انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

انشایی برای خداوند

نگارش شده در تاريخ : پنج شنبه, مرداد ۱۰, ۱۳۹۲ و ساعت : ۱۱:۱۶
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, من و مبینا, نامه‌ها | بازدید : 40,655
تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی... اگه می خوای بندازی، بغل ِ بابا بندازی...

تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی… اگه می‌خوای بندازی، بغل ِ بابا بندازی…

خدا اجازه؟ ما دفتر انشامون رو نیاوردیم. یعنی راستش… اصلا انشا ننوشتیم.
اجازه آقا؟ ما انشامون خوب نیست، مدرسه هم که می‌رفتیم، بلد نبودیم پاییز رو توصیف کنیم. همیشه هم نمره‌ی انشامون کمتر از ریاضی و هندسه می‌شد. کلاسِ دوم راهنمایی که بودیم، همه‌ی نمره‌هامون بیست شد، معدل‌مون اما نه. انشا کم آوردیم آقا. شدیم شاگرد سومِ کلاس. اون دوتای دیگه، انشاشون بهتر از ما بود. خب، وقتی میگیم انشامون خوب نیست، باید باور کنید.

گفتیم که، ما بلد نیستیم پاییز رو توصیف کنیم. وقتی درختِ تنها رو تصور می‌کنیم که لخت و عور، چقدر دلش از جداییِ برگ‌هاش گرفته، دلمون خیلی می‌سوزه. برگ‌ها رو درک نمی‌کنیم آقا، نمی‌دونیم چطور خوبی‌های درخت رو فراموش کردن. حتما اونا هم کلی دلیل دارن. تازه اونا که فقط برگ هستن، آدم‌ها هم کلی دلیل میارن. ما خنده مون می‌گیره آقا، فقط می‌خندیم. نمی‌زاریم دیگه گریه‌مون بندازن.

اجازه خدا؟ ما فکر می‌کنیم حرف زدن بلد نباشیم. مامان مون راست می‌گفت، ما هیچ‌وقت بازیگرِ خوبی نشدیم. آخه فرزاد، دوستمون آقا، بهمون میگه تو بلد نیستی چه جوری مخِ یکی رو بزنی. میگه بلد نیستی جوری حرف بزنی که طرف خوشش بیاد. میگه قلبت رو که نمی‌بینن، خوب حرف بزنی، ازشون تعریف کنی، خر میشن. ما به حرف‌هاش اعتقاد نداریم آقا و اگه از حرفامون واسش تعریف کنیم، بهمون میگه پسر تو چقدر ساده‌ای! بگی نگی، می‌فهمیم که داره مسخره مون می‌کنه.
من فکر می‌کردم خوبه که آدم ساده باشه. اما بقیه که اینجوری فکر نمی‌کنن. من فکر می‌کنم جایِ خوبی و بدی با هم عوض شده باشه. آدم هر چی بیشتر زیر آبی بره، و حرف‌ها و کارهاش همه از روی سیاست باشه، میشه آدم زرنگه. و اگه کسی حرفش و قلبش یکی باشه، میشه اونی که کلاه سرش رفته. آدما بهش میگن ساده. منظورشون از ساده، که ساده نیست.

هر چند که ما آخرش هم بازیگرِ خوبی نشدیم، از اولش هم این رو نمی‌خواستیم. عوضش از اولش نقشِ خودمون رو بازی می‌کردیم، دیالوگ‌هاش واسه خودمون بود، نقش‌مون نقشِ خودمون بود. نقشِ اولِ سناریویِ خودمون بودیم. جراتش رو داشتیم خودمون باشیم، چه وقتی شخصیت خوبه‌ی قصه بودیم، چه وقتی آدم بَده. ما همیشه خودمون بودیم آقا، ما مهدی موندیم.

آقا اجازه؟ ما نمی‌تونیم فصل‌ها رو خوب توصیف کنیم. تنها چیزی که از فصل‌ها می‌دونیم، اینه که تنها بودیم که بهار اومد. هوا که خوب بود، ما دوستش داشتیم. تابستون بود، هوا خیلی گرم شد، ما بازم دوستش داشتیم. پاییز که شد، تنها شدیم آقا، بازم دوستش داشتیم. زمستون که اومد، تنها موندیم. بهار نیومد آقا، زمستون موند.

ما چیکار کنیم که فصل‌هامون بهم ریخته. تابستون که میاد، دل مون هنوز زمستونیه. چند روز پیش بود که وسط چله‌ی تابستون، به مامان‌مون هم گفتیم، دلمون یه برفِ دُرُست درمون می‌خواست. وقتی توی گُر گرفتن‌های تابستون، که هیچکی زمستونِ رفته رو یادش نیست، وقتی برف رفته و هنوز دل‌مون هوایِ برف رو می‌کنه، بگی نگی حالی‌مون میشه که دل داریم. که عجب دلی داریم. که تویِ سرمایِ خاطراتش، مهربونی‌های برف رو هم یادش نمیره آقا.

هوا که سرد میشه، تازه دلِ ما گرم میشه. یه ژاکت کامواییِ نخ نمایِ مامان‌دوز تن‌مون می‌کنیم و می‌چسبیم قدِ بخاری. زمین یخ، آسمون یخ، یه عالمه آدم برفی که وول می‌خورن بین یخ و یخ. آدمای برفی‌ هم یخ. فستیوالِ یخ که میشه، تازه دلِ ما گرم میشه، دل‌گرم میشیم آقا. به دلی که هنوز گرمه، به قلبی که مهربونه، خوبه. تازه دو ریالی مون می‌افته، که تویِ سینه‌مون چه آتیشی برپاست. که وسطِ چار چارِ زمستونم گرم‌مون می‌کنه آقا.

خدا اجازه؟ ما یادمون نیست تابستونِ خودمون رو چه جوری گذروندیم. زندگی‌مون ولی سخت میگذره. ناشکری نمی‌کنیم آقا. خیلی هم دستِ شما درد نکنه، ما که حواس‌مون هست که هوامون رو دارید. گفتیم سخت میگذره، میگذره ولی. همینش خوبه. اینکه اینجا جایِ ما نیست، دُرُست. اینکه فرق داریم با بقیه، دُرُست. نه که بد باشه ها، نه آقا، ما اصلا نمی‌خوایم اینجا جامون باشه. نه اینکه اینجا خیلی جایِ قشنگی باشه که دلمون بخواد بهش بخوریم. فقط حیرونیم که اگه الآن جایی هستیم که نباید باشیم، پس اون جایی که باید باشیم، کجاست؟ اونی که باید پیشش باشیم، الآن پیشِ کیه؟

اجازه خدا؟ ما می‌دونیم، شاگرد خوبی نیستیم. ولی، آدم خوبی هم نیستیم؟ می‌دونیم تکلیف‌هامون رو انجام نمی‌دیم، می‌دونیم تنبلیم، اما درس‌مون رو بلدیم آقا.
بچه که بودیم، سوارِ تاب که می‌شدیم، می‌خوندیم : “تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی.” الآن هم، خدایا ما رو نندازی یه وقت. ما امتحان میدیم، شما نمره میدی آقا. نمره گرفتنِ ما اندازه‌ی کوچیکی‌مونه، نمره دادنِ شما اندازه بزرگی‌تون.

درسته که انشا نوشتن نمی‌دونیم، ولی تقلب هم نکردیم. هیچکی هم برامون ننوشت. فرزاد، دوستمون رو میگیم آقا، همیشه انشا هاش رو خواهر بزرگش براش می‌نوشت. کلاس سوم بودیم، خوب یادمونه، یه بار انشا ننوشته بودیم، راستش رو گفتیم. معلم‌مون همچین کشیده‌ی محکمی خوابوند بیخِ گوش‌مون که دنیا دورِ سرمون چرخ خورد. جوری صدایِ زنگ توی گوش‌مون پیچید، که ما فکر کردیم زنگِ تفریح خورده. ما اون روز نفهمیدیم چرا کشیده خورد بیخِ گوش‌مون. اما یک روز فهمیدیم، که به گوشی که به دروغ شنیدن عادت کرده، نباید راستش رو گفت. بهش بر می‌خوره آقا. می‌خوابونن بیخِ گوش‌ات.

