت بودن وقت نداشتم

شاید، داشتم جایی…

از خدا و عشق می‌گفتم…

 

من،

همین منِ لعنتی

چقدر احمق بودم…

چقدر نمی‌فهمیدم

که تنها تو می مانی

تنها تو بودی که ماندی…

 

آن روز یادت هست؟

زنگ زدی که خوابت را دیده‌ام : اتفاقی افتاده؟!

من، شبِ پیش با درد خوابم برده بود…

و تو کیلومترها آنطرف‌تر، فهمیده بودی!

چگونه من معجزه را دیدم و ایمان نیاوردم؟!

همین

همین مادر،

برای اثباتِ خدا کافی نیست؟

 

تو، تجسمِ دوست داشتن های بی دلیلم بودی

من، شکلِ خدا را از مهربانیِ تو ساخته‌ام

من که پیش از تو

حرف زدن بلد نبودم…

من،

حرف‌هایِ نگفته‌ی چشمانت را

اینجا

به اسمِ خودم می‌نویسم…

 

همیشه در خاطراتم

خدا شکلی شبیهِ توست

زنی شکسته

شکسته از سنگینیِ عشق

با همان دست‌های زبر و مهربانت

که زبریِ مهربانی‌اش را

می‌شود زیرِ دست لمس کرد…

خدا

رنگِ روسریِ سفیدِ توست.

شکلِ

چادر نمازت،

طرحی از گل‌های بهشت دارد.

خدا

بویِ تنِ تو

بویي شبیهِ کودکِ نورسیده می‌دهد.

خدا

بر رویِ پیشانی‌اش

دست‌خطی از چروک‌های عشق دارد.

خدا

شکلِ تو

با ظرفِ غذا، در می‌زند.

خدا

با موهایِ سفید،

و عینکی به چشم،

کاموا دست می‌گیرد و بافتنی می‌بافد.

خدا

همیشه یک لقمه نان در دست، می‌آید

بر روی زمین خم می‌شود

جارو می‌کند

همیشه می‌خندد، می‌بخشد، می‌مانَد…

 

بچه که بودم…

یادت هست ؟

می‌گفتم:

“بزرگ که شدم،

می‌خوام با تو عروسی کنم”

و تو چقدر می‌خندیدی

و میگفتی: “نگو، گناه داره…”

تو می‌خندیدی

خدا می‌خندید…

 

بچه که بودم،

ازدواج برایم چیزی جز بودنِ در کنارِ عزیزترینم نبود

چیزی از دنیای آدم بزرگ‌ها نمی‌فهمدیم…

و تو برایم

عزیز ترین بودی، مادر

 

اشتباه می‌کردی مادرم…

به خدا که گناه نداشت

گناه فراموشیِ دوست‌داشتن‌های کودکانه‌ام بود

اصلا

می خواهم گناه کنم

گناهی به زیباییِ سادگی‌های کودکانه‌ام

چه گناهِ قشنگی!

 

حالا بزرگ شده‌ام…

ولی هنوز هم

فراموش نکرده‌ام

که آن‌وقت‌ها چقدر می‌فهمیدم…

مادر را می‌فهمیدم،

عشق را، خدا را می‌فهمیدم

وچقدر کودکانه، زیبا دوستت داشتم

 

حالا

با همان زبانِ کودکی

می‌گویم :

از اینجا، تا آخرِ دنیا،

می‌خواهم با تو عروسی کنم

با تو زندگی کنم. با تو بمانم. با تو بخندم، با تو گریه کنم، با تو پیر شوم.

و با تو، در کنارِ تو بمیرم…

 

بچه که بودم

هر وقت می‌پرسیدند: “چنتا دوسم داری؟!”

میگفتم: “اندازه‌ی ستاره‌های آسمون”

حالا

به اندازه‌ی همان ستاره‌های کودکی‌هایم

که دنیایِ بی انتهایِ دوست داشتن‌ها بود :

ماهِ من

مریم‌ام

دوستت دارم، مادرم

 

 

– به بهانه‌ی روز مادر و روز زن ، تقدیم به تمامِ دختران و زنانِ پاک سرزمینم. روزِ مادر مبارک :‌)
– این نوشته، در کمتر از یک شب، و برایِ انتشار در روزِ مادر نگارش شده است. لطفا، همین حالا، دست‌های مادرت را ببوس…

تجسم یک رویا

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, فروردین ۲۸, ۱۳۹۲ و ساعت : ۸:۰۷
ارسال شده در قسمت : ریتم, میخوام خودم باشم | بازدید : 4,576

تجسم یک رویاسرم… سرم… سرم گیج می‌رود

در سرم سوال‌های بی‌جواب، هِی اینور و آنور می‌روند

هِی خیالم می‌رود آن‌سو

آن سویِ نیامده…

آن سویِ رویایی :

من… گاهی دلم می‌خواست، دنیا جورِ دیگری می‌بود…

دوست داشتن، جورِ دیگری می‌بود

و هیچ آدمی برای تنها نبودن، دست‌های التماس دراز نمی‌کرد.

اصلا کاش آدمی این همه تنها نبود.

 

من، بارها دیده‌ام که آدم‌ها

پستی و پلشتی را بیش از سادگی و مهربانیِ بی‌دلیل، دوست می‌دارند

و دیده‌ام که چقدر محبت و پاکی و سادگی تنها مانده است.

من قسم می‌خورم…

قسم می‌خورم

که من دیدم که دورویی و زشتی لبخند می‌زد

و تنها نبود.

