انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

تصادفی که تصادفی نبود

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, شهریور ۴, ۱۳۹۲ و ساعت : ۳:۲۲
ارسال شده در قسمت : خاطرات, شوک | بازدید : 4,728
دل شکسته

میدونم شکسته، نگران نباش، زود خوب میشه…

 

هنوز دوست دارم باور کنم، آنچه را که رخ داد، در خواب دیده باشم. داستانی باشد، یا وب‌نوشته‌ای. اما، با خونِ روی دست‌هایم چه کنم؟! کاش خواب دیده بودم.
حالا که شش شب از آن حادثه می‌گذرد، هنوز از نوشتنش حتی، مطمئن نیستم. گاهی حادثه‌ای آنقدر هولناک است، که آدم احساس می‌کند با نوشتنش، به سخره‌اش می‌گیرد.

بیست و هشتم مرداد ماه، یعنی دقیقا شش شب پیش بود که با مادر و پدرم قرار بود از تبریز حرکت کنیم. من و مادرم تنها در اتومبیلی بودیم که راننده‌اش من بودم. ساعت حوالی سه نیمه شب بود و ما جلوتر از پدرم، زنجان را رد کرده بودیم و در مسیر جاده‌ی بیجار بودیم. صدای آهنگ بلند بود و تک و توک اتومبیلی در جاده به چشم می‌خورد.
بعد از یک پیچ، در سمت مخالفِ ما، مردی هراسان، با اشاره‌ی دست، به بغلِ جاده اشاره می‌کرد. کمی جلوتر، تپه‌ی سمت مخالف جاده، که ساقه‌های برداشت شده‌ی گندم بود، در آتش می‌سوخت. شکل و شمایلِ تپه‌ی آتش گرفته، در آن نیمه شب، در دلِ آدم ترس می‌انداخت. خصوصا اینکه تقریبا کسی جز ما در جاده دیده نمی‌شد. پیچ تند بعدی را که پیچیدم، ابتدا خورده‌های شیشه بر روی زمین دیده می‌شد و بعد، اتومبیل پیکانی که وسط جاده، واژگون شده بود.
تصویر واژگونیِ اتومبیلِ وسط جاده و چند نفری که دور آن می‌چرخیدند و پشت زمینه‌ی تپه‌ی آتش گرفته، در آن خلوتِ نیمه شب، و صدای ناله و گریه‌ای که در سکوتِ بیابان برهوت می‌پیچید، تصویر عجیبی از ترس و وحشت را تداعی می‌کرد.

بغلِ جاده متوقف شدم، نمی‌دانستم چکار کنم، هم می‌ترسیدم و هم می‌خواستم کمک کنم. شیشه را پایین دادم و آنقدر دست‌پاچه بودم که تازه یادم افتاد که صدای موزیکِ شادِ داخلِ پنجره، با وحشتِ غمگینِ فضایِ کمی آنطرف‌تر، چه تناقضِ زشتی ساخته است.