خب ما نمی‌دونیم در آینده می‌خواهیم چه کاره شویم. خواستیم بگیم خلبان. هر چی نبود، آسمون داشت توش، بالا بود. هر چی که بود، توی آسمون دیگه آدم نبود. هر چی نداشت، ستاره داشت، خورشید داشت، ابر داشت، بارون داشت، برف داشت. آدم نداشت. همین خوب بود. اجازه آقا؟ ما نمی‌دونیم می‌خوایم در آینده چه کاره بشیم. نمی‌خوایم دزد هم باشیم. نمی‌خوایم با لباسِ پلو خوری و پشتِ میز، یه دزد با شخصیت باشیم که دَک و پوزش رو با کامیون هم نمیشه کشید. ما نمی‌خوایم مغازه بزنیم و اسمت رو بزرگ بکوبیم سر درش. دست‌فروشی‌ت کنیم، دوره گردت بشیم و راه بیفتیم توی کوچه‌ها، خدا بفروشیم، نونش رو بخوریم. خدا اجازه؟ ما می‌خوایم بزرگ که شدیم، آدمِ خوبی بشیم.

خدایا، نمره هم ندادید، ندادید. بابامون راست می‌گفت، ما آخرشم هیچی از حساب کتاب سرمون نشد. یاد نگرفتیم چی بگیم واسمون سود داشته باشه، چی نگیم تا ضرر نکنیم. راستش، خودمون نخواستیم یاد بگیریم. تازه خیلی وقت‌ها حرفایی می‌زنیم که ضررش واسه ما می‌مونه و سودش میره جیبِ یکی دیگه. از چشم می‌افتیم که از پا نیافته. طرفم نه می‌زاره نه برمی‌داره، چنان پشتِ پایی می‌زنه که با مخ می‌خوریم زمین.
ما دست‌شون رو می‌گیریم که زمین نخورن، اونا زمین‌مون می‌زنن. زمین‌مون هم زدن باکی نیست آقا، شما دست‌مون رو می‌گیرید. ما دست‌شون رو می‌گیریم، شما دست‌مون رو می‌گیرید. ما اندازه‌ی خودمون، شما هم اندازه‌ی خودتون. اما، ما کجا و شما کجا. حساب و کتابِ ما هم، اینجوریه دیگه. اجازه خدا؟ ما نمره نمی‌خوایم. ما از شما، فقط خودتون رو می‌خوایم.

خدا اجازه؟ ما خیلی دوستت داریم. اسم‌تون که میاد، دل‌مون غنج میره. وقتی می‌فهمیم یکی رو خیلی دوست دارید، دلمون هُری می‌ریزه پایین. می‌تِرِکیم. در این مورد، ما واقعا حسودیم. بعدش با خودمون فکر می‌کنیم، این همه شاگرد اول، این همه معدل الف‌، این همه از ما بهترون، مایی که نیمکتِ ردیفِ آخر جامونه، اصلا دیده میشیم؟ ما رو چه به این حرف‌ها. نا امید میشیم آقا. نه از شما آقا، از خودمون.

به زندگی‌مون که فکر می‌کنیم، خجالت می‌کشیم. با این حال، می‌شینیم زندگی‌مون رو می‌ریزیم رویِ دایره، چرتکه میندازیم، حسابِ دو دو تا چهار تا که می‌کنیم، می‌بینیم هر چی هم که بد باشیم، تویِ زندگی‌مون لحظه‌هایی داشتیم، که اون بالا قند تویِ دلتون آب کنه آقا. که پُز بدید که این رو می‌بینی؟ آها، آره، همین پسره! با منه ها، داره با من حرف می‌زنه. دوستم داره. دوستش دارم. کِیف کردی واسه خودت. خداییش اینجور بوده دیگه، نبوده؟

ما نمیگیم آدم خیلی خوبی بودیم. خداییش دیگه خیلی هم بد نبودیم. آقا، ما از شما ممنونیم که خواهر کوچولویِ مهربون داریم. آخه وقتی مبینا با ما حرف می‌زنه، چشمایِ معصومش رو که نگاه می‌کنیم، می‌فهمیم دوست‌مون داره. وقتی هنوز بغل‌مون میکنه و قربون صدقه مون میره، وقتی سرمون رو می‌زاره روی پاهای کوچیکش و موهامون رو با دست‌های مهربونش ناز می‌کنه و میگه که ما مهربونیم، ما باور می‌کنیم. دل‌مون قرص میشه به خودمون.
وقتی اون دختر کوچولو دوست‌مون داره… مگه میشه بد باشیم.

– تقدیم به مُبینا، خواهرِ تمامِ خوبی‌ها. برایِ روزی که زنگِ انشا داشته باشد :‌)

پایانی دیگر

نگارش شده در تاريخ : جمعه, تیر ۲۱, ۱۳۹۲ و ساعت : ۵:۵۱
ارسال شده در قسمت : روزانه, میخوام خودم باشم | بازدید : 2,564

قبل از اینکه کسی را قضاوت کنی، کمی با کفش‌های او راه برو

پایانی دیگر از داستان

از شما درخواست کرده بودم که پایان داستانِ خدا و گناه را شما بنویسید. آغاز، رخ داده بود و تنها پایانِ این داستان، در دستانِ شما بود. شاید، پایانی دیگر.
ممنونم از دوستانی که پایانی بر این داستان نوشتند. پایان‌هایی که هم تلخ بود و هم شیرین. واقعیت زندگی هم همین است، هر دو حالت ممکن است، تلخ یا شیرین بودنش را خودمان انتخاب می‌کنیم.
متاسفم از فاصله‌ی طولانی که  بینِ این داستان و پایانش رخ داد. این را بر من ببخشید. در انتهایِ این نوشته، متوجه خواهید شد، که حالِ خوبی نداشتم. و حالا هم ندارم.
پایانی کوتاه برای داستان نوشتم، دوست داشتم پایانش اینطور تمام شود. بهتر است بگویم: پسرک، اینطور تمامش می‌کرد. می‌توانید پایانِ من را، دوباره در نوشته‌ی خدا و گناه بخوانید.

 

پایانی دیگر از تو

زندگی واقعی هم دور از این نیست. ابتدای زندگیِ ما، درست مانندِ یک داستانِ از پیش نوشته شده آغاز می‌شود. هیچ کدام از ما، از ابتدا، قرار نبوده این باشیم. اما انگار، بعدا قرار شده.
هر کدام از ما، در شرایط خاصی به دنیا می‌آییم که فقط مختص خود ماست. همه‌چیز، از ابتدا، پیش از آنکه ما باشیم، نوشته شده بود. دردها و شادی‌هایمان، کمبودها و نقص‌هایمان، و برخورداری‌هایمان هم.

پیش از اینکه قرار بوده باشد که ما باشیم، قرار بوده این‌گونه باشد. قرار بوده دستی برای نوشتن و پایی برای رفتن داشته باشیم. قرار بوده بهترین پدر و مادر دنیا، پدر و مادرمان باشند. قرار بوده که خوشی بزند زیر دلمان. و قرار هم بوده فلج باشیم، قرار بوده در بچگی از پدرمان کتک بخوریم، قرار بوده درد بکشیم.
همه‌ی این‌ها پیش از اینکه به دنیا بیاییم، نوشته شده بود. و مثلا آن دختری که از بچگی برای خرجِ اعتیادِ پدرش، فروخته می‌شد، از کجا معلوم باکره‌تر و پاک‌تر از آن دختری نمی‌بود، که همیشه هر چه می‌خواست برایش فراهم بود، و مسیر خانه تا دانشگاه، تمامِ سهمش بود از مسیرِ زندگی.