دست بر کمرش گذاشته بود و سیگارِ برگ دود می‌کرد

و می‌خندید

به سادگیِ آن مهربانی، که با چشمانِ خیس آن گوشه چمباته زده بود.

مهربانی تنها بود.

مسخره‌اش می‌کردند، ری‌را

و من دلم برای مهربانی، برای کودکی، برای سادگی، خیلی سوخت.

چقدر دلم می‌خواست دنیا چیزِ دیگری می‌بود…

 

چیزی غیر از این

یک جایی…

شهری در آن‌سویِ خوبِ رویاهایم…

آنجا که سهمِ عاشقِ ساده، گریه‌های بی‌صدا نباشد

شهری که در آن، خنده سهمِ همه باشد

که اصلا، آقا!

هر که دلش روشن‌تر بود، سهمش از خورشید بیشتر

هر که مهربان بود، ستاره مالِ او

هر که دوست داشتن می‌فهمید، آسمان ارزانی‌اش

که پنجره فقط برایِ آن‌هایی گشوده میشد، که پرواز را می‌فهمند

که اصلا هر روز، بارانِ سخاوت می‌بارید!

که ماه، همیشه آسمانِ شبِ اندوه را روشن می‌کرد

شب نبود، ترس از تاریکی نبود

و دیوار، چشم‌اندازِ طبیعیِ همیشه‌ی سادگیِ مهربانیِ بی‌ریا نبود

و سقف، هیچ‌گاه بر سرِ اعتمادی که به آن دارند، فرو نمی‌ریخت…

 

جایی بود که در آن

غم‌ها تقسیم می‌شد

همانطور که شادی‌ها.

اصلا اشک، فقط اجازه داشت برایِ شوق بیاید

از چشمِ عاشق بیاید

که فقط وقتی بیاید که دستی برای پاک کردنش باشد

آنوقت

وقتی می‌خواستی از کسی بپرسی که “تا حالا عاشق شدی؟”

می‌پرسیدی :

“تا حالا بی‌دلیل گریه کردی؟” …

و از چشم‌هایِ عاشقِ تنها می‌پرسیدی : “دوستش داشتی؟”

و اگر راست می‌گفت،

حتما همانجا گریه‌اش می‌گرفت…

 

جایی که در آن

هیچ‌کس آرزو‌هایش دور نبود

آرزوها گران نبود…

و تا وقتی کسی در دلش آرزویِ داشتنِ چیزی بود،

نمی‌مُرد…

 

آنجا،

در دستان هر کودکی، عروسکی بود

و بچه‌ها حق نداشتند که نخندند!

هیچ غمی حق نداشت کودکیِ کسی را تسخیر کند

هیچ کودکی، بدنش از کتک و کمربندِ پدرش کبود نبود

کسی گرسنه نبود، گریه نمی‌کرد، کار نمی‌کرد

و اصلا چرا بچه‌ها می‌میرند‌؟!

آنجا… هیچ بچه‌ای، کودک نمی‌مُرد…

بزرگ می‌شد: کوچک نمی‌مُرد…

 

جایی که در آن

دست‌ها

تنها به نشانه‌ی سلام بالا می‌رفتند

و در آن

هر نگاهِ مهربان، مهربانانه به آدم دروغ نمی‌گفت

و در پسِ دستی که به نشانه‌ی سلام دراز می‌شود

خنجری مدفون نبود

دوست، واقعا دوست بود

همیشه راست می‌گفت.

و هیچ‌وقت یکهو پی نمی‌بردیم

که یک بره‌‌، گرگ‌تر از گرگ است!

 

.
.
.

 

بویِ‌باروت می‌آید

بویِ خون…

اه! لعنتی!

نگفتمت رویایم را خط خطی نکن ؟؟!

 

گلوله‌ای آمد، جنگ شد :

یک مادر مُرد.

باز زمین لرزید، زلزله آمد :

یک کودک مُرد.

تحریم، تورم، گرانی، وای! پول ندارند بچه‌ها :

یک پدر از شرمندگی مُرد.

 

پسرکی، (هنوز)

به دخترک می‌اندیشید

دلش شکسته بود،

اما، عاشقانه شکسته بود

می‌خواست چیزی بگوید فردا

صبحِ آن شب،

دیگر دخترک تنها نبود، اما

کسی به پایِ دخترک نشسته بود…

 

کسی گفت: دوستت دارم.

تا همیشه با تو می‌مانم…

(دروغ می‌گفت اما، باورش شد؟!)

گفت و دستی به سویِ دختر دراز شد…

. . .

وای!

باز یک دخترکِ ساده

عاشقِ یک گرگ شد!

 

رویایم…

رویایِ قشنگم،

دیگر شبیه رویا نیست.

بویِ عشق نه، بویِ آدمیزاد می‌دهد…

آه، رویایِ قشنگِ کثیف شده‌ام!

خاکی از آن سقفی که فرو ریخت

خونی از آن مادری که چکید

جایِ آن گلوله، جایِ آن شرم

اشکِ چشم پسر و مویِ شیونِ دختر…

همه‌ رویِ این رویا ریخته‌اند.

 

اما،

مهربانِ عاشق!

رویایت را نکُش!