از پنجره به بیرون نگاه کردم. اتومبیل پیکان سفید رنگ، واژگون شده بود. صدایِ چند ناله و شیونِ مخلوط در هم می‌آمد و آدم‌هایی که بر روی زمین دراز به دراز افتاده بودند. در عرض چند ثانیه‌ی کوتاه، خودم را جمع و جور کردم، پیاده شدم و سمت‌شان رفتم. پرسیدم به اورژانس زنگ زده‌اند یا نه، که گفتند زده‌اند. اما چیزی که از نزدیک دیدم، باعث شد اصلا به آن دو نفری که پشتِ پیکان روی آسفالت افتاده بودند، فکر هم نکنم.
نزدیک‌تر که رفتم، یک زن داخلِ اتومبیلِ پیکان مانده بود. یک خانم میانسال که موهایش بر روی صورتش ریخته بود و صورت و موهایش آنقدر آغشته به خون بود که چهره‌اش مشخص نبود. یا شاید هم من در جزئیات چهره‌اش دقت نکردم. ترسیده بودم، زن ناله و تقلا می‌کرد تا از پنجره‌ی عقبی پیکان که سر و ته شده بود، بیرون بیاید.
چیزی که بود، زنی با صورت و دست‌های خونی، سعی داشت خارج شود و دست‌های کمک به بیرون از پنجره دراز می‌کرد، و بزرگ‌تر از آن بود که از پنجره بیرون بیاید و در هم باز نمی‌شد. بد تر از همه، اینکه من این صحنه‌ها را می‌دیدم و هیچ‌کاری هم از دستم بر نمی‌آمد.
آن سه نفر هم داشتند با زور خارجش می‌کردند. گفتم خارجش نکنند، چون ممکن بود به ستون فقرات و نخاعش آسیب رسیده باشد و می‌بایست بی‌حرکت می‌ماند. از طرفی هم، باکِ بنزین سوراخ شده بود و بنزین به بیرون می‌ریخت. چراغ‌های اتومبیل هم که روشن بود، و احتمال آتش سوزی و انفجار وجود داشت. من رفتم از داخل اتومبیل، قفل فرمان را بیاورم تا در را باز کنیم. که تا  برگشتم، در باز شده بود، و داشتند خارجش می‌کردند. او را بر روی صندلی‌های عقبِ همان اتومبیل، که نمی‌دانم چطور یکجا به بیرون افتاده بود، خواباندیم. زن تقریبا ساکت بود و به آرامی ناله می‌کرد.

نمی‌دانستم چکار کنم، واقعا نمی‌دانستم. شده بود که تصادف ببینم، اما تصادفی که کلی آدم جمع شده باشند و ماندنِ من بیشتر به ضررشان می‌بود و ترافیک را بیشتر می‌کرد، و من هم رفته بودم. اما فکرش را هم نمی‌کردم، در یک تصادفِ نیمه شب، اولین نفری باشم که به آدم‌های نیمه جانی خوابیده بر آسفالتِ جاده برسم، و زنی هم داخلِ اتومبیل گیر افتاده باشد.
گفتم باتری را از ماشین خارج کنند، چون فکر کردم آتش سوزی احتمالا به دلیل جرقه‌ی باطری و بنزین رخ می‌دهد. چون پیکان واژگون بود، باز کردن درب کاپوت هم سخت بود.

کمی به دور و برم نگاه کردم. از دیدنِ یک لنگه‌ی کفش کوچک، واکس کفش و مدارک و کاغذهایی که بر روی زمین پخش بودند، شوکه شده بودم. با این حال، فکر کردم تصادفی نبوده که در این تصادف باشم. با اینکه شوکه شده بودم، می‌دیدم که به کمک احتیاج دارند و می‌خواستم هر جوری که هست، کمکشان کنم. در واقع، می‌خواستم به خودم کمک کنم.

صدایِ کودکانه‌ای، باعث شد به پشتِ پیکان بروم، همانجایی که دو نفر افتاده بودند. یکی‌شان مرد میان‌سالی بود که صدایش در نمی‌آمد و کمی دورتر، پسرِ کودکی، که بعدا فهمیدم فقط سیزده سال دارد. پسرک با لباسی که جزئیاتش یادم نمی‌آید و با یک شلوار گرمکنِ آبی رنگِ پاره، بر روی زمین ناله و شیون می‌کرد. شلوارش از آنجا خاطرم مانده، که مرتب می‌گفت پایش درد می‌کند. به نظر نمی‌آمد وضعش وخیم باشد، فقط بی‌تابی می‌کرد.
سعی کردم بلندش کنم، که دیدم پایش درد می‌کند. دوباره بر روی زمین خواباندمش. پسرک گریه و ناله می‌کرد، خواستم آرامش کنم که چیزی نیست، پدر و مادرش خوب هستند و به زودی همه‌چیز تمام می‌شود. گفتم که به اورژانس زنگ زده‌ایم و آمبولانس در راه است و نترسد.
می‌گفت سردش است. پسر سیزده ساله‌ای که بر روی آسفالت جاده‌ی سرد خوابیده بود، ساعت سه و چهار شب، داشت به من می‌گفت سردش است. و من جز تی‌شرتی که تنم بود، چیزی نداشتم تنش کنم. حتی داخل اتومبیل هم چیزی برای پوشاندن نداشتم. مرتب می‌گفت سردش است، چند نفر رسیدند و رو انداز آوردند، بر رویش انداختیم و کمی آرام گرفت.