بسیاری از آن‌هایی که خودشان را از دنیا و آدم‌ها طلبکار می‌دانند و همیشه سهم‌شان را از خوشی‌ها برای خودشان کنار می‌گذارند، همان‌هایی که صاف صاف راه رفتن‌شان را در مسیر زندگی، تنها از خودشان می‌دانند، و به دیگرانی که تلو تلو خوران، افتان و خیزان می‌روند، درست راه رفتن را طعنه می‌زنند. همین آدم‌ها، تمامِ کاری که برای فوق‌العاده بودنشان می‌کنند، این است که خودشان را بندازند پایین و سُر بخورند بروند. این‌ها نه مسیرشان چاله چوله دارد و نه سر بالاییِ زندگی را دیده‌اند.
پاهایشان را در کفش آدیداسی که با پول پدر خریده‌اند، فرو کرده‌اند و در جاده‌ی آسفالته‌ی دوبانده قدم می‌زنند، و در همین حال، به راه رفتنِ کسی می‌خندند و بر کسی خورده می‌گیرند که جاده‌اش سال‌هاست که آسفالت نشده، اصلا جاده کشی نشده، مسیرش پر از خار و تیغ است و کفشش هم پای برهنه‌ و لختش.

مسیرِ زندگی بعضی آدم‌ها، صاف و سرپایینی‌ست. بعضی‌ها هم، جان می‌کنند که مسیر زندگی‌شان فقط آن‌قدر سربالایی نداشته نباشد، که نشود رفت!
بعضی‌ها درگیرِ منظره‌ی مسیرشان هستند و کشف می‌کنند که در غروب آفتاب، زرد و نارنجی، چقدر به هم می‌آیند و به این پی می‌برند که چقدر کفش آدیداس خوب است. چقدر پول و پدری که پول می‌دهد، خوب است.
بعضی‌ها هم پایِ همیشه زخمی‌شان از سنگ و کلوخ و چاله‌های پر از آب، مجالی برای منظره باقی نمی‌گذارد. شاید هم، منظره‌شان، همان پاهای زخمی و تاول زده‌شان باشد. و کشف‌شان کفش‌شان است که ندارند. و به این پی می‌برند که با پاهای تاول زده، و آنچه پستی و بلندی‌های زمین به او آموخته‌اند، چقدر بهتر می‌توان زندگی را فهمید، حرف زد، چیز نوشت.

بعضی‌ها، چشم که باز می‌کنند، زندگی‌شان در بهشت آغاز می‌شود. همیشه خانه ای دارند، همیشه خنده‌ای و پدر و مادری که گرمش می‌کنند. هیچوقت شبی گرسنه نخوابیده‌، درد گرسنگی نچشیده‌اند. بزرگ‌ترین دردشان این است که چطور به مادرشان بگویند، مثلا ساندویچی را که امروز برای‌شان گذاشته، میل نکرده‌اند؟ بزرگترین دردی که از زندگی دیده‌اند! یا مثلا چرا فلانی بیست و پنج صدم از آن‌ها بیشتر شده؟! و خیلی هم زندگی‌شان را دوست دارند، و با افتخار هم می‌گویند! به خیال‌شان دارند زندگی می‌کنند. و اصلا زندگی همین است. باید هم همین باشد! چرا؟ چشم‌هایشان سیاه‌تر است شاید.
فکر می‌کنند خیلی تفاوت دارند با دخترک گل فروش و یتیمی که دست بر سرش می‌کشند و برای آرامش خاطرِ خودشان هم که شده، کاملا نمادین و سمبلیک به فکر دیگرانند، و این دیگرانی که نگرانش هستند، حتما باید کودکی یتیم یا بدبخت بیچاره‌ای مسکین باشد. در عین حال، به فکرِ آدم معمولی‌ای نیستند، که بییشتر از این‌ها، و فقط به او احتیاج دارد.

سخت‌ترین قسمتِ مسیرشان، طیِ مسیرِ بینِ سرسره و آسانسور است، تا اینکه یک روز چشم باز می‌کنند و می‌بینند لذت‌ها و آسایش، دیگر دل‌شان را زده، و با خودشان فکر می‌کنند، ‌برای تنوع هم که شده، لذت و خوشیِ جدیدی را تجربه کنند، مثلا می‌توانند عاشق شوند. آن هم حتما چیزِ خوبی‌ست، لذت دارد، خوشی و خنده دارد. درست مثلِ تمام چیزهایی که از دنیا شناخته اند.

اما، کسی که طاقتِ رنجیدن نداشته باشد، هیچ قله‌ی بزرگی را فتح نخواهد کرد. محال است، چیز بزرگی، بدون سختی بدست بیاید. اگر هم بیاید، نخواهد ماند. به همان اتفاقی خواهد رفت که آمده بود. در همان جایی تمام خواهد شد، که شروع شده بود. برای لذت‌ها و شادی‌های بزرگ هم، باید زحمت کشید.
اما، از کسی پنهان نیست، روزی خواهد آمد، که نه نمره‌ای در کار باشد، نه ساندویچی و نه حتی پدری و مادری. شاید آن روز، معنای تنهایی را بفهمند. چه تلخِ تلخ.

می‌دانم، می‌دانم که دنیا قرار نیست تا ابد بر روی یک پاشنه بچرخد. همانی که هیچوقت نفهمید که برای قضاوت کسی،‌ باید پا در کفش او کند، مسیری که او رفته را بپیماید، و یا لااقل فقط تصورش کند! روزی هم، گذرش به جاده‌ی ما خواهد افتاد، و مجبور خواهد شد با پاهایِ آفتاب مهتاب ندیده‌اش، همین مسیر را تنهایی برود.
آن روز، آیا ما هم در همین مسیر خواهیم بود؟ خدا را چه دیدی، شاید ما هم داشتیم جایی، منظره‌ی طلوع خورشید را نظاره می‌کردیم. درست بالای قله، جایی که از همه به خورشید نزدیک‌تر است. خورشیدی که برای به دست آوردنش جنگیده‌ایم، نه خورشیدِ تقدیمی.

بعضی‌ها، چشم که باز می‌کنند، زندگی‌شان در جهنم آغاز می‌شود. خانه‌ای که ندارند، پدر و مادری که نمی‌خندند، دعوا، دعوا، دعوا، درد. آیا پایی دارد؟ که با آن برود، به ملاقات آنکه روزی عاشقش خواهد شد؟ آیا دستی دارد؟ که با آن نامه‌ای عاشقانه بنویسد؟ دستی که با آن، دست‌های کسی را بگیرد؟ آیا چشم‌هایی دارد که عشق را در آن بخوانند؟
چه کسی گفته، کسی که دست ندارد، لیاقتش برای گرفتن دست‌های آنکه دوستش دارد، کمتر از آنی‌ست که دست دارد؟ دست دارد و لیاقت ندارد.

