انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

خدا و گناه

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, تیر ۱۱, ۱۳۹۲ و ساعت : ۷:۴۸
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه | بازدید : 3,145

مداد رنگی و خدا

نیمه‌های شب بود. دست‌های آلوده به گناهش را شست. با خودش فکر کرد: “کاش چیزی مثلِ صابون هم بود، که با آن می‌شد گناهان را از روح و قلب آدم ‌شست.” از خودش برای گناهی که کرده بود، متنفر بود و تنفرش را به داخل دست‌شویی تف کرد. بزاقِ آلوده به خون، جایش را به خلط خونی داده بود. این دومین بسته‌ی سیگاری بود که امروز می‌کشید. با خودش فکر کرد: “همین امروز و فرداست که ریه ام از کار بیفتد و بمیرم.”

به یادِ روزی افتاد، که اولین نخ سیگارش را کشید. فقط برای این که از دوستانش کم نیاورد، تظاهر به کشیدن کرده بود و دوستانش تشویق می‌کردند که: “الکی دود نکن! داخل بده! سینه کش کن!”
خوب یادش بود، روزی که اولین نخ را کشید، واقعا احساس خوبی داشت. لذتی که دیگر نشانی از آن در خلط خونی‌اش به چشم نمی‌خورد. با خود پنداشت: “سیگار کشیدن هم مثلِ گناه کردن است، لذتی آنی و سطحی، و دردی پایدار و عمیق.” سیگار را به تقلید از دوستانش شروع کرده بود و شیوه‌ی گناه هم از دیگران آموخته بود و تصور می‌کرد مگر آن‌ها که گناه می‌کنند چیزی‌شان شده؟ خیلی خوشبخت تر و شادتر هم هستند.
با این حال، صدایی با درد از درون می‌گفت: “اما این‌ها با تو خیلی فرق دارند. تو نمی‌توانی مانندِ این‌ها باشی…” دوباره دچار پشیمانیِ بعد از گناه شده بود. و به کشتی شکسته‌ای می‌مانست که از یک طوفان سهمگین باز گشته است. در ظاهر آرام بود، اما دیگر نه همانی که قبل از طوفان.

با خود اندیشید: “آن عوضیِ کثافت اگر نبود، اگر آن‌طور با من نمی‌کرد، اگر آن‌طور تنهایم نمی‌گذاشت، الآن به این لجن نمی‌افتادم!” و اندیشید که چقدر می‌توانست خوشبخت باشد، فقط اگر با او بود.
از خودش سوال کرد: “راستی، چگونه خوشبخت می‌شوند، آن‌هایی که به پاکیِ عشق خیانت می‌کنند و آدم را در عشق، تنهایش می‌گذارند؟؟؟” همیشه همینطور است. اول خودشان را تمامِ دنیایِ کسی می‌کنند و بعد خودشان را از دنیایِ او می‌گیرند. و این، انگار که تمامِ دنیایش را از او گرفته باشند! و کسی که هیچ‌چیز برای از دست دادن ندارد، گناه بیشتر از آنکه برایش لذت باشد، یگانه شیوه‌ی انتقامِ اوست از خودش. و از دنیایش و دردِ باورهای ساده و پاکی که دچارشان بود.
از خودش پرسید: “این‌هایی که زندگیِ انسانی را زیر پا له می‌کنند، دوباره با چه رویی خدا خدا می‌کنند؟ چگونه سجده می‌کنند؟ اصلا برای چه کسی سجده می‌کنند؟! مگر آن چیزی که زیر پا، له کردند، زندگیِ کسی، و تمامِ امیدِ او به همان خدایی نبود، که برایش سجده می کنند؟!”

برای سوالش، جوابی پیدا نکرد. رفتارِ آدم‌ها، در نظرش چقدر عجیب می‌آمد. نگاهش به سطلِ زیرِ نشتیِ آب افتاد. صدایِ چکه چکه‌های آب، رشته‌های خیالش را از هم گسست. به آبی که از سطل سر ریز شده بود نگاهی انداخت و فکر کرد که چگونه همین قطره قطره‌های ناچیز، سطل به این بزرگی را سر ریز کرده‌اند. همین اتفاق‌های کوچکِ زندگی، گاهی آدم را به موجودی مبدل می‌سازند، که بازگشت از آن ممکن نیست. و آدمی تبدیل به موجودی می‌شود که فرسنگ‌ها با خود واقعی‌اش فاصله دارد.
در ابتدا این موجود قبیح، ‌فقط گاهی که زمینه‌ای برای ابراز پیدا می‌کند، سر و کله‌اش پیدا می‌شود. و در انتها، این موجودِ غریب، آنقدر قوی می‌شود که خودِ واقعی را به گوشه‌ای می‌راند و خودش می‌شود خودِ واقعی.

فنجان تلخِ نسکافه‌اش را یک‌سره نوشید. و سیگاری روشن کرد. با چشمانش ردِ دود را در هوا دنبال کرد. پیچ و تاب‌های رقصِ دود، چشمانش را قفل کرده بود. دودِ سیگار در هوا، که با آهنگِ مرثیه‌ای بر یک رویا، رقصِ مرگ را تمرین می‌کرد، مبهوتش کرده بود. سمفونیِ مرگ رویاها اجرا می‌شد. یکی یکی رویاهایش را در ردِ دود سیگار در هوا می‌دید.

لحظه‌های خوبِ زندگی‌اش یکی یکی در دود سیگار به چشمش آمد… کودکی‌ِ خودش را می‌دید که با شادیِ کودکانه‌ای، معصومانه از جعبه‌ی آبرنگش خوشحال بود، جعبه‌ی مداد رنگیِ شش رنگش را می‌دید، و شوقی که از داشتنش داشت. با خودش فکر کرد: “آن‌وقت‌ها، شش رنگ، چقدر زیاد بود…”

اولین دوچرخه‌اش، کارت‌های عکس داری که بازی می‌کرد، اولین روز مدرسه‌اش و قاصدکی که دمِ درِ مدرسه پیدا کرده بود، و با آنکه دوستش داشت، ترسیده بود در دستانش بمیرد و فوتش کرده بود. قاصدک را از گوشه‌ای که گیر افتاده بود، در خیالِ خودش، مثلا نجات داده و به دست باد سپرده بود و زیر لب گفته بود: “برایم دعا کن قاصدک عزیزم…” روزهایی که در خیالِ کودکی‌اش می‌خواست پولدار شود و به همسایه‌ها، آب انجیر و فرفره می‌فروخت… همه چیز را در هاله‌ی دود، و در هوا می‌دید. رویاهایی که از سیگار بلند می‌شدند، اوج می‌گرفتند و… در هوا ناپدید می‌شدند.