به مردی که پدرشان بود سر زدم. زنده بود، چشم‌هایش باز بود، اما هیچ ناله و شیونی نمی‌کرد، یعنی اصلا صدایش در نمی‌آمد. با این حال، شدت خونریزی از سرش آنقدر بود، که بر روی آسفالتِ جاده جاری شده بود. سعی کردم با او صحبت کنم، تا از روی واکنشش، وضعیتش را تا حدودی تخمین بزنم. اما جواب نمی‌داد، و فقط گاهی پاهایش را جابجا می‌کرد، که نشانه‌ی خوبی بود. فکر می‌کنم شوکه شده بود، چون فهمیدم که خودش راننده‌ی پیکان بوده و خوابش برده بود.
آنطرفِ پیکان، همانجا که مادرش خوابیده بود، دخترک جوانی را دیدم که با یک رو انداز بر دست و یک لیوان آب در دست، کنارش نشسته بود. که من با عجله گفتم: «بهش چیزی ندید بخوره.» جواب داد:‌ «آخه خیلی بی‌تابی می‌کنه.» گفتم به هر حال نباید چیزی به او خوراند.

دوباره صدای پسرک، حواسم را پرت کرد. رفتم کنارش و زانو زدم و باز سعی کردم به او بگویم که آمبولانس در راه است، و او باز می‌گفت سردش است. حق داشت، نیمه‌‌ی شب بود، و یک پسر به آن سن، وسطِ بیابان، بر روی آسفالت سرد خوابیده بود. اضافه بر این‌ها، حسابی ترسیده بود و این باعث می‌شد بیشتر سردش شود.
چیزی نداشتم به او بدهم، و با تمام وجود، دوست داشتم که چیزی داشته باشم. بر روی شانه‌هایش دست گذاشتم، به شیوه‌ی کودکانه‌ای گفت: «جانِ مادرِت، یه چیزی برام بیار، خیلی سردمه…» نمی‌دانستم چکار کنم، چند بار برگشتم به داخل اتومبیلم و از مادرم هم که حالا بالای سر زن میانسال رفته بود، پرسیدم. چیزی نداشتیم.

برگشتم و دوباره کنارش زانو زدم. گفتم این آمبولانس لعنتی می‌آید. و آمبولانس نمی‌آمد! می‌گفت:‌ «دروغ میگی، یک ساعته میگی آمبولانس میاد، پس چرا آمبولانس نیامد!» چرا نمی‌آمد؟ نمیدانستم! گفتم می‌آید، گفتم در راه هستند. بر سرش دست کشیدم، و از همینجا یادم هست که موهایِ کوتاهش، فرفری بود. چیز بیشتری از جزئیات هیچکدامشان به یاد ندارم.

به خودم که آمدم، دیدم تعداد زیادی اتومبیل پشت اتومبیل من ایستاده‌اند و تعداد زیادی هم رویرو، در طرف مقابلِ جاده. مشاهده‌ی تصویرِ اتومبیلی واژگون شده و سه نفری که دراز به دراز برروی جاده افتاده‌اند، اجازه نمی‌داد کسی از بغلِ جاده حرکت کند، بندازد برود به مسیرش. چیزی که آن لحظه حس می‌کردم، این بود که همه به احترامِ سه انسان و انسانیت توقف کرده بودند. بعضی پیاده شده بودند و برخی هم داخل اتومبیل‌شان مانده بودند. چند اتوبوس هم بودند که ایستاده بودند. البته به جز دو سه اتومبیلی که چند دقیقه‌ی بعد، از بغلِ جاده انداختند و رفتند.