به من بگو، حاضری دست‌های نداشته‌ی کسی را لمس کنی، که دوست داشتن می‌فهمد؟ حاضری همسر کسی باشی، که دستی برای گرفتنِ دستت نداشته باشد؟ حاضر باش! تو را به خدا، ببین، دست‌های نداشته‌اش، زیباترین دست‌های بهترین عاشقِ دنیا نیست؟
بگو، حاضری همسر کسی باشی، که هیچ‌وقت دنبالت به آرایشگاه نخواهد آمد؟ حاضری با کسی باشی که هیچ‌گاه برای دیدنت نمی‌آید؟ کسی که هیچ‌گاه با تو قدم نخواهد زد. تو را به خدا، منتظر کسی بمان که قلب دارد و پا نه. حتی اگر تا آخر دنیا منتظرش بمانی، و به او نرسی، به خدا ارزشش را دارد. چه کسی، کدام دیگری را پیدا خواهد کرد، که دوباره ارزش انتظار داشته باشد؟ آیا همین پاهای نداشته، چیزی از شوقِ دیدارِ تو در او، کم خواهد کرد؟
بگو، حاضری همسر کسی باشی که چشمی ندارد که هیچ‌گاه به او عاشقانه خیره شوی؟ زیبا و ترسناک بودنش به کنار، اصلا چشمی نداشته باشد. تو را به خدا، به من بگو، آنکه چشمی برای دیدن ندارد، قلبی برای دوست داشتن هم ندارد؟ بگو آیا چشم‌های نداشته ای که از درون مهربانند، زیبا تر از تمام چشم‌های سیاه دنیا نیستند، که از درون، پوچی را فریاد می‌زنند؟

اگر نمی‌توانید کسی را اینگونه دوست بدارید، چیزی به نامِ عشق را، هرگز درک نکرده اید.
اگر در زندگی‌تان، آدم‌هایی هستند که چیزهایی برایشان مهم است، که انتخابی در داشتن یا نداشتنش ندارید، از آن‌ها دوری کنید. این آدم‌ها، خیلی خطرناکند.

به خاطر سه چیز، هیچگاه کسی را مسخره نکن:
چهره
پدر و مادر
زادگاه
چون انسان هیچ حق انتخابی در مورد آن‌ها ندارد.

در زندگی، چیزهایی هست، که ما در داشتن یا نداشتن‌شان، نقشی نداریم. چیزهایی که دستِ جبر در صفحه‌ی سرنوشت‌مان نوشته است. هیچ‌وقت نباید نقشِ این جبرهای زندگی را دستِ کم گرفت. جبرهایی که به اجبار، جزیی از ما شدند، و تا آخر عمر، همراه ما هستند.
باید قبول کرد، هر قدر که این جبرها ناعادلانه هم باشد، از آن راه فراری نیست. داستانِ ما آغاز شده است، نه آنگونه که می‌خواهیم. پایانش را اما، خودمان، همانطور که می‌خواهیم، تمام می‌کنیم. می‌توانیم منتظر بمانیم تا دیگران پایانی برایمان بسازند، یا اینکه خودمان پایانِ خودمان باشیم.
حتی تلخ‌ترین آغازها هم، پایان خوبی خواهند داشت، تنها اگر، منتظر نمانیم و آخر داستان زندگی‌مان را، خودمان بنویسیم. پایانی دیگر…

– پیشنهاد می کنم این ویدئو را دانلود و تماشا کنید. فقط نگاه نکنید، واقعا ببینید. (۵MB –  لینک موقتی است)

 

این من هستم…

چند روزی می‌شود، که خوابم نمی‌برد. خسته‌ام، خوابم می‌آید. حالتی که نه واقعا بیداری‌ست و نه واقعا خواب. می‌ترسم. برای اولین بار، خیلی می‌ترسم. نمی‌دانم از چه چیزی. خوابم که می‌برد، هیچ‌وقت بیدار نمی‌شوم. تقریبا همیشه از خواب می‌پرم. انتظار اتفاق بدی را دارم. اتفاقی که نمی‌دانم چیست، اما به شدت از آن می‌ترسم.
این روزها، تمامِ توانم برای کشیدنِ بارِ خودم کم آمده است. دیگر نمی‌توانم به تنهایی این بار را به دوش بکشم. نفس نفس می‌زنم، بر زمین می‌افتم و دوباره بلند می‌شوم.
در این کش و قوس، سنگینیِ بار دیگری هم بر دوشم می‌افتد. بارِ خودم یادم می‌رود. دیگر برایم مهم نیست بارم، می‌رسانمش، به خدا می‌رسانمش! من نگرانش هستم…
و تمامِ آرزویم از خدا این می‌شود که مرا به مشکلاتِ خودم برگردان. قول می‌دهم از پسشان بر می‌آیم. قول می‌دهم چیزی برای خودم نخواهم خواست. اصلا، از این به بعد، هر چه دعا کردم، بر آورده نکن. هر چه غُر زدم، بگذار سرِ نفهمی‌هایم. فقط تو هم قول بده، دوباره حالش خوب می‌شود…

خواهش می‌کنم، لطفا دعایش کنید…

خدا و گناه

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, تیر ۱۱, ۱۳۹۲ و ساعت : ۷:۴۸
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه | بازدید : 3,553

مداد رنگی و خدا

نیمه‌های شب بود. دست‌های آلوده به گناهش را شست. با خودش فکر کرد: “کاش چیزی مثلِ صابون هم بود، که با آن می‌شد گناهان را از روح و قلب آدم ‌شست.” از خودش برای گناهی که کرده بود، متنفر بود و تنفرش را به داخل دست‌شویی تف کرد. بزاقِ آلوده به خون، جایش را به خلط خونی داده بود. این دومین بسته‌ی سیگاری بود که امروز می‌کشید. با خودش فکر کرد: “همین امروز و فرداست که ریه ام از کار بیفتد و بمیرم.”

به یادِ روزی افتاد، که اولین نخ سیگارش را کشید. فقط برای این که از دوستانش کم نیاورد، تظاهر به کشیدن کرده بود و دوستانش تشویق می‌کردند که: “الکی دود نکن! داخل بده! سینه کش کن!”
خوب یادش بود، روزی که اولین نخ را کشید، واقعا احساس خوبی داشت. لذتی که دیگر نشانی از آن در خلط خونی‌اش به چشم نمی‌خورد. با خود پنداشت: “سیگار کشیدن هم مثلِ گناه کردن است، لذتی آنی و سطحی، و دردی پایدار و عمیق.” سیگار را به تقلید از دوستانش شروع کرده بود و شیوه‌ی گناه هم از دیگران آموخته بود و تصور می‌کرد مگر آن‌ها که گناه می‌کنند چیزی‌شان شده؟ خیلی خوشبخت تر و شادتر هم هستند.
با این حال، صدایی با درد از درون می‌گفت: “اما این‌ها با تو خیلی فرق دارند. تو نمی‌توانی مانندِ این‌ها باشی…” دوباره دچار پشیمانیِ بعد از گناه شده بود. و به کشتی شکسته‌ای می‌مانست که از یک طوفان سهمگین باز گشته است. در ظاهر آرام بود، اما دیگر نه همانی که قبل از طوفان.

با خود اندیشید: “آن عوضیِ کثافت اگر نبود، اگر آن‌طور با من نمی‌کرد، اگر آن‌طور تنهایم نمی‌گذاشت، الآن به این لجن نمی‌افتادم!” و اندیشید که چقدر می‌توانست خوشبخت باشد، فقط اگر با او بود.
از خودش سوال کرد: “راستی، چگونه خوشبخت می‌شوند، آن‌هایی که به پاکیِ عشق خیانت می‌کنند و آدم را در عشق، تنهایش می‌گذارند؟؟؟” همیشه همینطور است. اول خودشان را تمامِ دنیایِ کسی می‌کنند و بعد خودشان را از دنیایِ او می‌گیرند. و این، انگار که تمامِ دنیایش را از او گرفته باشند! و کسی که هیچ‌چیز برای از دست دادن ندارد، گناه بیشتر از آنکه برایش لذت باشد، یگانه شیوه‌ی انتقامِ اوست از خودش. و از دنیایش و دردِ باورهای ساده و پاکی که دچارشان بود.
از خودش پرسید: “این‌هایی که زندگیِ انسانی را زیر پا له می‌کنند، دوباره با چه رویی خدا خدا می‌کنند؟ چگونه سجده می‌کنند؟ اصلا برای چه کسی سجده می‌کنند؟! مگر آن چیزی که زیر پا، له کردند، زندگیِ کسی، و تمامِ امیدِ او به همان خدایی نبود، که برایش سجده می کنند؟!”