بو کن :

هنوز بویِ مهربانی و کودک و خدا می‌دهد…

 

باید قبول کنی…

سیاهی و پلشتیِ دنیا : هست

زشتی هست، دروغ هست، دورویی و سیاهی هست

همانطور که مهربانی هست، عشق هست، کودک هست

و خدا هست…

دنیا هیچ‌وقت رویایی نبوده است

رویا را تاب نمی‌آورد،

زشتی و پلیدیِ دنیایِ آدم‌ها.

 

عزیزِ دلم

تو در سختی آفریده شده‌ای!

تو اما

نباید کم بیاوری!

باید در این تاریکی و قحطیِ محبت

چراغی از مهربانی و خدا به دست بگیری

و هر چه خاموش می‌کند این آدمیزادِ دو پا

و هر چه تخمِ ظلمت و زشتی می‌پراکند

تو روشن کنی

و چراغ به دست، راه بیفتی در شهر

و نور بپاشی

دوست بداری. ببخشی. بخندی.

دوست بدار، سیاهی را حتی

به لطفِ وجود اوست که می‌درخشی…

 

نگو که چه فرقی می‌کند یک فانوس کمتر یا بیشتر

درست است که یک چراغ، تمامِ دنیا را روشن نخواهد کرد

اما

برای آنان که در پیرامون‌ات هستند،

خیلی فرق خواهد کرد!

تو پیرامونت را پر از روشنایی و نور می‌کنی

تمامِ دنیا را نه

اما

تمامِ دنیای‌شان را نورانی کرده‌ای

و همین نور کافیست که تو هم

زیر پایِ خودت را ببینی.

 

حالا

من هم

رویایِ مچاله شده‌ام را بر می‌دارم

صاف می‌کنم

می‌تکانم

فوت می‌کنم

و

آرام رویِ قلبم می‌گذارم

میخواهم

خود، تجسمِ این رویا باشم…

چیزهایی هست که نمی‌دانی

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, اسفند ۶, ۱۳۹۱ و ساعت : ۸:۲۲
ارسال شده در قسمت : خاطرات, روزانه, شوک | بازدید : 3,588

جیغ، عشق، رنج و مرگ

در زندگی، لحظه‌هایی هست که پیش از این، هیچ‌گاه تجربه‌شان نکرده‌ای. لحظه‌هایی هست که همه چیزش با همیشه فرق دارد.
گاهی دنیا با تمامِ وسعتش برایت به تنگ می‌آید. گاهی واژه کم می‌آوری برای گفتن. تو کم می‌آوری، واژه‌ها کم می‌آورند.
گاهی دردی داری که نمی‌توانی به زبان بیاوری. حتی نمی‌توانی درست بفهمی‌اش. آن‌چنان غریب، که هیچ‌کسِ دیگر نمی‌تواند بفهمد و آنقدر دور از آدمی، که اگر به کسی بگویی، حتما مسخره‌ات می‌کنند.
گاهی زندگی‌ات پر می‌شود از همین گاهی‌ها. گاهی زندگی‌ات پشتِ سرِ هم، پر از همین گاهی‌ها می‌شود. انگار این گاهی‌ها دیگر گاه به گاه نیستند، آمده‌اند که همیشگی شوند، بمانند شاید.

نفسم تنگ آمده و انگار چیزی راهِ گلویم را بسته باشد. به سختی نفس می‌کشم. نفس‌هایِ عمیق می‌کشم… نه، فایده‌ای ندارد، چیزی انگار راهِ گلویم را بسته. یک بغضِ خیلی سنگین، مانندِ دستانی که محکم گلویم را گرفته باشند. همین بغضِ لعنتی، همین دستِ رویِ گلو، دارد خفه‌ام می‌کند…

خدایا چه کنم… فقط بگو چه کنم… بگو کجایِ این دنیا فرار کنم؟ کجا باشم تا این بغضِ لعنتی از من دور شود؟ پناهی، جایی، جایی که من را از این حسِ خفگی جدا کند. ‌چرا هیچ راهِ فراری نیست…

حسِ خفگی دارم، قلبم به آرامی می‌زند. ثانیه‌ها، ثانیه‌هایِ لعنتی. پس چرا اینقدر دیر می‌گذرند این دقایق. چقدر دنیا با تمامِ وسعتش کوچک است. دیگر تقریبا با دهانِ باز نفس نفس می‌زنم. هیچ راهِ فراری نیست. هیچ پناهی نیست. خدا، خدایی که پناهی، کجایی؟
به من بگو چه کنم. چگونه فرو بنشانم این بغض را؟ خدایا، کجایی. به پوستر روی دیوار با بغض و اشک نگاه می‌کنم، که رویش با خط درشت نوشته است: «اگر تنهاترین تنها شوم، باز هم خدا هست»… خدایا تنهاترین تنها هستم، نیستی. ناخودآگاه با التماس، دستانم را لرزان، به سمتِ پوستر دراز می‌کنم. خدایا بگو چکار کنم…
گردنبندِ اسمِ خدا روی گردنم. یادش می‌افتم و از یقه‌ام خارجش می‌کنم. با لمسش دوباره اشک‌هایم جاری‌می‌شود. خدایا چه ربطی بینِ بغضِ گلو و اشکِ چشم‌هاست؟ پس چرا این بغضِ لعنتی با گریه هم باز نمی‌شود. به خدا دارم خفه می‌شوم!

سیگاری روشن می‌کنم. می‌سوزیم. سیگارِ لعنتی، حالم را به هم می‌زند. اما خوب است، احساسِ تنهایی‌ام کمتر می‌شود انگار، عمرم کم می‌شود. همین خوب است.