این‌بار، رویای عاشق شدنش، دخترکی که عاشقش بود، را می‌دید. شب‌هایی که با صدایِ او می‌خوابید و روز‌هایی که با بالشِ خیس شروع می‌شد و با رویایی که برای در کنارِ دخترک بودن می‌ساخت، به انتها می‌رسید. رویاهایِ نیامده‌ خود را با او می‌دید: جاهایی که قرار بود با هم بروند، حرف‌هایی که قرار بود بزنند، چیزهایی که قرار بود بخرند و آرامشی که قرار بود داشته باشند. تمامِ جاهایی که قرار بود به او نشان بدهد، یکی یکی در دودِ سیگار، به آسمان می‌رفت. جایی که یک روز از آنجا رد شده بود و تنها بود، جاهایی که دوست داشت یک‌بار او را هم به آنجا ببرد، جایی که یک‌بار به یادش لبخند زده بود و می‌خواست نشانش دهد. امتدادِ خیابانِ تنهایی‌هایش، کوچه‌ی گریه‌ها و خانه‌ی بی‌کسی‌هایش… رویایِ مکالمه‌یِ روزی که هیچگاه نیامد، حالا داشت چون تصوری متحرک، در دودِ سیگار می‌رقصید.

تصویرِ کودکی که قرار بود پدرش باشد، هدیه‌هایی که برای کودکش خریده بود، بستنی‌هایی که حتما برایش می‌خرید، خانه‌ی گرم و آرامی که قرار بود بسازد، لبخند‌هایی که قرار بود بزند، خوشبختی‌ای که قرار بود داشته باشد، و تصویرِ پدر و مادرش… که داشتند می‌خندیدند. و… ناگهان همه چیز ناپدید شد. خنده‌های پدر و مادر. این آخرین تصویری بود که دید.

سوزش دستش، او را از رویایش بیرون انداخت. و ته سیگاری که حالا روی دستش مانده بود. سیگار دیگری روشن کرد، و سیگاری دیگر و باز سیگاری دیگر… و تاریکی‌ای که فقط با آتشِ کبریت، در دست‌های لرزانش، لحظه‌ای روشن می‌شد. سایه‌ای که از او، بر روی دیوار می‌افتاد و آرام آرام، ناپدید می‌شد.

کبریت را کشید. دست‌های لرزانش، نگاهش را به سمتِ آتشِ کبریت کشاند. خودش را در آن آتش می‌دید، که زجه کنان می‌سوخت و در آتش فرو می‌رفت. و دست‌هایش را می‌دید که همچنان، برای کمک، التماس می‌کردند. تصویر سوختنش، و آن زجه‌های ترسناک، یک آن، ترسی عمیق در دلش انداخت. ناخودآگاه، با تکان دادن دستش، فورا کبریت را خاموش کرد.

تصویرِ دود شدنِ رویاهایش و سوختنش در گناه، و خاطره‌ی پسری که حالا فقط تصویری از او در رویاهایش مانده بود، ناگهان بغضی را که پیشتر فرو خورده بود، در گلویش شکست و اشک در چشمانش حلقه زد. یک آن، دلش آنقدر برای خودش تنگ شد، که می‌خواست خودش را از داخلِ رویا بیرون بکشد. ناگهان چیزی شبیهِ زجه از درونش شنیده شد. صدایی که به بیشتر به گریه‌ای‌ می‌مانست، و شبیه صدای کسی بود که پیش‌تر در درونش کشته بود. صدایش شبیهِ التماسِ خودش بود که در آتش می‌سوخت. با خودش فکر کرد: “چه صدایِ قشنگی!” لبخندی بی‌ارده و بی‌روح بر لبانش نقش بست. صدای زجه‌ می‌آمد، و این نشانه‌ی خوبی بود. هنوز چیزی در درونش زنده بود و درد می‌کشید. هنوز داشت می‌جنگید و ملتمسانه برای زنده ماندنش، التماس می‌کرد.

اشک‌هایش را، که حالا دیگر داشت از چانه‌اش می‌چکید، با پشتِ دست‌، پاک کرد و به خیسیِ دستانش زل زد. خودش را در آن اشک‌ می‌دید. یادش آمد این همان دستانی‌ست که لحظه‌ای پیش به گناه آغشته بود. فورا دست‌هایش را با یقه‌ی زیر پیراهنی‌اش پاک کرد. از این همه تناقضِ دست‌هایش، وحشت کرده بود. عرقِ سردی بر پیشانی‌اش نشست.

فنجانِ نسکافه‌ی بعدی، تلخی‌اش کامش را می‌زد! چند حبه قند داخلش انداخت، و آرام آرام سر کشید. به بزرگیِ گناهش و جهنمی فکر می‌کرد که ساخته بود. جهنمی که آنقدر بی‌انتها به نظر می‌رسید، که گویی رهایی از آن ممکن نبود. با خودش فکر کرد: “غیر ممکن است، نمی‌توانم! بزرگ‌تر از جهنمِ من هم مگر وجود دارد؟!” کمی مکث کرد… ترجیح داد این بار، به رویاهایش فکر کند.

با خودش گفت: “یا حالا یا هیچ‌وقت.” پاکت سیگارش را مچاله کرد و به گوشه‌ای انداخت. اما فورا پشیمان شد و تصمیم گرفت تا سیگارها را نخ به نخ خارج کند و تک تک با دست‌های خودش خفه‌شان کند. خفه کردن، تنها چیزی بود که به ذهنش رسید. چوبه‌ی دار برپا بود. آن شب، نخ‌های سیگار، یکی یکی اعدام می‌شدند.

ابتدای صبح بود. پسرک، دست‌هایش را می‌شست. از پنجره، صدایی به گوش می‌رسید…

ابتدای صبح بود. پسرک، دست‌هایش را می‌شست. از پنجره، صدایی به گوش می‌رسید:
خداوند، بزرگ‌تر از آنی‌ست که در وصف آید…

 

– پایانِ مشخصی برای این داستان در نظر گرفته بودم (یک یا دو جمله‌ی کوتاهِ دیگر)، اما تصمیم گرفتم پایان را گنگ باقی بگذارم و آن را به شما واگذار کنم :‌) دوست دارم، برداشت خودتان را از انتهای داستان و ارتباطش با اتفاقات و دیالوگ‌های باقیِ داستان، بنویسید. به نظر شما، در انتها چه اتفاقی افتاده بود؟ انتهای داستان، با کدام قسمت(هایی) از نوشته مرتبط است؟ به کدام سوال(های) این نوشته، پاسخ خواهد داد؟
[نوشته تکمیل شد – ۲۱ تیر ۱۳۹۲]

توضیحات تکمیلی:

در انتهای داستان، پسرک همان کاری را کرد که در آغاز داستان انجام داده بود: شستنِ دست‌ها. انتهایِ داستان، شستن دست‌ها برای گرفتنِ وضو بود. صدایی که به گوش می‌رسید، صدایِ اذان بود و جمله‌ی آغازین آن، که ترجمه‌ی فارسی‌اش می‌شود: خداوند، بزرگ‌تر از آنی‌ست که در وصف آید… (الله اکبر)

ابتدای داستان، پسرک آرزو کرده بود: “کاش چیزی مثلِ صابون هم بود، که با آن می‌شد گناهان را از روح و قلب آدم ‌شست.” و در انتها به وسیله‌ی نماز (فرقی نمی‌کند، هر شیوه‌ی عبادت در هر دین و مذهبی، که گفتگو با خدا باشد) روح و قلبش را از گناهان می‌شست.