برای سوالش، جوابی پیدا نکرد. رفتارِ آدم‌ها، در نظرش چقدر عجیب می‌آمد. نگاهش به سطلِ زیرِ نشتیِ آب افتاد. صدایِ چکه چکه‌های آب، رشته‌های خیالش را از هم گسست. به آبی که از سطل سر ریز شده بود نگاهی انداخت و فکر کرد که چگونه همین قطره قطره‌های ناچیز، سطل به این بزرگی را سر ریز کرده‌اند. همین اتفاق‌های کوچکِ زندگی، گاهی آدم را به موجودی مبدل می‌سازند، که بازگشت از آن ممکن نیست. و آدمی تبدیل به موجودی می‌شود که فرسنگ‌ها با خود واقعی‌اش فاصله دارد.
در ابتدا این موجود قبیح، ‌فقط گاهی که زمینه‌ای برای ابراز پیدا می‌کند، سر و کله‌اش پیدا می‌شود. و در انتها، این موجودِ غریب، آنقدر قوی می‌شود که خودِ واقعی را به گوشه‌ای می‌راند و خودش می‌شود خودِ واقعی.

فنجان تلخِ نسکافه‌اش را یک‌سره نوشید. و سیگاری روشن کرد. با چشمانش ردِ دود را در هوا دنبال کرد. پیچ و تاب‌های رقصِ دود، چشمانش را قفل کرده بود. دودِ سیگار در هوا، که با آهنگِ مرثیه‌ای بر یک رویا، رقصِ مرگ را تمرین می‌کرد، مبهوتش کرده بود. سمفونیِ مرگ رویاها اجرا می‌شد. یکی یکی رویاهایش را در ردِ دود سیگار در هوا می‌دید.

لحظه‌های خوبِ زندگی‌اش یکی یکی در دود سیگار به چشمش آمد… کودکی‌ِ خودش را می‌دید که با شادیِ کودکانه‌ای، معصومانه از جعبه‌ی آبرنگش خوشحال بود، جعبه‌ی مداد رنگیِ شش رنگش را می‌دید، و شوقی که از داشتنش داشت. با خودش فکر کرد: “آن‌وقت‌ها، شش رنگ، چقدر زیاد بود…”

اولین دوچرخه‌اش، کارت‌های عکس داری که بازی می‌کرد، اولین روز مدرسه‌اش و قاصدکی که دمِ درِ مدرسه پیدا کرده بود، و با آنکه دوستش داشت، ترسیده بود در دستانش بمیرد و فوتش کرده بود. قاصدک را از گوشه‌ای که گیر افتاده بود، در خیالِ خودش، مثلا نجات داده و به دست باد سپرده بود و زیر لب گفته بود: “برایم دعا کن قاصدک عزیزم…” روزهایی که در خیالِ کودکی‌اش می‌خواست پولدار شود و به همسایه‌ها، آب انجیر و فرفره می‌فروخت… همه چیز را در هاله‌ی دود، و در هوا می‌دید. رویاهایی که از سیگار بلند می‌شدند، اوج می‌گرفتند و… در هوا ناپدید می‌شدند.

این‌بار، رویای عاشق شدنش، دخترکی که عاشقش بود، را می‌دید. شب‌هایی که با صدایِ او می‌خوابید و روز‌هایی که با بالشِ خیس شروع می‌شد و با رویایی که برای در کنارِ دخترک بودن می‌ساخت، به انتها می‌رسید. رویاهایِ نیامده‌ خود را با او می‌دید: جاهایی که قرار بود با هم بروند، حرف‌هایی که قرار بود بزنند، چیزهایی که قرار بود بخرند و آرامشی که قرار بود داشته باشند. تمامِ جاهایی که قرار بود به او نشان بدهد، یکی یکی در دودِ سیگار، به آسمان می‌رفت. جایی که یک روز از آنجا رد شده بود و تنها بود، جاهایی که دوست داشت یک‌بار او را هم به آنجا ببرد، جایی که یک‌بار به یادش لبخند زده بود و می‌خواست نشانش دهد. امتدادِ خیابانِ تنهایی‌هایش، کوچه‌ی گریه‌ها و خانه‌ی بی‌کسی‌هایش… رویایِ مکالمه‌یِ روزی که هیچگاه نیامد، حالا داشت چون تصوری متحرک، در دودِ سیگار می‌رقصید.

تصویرِ کودکی که قرار بود پدرش باشد، هدیه‌هایی که برای کودکش خریده بود، بستنی‌هایی که حتما برایش می‌خرید، خانه‌ی گرم و آرامی که قرار بود بسازد، لبخند‌هایی که قرار بود بزند، خوشبختی‌ای که قرار بود داشته باشد، و تصویرِ پدر و مادرش… که داشتند می‌خندیدند. و… ناگهان همه چیز ناپدید شد. خنده‌های پدر و مادر. این آخرین تصویری بود که دید.

سوزش دستش، او را از رویایش بیرون انداخت. و ته سیگاری که حالا روی دستش مانده بود. سیگار دیگری روشن کرد، و سیگاری دیگر و باز سیگاری دیگر… و تاریکی‌ای که فقط با آتشِ کبریت، در دست‌های لرزانش، لحظه‌ای روشن می‌شد. سایه‌ای که از او، بر روی دیوار می‌افتاد و آرام آرام، ناپدید می‌شد.

کبریت را کشید. دست‌های لرزانش، نگاهش را به سمتِ آتشِ کبریت کشاند. خودش را در آن آتش می‌دید، که زجه کنان می‌سوخت و در آتش فرو می‌رفت. و دست‌هایش را می‌دید که همچنان، برای کمک، التماس می‌کردند. تصویر سوختنش، و آن زجه‌های ترسناک، یک آن، ترسی عمیق در دلش انداخت. ناخودآگاه، با تکان دادن دستش، فورا کبریت را خاموش کرد.

تصویرِ دود شدنِ رویاهایش و سوختنش در گناه، و خاطره‌ی پسری که حالا فقط تصویری از او در رویاهایش مانده بود، ناگهان بغضی را که پیشتر فرو خورده بود، در گلویش شکست و اشک در چشمانش حلقه زد. یک آن، دلش آنقدر برای خودش تنگ شد، که می‌خواست خودش را از داخلِ رویا بیرون بکشد. ناگهان چیزی شبیهِ زجه از درونش شنیده شد. صدایی که به بیشتر به گریه‌ای‌ می‌مانست، و شبیه صدای کسی بود که پیش‌تر در درونش کشته بود. صدایش شبیهِ التماسِ خودش بود که در آتش می‌سوخت. با خودش فکر کرد: “چه صدایِ قشنگی!” لبخندی بی‌ارده و بی‌روح بر لبانش نقش بست. صدای زجه‌ می‌آمد، و این نشانه‌ی خوبی بود. هنوز چیزی در درونش زنده بود و درد می‌کشید. هنوز داشت می‌جنگید و ملتمسانه برای زنده ماندنش، التماس می‌کرد.

اشک‌هایش را، که حالا دیگر داشت از چانه‌اش می‌چکید، با پشتِ دست‌، پاک کرد و به خیسیِ دستانش زل زد. خودش را در آن اشک‌ می‌دید. یادش آمد این همان دستانی‌ست که لحظه‌ای پیش به گناه آغشته بود. فورا دست‌هایش را با یقه‌ی زیر پیراهنی‌اش پاک کرد. از این همه تناقضِ دست‌هایش، وحشت کرده بود. عرقِ سردی بر پیشانی‌اش نشست.

فنجانِ نسکافه‌ی بعدی، تلخی‌اش کامش را می‌زد! چند حبه قند داخلش انداخت، و آرام آرام سر کشید. به بزرگیِ گناهش و جهنمی فکر می‌کرد که ساخته بود. جهنمی که آنقدر بی‌انتها به نظر می‌رسید، که گویی رهایی از آن ممکن نبود. با خودش فکر کرد: “غیر ممکن است، نمی‌توانم! بزرگ‌تر از جهنمِ من هم مگر وجود دارد؟!” کمی مکث کرد… ترجیح داد این بار، به رویاهایش فکر کند.