خدایا؟ جایی در این دنیایت هست که کم کند از این بغضِ شکسته در گلویم؟ همین دنیای لعنتی‌ات چرا گاهی آن‌قدر بزرگ بود که دورم می‌کرد از آنجا که قلبم می‌تپید؟ چرا همین دنیایت این‌قدر کوچک شده که برایم جایی ندارد؟ این ثانیه‌هایِ لعنتی هم که…

در و دیوارِ این خانه… در و دیوارِ همه‌ی خانه‌ها… در و دیوارِ این شهر، این شهر، تمامِ دنیا رویِ سرم آوار می‌شود. خدایا پس چرا به دادم نمی‌رسی؟
چشم‌هایم را محکم می‌بندم و انگشت‌هایم را بر روی چشم‌هایم می‌گذارم. صدایی شبیهِ صدایِ درد از دهانم بیرون می‌آید. خدایا؟ مگر کجایم درد می‌کند؟ مگر نه اینکه روح هم زخم می‌شود، درد می‌گیرد.

خدایا، به خدا دارم دق می‌کنم. اشکِ چشم‌هایم را پاک می‌کنم، صدایی شبیهِ زجه‌ و شیونِ یک زنِ بی‌شوهر از من بلند می‌شود. لبانم را گاز می‌گیرم. نمیدانم چرا این کارها را می‌کنم، من فکر نمی‌کنم. سیگاری روشن می‌کنم و آرام پُک می‌زنم و به صدای آهنگ گوش می‌کنم…

چقدر دلم باران می‌خواهد. ای کاش باران می‌بارید. اشک‌هایم جاری می‌شود… خدایا سهمِ من از آسمان، باران نیست؟ یکبار، فقط همین لحظه، ای کاش می‌بارید. می خواهم با یک شهر، با باران گریه کنم. سرم را بر می‌گردانم و پنجره‌ی نیمه باز را نگاه می‌کنم… می‌بینی خدایا؟ هنوز امید دارم که باران به خواستِ من می‌آید… چه خوش باور! و سهمم فقط بارانِ این چشم‌هاست. باران که مالِ من نیست، هیچ‌گاه باران به خاطرِ من نخواهد آمد. سیگار به انتها رسید و من باز و باز همان آهنگ را دوباره و دوباره گوش می‌کنم.

از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. همه چیز همانجوریست که بود. انتظارِ چیزی را دارم، چه انتظارِ بی‌جایی! اما من احساس می‌کنم چیزی با قبل فرق کرده باشد. به خیالِ خودم برایِ همه همینطور است. تعجب می‌کنم، آدم‌ها برایِ چه شادند؟ چرا می‌خندند؟ چرا خوشحالند؟ چرا… هیچکس نباید خوشحال باشد. همه چیز غمگین‌اند، حتی شادیِ دیگران برایم بی معنی و گنگ است. نمی‌فهمم چگونه باز هم دلیلی برایِ خندیدن مانده است.

همه جا تاریک است، چراغ‌های خانه خاموش هستند. هوا تاریک شده است، شب شده. چند ساعتِ پیش روشن بود، روز بود اما…
تلویزیون، بی صدا، روشن مانده. حالا می‌فهمم، که چرا هیچ‌وقت تلویزیون را خاموش نمی‌کنم. می‌گذارم بی‌صدا روشن بماند : من بی‌نهایت تنها هستم.
سردم است. به بخاری چسبیده‌ام، سعی می‌کنم شعله‌ی بخاری را بیشتر کنم، بیشتر از این نمی‌شود اما! لعنتی چرا اینقدر سردی پس تو؟

فکرمی‌کنم، دوباره فکر می‌کنم. به چیزی که هیچ‌وقت نمی‌دانی. از خوش‌خیالیِ فکری که درباره‌ات در سرم گذشت، خودم خنده‌ام می‌گیرد، دلم به حالِ خودم می‌سوزد چقدر.

.

.

.

چشم‌هایم را باز می‌کنم. همه‌جا ساکت و تاریک است… کجا هستم… کمی طول می‌کشد تا یادم بیاید کجا هستم، کی هستم، چه شده بود. کم‌کم یادم می‌آید، انگار خوابم برده است. حالم کمی بهتر است.
ساعت دیواریِ دیوارِ سمتِ چپ، ساعتِ ۳:۴۰ دقیقه‌ی شب را نشان را می‌دهد. و ساعتِ دیواریِ سمتِ راست، بر رویِ ساعتِ ۵ و ۶ دقیقه و ۴۲ ثانیه خشکش زده. چند روزی می‌شود که یخ کرده، نمی‌دانم آیا دلیلی دارد؟ آیا ساعتِ خاصی را نشان می‌دهد؟ ساعتِ خاصی در روزی، که در گذشته جا مانده و می‌خواهد چیزی را به یادم بیاورد. نمی‌دانم چرا هر طرف نگاه می‌کنم ساعت می‌بینم! قبلا انگار ثانیه‌ها را دوست داشتم، که زودتر ساعتی، لحظه‌ی خاصی سر برسد شاید.

پنجره را باز می‌کنم و بیرون را نگاه می‌کنم. خدایِ من…. لبخندی با اشک، عجیب که هر دو با هم بر چشم‌هایم می‌نشیند: دارد از آسمان، برف می‌آید… برایِ من بود؟… یعنی همین‌که من خواسته بودم؟

یعنی اگر آدم از تهِ دلش بخواهد، از تهِ دلش عاشقِ باران باشد، باران می‌بارد؟ احساس می‌کنم تصادفی نیست. اما من که گفتم باران، چرا برف بارید.