دلم طاقت نمی‌آورد و بدون آنکه بدانم چرا، نگران پسرک بودم. می‌گفت: «سردمه، پاهام، فقط پاهام سرده، جانِ مادرِت، توروخدا پاهام فقط سرده.» روانداز و پتویی که رویش بود، نازک بود. زیرش هم که آسفالتِ جاده. همانقدر می‌دانم، که روانداز را روی پاهایش کشیدم و با دست‌هایم، انگشت‌‌ها و کفِ پاهایش را گرفتم و دست‌هایم را پتویی برای پاهایش کردم. تنها کاری که در آن لحظه می‌توانستم و بلد بودم. پسرک کمی آرام گرفت، ناله نکرد. نمی‌دانم از گرمای دستانِ سردم بود، یا از اینکه کسی کنارش هست که سعی می‌کند کمکش کند. از اینکه تنها نیست. لااقل، “خیلی” تنها نیست.

چند بار نزدیک گوشش با او حرف زدم. مردی آمد و از من پرسید که چه شده؟ گفتم پاهایش زخمی شده. پسرک، گریه کنان داد زد، شاید غُر زد که: «زخم چیه! پام شکسته!» چه خوب بود، که در این لحظات، به این حرفِ من گیر می‌داد. در آن لحظات، من، “زخمی شدن” را، بهترین واژه‌ی بدِ آن شب می‌دانستم، خصوصا اینکه فکر می‌کردم که پدرش هم احتمالا صداها را می‌شنود. آرام در گوشش گفتم: «می‌دونم شکسته، چیزی نیست که،‌ من هم یه بار از روو درِ اتاق افتادمو دستم شکست. تو هم مثلِ من، پات شکسته. گچ می‌گیرن، خوب میشه.» و این در حالی بود، که حتی نمی‌دانستم برای پایش دقیقا چه اتفاقی افتاده.
دوباره آرام در گوشش گفتم: «ببین الآن اینجوری می‌کنی، مامان بابات میشنون، ناراحت میشن، حالا فکر می‌کنن چی‌شده. گریه نکن، بزار اونا ناراحت نشن.» خوب می‌دانستم که او برای این حرف‌ها، بچه است، با این حال، می‌دانستم چطور باید با بچه‌ها صحبت کرد.

تمام این اتفاقات در حالی بود، که هیچ‌کدام از این سه نفر، از حال هم خبر نداشتند و همه روی زمین افتاده بودند. پدر و پسر در یک طرف و مادر در آن طرفِ اتومبیل پیکان.
پسرِ بزرگتر، که هجده سال داشت، می‌گفت که در اتومبیل خواب بوده که تصادف شده،‌ و وقتی پیاده شده، این صحنه را دیده و دقیقا نمی‌داند چه اتفاقی افتاده است. و در حالِ جمع کردن مدارک اتومبیل بود، که تا شعاع چندین متر، بر روی زمین پخش شده بودند. سعی کردم به او کمک کنم، کاغذها را از روی زمین جمع می‌کردم. رسیدِ باربری، فاکتور خرید یا فروشِ چیزی، کاغذی که نشانی یا شماره تلفنی رویش بود، کارتِ ویزیت، کاغذهای گِلی و خلاصه هر چیزی که پیدا می‌کردم، بر می‌داشتم. شاید خیلی‌هایشان اصلا به درد نمی‌خورد، اما در آن لحظه، من فقط جمع می‌کردم.