با خودش گفت: “یا حالا یا هیچ‌وقت.” پاکت سیگارش را مچاله کرد و به گوشه‌ای انداخت. اما فورا پشیمان شد و تصمیم گرفت تا سیگارها را نخ به نخ خارج کند و تک تک با دست‌های خودش خفه‌شان کند. خفه کردن، تنها چیزی بود که به ذهنش رسید. چوبه‌ی دار برپا بود. آن شب، نخ‌های سیگار، یکی یکی اعدام می‌شدند.

ابتدای صبح بود. پسرک، دست‌هایش را می‌شست. از پنجره، صدایی به گوش می‌رسید…

ابتدای صبح بود. پسرک، دست‌هایش را می‌شست. از پنجره، صدایی به گوش می‌رسید:
خداوند، بزرگ‌تر از آنی‌ست که در وصف آید…

 

– پایانِ مشخصی برای این داستان در نظر گرفته بودم (یک یا دو جمله‌ی کوتاهِ دیگر)، اما تصمیم گرفتم پایان را گنگ باقی بگذارم و آن را به شما واگذار کنم :‌) دوست دارم، برداشت خودتان را از انتهای داستان و ارتباطش با اتفاقات و دیالوگ‌های باقیِ داستان، بنویسید. به نظر شما، در انتها چه اتفاقی افتاده بود؟ انتهای داستان، با کدام قسمت(هایی) از نوشته مرتبط است؟ به کدام سوال(های) این نوشته، پاسخ خواهد داد؟
[نوشته تکمیل شد – ۲۱ تیر ۱۳۹۲]

توضیحات تکمیلی:

در انتهای داستان، پسرک همان کاری را کرد که در آغاز داستان انجام داده بود: شستنِ دست‌ها. انتهایِ داستان، شستن دست‌ها برای گرفتنِ وضو بود. صدایی که به گوش می‌رسید، صدایِ اذان بود و جمله‌ی آغازین آن، که ترجمه‌ی فارسی‌اش می‌شود: خداوند، بزرگ‌تر از آنی‌ست که در وصف آید… (الله اکبر)

ابتدای داستان، پسرک آرزو کرده بود: “کاش چیزی مثلِ صابون هم بود، که با آن می‌شد گناهان را از روح و قلب آدم ‌شست.” و در انتها به وسیله‌ی نماز (فرقی نمی‌کند، هر شیوه‌ی عبادت در هر دین و مذهبی، که گفتگو با خدا باشد) روح و قلبش را از گناهان می‌شست.

پسرک با خودش فکر کرده بود: “غیر ممکن است، نمی‌توانم! بزرگ‌تر از جهنمِ من هم مگر وجود دارد؟!” و سپس کمی مکث کرده و به آرزوهایش فکر کرده بود. مکثش برایِ پاسخی بود که در آن لحظه یافته بود و فکر کردن به آرزوهایش، متعاقب آن بود. بزرگ‌تر از جهنمی که او برای خودش ساخته بود، چیزی نبود، جز خدا. همان جمله‌ی پایانی: خداوند، بزرگ‌تر از آنی‌ست که در وصف آید…

در قسمتی از داستان، ابتدا پسرک خودش را در آتشِ کبریت می‌دید. و در انتها، خودش را در اشکِ چشم‌هایش دید. و بسیاری دیگر از تناقض و پارادوکس‌هایی که در این نوشته وجود دارد.

از همه‌ی دوستانی که پایانِ خودشان را برای این داستان نوشتند، صمیمانه مچکرم :‌)

عشق و لجن

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, تیر ۴, ۱۳۹۲ و ساعت : ۴:۱۰
ارسال شده در قسمت : نامه‌ها | بازدید : 5,119

عشق و لجن

عشق

این روزها، آدم‌ها گرمایِ عشق را در تنِ گرمِ معشوق خلاصه می‌کنند و به هم‌آغوشی می‌گویند: عشق بازی! دروغ‌های عاشقانه می‌گویند و عاشقانه دروغ می‌گویند. عشق‌ها هم که تاریخِ انقضا می‌خورند… بعد از مدتی فاسد می‌شوند! کجاست آن عشق‌های جاودانه؟! و اصلا عشق خاصیتش این است که ماندگار است و تنها عشق است که می‌ماند. و آدم‌ها عشق‌شان از ماندگاریِ عسلِ زنبورها هم کمتر است. انگار، عشق هم دیگر نمی‌ماند، تمام می‌شود، فاسد می‌شود، درست مثلِ یک سطلِ ماست! یا مثلا یک شیشه‌ی کشک! یعنی اینقدر اعتبار و ارزش دارد عشق! و کلا مفهومِ عشق عوض شده، شکلش در فرهنگِ لغات و آوایش در دهان‌ها همان است، معنایش اما نه. درست مثلِ خیلی چیزهایِ دیگر¹.
این روزها، کمتر کسی چیزی از آن مجنونِ عاشق به خاطر دارد. همان‌که بی هیچ ادعایی، فقط دوست داشت. و نه کافی شاپ دیده بود و نه کنسرت می‌دانست چیست². نه هدیه‌ی ولنتاین داده و نه قلب‌های گنده و خرس‌های عروسکی گرفته بود. تنها کارش این بود که شب‌ها به لیلیِ خودش فکر می‌کرد و چشمانش خیس بود! همین! دوستش داشت و در این دوست داشتن می‌سوخت. و لیلا برایش نه شریکِ تنهایی بود و نه شریک زندگی. اصلا به شراکت علاقه‌ای نداشت. اصلا به تجارت معتقد نبود! برایِ بردنِ دلِ لیلایش به فکر هدیه‌های گران قیمت نبود و اصولا برایش مهم نبود دل ببرد. ترجیح می‌داد دل نخرد!
مجنون، عاشقِ لیلا بود. نه خواستگارش! لذتش از لیلی همین گریه‌های شبانه بود، نه که از تماشای تئاتر در کنارِ خانوم لیلی -احتمالا با یک عالمه چیپس و پفک- لذت ببرد. لذت را که همه می‌برند! مهم این است که آدم کسی را داشته باشد که کنارش و به یادش غصه بخورد. همیشه کسی برای قدم زدن و تماشای تئاتر و کافی شاپ رفتن هست. مهم این است که انسان یکی را داشته باشد که با او و برای او گریه کند. خندیدن را که همه می‌توانند!

این روزها، عشق هم بچه بازی شده است! انگار کلاس دارد عاشق شدن! همه می‌خواهند عاشق شوند و یکی عاشقان شود! و در نهایت هم، یک چیزی برای خوشان در خیالشان درست می‌کنند و اسمِ عشق رویش می‌گذارد، و به همین توهمِ عشق دل‌خوش می‌شوند. و این وسط، فقط گند می‌زنند به عشق و آدم‌هایی که عشق را می‌فهمند. فاصله‌ایست میانِ مدعی و عاشق. و فاصله‌ی بسیاری‌ست از آنچه تظاهر به بودنش می‌کنیم یا آرزوی بودنش را داریم، با آنچه توانِ بودنش را داریم.

خواهرِ من! برادرِ من! عاشق شدن، مرد می‌خواهد! و اگر اینجور بود که تا هر کسی از چیزی خوشش آمد، عاشقش می‌شد، که آنوقت می‌بایست من عاشقِ زیر شلواری‌ام باشم! چون همیشه خوشم می‌آید این یکی را تنم کنم! چشیدنِ عشق، لیاقت می‌خواهد! نه زیبایی می‌خواهد و نه پول و نه ادعا و نه واژه و جمله بندی. با تعریف و تمجید و دلقک بازی و شوخی و دادنِ هندوانه زیر بغلت، و تعریف و تمجید، که چقدر فرشته‌ای، که نمی‌شود عاشق بود.
خودت، برای به دست آوردنِ یک مدرکت دکتری چقدر تلاش می‌کنی؟ چند سال؟ چند شب تا صبح پلک بر هم نمی‌گذاری و بیدار می‌مانی؟ آنوقت برای بدست آوردنِ عشق، یک کنسرو می‌خواهی؟! که تا گشنه‌ات شد، و دلِ مبارکت کمی عشق خواست، درش را باز کنی و هلوپی یک عشق از داخلش بپرد بیرون، روبرویت بایستد و پشت سرِ هم بگوید: “تو یک فرشته‌ای. یک فرشته‌ای. یک فرشته‌. من خیلی دوستت دارم. خیلی دوستت دارم. دوستت دارم.” دلت را هم که زد، خب، درش را می‌بندی.