پسرک با خودش فکر کرده بود: “غیر ممکن است، نمی‌توانم! بزرگ‌تر از جهنمِ من هم مگر وجود دارد؟!” و سپس کمی مکث کرده و به آرزوهایش فکر کرده بود. مکثش برایِ پاسخی بود که در آن لحظه یافته بود و فکر کردن به آرزوهایش، متعاقب آن بود. بزرگ‌تر از جهنمی که او برای خودش ساخته بود، چیزی نبود، جز خدا. همان جمله‌ی پایانی: خداوند، بزرگ‌تر از آنی‌ست که در وصف آید…

در قسمتی از داستان، ابتدا پسرک خودش را در آتشِ کبریت می‌دید. و در انتها، خودش را در اشکِ چشم‌هایش دید. و بسیاری دیگر از تناقض و پارادوکس‌هایی که در این نوشته وجود دارد.

از همه‌ی دوستانی که پایانِ خودشان را برای این داستان نوشتند، صمیمانه مچکرم :‌)

عشق و لجن

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, تیر ۴, ۱۳۹۲ و ساعت : ۴:۱۰
ارسال شده در قسمت : نامه‌ها | بازدید : 4,513

عشق و لجن

عشق

این روزها، آدم‌ها گرمایِ عشق را در تنِ گرمِ معشوق خلاصه می‌کنند و به هم‌آغوشی می‌گویند: عشق بازی! دروغ‌های عاشقانه می‌گویند و عاشقانه دروغ می‌گویند. عشق‌ها هم که تاریخِ انقضا می‌خورند… بعد از مدتی فاسد می‌شوند! کجاست آن عشق‌های جاودانه؟! و اصلا عشق خاصیتش این است که ماندگار است و تنها عشق است که می‌ماند. و آدم‌ها عشق‌شان از ماندگاریِ عسلِ زنبورها هم کمتر است. انگار، عشق هم دیگر نمی‌ماند، تمام می‌شود، فاسد می‌شود، درست مثلِ یک سطلِ ماست! یا مثلا یک شیشه‌ی کشک! یعنی اینقدر اعتبار و ارزش دارد عشق! و کلا مفهومِ عشق عوض شده، شکلش در فرهنگِ لغات و آوایش در دهان‌ها همان است، معنایش اما نه. درست مثلِ خیلی چیزهایِ دیگر¹.
این روزها، کمتر کسی چیزی از آن مجنونِ عاشق به خاطر دارد. همان‌که بی هیچ ادعایی، فقط دوست داشت. و نه کافی شاپ دیده بود و نه کنسرت می‌دانست چیست². نه هدیه‌ی ولنتاین داده و نه قلب‌های گنده و خرس‌های عروسکی گرفته بود. تنها کارش این بود که شب‌ها به لیلیِ خودش فکر می‌کرد و چشمانش خیس بود! همین! دوستش داشت و در این دوست داشتن می‌سوخت. و لیلا برایش نه شریکِ تنهایی بود و نه شریک زندگی. اصلا به شراکت علاقه‌ای نداشت. اصلا به تجارت معتقد نبود! برایِ بردنِ دلِ لیلایش به فکر هدیه‌های گران قیمت نبود و اصولا برایش مهم نبود دل ببرد. ترجیح می‌داد دل نخرد!
مجنون، عاشقِ لیلا بود. نه خواستگارش! لذتش از لیلی همین گریه‌های شبانه بود، نه که از تماشای تئاتر در کنارِ خانوم لیلی -احتمالا با یک عالمه چیپس و پفک- لذت ببرد. لذت را که همه می‌برند! مهم این است که آدم کسی را داشته باشد که کنارش و به یادش غصه بخورد. همیشه کسی برای قدم زدن و تماشای تئاتر و کافی شاپ رفتن هست. مهم این است که انسان یکی را داشته باشد که با او و برای او گریه کند. خندیدن را که همه می‌توانند!

این روزها، عشق هم بچه بازی شده است! انگار کلاس دارد عاشق شدن! همه می‌خواهند عاشق شوند و یکی عاشقان شود! و در نهایت هم، یک چیزی برای خوشان در خیالشان درست می‌کنند و اسمِ عشق رویش می‌گذارد، و به همین توهمِ عشق دل‌خوش می‌شوند. و این وسط، فقط گند می‌زنند به عشق و آدم‌هایی که عشق را می‌فهمند. فاصله‌ایست میانِ مدعی و عاشق. و فاصله‌ی بسیاری‌ست از آنچه تظاهر به بودنش می‌کنیم یا آرزوی بودنش را داریم، با آنچه توانِ بودنش را داریم.

خواهرِ من! برادرِ من! عاشق شدن، مرد می‌خواهد! و اگر اینجور بود که تا هر کسی از چیزی خوشش آمد، عاشقش می‌شد، که آنوقت می‌بایست من عاشقِ زیر شلواری‌ام باشم! چون همیشه خوشم می‌آید این یکی را تنم کنم! چشیدنِ عشق، لیاقت می‌خواهد! نه زیبایی می‌خواهد و نه پول و نه ادعا و نه واژه و جمله بندی. با تعریف و تمجید و دلقک بازی و شوخی و دادنِ هندوانه زیر بغلت، و تعریف و تمجید، که چقدر فرشته‌ای، که نمی‌شود عاشق بود.
خودت، برای به دست آوردنِ یک مدرکت دکتری چقدر تلاش می‌کنی؟ چند سال؟ چند شب تا صبح پلک بر هم نمی‌گذاری و بیدار می‌مانی؟ آنوقت برای بدست آوردنِ عشق، یک کنسرو می‌خواهی؟! که تا گشنه‌ات شد، و دلِ مبارکت کمی عشق خواست، درش را باز کنی و هلوپی یک عشق از داخلش بپرد بیرون، روبرویت بایستد و پشت سرِ هم بگوید: “تو یک فرشته‌ای. یک فرشته‌ای. یک فرشته‌. من خیلی دوستت دارم. خیلی دوستت دارم. دوستت دارم.” دلت را هم که زد، خب، درش را می‌بندی.

 

لجن

واقعا فکر می‌کنی که تحصیلِ عشق، آسانتر از گرفتنِ فلان مدرک دکتراست؟! که اگه اینجور بود، که همسایه‌ی پولدارمان که پول‌هایش از پارو بالا می‌رود و دو تا زن دارد، سفارشِ یک عشقِ سفارشی را می‌داد تا برایش یک مارک‌دارش را بسازند و اورجینالش را فول آپشن برایش بیاورند، مثلا یک عشقِ شاسی بلندِ مدلِ روز، تمام اتوماتیک! تا آنوقت در سنِ بالای پنجاه و پنج سالگی با سه بچه و داشتنِ نوه، نمی‌رفت زنِ مردم را بگیرد! از قضا، این آقای همسایه‌ی پولدارِ ما، زنِ دومش، همین چند سالِ پیش، پیشِ پایِ شما، زنِ یک مردِ سرطانی بوده است. و این آقای پولدار، با پول و ماشینِ آنچنانی و البته موهایی که سیاه رنگ شده تا سن و سالش پنهان بماند و چشم و ابرویی زیبا -دروغ چرا، حتی نه چندان زیبا!-، کاری می‌کند که این زن از شوهرِ سرطانی‌اش طلاق بگیرد و زنِ این مردِ نامرد شود.