خدایا؟ راستش را بگو، آسمان را تو گریاندی؟ باور می‌کنم، باور می‌کنم… تنها من باور می‌کنم عمقِ این بغضی که در گلوست، آسمان را هم می‌تواند بگریاند. تنها من می‌دانم حجمِ آن بغض و درد و ناله و شیون‌ها را، که هر کاری از دست‌شان بر می‌آمد. گاهی معجزه‌ها ساده‌اند، معجزه‌اند اما. خیلی چشم به انتظارِ معجزه‌ای هستم، که دلم یک روز به من وعده داده بود. آیا روزی به حقیقت خواهد پیوست؟

دوباره از پنجره، شهر را نگاه می‌کنم. نه، واقعا دارد برف می‌بارد. تمامِ شهر، آرام زیر برف به خوابِ سنگینی فرو رفته است. مگر نه اینکه برف همان بارانیست که از سردیِ هوا قندیل بسته؟
امشب، تمامِ شهر سپید پوشِ من‌اند… این، سپیدیِ لباسِ عروسی‌ست یا لباسِ کفن؟ شاید هر دو. حسی به من می‌گوید که برایِ‌من لباسِ عروسی‌ست… یک شهر به عقدِ من در آمده…
باید جشن بگیرم. من، هیچگاه، پیش از این، هرگز این‌چنین نبوده‌ام. راستش آدمیزاد است و بغض. خیلی‌ها خیلی از این احساس‌ها را تجربه می‌کنند. اما، به خدا، این‌بار، با همیشه فرق داشت… با همیشه‌ی همه فرق داشت. گفته بودم اگر به کسی بگویی خنده‌اش می‌گیرد. اما، وسعتِ تنهایی و غربتی که در بغض‌هایم بود، از شدت و عمقی که گویی از مغز استخوان سر باز می‌کرد، این‌گونه می‌نمود که هر آن است که عرش و فرش، آسمان و زمینِ خدا، بلرزد با لرزش‌های بی‌جانِ تنم.

احساسِ عجیبی دارم… غمگینم، شادم، نمیدانم. احساسِ فتحِ یک قله‌ی کوه با پاهایِ چوبین، احساسِ فتحِ یک شهر با قطره‌های اشک. دوباره حسِ همان پیرمردی را دارم که در جوانی پیر شد. موهایِ بیشتری از مردی سفید شد، کسی که زیاد می‌دانست.

حسِ آرامشِ پس از طوفان دارم. من آن خانه‌ی چوبی هستم که لرزید بند بندش از طوفانی سخت، جای جای‌اش زخمی‌ست، ولی پا بر جا مانده است هنوز. درب و داغون… خاطراتِ طوفان بر جانش نشسته، هر جایِ بدنش که نگاه کنی، زخمی‌ست. و باز عشق بازی می‌کند با خاطره‌ی طوفان و تکه‌های چوبش.

خدایا زندگی ام بی غم مباد هرگز! بچشان بر من آن دردی را، که از من، مرد می‌سازد. که بزرگم می‌کند و من یاد می‌گیرم. هیچ‌گاه دلم نمی‌خواهد بی‌دردِ غرق در لذتی باشم که چشمانم را به دیدنِ حقایقی که برایِ آن آمده‌ام، تنگ کند.

حسِ دانستنِ چیز‌هایی را دارم. حسِ پی بردن به ابهامِ نوشیدنِ یک گنجشک از حوض، حسِ ادراکِ رقصِ یک شاخه در دستِ باد. حسِ یک نارون به کلاغ‌هایی که بر شاخه‌هایش لانه کرده‌اند. حس پی بردن به مفهومِ یک راز. می‌دانم. می‌دانم که من برایِ دل دادن به باران نیامده‌ام. می‌دانم که هیچ‌گاه شبیهِ دیگران نخواهم شد. که باران را با تشنگی چکار؟ نه، هرگز نخواهم توانست بنوشم.

بسیار غریبم با دنیایِ آدمی. آدم هستم، نیستم اما. انگار… انگار آدمی هستم که پیش‌تر از این، چیزِ دیگری بوده باشد.
کسی چه می‌داند من چه بوده‌ام؟ میدانم، خوب میدانم که من هیچگاه پیش از این، هرگز آدمی نبوده‌ام. شاید روزی باران بوده باشم. دریایی بوده باشم، که با نوازشِ گرمِ خورشید، بالا رفته باشم و ابری شده باشم در قلبِ آسمان. بعد به شیوه‌ی سخاوت و مهربانیِ باران، باریده باشم بر گونه‌هایِ کودکی گریان، اشکی شده باشم و غلتیده باشم بر خاک. خاکِ که بود؟ شاید خاکِ دختری بود که روزی پسرکی را عاشق بود و در خیالِ زمستانی‌اش، بهاری از رویا ساخته بود. سرنوشتِ آن دختر بایست، هر چه باشد، خیلی تلخ و غم‌انگیز بوده باشد. نمی‌دانم چگونه، اما بایست مظلومانه مرده باشد. و من تمامیِ این‌ها را در خود دارم، من هیچ‌کدامشان نیستم و همه‌شان هستم. من همان اشکِ چکیده بر خاکم. همان خاکِ تنِ آن دخترکِ عاشق. همان باران، همان ابر.
تو هِی بخند… من اما هیچگاه پیش از این، به یاد ندارم آدمی بوده باشم. تنها سایه روشنِ خاطره‌ی کوچکی از تکه‌ای از بدنِ همان دخترکِ بی‌گناهِ عاشق، که نمی‌دانم چرا کوچک مُرد؟ خاکِ او و اشکی، که گِل شدند. و من تکه‌هایِ وجودم شکل گرفت.