 

لجن

واقعا فکر می‌کنی که تحصیلِ عشق، آسانتر از گرفتنِ فلان مدرک دکتراست؟! که اگه اینجور بود، که همسایه‌ی پولدارمان که پول‌هایش از پارو بالا می‌رود و دو تا زن دارد، سفارشِ یک عشقِ سفارشی را می‌داد تا برایش یک مارک‌دارش را بسازند و اورجینالش را فول آپشن برایش بیاورند، مثلا یک عشقِ شاسی بلندِ مدلِ روز، تمام اتوماتیک! تا آنوقت در سنِ بالای پنجاه و پنج سالگی با سه بچه و داشتنِ نوه، نمی‌رفت زنِ مردم را بگیرد! از قضا، این آقای همسایه‌ی پولدارِ ما، زنِ دومش، همین چند سالِ پیش، پیشِ پایِ شما، زنِ یک مردِ سرطانی بوده است. و این آقای پولدار، با پول و ماشینِ آنچنانی و البته موهایی که سیاه رنگ شده تا سن و سالش پنهان بماند و چشم و ابرویی زیبا -دروغ چرا، حتی نه چندان زیبا!-، کاری می‌کند که این زن از شوهرِ سرطانی‌اش طلاق بگیرد و زنِ این مردِ نامرد شود.

با پول می‌شود زنِ کسی را از بغلِ شوهرش حتی بیرون کشید، اما می‌شود عشق را خرید؟ و اتفاقا با پول همه کار می‌شود کرد و تنها یک چیز هست که با پول نمی‌شود خرید، و آن، عشق است. پس چیزی به این سختی، به این گرانی را که با هیچ مقدار پولی در هیچ کجا نمی‌توان خرید، با چه بهایی می‌خواهی بدست بیاوری؟ به بهایِ نازک نارنجی بودنت؟ یا به بهایِ نفهمی‌هایت؟ یا شاید هم به بهایِ غرورت؟! در کمالِ آسایش و آرامش جنابعالی؟ با اینکه آب تویِ دلِ مبارکت تکان نخورد؟ که شما خدایی نکرده یک‌وقت سختی نکشید، پوستِ دست‌تان خراب می‌شود!
این سرویس دادن‌ها، در داشتنِ همسر، آن هم شاید، بتواند باشد. اما تفاوتِ بحثِ همسر و زن و  شوهر، با بحثِ عشق، تفاوتِ گرمایِ بخاری است با حرارتِ آتش‌فشان!

خواهر من! برادر من! از من و تو بهترها نتوانستند! از تو خوشگل‌ترها به هوایِ عشق، دارند در لجن و هرزگی غوطه می‌خورند! از تو پول‌دارتر ها، به جایِ عشق، هم‌خوابه و تخت خواب می‌خرند! از تو پاک‌تر دارند در آغوشِ این و آن دست و پا می‌زنند! از تو خوشگل‌تر، از تو زیباتر، از تو قد بلند تر، از تو پول‌دار تر، از تو مدرک بالاتر، از تو دکتر تر، از تو خیلی باهوش‌تر! تو به چه چیزی در خودت می‌نازی که خود را لایقِ عشق می‌دانی؟ چیزی که خیلی‌ها می‌خواستند، لیاقتش را ولی نداشتند.
گفته بودم که: دخترکِ بی‌درد! پسرکِ بی‌درد! عشق یعنی درد! اگر این درد را تحمل می‌توانی، بسم الله… و اگر نه، فی امانِ الله! دختر‌های دمِ بختِ دور و برت، و پسرهای خواستگارت هم که ماشاالله زیاد هستند. تو را چه به عشق؟ برو و مثلِ دیگران خوشبخت شو.

 

عشق و لجن

هر کسی برای دردی که تحمل می‌کند، متهم است. اما فکر کن… چه مظلومانه، روزی هزار بار می‌میرد و زنده می‌شود و درد می‌کشد، آنکه جرمش سادگی و اتهامش عاشقی باشد… و واقعا هم این‌روزها، جرمِ سنگینی‌ست، سادگی و دل بستگی. جرم یعنی همینکه بر خلافِ عرفِ آدم‌ها عمل کنی، و آدم‌ها برای کسی که اینطور بر خلافِ آدمیت‌شان عمل کند، مجازاتِ سنگینی کنار گذاشته‌اند…
اشتباه از ما بود، نگفتیم تو یک فرشته‌ای و فرشته پنداشتیمش و پروانه‌وار به پایش سوختیم. و باورش شده بود که وظیفه‌مان ایجاب می‌کند آن‌گونه باشیم، چون او خودش راستی راسنی یک فرشته است! و اصولا حقش کمتر از این نیست! و این خاصیتِ ذاتیِ اوست، نه خاصیتِ عشق! سوختیم و این سوختن، تاوانِ آن‌کسی‌ست که ساده باور کرد و ساده دوست داشت و ساده تنها نگذاشت. ماند، ماند، و ماند. نرفت، نرفت، و نرفت. این دنیا، عادلانه نیست… این دنیای لعنتی اصلا عادلانه نیست.

وظیفه‌ی تو همین است. اینکه نگذاری به زیبا ترین و معصومانه ترین شیوه‌ها بشکنی! اینکه بدانی که تمامِ دنیایِ پستِ آدم‌ها، اصولا برای این وجود دارند که تو را به پست‌ترین جوب‌هایِ پست‌ترین نقطه‌ی شهرِ پست‌شان بکشانند. خب، مسلم است که این دنیا و آدم‌هایی که خوب می‌شناسیمشان، بر نمی‌تابند پاکی و سادگیِ عشق را. و تو اگر از ترسِ پشتِ پا زدنِ غریبه‌ها، به ساده‌ترین شیوه به دیواری از جنسِ عشق تکیه کنی، احتمالش زیاد است که به عاشقانه‌ترین شکل، از همان طرف بیفتی و با صورت در لجن فرو روی. این قانونِ نانوشته‌ی این دنیاست. همان کسی ناباورانه جهنمی سوزان برایت می‌سازد که خود روزی رویایِ خشت خشت بهشتت بود. و تو می‌مانی و رویایِ نیمه سوخته‌ات، جهنمی که در آن دست و پا می‌زنی، و بهت و بهت و بهت. و زجه و زجه و زجه.

قانونِ نانوشته‌ی دیگری هم اما هست. اصلا، چطور است که خودمان بنویسیمش؟ اصلا بیا قانون‌مان این باشد، قرارمان این باشد که نخواهی گذاشت به جرمِ پاکی و سادگی و اعتمادت به آدمی که تمامِ دنیایت بود و فرشته‌وار دوستش می‌داشتی، در لجن بمانی. اینکه زمین خوردی، طبیعی‌ست. اینکه در لجن انداخته باشندت هم واقعیتِ این دنیاست. هیچ چیزِ عجیبی اتفاق نیافتاده. این قانون‌شان است! اینکه در لجن بمانی، عادلانه نیست!
باید بلند شوی و باز به آسمان چشم بدوزی… این هم قانونِ ماست! تو سزاوارِ لجن نیستی، تو سزاوارِ غصه و گریه و تنهایی نیستی. تو این‌بار قانونی جدید بساز. نامردی‌ست اگر بگذاری سهمِ آنکه از دوست داشتن و پاکی و سادگی کم نگذاشته، گریه و حسرت و کابوس‌های شبانه باشد. شادی کن، بخند، و زندگی کن! جایِ تو این‌جا نیست… حیف است که زندگی باشد و تو در آن نباشی… جایِ تو در خنده، در شادی‌های کودکانه، جایِ تو در مهربانی‌های بی‌دلیل، دست در دستِ کودکی تنها، جایِ تو در کنارِ خدا، جایِ تو در عشق خالی‌ست… تو از جنسِ آن مردمانی، که عشق را می‌فهمند.