با پول می‌شود زنِ کسی را از بغلِ شوهرش حتی بیرون کشید، اما می‌شود عشق را خرید؟ و اتفاقا با پول همه کار می‌شود کرد و تنها یک چیز هست که با پول نمی‌شود خرید، و آن، عشق است. پس چیزی به این سختی، به این گرانی را که با هیچ مقدار پولی در هیچ کجا نمی‌توان خرید، با چه بهایی می‌خواهی بدست بیاوری؟ به بهایِ نازک نارنجی بودنت؟ یا به بهایِ نفهمی‌هایت؟ یا شاید هم به بهایِ غرورت؟! در کمالِ آسایش و آرامش جنابعالی؟ با اینکه آب تویِ دلِ مبارکت تکان نخورد؟ که شما خدایی نکرده یک‌وقت سختی نکشید، پوستِ دست‌تان خراب می‌شود!
این سرویس دادن‌ها، در داشتنِ همسر، آن هم شاید، بتواند باشد. اما تفاوتِ بحثِ همسر و زن و  شوهر، با بحثِ عشق، تفاوتِ گرمایِ بخاری است با حرارتِ آتش‌فشان!

خواهر من! برادر من! از من و تو بهترها نتوانستند! از تو خوشگل‌ترها به هوایِ عشق، دارند در لجن و هرزگی غوطه می‌خورند! از تو پول‌دارتر ها، به جایِ عشق، هم‌خوابه و تخت خواب می‌خرند! از تو پاک‌تر دارند در آغوشِ این و آن دست و پا می‌زنند! از تو خوشگل‌تر، از تو زیباتر، از تو قد بلند تر، از تو پول‌دار تر، از تو مدرک بالاتر، از تو دکتر تر، از تو خیلی باهوش‌تر! تو به چه چیزی در خودت می‌نازی که خود را لایقِ عشق می‌دانی؟ چیزی که خیلی‌ها می‌خواستند، لیاقتش را ولی نداشتند.
گفته بودم که: دخترکِ بی‌درد! پسرکِ بی‌درد! عشق یعنی درد! اگر این درد را تحمل می‌توانی، بسم الله… و اگر نه، فی امانِ الله! دختر‌های دمِ بختِ دور و برت، و پسرهای خواستگارت هم که ماشاالله زیاد هستند. تو را چه به عشق؟ برو و مثلِ دیگران خوشبخت شو.

 

عشق و لجن

هر کسی برای دردی که تحمل می‌کند، متهم است. اما فکر کن… چه مظلومانه، روزی هزار بار می‌میرد و زنده می‌شود و درد می‌کشد، آنکه جرمش سادگی و اتهامش عاشقی باشد… و واقعا هم این‌روزها، جرمِ سنگینی‌ست، سادگی و دل بستگی. جرم یعنی همینکه بر خلافِ عرفِ آدم‌ها عمل کنی، و آدم‌ها برای کسی که اینطور بر خلافِ آدمیت‌شان عمل کند، مجازاتِ سنگینی کنار گذاشته‌اند…
اشتباه از ما بود، نگفتیم تو یک فرشته‌ای و فرشته پنداشتیمش و پروانه‌وار به پایش سوختیم. و باورش شده بود که وظیفه‌مان ایجاب می‌کند آن‌گونه باشیم، چون او خودش راستی راسنی یک فرشته است! و اصولا حقش کمتر از این نیست! و این خاصیتِ ذاتیِ اوست، نه خاصیتِ عشق! سوختیم و این سوختن، تاوانِ آن‌کسی‌ست که ساده باور کرد و ساده دوست داشت و ساده تنها نگذاشت. ماند، ماند، و ماند. نرفت، نرفت، و نرفت. این دنیا، عادلانه نیست… این دنیای لعنتی اصلا عادلانه نیست.

وظیفه‌ی تو همین است. اینکه نگذاری به زیبا ترین و معصومانه ترین شیوه‌ها بشکنی! اینکه بدانی که تمامِ دنیایِ پستِ آدم‌ها، اصولا برای این وجود دارند که تو را به پست‌ترین جوب‌هایِ پست‌ترین نقطه‌ی شهرِ پست‌شان بکشانند. خب، مسلم است که این دنیا و آدم‌هایی که خوب می‌شناسیمشان، بر نمی‌تابند پاکی و سادگیِ عشق را. و تو اگر از ترسِ پشتِ پا زدنِ غریبه‌ها، به ساده‌ترین شیوه به دیواری از جنسِ عشق تکیه کنی، احتمالش زیاد است که به عاشقانه‌ترین شکل، از همان طرف بیفتی و با صورت در لجن فرو روی. این قانونِ نانوشته‌ی این دنیاست. همان کسی ناباورانه جهنمی سوزان برایت می‌سازد که خود روزی رویایِ خشت خشت بهشتت بود. و تو می‌مانی و رویایِ نیمه سوخته‌ات، جهنمی که در آن دست و پا می‌زنی، و بهت و بهت و بهت. و زجه و زجه و زجه.

قانونِ نانوشته‌ی دیگری هم اما هست. اصلا، چطور است که خودمان بنویسیمش؟ اصلا بیا قانون‌مان این باشد، قرارمان این باشد که نخواهی گذاشت به جرمِ پاکی و سادگی و اعتمادت به آدمی که تمامِ دنیایت بود و فرشته‌وار دوستش می‌داشتی، در لجن بمانی. اینکه زمین خوردی، طبیعی‌ست. اینکه در لجن انداخته باشندت هم واقعیتِ این دنیاست. هیچ چیزِ عجیبی اتفاق نیافتاده. این قانون‌شان است! اینکه در لجن بمانی، عادلانه نیست!
باید بلند شوی و باز به آسمان چشم بدوزی… این هم قانونِ ماست! تو سزاوارِ لجن نیستی، تو سزاوارِ غصه و گریه و تنهایی نیستی. تو این‌بار قانونی جدید بساز. نامردی‌ست اگر بگذاری سهمِ آنکه از دوست داشتن و پاکی و سادگی کم نگذاشته، گریه و حسرت و کابوس‌های شبانه باشد. شادی کن، بخند، و زندگی کن! جایِ تو این‌جا نیست… حیف است که زندگی باشد و تو در آن نباشی… جایِ تو در خنده، در شادی‌های کودکانه، جایِ تو در مهربانی‌های بی‌دلیل، دست در دستِ کودکی تنها، جایِ تو در کنارِ خدا، جایِ تو در عشق خالی‌ست… تو از جنسِ آن مردمانی، که عشق را می‌فهمند.

به عشق هم که نرسیده باشی، از آدمیزادی هم که شکست خورده باشی، در عشق اما برنده‌ای. سرت را بالا بگیر مرد! تو در عشق سربلندی. جایِ تو این لجن نیست! بگذار، لجن هم سهمِ آن‌هایی باشد که نفهمیدندمان. همان‌ها که از عشق، برایت لجن ساختند. جایشان عجیب در لجن‌زار خالیست. جای‌شان را پس بده.