خیلی درد دارد. اینکه برای منی، که حتی از درد کشیدنِ یک سگِ نیمه بیهوش در اتاق جراحی هم، با نگاه در چشم‌هایش، دردم می‌گرفت، حالا داشتم کِرِم صورتِ زنانه را بر روی گل و لایِ اطراف جاده می‌دیدم. می‌دیدم یک واکس کفش را که کنار صاحبش بر روی زمین افتاده بود و پاهای صاحبش کفش نداشت. بالشتکِ پشتِ سریِ صندلیِ جلو را می‌دیدم و شیشه‌ی شکسته‌ی جلوی اتومبیل، که یک‌جا در آمده بود و به بیرون افتاده بود. بر رویش دو فرورفتگیِ خونی که محلِ اصابت سرشان بود، به چشم می‌خورد. کلمه‌ی الله را بالای همین شیشه‌ی جلوی اتومبیل که آغشته به خون بود، می‌دیدم.
داخل اتومبیل را گشتم، شاید پولی، دسته چکی، کارت اتومبیل یا گواهینامه‌ای چیزی پیدا کنم. سرم را داخل کردم، لیوان‌های یک‌بار مصرف، روی سقف اتومبیل (که حالا کفِ آن بود) افتاده بود. سرم را داخل اتومبیل واژگون شده‌ای کرده بودم که تا چند ساعت پیش، زندگی در آن جریان داشت و حالا بوی مرگ نه، خودِ مرگ بود.
وسایل‌شان را به پسر بزرگ‌ترشان که در خواب، سالم مانده بود، که می‌دادم، کاغذ پاره‌ها را گرفت و گفت: «وقتی خودش نباشه، اینا به چه دردی می‌خوره.» گفتم که حالشان خوب می‌شود. در واقع، امیدوار بودم که حالشان خوب می‌شود.

دوباره کنار پسر بچه ایستادم. یک مردِ ابله، به کسی، ‌با اشاره‌ی دستش به سمتِ مردِ میانسال، گفت:‌ «این مَرده رفتنیه، نمی‌مونه.» پسر و پدر، هر دو می‌شنیدند. پسر را می‌دانستم، پدر را بعدا فهمیدم. با شنیدنِ این حرف، صدای شیون و ناله‌ی پسر بچه که آرام شده بود بلند شد. در واقع، گریه را جیغ و داد می‌زد. عصبانی شدم، با حرص، دستم را به سمت آن مرد گرفتم و گفتم: «چی میگی تو!» بعد خم شدم روی سر پسرک و آرام در گوشش زمزمه کردم: «ولشون کن، اونا چی می‌فهمن، من دانشجو ام. اونا حالی‌شون نیست که، من بابات رو دیدم، حالش خوبه، همه‌تون خوب میشید.» تا دوباره آرام گرفت.

پسر کوچک، دوباره سراغ آمبولانس را از من گرفت. تا اینکه بالاخره آمد. آرام در گوشش گفتم: «آروم باش، امشب هم داره تموم میشه…» می‌دانستم چه شبِ پر از وحشتی دارند، و چون مانند همه‌ی ما، از قبل انتظار نداشتند روزی کفِ جاده بخوابند، فکر می‌کنند امشب قرار نیست برایشان تمام شود.

لحظه‌ی آخر روی سر پدرشان رفتم و برای اینکه مطمئن شوم واکنش دارد، پرسیدم: «صدام رو میشنوی؟» با سر اشاره کرد که می‌شنود. فکر کردم اشتباه دیدم و دوباره تکرار کردم. دوباره با سر جواب داد. اما حتی یک کلمه با کسی حرف نزد، حتی جواب پرسنلِ آمبولانس را هم نداد. مادر و پدر را بر روی برانکارد سوار کردیم و داخل آمبولانس گذاشتیم. پسرک را داخلِ پتو، به آمبولانس رساندیم و کنار مادرش گذاشتیم.

در راه، وقتی بر می‌گشتیم، مادرم میگفت که وقتی کنارِ مادرش بوده، هر وقت که پسرک ناله می‌کرد، مادرش بی‌تابی می‌کرده و می‌گفته: «صدای پسرم میاد». با اینکه خودش، صورت و پیشانی‌اش تماما خونی بود، باز در آن حال، نگران پسرش بود.
مادر می‌گفت: «حالا پسره صبح از خواب پا میشه، به مامانش میگه یه پسره بالای سرم بود، نمیدونم کی بود. لباست هم که سبزه، میگه مامان یه فرشته بود، اومده بود بالایِ سرم، با من حرف می‌زد.»