دیگر دلم خیلی می‌گیرد. دلم تنگ می‌شود برای دریا، برای باران، برای ابر، برایِ آن دخترکِ معصوم و برایِ آن اشکِ کودک. من هیچ‌گاه دیگر آرام نخواهم شد، و به انتظارِ آن روزی می‌مانم که دوباره به دلِ خاک برگردم و باز قطره‌ی بارانی، اشکی شاید، باز مرا ببرد به اوجِ آسمان و بارها ببارم و ببارم. و دیگر، دلم آرام نخواهد گرفت…

در زندگی، چیزهایی هست که برای دانستنش تنها باید درد کشید. چیزهایی که فقط گاهی، فقط برخی در زندگی‌شان تجربه‌ می‌کنند. و لحظه‌هایی هست، که هیچ‌کس باور نخواهد کرد.
چیز‌هایی می‌دانم که هیچ‌گاه پیش از این نمی‌دانستم. چیزهایی هست.
چیزهایی هست که می‌دانم. چیزهایی هست که نمی‌دانی.

چشم‌های ترسناک پیرمرد

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, بهمن ۳۰, ۱۳۹۱ و ساعت : ۷:۳۲
ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک | بازدید : 7,418

نوشته‌ای که در ادامه می‌خوانید، از آن دسته نوشته‌هایی هستند که فکر می‌کنم علاقه‌ای به خواندن یا دانستنش ندارید، و بنابراین منتشرشان نمی‌کنم. من معمولا گاه و بی گاه، بر روی هر چیزی که گیرم بیاید، هر چه که به ذهنم بیاید، فقط می‌نویسم. اما خیلی از این نوشته‌ها را منتشر نمی‌کنم و فقط رویِ کاغذ باطله‌، راهی جز سطلِ زباله پیدا نمی‌کنند. نوشته‌ی زیر، از این جمله دست‌نوشته‌هاست، که رویِ یک تکه برگه‌ی جزوه‌ی درسی پاره و پوره نوشتم.
بدونِ پیش فرض و قصدِ قبلی، در حینِ مطالعه‌ی درسی، چیزی به ذهنم آمد، که بعدا چیزهایی به آن اضافه کردم. و دیشب هم همینطور. چون من تجربه‌ای در نگارشِ این شیوه ندارم، مطمئنا خالی از اشکال نیست. پس بی‌صبرانه منتظر انتقاد‌های سفت و سختِ شما دوستای خوبم هستم : )

گریه بچه

رفتی و خیلی ساده یادت رفت

یکی بود که با چشمات زندگی می‌کرد

گفته بودم بعدِ تو هر روز پاییزه

هر روزم پائیزه، یه پاییزه تاریک و سرد

 ***

با رفتنت، یه بغضِ قدیمی و تلخ

دوباره راهِ تنگِ این گلو رو که بست

باز یاد حرفِ قدیم‌ام افتادم، که

اگه هیچ‌کس نیست، خدا که هست

 ***

نیستی و من به جایِ تو، اینجا

با خودم حرف می‌زنم با کینه و درد

توهم زدم که اینجایی!

بگو کی منو اینجور توهمیم کرد؟!

 ***

با همین سن و سالِ کمم

شدم عینهو بغضِ یک پیرمرد

جوابِ این سوال رو با یک اسم بده

کی منو اینجوری پیرم کرد؟!

 ***

بی تو من یه حال و روزی دارم

مثلِ یه خونه شدم، رویِ خط زلزله

مثلِ یه گربه‌ي خیس، زیرِ شرشرِ بارون

مثلِ یک ته‌سیگارم، که زیرِ پا شد له

***

مثلِ وقتی که درخت عاشقِ برگ شد

یک روز باد اومد و برگ‌هاشو بُرد

حالِ صبحِ فردایِ اون بچه‌ای رو دارم

که تازه از دیشبش بود که باباش مُرد

***

حالِ اون بچه‌ای که دیشب رو

با لالاییِ مادرش، صبح کرد

حالا مادرش مُرده! بهونه می‌گیره

اینو چه جور میشه حالیش کرد؟!

***

حالِ اون باغبون پیری رو دارم که

توو برفِ زمستون به درختش رسید

ولی تا میوه‌های درختش رسید

یکی از راه رسید و میوه‌هاشو چید

***

حالِ اون زنِ جوونی رو دارم که

خیالش بود، تکیه کرده به مَرد

زنه توو وفاداری مَرد موندش، ولی

مَردِ نامردش، بهش خیانت کرد

***

مثلِ اون پسربچه‌ای که عاقبت یک روز

-مجبور شد- اولین نخِ سیگارش رو کشید

حالِ اون دخترِ عاشقِ ساده‌ای که یکی

واسه بارِ اول –با عشق!- دامنش رو درید

***

مثلِ اون چای‌ام که نخوردی، چون سرد بود

به خدا گرم بود، چون نخوردی شد سرد

تو از همون چشم‌هایی ترسیدی…

که هر شب به یادِ چشم‌هات، گریه می‌کرد

***

حواسم به تو بود، که خاکی نشی

زمینم زدی… ببین پشتم رو، خاکیه

زمین خورده رو خاک می‌زنی نارفیق؟

همین که خدا زمینم زده، کافیه

***

زمینت شدم، که ریشه کنی، آسمون تر بشی

خاک آسمونی شد و به ریشه‌ها دل بست

ریشه‌‌ی نامرد ولی تا یکم جون گرفت

گرفت و زد و گلدونش رو شکست

***

میخواستی بری؟ برو، به سلامت، ولی

دیگه چاقو چرا دسته‌اش رو می‌بُره؟!