 

 

۱- نمی‌دانم چرا همیشه تهِ حرفایم سیاسی می‌شود! من که به سیاست کاری ندارم، پدرم سیاست‌مدار بوده یا مادرم؟!

۲- کنسرت خوردنی‌ست؟ مثلِ کنسرو؟ آقا جان به خدا من هم کافی شاپ و تئاتر دوست دارم، منتها تنها که نمی‌شود رفت، مبینا (خواهرم)‌ و مادرم هم که… بگذریم، یک‌بار سینما رفتیم، مبینا همه‌اش حرف می‌زد و مادرم که در تاریکیِ سینما، خوابیده بود! :‌)) آقا جان، یک سوالِ دیگر، آیس تی(ice tea) یعنی چی؟ من که همیشه چای را داغ داغ می‌نوشم! خارجی‌ها چای را یخ کرده می‌نوشند؟ چایِ داغ هم در کافی شاپ می‌فروشند؟ اگر می‌فروشند، پایه‌ام، قرار بگذارید که برویم!

– من چقدر ندید بدیدم! :‌)) البته پی‌نوشتِ دوم، جنبه‌ی شوخی داشت! وگر نه، همه می‌دانند، کافی‌شاپ را که نمی‌روند، می‌خورند !!

– امروز (روز انتشار این مطلب) قرار بر این شده که اگر خدا بخواهد (می‌خواهد، می‌دانم)، کاری را که همیشه شروع می‌کردم و نیمه تمام رها، یک بار برای همیشه شروع کنم، و تا روزی که زنده‌ام رها نکنم! در همین حد بگویم که، کارِ خیلی خوبی‌ست :‌)

آسمان و زمین

نگارش شده در تاريخ : شنبه, خرداد ۲۵, ۱۳۹۲ و ساعت : ۲:۴۱
ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک | بازدید : 1,503

آسمان و زمین

آسمان…

آه آسمانِ رویایی

که با تمامِ وسعتِ لاجوردی

در تو

جایی برایم نبود

بعد از خیالِ تو…

همان خیالِ شیرینت…

نه پرواز سهمِ بال‌هایم بود

و نه دیگر

خزیدن می‌دانستم…

کاش از جنسِ نور بودم…!

 

آسمان دور بود…

من عاشقش بودم

و پایِ چوبیِ کپک زده‌ام

باز مرا به جشنِ ریشه‌ها می‌خواند

کاش آدمی را

طاقتِ همسفر شدن با بال‌هایم بود…

 

آسمان، آسمان، آسمان

آسمان عزیزم

من از دیارِ خاکم…

من،

زمینی زاده شده بودم…

من،

به آدم‌ها دچارم

من،

به جبرِ زمین گرفتارم

 

زمین…

آه زمین پست و حقیر

چقدر دلم برایت تنگ می‌شود

و با تمام تنفری که از تو دارم

باز با تو هم‌خوابه می‌شوم

تا در آغوشِ گرمِ پر از شهوتت

و در نفس نفس زدن‌های غریزه

و لمسِ تب‌آلودِ نیاز و خواهش

واژه‌ی دوستت دارم را

به صورتت استفراغ کنم

 

دلم برایت تنگ است

برای تویی که که از درد آبستنم کردی

تویی که مرا زن کردی

و من هر روز

درد به دنیا می‌آورم

با تو همبستر می‌شوم

تا این‌بار

تو از لذتِ دردم

از من آبستن شوی

 

زمینِ کوچک

زمینِ حقیر

گورستانِ سادگی و معصومیت

چقدر از تو لبریزم

چقدر زشتی‌ات، مرا احاطه کرده است

به هر کجا که پا بگذارم

تو پیش از من رسیده‌ای

چقدر از تو لبریزیم…

و به وسعتِ آدم‌ها

چقدر تکرار می‌شوی…

 

چقدر زشتیِ لذتت را به کامم ریختی

چقدر دردآور

چه بی‌رحمانه

چه معصومانه!

چه بی‌گناه

و چه ساده

به معصومیت و سادگی‌هایم

خیانت کردی

 

آه زمینی

که از شهوتِ تو

تکرار می‌شویم

چقدر باورِ نبودنت

سخت است!

چقدر وهمِ زشت نبودنت

شبیهِ رویایی تعبیر ناشدنی‌ست

چقدر بهشت ناپیداست…

که خیالش حتی

از حوالی‌مان هم نمی‌گذرد

چقدر لجن‌زار پیداست…

اینجاست،

در یک قدمی‌!

 

با تو هم‌آغوش می‌شوم

و خوب می‌دانم

در تندیِ هرزگیِ آغوشت

پژمرده خواهم شد

تا در گناهی بی اراده

و در طپش‌های تندِ قلبم

آسمان را

در اشک‌های چشمانم بنشانم

 

چشم‌هایم…

چشم‌هایی که مهربانی و کودکی‌ات را

هیچ‌کس باور نکرد

آه چشم‌های ترسناکم

من می‌ترسم…

من می‌ترسم از چشم‌هایی،

که مهربانی را در واژه‌ها می‌جویند

و می‌ترسم از چشم‌هایی،

که چشم‌ها را نمی‌فهمند

من می‌ترسم از آدم‌هایی،

که مهربانی را در شهوتی مهربان می‌بینند

من می‌ترسم که مهربانی،

در واژه‌ها بماند

من نمی‌ترسم که مهربانی در واژه‌ها گم شود

من می‌ترسم که مهربانی از دل‌ها گم شود

و از چشم‌ها…

و از آن روزی می‌ترسم

که چشم‌های مهربان،

در خلاءِ واژه‌هایی زیبا،

بترسانند…

 

واژه‌ها…

آه واژه‌هایِ سخیف و خرد

که تمامِ پاکی و مهربانی‌ام

تنها در تو پیدا بود

این‌بار

سادگی و کودکی‌هایم را

در لباسی از شهوت و غریزه می‌پیچم

تا دیگر

در راه ماندگانِ واژه ندیده،

مهربانی را تنها در واژه‌ها نجویند

واژه‌های زیبایِ لاکردار!

بگذار این بار

تو هم نباشی…

ولی من

هنوز همان باشم

 

 

– این نوشته را، در شب بیست و سوم خرداد و در سالروز تولدم نوشتم. از ابتدا، قرار نبود این باشد. اصلا قرار نبود چیزی باشد. بعدا قرار شد! انگار قرار است، در به دنیا آمدنم، واژه‌ها هم زمینی شوند. تا دوباره، چیزی شبیهِ خاطره‌ی آسمان، بر شانه‌هایم بروید…

– از تمامِ دوستانم که تولدِ تنهایی‌ام را به یاد داشتید، ممنونم :‌) ممنونم که در سالروز زمینی شدنم، از مهربانیِ آسمان گفتید. با شما بودنم مبارک! همیشه به یادتان خواهم بود…

– سهمِ یک انسان از درد، مگر چقدر می‌تواند یزرگ باشد؟…

نامه عاشقانه ای به خواهرم

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, خرداد ۷, ۱۳۹۲ و ساعت : ۲:۴۴
ارسال شده در قسمت : نامه‌ها | بازدید : 64,917

دوستت دارم خواهرم

سلام، دخترِ سرزمینم!