به عشق هم که نرسیده باشی، از آدمیزادی هم که شکست خورده باشی، در عشق اما برنده‌ای. سرت را بالا بگیر مرد! تو در عشق سربلندی. جایِ تو این لجن نیست! بگذار، لجن هم سهمِ آن‌هایی باشد که نفهمیدندمان. همان‌ها که از عشق، برایت لجن ساختند. جایشان عجیب در لجن‌زار خالیست. جای‌شان را پس بده.

 

 

۱- نمی‌دانم چرا همیشه تهِ حرفایم سیاسی می‌شود! من که به سیاست کاری ندارم، پدرم سیاست‌مدار بوده یا مادرم؟!

۲- کنسرت خوردنی‌ست؟ مثلِ کنسرو؟ آقا جان به خدا من هم کافی شاپ و تئاتر دوست دارم، منتها تنها که نمی‌شود رفت، مبینا (خواهرم)‌ و مادرم هم که… بگذریم، یک‌بار سینما رفتیم، مبینا همه‌اش حرف می‌زد و مادرم که در تاریکیِ سینما، خوابیده بود! :‌)) آقا جان، یک سوالِ دیگر، آیس تی(ice tea) یعنی چی؟ من که همیشه چای را داغ داغ می‌نوشم! خارجی‌ها چای را یخ کرده می‌نوشند؟ چایِ داغ هم در کافی شاپ می‌فروشند؟ اگر می‌فروشند، پایه‌ام، قرار بگذارید که برویم!

– من چقدر ندید بدیدم! :‌)) البته پی‌نوشتِ دوم، جنبه‌ی شوخی داشت! وگر نه، همه می‌دانند، کافی‌شاپ را که نمی‌روند، می‌خورند !!

– امروز (روز انتشار این مطلب) قرار بر این شده که اگر خدا بخواهد (می‌خواهد، می‌دانم)، کاری را که همیشه شروع می‌کردم و نیمه تمام رها، یک بار برای همیشه شروع کنم، و تا روزی که زنده‌ام رها نکنم! در همین حد بگویم که، کارِ خیلی خوبی‌ست :‌)

آسمان و زمین

نگارش شده در تاريخ : شنبه, خرداد ۲۵, ۱۳۹۲ و ساعت : ۲:۴۱
ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک | بازدید : 1,866

آسمان و زمین

آسمان…

آه آسمانِ رویایی

که با تمامِ وسعتِ لاجوردی

در تو

جایی برایم نبود

بعد از خیالِ تو…

همان خیالِ شیرینت…

نه پرواز سهمِ بال‌هایم بود

و نه دیگر

خزیدن می‌دانستم…

کاش از جنسِ نور بودم…!

 

آسمان دور بود…

من عاشقش بودم

و پایِ چوبیِ کپک زده‌ام

باز مرا به جشنِ ریشه‌ها می‌خواند

کاش آدمی را

طاقتِ همسفر شدن با بال‌هایم بود…

 

آسمان، آسمان، آسمان

آسمان عزیزم

من از دیارِ خاکم…

من،

زمینی زاده شده بودم…

من،

به آدم‌ها دچارم

من،

به جبرِ زمین گرفتارم

 

زمین…

آه زمین پست و حقیر

چقدر دلم برایت تنگ می‌شود

و با تمام تنفری که از تو دارم

باز با تو هم‌خوابه می‌شوم

تا در آغوشِ گرمِ پر از شهوتت

و در نفس نفس زدن‌های غریزه

و لمسِ تب‌آلودِ نیاز و خواهش

واژه‌ی دوستت دارم را

به صورتت استفراغ کنم

 

دلم برایت تنگ است

برای تویی که که از درد آبستنم کردی

تویی که مرا زن کردی

و من هر روز

درد به دنیا می‌آورم

با تو همبستر می‌شوم

تا این‌بار

تو از لذتِ دردم

از من آبستن شوی

 

زمینِ کوچک

زمینِ حقیر

گورستانِ سادگی و معصومیت

چقدر از تو لبریزم

چقدر زشتی‌ات، مرا احاطه کرده است

به هر کجا که پا بگذارم

تو پیش از من رسیده‌ای

چقدر از تو لبریزیم…

و به وسعتِ آدم‌ها

چقدر تکرار می‌شوی…

 

چقدر زشتیِ لذتت را به کامم ریختی

چقدر دردآور

چه بی‌رحمانه

چه معصومانه!

چه بی‌گناه

و چه ساده

به معصومیت و سادگی‌هایم

خیانت کردی

 

آه زمینی

که از شهوتِ تو

تکرار می‌شویم

چقدر باورِ نبودنت

سخت است!

چقدر وهمِ زشت نبودنت

شبیهِ رویایی تعبیر ناشدنی‌ست

چقدر بهشت ناپیداست…

که خیالش حتی

از حوالی‌مان هم نمی‌گذرد

چقدر لجن‌زار پیداست…

اینجاست،

در یک قدمی‌!

 

با تو هم‌آغوش می‌شوم

و خوب می‌دانم

در تندیِ هرزگیِ آغوشت

پژمرده خواهم شد

تا در گناهی بی اراده

و در طپش‌های تندِ قلبم

آسمان را

در اشک‌های چشمانم بنشانم

 

چشم‌هایم…

چشم‌هایی که مهربانی و کودکی‌ات را

هیچ‌کس باور نکرد

آه چشم‌های ترسناکم

من می‌ترسم…

من می‌ترسم از چشم‌هایی،

که مهربانی را در واژه‌ها می‌جویند

و می‌ترسم از چشم‌هایی،

که چشم‌ها را نمی‌فهمند

من می‌ترسم از آدم‌هایی،

که مهربانی را در شهوتی مهربان می‌بینند

من می‌ترسم که مهربانی،

در واژه‌ها بماند

من نمی‌ترسم که مهربانی در واژه‌ها گم شود

من می‌ترسم که مهربانی از دل‌ها گم شود

و از چشم‌ها…

و از آن روزی می‌ترسم

که چشم‌های مهربان،

در خلاءِ واژه‌هایی زیبا،

بترسانند…

 

واژه‌ها…

آه واژه‌هایِ سخیف و خرد

که تمامِ پاکی و مهربانی‌ام

تنها در تو پیدا بود

این‌بار

سادگی و کودکی‌هایم را

در لباسی از شهوت و غریزه می‌پیچم

تا دیگر

در راه ماندگانِ واژه ندیده،

مهربانی را تنها در واژه‌ها نجویند

واژه‌های زیبایِ لاکردار!

بگذار این بار

تو هم نباشی…

ولی من

هنوز همان باشم

 

 

– این نوشته را، در شب بیست و سوم خرداد و در سالروز تولدم نوشتم. از ابتدا، قرار نبود این باشد. اصلا قرار نبود چیزی باشد. بعدا قرار شد! انگار قرار است، در به دنیا آمدنم، واژه‌ها هم زمینی شوند. تا دوباره، چیزی شبیهِ خاطره‌ی آسمان، بر شانه‌هایم بروید…

– از تمامِ دوستانم که تولدِ تنهایی‌ام را به یاد داشتید، ممنونم :‌) ممنونم که در سالروز زمینی شدنم، از مهربانیِ آسمان گفتید. با شما بودنم مبارک! همیشه به یادتان خواهم بود…

– سهمِ یک انسان از درد، مگر چقدر می‌تواند یزرگ باشد؟…


Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38