در آن لحظات، اصلا آن‌ها را غریبه نمی‌پنداشتم. این اتفاق، نه برای آن‌ها، که برای من افتاده بود. همه‌ی آن‌ها، آن مرد، آن زن، آن کودک و آن پسر جوان، همه‌شان من بودم.
من، مردی بودم که خانواده‌ام بر اثر سهل انگاری‌ام، در حال مرگ بودند و من حتی نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. و مانند تمامِ مرد‌های دنیا، سکوتم، رساترین ضجه‌ی یک مرد بود. من، مادری بودم که صدایِ گریه‌های کودکم، دردِ خودم را از یاد برده بود. کودکم سردش بود و من نمی‌توانستم گرمش کنم. من پسر جوانی بودم که از خواب بیدار شده بودم و حالا داشتم خانواده‌ام را از لابه‌لای پاره‌های آهن بیرون می‌کشیدم. و من، کودک سیزده ساله‌ای با شلوار گرمکنِ آبی رنگ و موهای فرفری بودم، که سردم بود. اما، مادرم نبود.

با خودم فکر می‌کنم، شاید حق با مادرم باشد. اینکه همان لحظه‌، نه کمی دیرتر و نه کمی زودتر،‌ من آنجا باشم. و کودکی که پاهایش سرد بود. مادری که از شنیدن ناله‌ی پسرش درد می‌کشید، و پدری که می‌شنید پسرش از خبر مرگش فریاد می‌کشد.
شاید خدا می‌خواست، هر چه برای خودم پَست هستم، در دلِ تاریکیِ آن شب، فرشته‌ای برای یک کودک باشم. شاید هم در آن تصادف، همه چیز “تصادفی” بود. گاهی خدا، چه اسم‌های عجیبی دارد…

 

از تصادف، جان سالم به در برده بود
و می‌گفت زندگی‌اش را مدیون ماشین مدل بالایش است
و خدا همچنان لبخند میزد

 

 

– شش شب از آن شب می‌گذرد و من امیدوارم حالِ هر چهار نفرشان خوب باشد… دعایشان کنید.

– تو را به خدا، آهسته رانندگی کنید، با چشم‌های خواب آلود رانندگی نکنید.
حتی اگر شما رانندگی نمی‌کنید، حتما به راننده گوش‌زد کنید.

– بچه که بودم، از در و دیوارِ خانه هم بالا می‌رفتم!

– امیدوارم با خواندن این نوشته، خاطرتان آزرده نشده باشد…
چرا که درتصادفِ وسطِ بیابان هم، تصادفاً خدا هست :‌)

عشق نفرین شده

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, مرداد ۲۱, ۱۳۹۲ و ساعت : ۱۲:۳۶
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه | بازدید : 9,203

عروسک وودو

صدای ممتد بوق اتومبیل‌ها، دود غلیظ سیگار و رگه‌های رقصان نور که از لابه‌لای پرده‌ بر سطح زمین می‌رقصیدند، همچون خراشی بودند که بر پیکره‌ی روح می‌افتاد. و این، سنگینی سکوت بینشان را بیش از پیش غیر قابل تحمل می‌ساخت.

– ببین مایکی، خب راستش، نمی‌دونم…

و بر روی لبه‌ی تخت فنری نشست. و بی آنکه به روی خودش بیاورد که از فرو رفتن یک‌باره‌اش در تخت فنری یکه خورده است، سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد.