تو به غریبه می‌گفتی که غصه نخور

یکی دیگه اینجا غصه‌ات رو می‌خوره

***

من که بخشیدمت ولی هر کی زد

عاقبت یه روز چوبش رو می‌خوره

دلی که شکستی، بخشیدتت

ولی تکه‌هاش دستت رو می‌بُره

مهدی میرانی – تبریز
بهمن ۱۳۹۱

به تو تبریک میگم! فستیوالِ تشییع جنازه‌هاست
ذوق و شوقی که کُشتی و خونی که به دل شد
هدیه‌های باز نشده، شکلات‌های خورده نشده، مُردند
فیلمی که هنوز ندیدم و بلیط‌هایی که باطل شد…

خدا و عشق

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, دی ۲۷, ۱۳۹۱ و ساعت : ۵:۰۱
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, ریتم | بازدید : 15,651

دوست داشتن و عشق و خدا

دلم عجیب گرفته…

دل‌گیرم از آدمک‌هایی

که تنها سایه‌ای هستند

از تمام آنی که می‌نمایند

دل‌گیرم از نقاب‌هایی که بر چهره می‌کشند

دل‌گیر از صورتک‌ها…

 

من نمی‌فهمم…

به خدا که من نمی‌فهمم…

نمی‌دانم چرا آدم‌ها تنها برایِ یک تجربه،

یک تصور، یک خیال،

یک عطش برای سر دادنِ ترانه‌ی تشنگی،

وخیالِ خامِ آنچه هیچ‌گاه نیستند،

زندگی آدم دیگری را به بازی می‌گیرند؟!

به خدا من نمی‌فهمم…

نمی‌فهمم چگونه شد که در این عصر آهن و اصطکاک

این‌چنین تصوارت آهنین و قلب‌های سخت و ذهن‌های جامدی شکل گرفت…

این همه آهن، این همه سختی، این همه جهل،

این همه صورتک…

و این همه من، تنها، خسته، رویارو…

 

آی آدم‌ها! آدم‌ها، آدم‌ها، آدمک‌ها…

آی آدم‌هایی که بی‌چراغ دوست می‌دارید

آدم‌هایی که به هوسِ سرک کشیدن به یک دیوارِ کوتاه

بی‌نیاز از چهارپایه و نردبان

سر خم می‌کنید و

آرامشِ آن‌سویِ دیوار را می‌ستانید :

به خدا

آن آدمِ ساده که دیوارِ دلش کوتاه است،

وسیله‌ی برای ابراز و ارضای عقده‌ها و آرزوهایِ تو نیست!

تو را به خدا، اینقدر سرک نکشید

در این عصرِ صورتک‌های دروغین

دنیا بیش از همیشه به سادگیِ ساده‌ها محتاج است

تو را به خدا اینقدر آزارشان ندهید

بگذارید سادگیِ دوست‌داشتن‌های بی دلیل

افسانه‌ای در قصه‌های کودکی‌مان نباشد

بگذارید که سال‌ها بعد

سادگانِ دل‌داده

پاکیِ دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل

و عشق‌های جاودانه را

تنها در انیمیشنِ سیندرلا جستجو نکنند!

 

به خدا، دوست داشتن یک وظیفه نیست

دوست داشتن یک اجبار نیست

چیزی نیست که همه حتماً باید روزی به آن برسند

دوست داشتن یک موهبت است

دوست داشتن یک عطیه‌ی الهی‌ست

دوست داشتن یک لیاقت است

دوست داشتن چیزی نیست که هر کسی را بدان راه باشد.

 

بشمار تعداد مجنون ها را، بشمار تعداد لیلی‌ها

بشمار آن‌ها که سارا ماندند، آنان که لیلا شدند

به خدا که انگشت شمارند آن‌هایی که دوست داشتن دانستند و عاشق ماندند.

 

بشمار لولیدن‌ها در هم، بشمار صدای فنر تخت‌ها را

بشمار سر دادنِ ترانه‌ی تشنگی و عطشِ نوشیدن را

بشمار دل‌های در خاک غلتیده، اشک‌های بر گونه لغزیده

بشمار مجنونِ در راه مانده، سارای در چاه درافتاده، لیلای از چشم افتاده…

به خدا که بسیارند مدعیانِ بی‌خبر و هوس‌های زود گذر.

 

دوست‌داشتن یا عشق…

دوست داشتن فراتر از عشق است

دوست داشتن گرم کردن و عشق سوزاندن است

دوست داشتن آرامشِ ساحل و عشق تلاطمِ دریاست

اما،

برای آنکه تارش از عشق باشد و پودش از دوست‌داشتن

دوست دارد عشق را

و عاشقانه دوست می‌دارد.