نمی‌دانم اسمت چیست. یا الآن کجا هستی. اما میدانم حتما سرت خیلی شلوغ است. تو هم مانندِ دیگر دختران، احتمالا به دنبال موفقیتی. داری درس می‌خوانی شاید. نمی‌دانم چقدر می‌فهمی، اما می‌دانم سوادت خیلی بالاست. مثلا می‌دانی فلان نظریه‌ی فلان شخص را و تا دلت بخواهد، می‌توانی انواعِ هرم‌ها را نام می‌بری. شاید در تلاش برای رفتن به دانشگاه مورد علاقه‌ات هستی و یا به دانشگاه و مدرکِ بالاتر فکر می‌کنی.
میدانم که سرت خیلی شلوغ است! حسابی داری درس می‌خوانی. اما لابه‌لایِ ورق زدنِ جزوه‌‌هایت، فرصتی که پیدا شد، نامه‌ی من را هم بخوان. شاید درسی هم باشد که فراموش کرده باشی، شاید واحدی هم باشد که نگذرانده، یا کتابی که نخوانده‌ باشی.

همینطور که در انتظارِ شاهزاده‌ی زیبایت، سوار بر اسب سفیدی، لطفا کمی هم به من وقت بده.

از اینکه تو را “خواهر” خطاب می‌کنم، ببخش. با خودم فکر کردم بگویم: دوستم؟ دوستی‌هایِ ما آدم‌ها، “تا” دارد اما. هر کسی تا جایی با آدم دوست می‌ماند. تا کجایش مهم نیست، جایی اما تمام می‌شود. همیشه یک وقتی می‌آید که دوست بودن‌مان، و دوست‌داشتن‌مان، دیگر برایشان سودی نداشته باشد. به ضررشان که شد، تمام می‌کنند. و گذشته از این، خواهر با خودش، صمیمانه‌ترین معنایِ دوست بودن و دوست‌داشتن را دارد. دوست داشتنی که هیچ‌وقت “تا” ندارد.

 

خواهرم!

هیچ‌گاه غرق در روزمرگی‌های خودت نشو. گاهی لازم است، سر از جزوه‌هایت برداری، و اجازه ندهی روزمرگیِ دنیا تو را به سمتی ببرد که دیگران می‌خواهند. ببین از مدرک بالاتر چه می‌خواهی، از جایگاه بالاتر، از پول و احترام بیشتر. همینکه تحسین دیگران را داشته باشی و برایت دست تکان دهند و تو بر خود ببالی و لبخند‌های مصنوعی بگیری و تحویل‌شان بدهی، کافیست؟!

خواهرم، هر چه طبلی تو خالی تر باشد، صدایِ بیشتری را به گوش می‌رساند. صدایِ بیشتر و توجهِ بیشتر آدم‌ها، می‌تواند نشانی از تهی بودن باشد. آدم‌ها، صدایی را دوست دارند که بلند تر باشد، حتی اگر گوش‌خراش. طبلی نباش که صدایت برود تا دوردست‌ها. نوایی باش، آهنگین، که آوازه‌ی زیبایی‌اش، همه را به پشتِ دربِ خانه‌ات بکشاند، از آن دوردست‌ها.

نه که از مسیرت منصرف شوی، تا می‌توانی یاد بگیر. به جز درس، همیشه کتاب بخوان. تعدادِ کتاب‌هایی که خوانده‌ای و اینکه اسم چندتا نویسنده را می‌دانی و فلان کتاب را چه کسی نوشته و کدامشان نویسنده‌ی محبوب توست، فقط به دردِ پُز دادن می‌خورد. واژه‌هایش را مثلِ یک سوپ سر بکش و با جانت درآمیز. بدان یک کتاب، حتی فقط یک جمله‌ی یک کتاب، می‌تواند زندگی‌ات را برای همیشه تغییر دهد.

در کنارش اما، درس‌های بزرگ‌تری از زندگی را بیاموز و هیچوقت این را فدایِ آن یکی نکن. و همواره به یاد داشته باش، که بزرگ‌ترین آدم‌هایی که زمینِ ما به خود دیده، تحصیلات نداشتند. گاهی، خواندن و نوشتن هم نمی‌دانستند. و هیچ‌وقت فراموش نکن، بزرگ‌ترین درس‌های زندگی، نه در کتابی نوشته می‌شود و نه در دانشگاهی تدریس.

 

خواهرِ شادی‌هایِ بی دلیل!

تا می‌توانی تجربه کن. اما یادت باشد، در بعضی کارها، هیچ راه برگشتی نیست. حواست باشد، که نه محافظه کار و ترسو باشی، و نه بی‌محابا دل به دریا بزنی.
گاهی با صدای بلند بخند. پاهایت را در حوضِ یک پارک فرو کن و بگذار این‌بار، بوسه‌ی ماهی‌ها، پاهایت را غلغلک بدهد. نترس از نگاهِ آنانی که بلند خندیدن، نجابتت را در نگاهشان بخشکاند. دشمنانِ شادی و خنده، نجابتت را در اسارتت می‌دانند. اسیرِ باورهای هیچکس نشو و همانگونه باش که باورش داری.
نجیب باش! و نجیبانه بخند و شادی کن. تو را به خدا، اینقدر از چشمانت ماتم و اندوه نبارد… گاهی هم لباس های رنگی بپوش. نقاشیِ دنیا را ببین، بال‌های پروانه‌ها را، رنگین‌کمانی را که باران آورده… خدا، رنگ‌ها را دوست دارد.

 

خواهرِ تمامِ خوبی‌ها!

لباست را تنها صدفی بدان که مرواریدی همچو تو را در بر گرفته است، نه بیشتر و نه کمتر. اسیرِ لباس نباش، تنگ کردنِ دکمه‌ی بلوزت، فقط قفست را تنگ‌تر می‌کند و روحت را اسیرتر. برای آزادی‌ات، روسری‌ات را عقب می‌زنی و باز بیشتر اسیرِ جسمت می‌شوی… و هیچ‌وقت هم فکر نکن، که سانت‌های بیشترِ لباسِ تو، نشانه‌ی پاکی و نجابتِ بیش‌ترِ توست. همانقدر بپوش که پوشیده باشی. نه کمتر و نه بیشتر. نجابتِ تو، چشم‌ها و قلبِ نجیبِ توست. لباسِ تو، تو را از قفسِ جسم می‌رهاند.