با اینکه امیلی گفته بود نمی‌داند، مایکل سرش را به طرف او گرداند، و منتظر شد تا از آنچه می‌داند بگوید.
در همین سه هفته‌ای که با هم بودند، تقریبا پی برده بود که هم‌اتاقی جدیدش، همیشه راهی برای شروع گفتگو پیدا می‌کند. و مایکل در این لحظات، از این که مجبور نیست به این سکوت وحشتناک ادامه دهد، از داشتن چنین هم‌اتاقی خوشحال بود. تقریبا دو ماه بود که به این شهر آمده بود و هیچ کس را جز امیلی، که آن هم از طرف کالج به عنوان هم‌اتاقی‌اش انتخاب شده بود، نمی‌شناخت.

– میدونی مایکی، من خیلی به خدا اعتقاد ندارم، با این حال، گاهی که باهاش حرف می‌زنم، ترجیح میدم باهاش در مورد چیزهای خوب صحبت کنم. واسه حرفای دیگه، همیشه کسی هست!

– پس بهش اعتقاد داری.

– چطور؟

– آدم با چیزی که وجود نداره، حرف نمی‌زنه!

– خب شاید، گاهی وقت‌ها، نمی‌دونم.

حالا او هم سرش را به طرف مایکل چرخاند و ادامه داد: «اما راجع به حرفای خوب. تو چرا این کار رو نمی‌کنی؟» و با نگاهش منتظر جواب ماند.

مایکل نگاهش را از او دزدید و با صدای قرچ قرچ صندلی، از جایش بلند شد. پنجره‌ی اتاق را بالا زد و نگاهش را به آسمان دوخت. با خنکای باد بر روی صورتش، بی‌اختیار چشمانش را بست.

– منم این کار رو می‌کنم امیلی. اصلا کی گفته نمی‌کنم؟

– ولی تو گفتی که… گفتی اون رو…

– اون فرق داره!

به طرف امیلی برگشت و دست‌هایش را بر لبه‌ی پنجره گذاشت. وزش ملایم باد، لابه‌لای انگشتانش پیچید. اواسط دسامبر بود، و کم‌کم زمستان از راه رسیده بود.

– من واسه اونم، همین کار رو می‌کردم. منظورم دعا و آرزوهای خوبه. همیشه همین کار رو می‌کردم. از روز اول تا… تا همین الآن!

– خب؟

– اما اون نکرد. نبود. یعنی بود، یا لااقل فکر می‌کردم که اینجوری بود، اما نموند. اینجوری نموند.

دوباره برگشت و به ستاره‌های آسمان چشم دوخت. با خودش فکر کرد، انگار قبلا آسمان ستاره‌های بیشتری داشت! امیلی با سکوتش، منتظر شنیدن حرف‌هایش بود.

– امیلی، یه سیگار بهم میدی؟

– تو که قرار بود دیگه نکشی.

منتظر نماند و از بسته‌ی سیگار ایمیلی که روی میز بود، یک نخ بیرون کشید. فندک را از کتار تخت برداشت و سیگارش را آتش زد.

– ولی حالا می‌بینی که قرار شده.

– مایکی، تو چرا هر وقت می‌خوای راجع به اون حرف بزنی، سیگار می‌کشی؟ میشه یه بار هم بدون سیگار حرفت رو بزنی؟

این را گفت و خودش هم سیگاری روشن کرد. جسارت گفتنش را پیدا کرده بود: «از اینکه همش میگم اون، اون، اون، اذیت میشم. راستی، تو چرا هیچوقت اسمش رو نگفتی؟ مگه اسم نداره؟!»

مایکل تمایلی به جواب نداشت: «چه فرقی می‌کنه.» و باز به سمت پنجره چرخید. از آن بالا، با چشمانش، به اتومبیل‌های خیابان خیره شد، که با سرعت زیاد، بدون آنکه تمامی داشته باشند، اینطرف آنطرف می‌رفتند.

– امیلی، من هیچ‌وقت بدش رو نخواستم. حتی وقتی باهام بد کرد. نمیگم باز هم دعاش می‌کردم، اما هیچوقت واسش آرزوهای بد نمی‌کردم. یعنی، من اصلا واسه هیچکسی آرزوی بدی نکردم. حتی وقتی فکر می‌کرد بدم، من خوب بودم.