 

دوست داشتن، شب‌بیداریِ تب دارِ یک مادر،

عشق، نوشیدنِ شیره‌ی جانِ مادر است

 

من هنوز، اینجا برای تو

از پشت این دیوار سخن می‌گویم

از پشتِ دیوارِ خودخواهی و جهل

از این ورِ پرچینِ کوتاهِ دلم

از سرزمینِ دوست داشتن‌های بی دلیل

و از قلب همان مهدی

که هنوز چشم‌هایش خیس می‌شود

در سوگِ زخم روییده بر آرنجِ یک کودک، بر بالِ کبوتر

پسری که هنوز یادش هست

شوقِ آن دو چشمِ خیس که با آن می‌نگریست

دخترک مهدکودک را

پسری، که رازِ بی چتر در باران راه رفتن می‌داند

و بویِ نیلوفر را از هفت فرسخی، در دلِ مرداب باز می‌شناسد

من هنوز از پشت دیوار آدمک‌ها سخن می‌گویم

از سایه روشن خاطراتِ شیرینِ کودکی‌هایمان

 

باور کنید که عشق حماقت است!

عشق، حماقتیست از سرِ اختیار

عشق، آسودگی و لذت از سرِ سرخوشی نیست

عشق لذتِ رسیدن و دست توی دست نیست

عشق حرارتِ هم‌آغوشی و لب روی لب نیست

عشق لذت از فدا شدنِ کسی برای وجودت نیست

عشق نجوای عاشقانه‌ی: «عزیزم! تو یک فرشته‌ای» نیست!

عاشق که باشی، ساکتی

نمی‌دانی عاشقی یا آدمی

عشق به جای تو سخن می‌گوید

عاشقِ ساکتِ مظلوم…

 

عشق لذتی‌ست که از درد کشیدن می‌بری!

می‌بینی؟ هیچ انسانی در جستجویِ درد نیست

آخر، هر انسانی که عاشق نیست!

عشق حماقتی‌ست که به جان خریده‌ای

و تو حماقت می‌کنی و درد می‌کشی

حماقتی از سر دانایی

حماقتی خود خواسته

حماقتی ماوراءِ درکِ آدمک‌ها

تو، دانسته عاشق می‌شوی

می‌زند و می‌بخشی، پس می‌زند و پیش می‌کشی، ویران می‌کند و می‌سازی

آزار می‌دهد و دوست می‌داری باز

 

تو که خط به خط نامه‌هایت را

به شعر‌های سهراب گره می‌زدی!

سهراب می‌گفت:
«عشق صدای فاصله‌هاست…»

و تو از فاصله‌ها می‌نالی…!

تو از عشق، هیچ نمی‌دانی.

 

عشق لذتِ رسیدن نیست

عشق گذر سال‌هاست

به انتظارِ لحظه‌ای دیدن

عاشق ساده دل‌خوش می‌شود

به نامه‌ای

به صدایی

به خاطره‌ای شاید…

 

دوست داشتنِ آدمی از جنسِ خاک،

پله‌ایست کشیده از زمین روبه آسمان

تنها آنگاه خدای نادیدنی را خدای‌وار دوست خواهی داشت،

که آدمی دیدنی را دوست توانی داشت.

 

تو که از عشق و دوست داشتنِ آدمی بیزاری،

تو که از دردِ عشق و جدایی نمی‌دانی،

و فقط از سختی و رنج و درد می‌نالی،

چگونه بهشت و خدایت را در سجاده‌ات جستجو می‌کنی!؟

خدا چوب دستیِ دستانِ ضعیف تو نیست!

که کوچکیِ وجودت را پشت بزرگیِ خدا قایم می‌کنی

که برایِ لحظه‌های ناتوانی‌ و حقارتی که دچاری

خدایی مثلِ خودت آنچنان احمق برای خود ساخته‌ای.

 

آی آدمکِ کوکی

تو که با درد بیگانه‌ای

دخترکِ خوشبختِ بی‌درد!

عشق یعنی درد!

تو که طاقتِ دوست داشتن در تو نیست

در حریمِ عشق، حرفی از نقاب‌ نیست

در این قصه، مجالی برای ایفایِ نقشِ تو نیست

در خشت خشت بهشت، جایی برای احمق‌ها نیست.

 

خدای عاشقانِ خسته، دل شکسته!

تو می‌دانی

چقدر سخت است ساده بودن

و ساده ماندن

در دنیای آدمک‌ها، نقش‌ها، نقاب‌ها، ادعاها

و چه جرم بزرگیست سادگی‌!

که اینگونه تنِ نحیفِ عشق به درد می‌آید…

تو را قسم به اشک‌های لرزانِ آن دلِ ساده

که ساده شکست

تو را قسم به نگاهِ نگرانِ چشم‌های منتظر به راه

تو را قسم به سادگیِ آن اسمِ سه حرفی

تو را به عشق، به اشک، تو را به خدا قسم

هوایِ سادگانِ عاشق‌ات را داشته باش…

 

 

– تقدیم به تمامِ دوستانِ نا‌شناسِ مهربانم که همدمِ دست‌نوشته‌هایم هستید :
دوستِ ناشناسِ هم‌دردم، دلم قرص به گرمایِ محبتِ چشمانِ توست، که بی‌چشم‌داشت مرا می‌خوانند. در این زمستانِ قحطیِ عاطفه و درک، تا بخواهی، فراوانیِ آدمک‌های برفی‌ست. عصر، عصرِ جهل و خودپرستی‌ست…! گرمای مهربانی و خدا در قلبت مستدام! تا از حرارت انگشت‌هایت، قندیل نبندند اشک‌های چکیده از چشم‌هایم.


Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38