گاهی به سوراخ‌های جورابت بخند و باز پایت کن. گاهی دست هایت را باز کن و بی‌هدف، رویِ لبه‌ی جدول قدم بزن. بی آنکه به مقصد بیاندیشی. باران که بارید، خیس شو. چتری از باران بساز، و بخند به نگاه‌های متعجب آدم‌هایی که زیرِ سایه بان پناه گرفته‌اند. بخند به چترِ بارانی‌ات! گاهی در خلوتِ خودت، برایِ خودت آرایش کن. گوشواره‌ی آویز گوش‌ات کن و به قیافه‌ی خودت از ته دل بخند. و خودت را بی‌دلیل دوست بدار. گاهی هم، نه برایِ دیگران، که برایِ خودت، زیبا باش.

 

خواهرِ آزادم!

اگر به تو می گویند ضعیفه، اگر ضعیف و وابسته می‌خوانندت، فقط بدان، تو خودت، در قالبِ دختری به قدمتِ تاریخ، مسببِ تمامِ این بی‌عدالتی‌ها هستی. از خودت شروع کن، نه از من… شاید اینگونه، من هم تغییر کنم. من هم تغییر خواهم کرد، اگر تو نیز همیشه به یک مرد، به چشمِ یک دیوار ننگری.
گاهی خودت باید تکیه‌گاه باشی… همانطور که روزی تکیه‌گاه فرزندانت خواهی شد. گاهی، تو، تکیه‌گاهِ مردت باش… گاهی هم بگذار او، روی شانه‌هایت گریه کند. گاهی هم تو آرامشش‌اش باش. چه اشکالی دارد؟ گاهی هم تو مرد باش. گاهی تو برای آشتی پیش‌قدم شو. گاهی تو اول ببخش. گاهی تو اول سلام کن. گاهی یک مرد، با تمامِ مردانگی‌اش، همچون یک کودک، به تکیه گاهِ محکمِ تو نیاز دارد. گاهی هم، تو مردِ مردت باش.

گاهی تو انتخاب کن. همیشه که نباید انتخاب شوی. این را تو همیشه خواستی، که همیشه، این تو باشی، که انتخاب می‌شوی. تو بودی که در گوش‌ات خواندند که انتخاب کردن برایت کسرِ شان است، و با انتخاب شدن عزیزتر خواهی‌شد. گاهی هم تو با تمامِ ظرافتِ زنانه‌ات، مردت را مهمان کن. تو حساب کن. اینگونه، او هم خود را مردِ زندگی‌ات خواهد یافت، و نه پدری برایِ تکیه دادنِ تو! این‌گونه، عزیزتری… گاهی، تو اول بخواه، تو اول مهر بورز، تو اول بساز.

هرگز، خود را به صفرهای سکه‌هایِ مهریه‌ات نفروش… مهریه‌ی تو، نه تعدادِ سکه‌های مردت، که تعدادِ قطره‌هایِ اشک‌ِ شوقِ اوست. که مهرِ تو، به تعدادِ لبخند‌هایی‌ست که بر لبانت می‌نشاند. یک‌بار هم تو مردِ مردت باش، تو فکرِ مردت باش…
هزینه‌ی اضافیِ عروسی‌ات را پس اندازِ زندگی‌تان کن. گیریم مهمان‌ها در قصرِ شانزلیزه یک شب هم بهشان خوش گذشت، شب‌های باقیِ عمرت اما، فکر کردن به هزینه‌ها، در او جایی برای فکر کردن به تو باقی نمی‌گذارد! تو هم از انتظاراتت کم کن و هم‌پایِ مردت، کمی از بارِ زندگی را بر دوش بگیر. و آن‌وقت بیا و از برابریِ مرد و زن حرف بزن!

 

خواهرِ عشق های جاودانه!

آدم‌ها را نه از آنچه می‌خواهند ببینی، بلکه از آن‌چیزی بشناس که نمی‌خواهند تو به آن پی ببری. چگونه به چشم‌هایت اعتماد می‌کنی؟ وقتی آسمان را با چشمانت، آبی می‌بینی، و میدانی آبی نیست. و وقتی آبِ دریا را آبی رنگ می‌کنی و می‌دانی، مشتی از آن آب که برداری، آب، بی‌رنگ است.
بهترین چیز‌هایِ دنیا نه دیدنی هستند و نه شنیدنی. واقعی‌ترین دوستت دارم‌ها، هیچ‌وقت به زبان آورده نمی‌شوند. حقیقی‌ترین احساس‌ها، در پنهان‌ترین پستویِ قلبِ آدم‌ها پنهان است، همچون یک گنج. و اگر در جست‌وجویِ گنجی، بدان که، عظیم‌ترین گنج‌ها نه در قصرهای باشکوه، که در خراب‌ترینِ خرابه‌ها مدفون است. همیشه قصرها اولین جایی هستند که غارت می‌شوند. قصرهایِ زیبا، یا پیش از این غارت شده‌اند، یا غارت خواهند شد. گاهی، حقیقتی را از پشتِ ناگفته‌ها دریاب.

 

خواهرِ مهربانی‌های بی‌دلیل!

ستاره‌ی کم نورِ آسمان را ببین… هیچ چشمی خیره به آن نمی‌نگرد. تمامِ چشم‌ها خیره به آن ستاره‌ی پر نوری‌ست، که برایشان چشمک می‌زند! انگار یادشان رفته، کم‌نوریِ یک ستاره، نه از کوچکیِ آن، که گاهی از فاصله‌ی زیادِ آن‌هاست. و آن‌ها، تا آن ستاره‌ی نجیب، میلیاردها سالِ نوری، فاصله کم دارند! وقتی که برسند، خواهند فهمید، که خورشیدِ آدم‌ها، تنها، نزدیک‌ترین ستاره است. و نه بزرگ‌ترین.
تو محدود به نزدیک‌ترین‌ها نیستی. تو محکوم به اطرافیان نیستی. گاهی برای رسیدن به ستاره‌ات، میلیاردها سالِ نوری را طی کن… حرکت کن! تو یک انسانی. نه یک درخت!

 

خواهرِ دوست‌داشتنی!

تو برای تنها بودن آفریده نشده‌ای، تنهایی‌ات را اما دوست بدار. و هیچ‌گاه تنهایی‌ات را ارزان نفروش… پیش‌فروش‌اش نکن، فصل‌اش که برسد، به قیمت می‌خرند. و بدان، شیشه‌ها، هر چه ناپاک‌تر باشند، بهتر دیده می‌شوند. و شیشه‌های پاک، اصلا به چشم نمی‌آیند.

 

خواهرِ شیرین‌ام!

آنکه تو را دوست دارد، عطشی برای لمسِ تنت ندارد و لمسِ تنِ تو، هیچ ربطی به دوست داشتن. جسم‌ات را به آغوشِ مردی بسپار، که قلبش را به آغوشِ تو سپرده باشد.
هیچ‌وقت به زیبایی‌ات مغرور نشو، همیشه گرگ‌ها در کمینِ زیباترین‌ طعمه‌ها هستند. معمولا، معمولی‌ها خوشبخت ترند. فراموش نکن، هر کسی می‌توانند ببینند تو چه به نظر می‌آیی، ولی تعداد کمی می‌دانند تو واقعا چه کسی هستی. کسی را دوست بدار، که تو را نه بخاطرِ آنچه به نظر می‌آیی، که برایِ آنچه به نظر نمی‌آیی، دوست بدارد.

خواهرم، می‌دانم که چیزِ زیادی نمی‌دانم،
حرف‌هایم را، تنها، نشانی از آن بدان، که با تمامِ نفهمی‌هایم، دوستت دارم.

و در تاریک‌ترین لحظه‌هایِ تنهایی‌ات،
همیشه به یاد داشته باش که اگر هیچ‌کس نیست، خدا که هست…

و همیشه‌ی همیشه، مراقب خودت باش.

 

با یک دنیا محبت، مهدی

 

– تقدیم به تمامِ دختران و زنانِ سرزمینم. و برایِ فردایی، که در کنارِ هم، و از جنسِ آدم، هم‌جنس باشیم.

خدا و مادر

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, اردیبهشت ۱۱, ۱۳۹۲ و ساعت : ۱۱:۲۱
ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک, کودکانه | بازدید : 4,013

عشق، خدا، مادر

آمدی و کنارم نشستی

می‌خواستی با من حرف بزنی…

من، تلویزیون تماشا می‌کردم

برنامه‌ی موردِ علاقه‌ام پخش می‌شد

من، تلویزیون می‌دیدم

من، تو را نمی‌دیدم…

و تو باز هم کنارم نشسته بودی…

 

با ذوق و شوق، کتابِ آشپزی می‌خواندی

که مثلِ دیشب گرسنه نخوابم

که خسته شدم از غذاهایِ تکراری‌ات…

و من باز از طعمِ تکراری ایراد گرفتم

ذوق و شوقت کور شد

دیدم که چطور کتابِ آشپزی را بستی…

 

بشقابِ غذا به اتاقم آوردی

در حالیکه سرِ سفره

غذایت سرد می‌شد…

منِ بی‌شعور، نخوردم.

سینیِ غذا را برگرداندی

دیدم که غذایت را کامل نخوردی…

 

سرِ سفره که آب می‌خواستم

بدو بدو می‌رفتی

[نرو…]

قاشقِ پُر، در بشقابت جا ماند مادر…

لیوانِ آب را از دستت گرفتم

و یادم رفت

أنچه می‌نوشم شیره‌ی جان توست

دلیلِ همین اشک‌هایِ بی‌اختیارِ شوقِ دوست‌داشتن

که جاری می‌شود از چشم‌هایم

نوشیدنِ آب از دستِ مادرم بود…

پیش از تو،

من که…

من که اینگونه گریستن، نمی‌دانستم…

 

گفتی بیا کمی هم با من صحبت کن

و من وقت نداشتم

گوشیِ موبایل دستم بود!

عشق

اینجا

در یک قدمی بود

و من در آن دورها…

در جستجویش!

چه بی‌رحمانه، احمق بودم…

 

دلتنگم بودی،

نگرانم شدی.

عاشقم بودی،

خدایم شدی.

و من برای در کنارت بودن وقت نداشتم

شاید، داشتم جایی…

از خدا و عشق می‌گفتم…

 

من،

همین منِ لعنتی

چقدر احمق بودم…

چقدر نمی‌فهمیدم

که تنها تو می مانی

تنها تو بودی که ماندی…

 

آن روز یادت هست؟

زنگ زدی که خوابت را دیده‌ام : اتفاقی افتاده؟!

من، شبِ پیش با درد خوابم برده بود…

و تو کیلومترها آنطرف‌تر، فهمیده بودی!

چگونه من معجزه را دیدم و ایمان نیاوردم؟!

همین

همین مادر،

برای اثباتِ خدا کافی نیست؟

 

تو، تجسمِ دوست داشتن های بی دلیلم بودی

من، شکلِ خدا را از مهربانیِ تو ساخته‌ام

من که پیش از تو

حرف زدن بلد نبودم…

من،

حرف‌هایِ نگفته‌ی چشمانت را

اینجا

به اسمِ خودم می‌نویسم…

 

همیشه در خاطراتم

خدا شکلی شبیهِ توست

زنی شکسته

شکسته از سنگینیِ عشق

با همان دست‌های زبر و مهربانت

که زبریِ مهربانی‌اش را

می‌شود زیرِ دست لمس کرد…

خدا

رنگِ روسریِ سفیدِ توست.

شکلِ

چادر نمازت،

طرحی از گل‌های بهشت دارد.

خدا

بویِ تنِ تو

بویي شبیهِ کودکِ نورسیده می‌دهد.

خدا

بر رویِ پیشانی‌اش

دست‌خطی از چروک‌های عشق دارد.

خدا

شکلِ تو

با ظرفِ غذا، در می‌زند.

خدا

با موهایِ سفید،

و عینکی به چشم،

کاموا دست می‌گیرد و بافتنی می‌بافد.

خدا

همیشه یک لقمه نان در دست، می‌آید

بر روی زمین خم می‌شود

جارو می‌کند

همیشه می‌خندد، می‌بخشد، می‌مانَد…

 

بچه که بودم…

یادت هست ؟

می‌گفتم:

“بزرگ که شدم،

می‌خوام با تو عروسی کنم”

و تو چقدر می‌خندیدی

و میگفتی: “نگو، گناه داره…”

تو می‌خندیدی

خدا می‌خندید…

 

بچه که بودم،

ازدواج برایم چیزی جز بودنِ در کنارِ عزیزترینم نبود

چیزی از دنیای آدم بزرگ‌ها نمی‌فهمدیم…

و تو برایم

عزیز ترین بودی، مادر

 

اشتباه می‌کردی مادرم…

به خدا که گناه نداشت

گناه فراموشیِ دوست‌داشتن‌های کودکانه‌ام بود

اصلا

می خواهم گناه کنم

گناهی به زیباییِ سادگی‌های کودکانه‌ام

چه گناهِ قشنگی!

 

حالا بزرگ شده‌ام…

ولی هنوز هم

فراموش نکرده‌ام

که آن‌وقت‌ها چقدر می‌فهمیدم…

مادر را می‌فهمیدم،

عشق را، خدا را می‌فهمیدم

وچقدر کودکانه، زیبا دوستت داشتم

 

حالا

با همان زبانِ کودکی

می‌گویم :

از اینجا، تا آخرِ دنیا،

می‌خواهم با تو عروسی کنم

با تو زندگی کنم. با تو بمانم. با تو بخندم، با تو گریه کنم، با تو پیر شوم.

و با تو، در کنارِ تو بمیرم…

 

بچه که بودم

هر وقت می‌پرسیدند: “چنتا دوسم داری؟!”

میگفتم: “اندازه‌ی ستاره‌های آسمون”

حالا

به اندازه‌ی همان ستاره‌های کودکی‌هایم

که دنیایِ بی انتهایِ دوست داشتن‌ها بود :

ماهِ من

مریم‌ام

دوستت دارم، مادرم

 

 

– به بهانه‌ی روز مادر و روز زن ، تقدیم به تمامِ دختران و زنانِ پاک سرزمینم. روزِ مادر مبارک :‌)
– این نوشته، در کمتر از یک شب، و برایِ انتشار در روزِ مادر نگارش شده است. لطفا، همین حالا، دست‌های مادرت را ببوس…