نگاهش را از خیابان، به سمت پیاده‌رو و آدم‌هایی که تند تند راه ‌می‌رفتند، کشید. و از آنجا سرش را بلند کرد و به سمت آسمان چشم دوخت. شهر آنقدر چراغانی بود، که اگر آلودگی هوا هم می‌گذاشت، باز هم ستاره‌ها به سختی دیده می‌شدند.

– ببین امیلی، منم مثه تو، خدا رو فقط واسه خوبی می‌خوام. نه یه چوب دستی تا هر وقت کم آوردم، خدا رو بکوبونم سر این و اون.

و به طرف ایمیلی برگشت: «من دو تا مادربزرگ دارم. مامانِ مامانم و مامانِ بابام. دو تاشون عکسِ همدیگه هستن! اولیش همه‌اش دستش رو به آسمونه و دعا می‌کنه، و دومی همش این و اون رو به خاطر ظلم‌هایی که توی ذهنش فکر می‌کنه در حقش شده، نفرین می‌کنه. من همیشه حالم بهم می‌خورد ازش. با اینکه هیچوقت به من دخلی نداشت، اما تنم می‌لرزید از اینکه می‌شنیدم یکی رو نفرین می‌کنه.»

– خب، پس واسه چی می‌خوای نفرینش کنی؟ منظورم اونه. همونی که اسم نداره. خانومِ سِکرِت!

– چون اون نفرینم کرد.

و سیگارش رو از طبقه‌ی چهاردهم، به طرف خیابان پرت کرد و ادامه داد: «ایمیلی، میدونی وودو چیه؟»

– توی یه کتاب، یه چیزایی در موردش خوندم. اینکه وودو یک جور نفرینه. جادوی سیاه، جادوی شیطانی!

– دقیقا. به جور جادو هست توی تاهیتی و قسمتی از آفریقا، که توسط بومی‌های اونجا انجام میشه. یکی از مراسم‌شون اینجوریه که کسی رو که میخوان نفرین کنن، یه عروسک از اون شخص می‌سازن و سوزن رو مثلا توی شکمش فرو می‌کنن. میگن بعد از مدتی اون شخص احساس دل‌درد شدیدی می‌کنه و پزشک‌ها چیزی تشخیص نمی‌دن، تا اینکه می‌میره.

امیلی پرسید: «تو به نفرین اعتقاد داری؟»

– من به خدا اعتقاد دارم.

– منظورم اینه که، به نظرت، واقعا اثر داره؟

– نه. منظورم از نه، چه وقتی هست که به حق باشه، چه وقتی ناحق. به سه دلیل : دومیش اینکه اگه همه‌ی بدی‌ها در همین دنیا جواب داشت، که الآن همه‌ی آدم‌کش‌ها سینه‌ی قبرستون خوابیده بودن و دیگه توی شهر، همه‌شون آدم خوبا بودن که راست راست راه می‌رفتن! سومیش اینکه قضاوت آدما از خوب و بد، احمقانه‌اس. خدا با احمق‌ها نیست! خودش اگه بخواد، می‌دونه هر کسی رو چیکار کنه. احتیاجی به دستور آدما نداره.

– و اولیش؟

– خدا از آدمایی که نفرین می‌کنن، متنفره!

امیلی از لبه‌ی تخت بلند شد، و در حالیکه در فنجان طلایی رنگش قهوه می‌ریخت، سرش را برگرداند و پرسید: «پس تو می‌خوای ازت متنفر بشه. خدا رو میگم. درست نمیگم مایکی؟» مایکل شروع به نالیدن کرد: «ولی اون قلبم رو شکست. می‌دونی من قلبم از چی شکست؟» به طرف تخت رفت و خم شد. و از داخل کیف کرمی رنگ کهنه‌ی زیر تخت، کاغذهایی که به دقت تا شده بودند را خارج کرد.

– میدونی اینا چیه؟ اینا نامه‌هایی بودن که واسش نوشتم. میدونی موقع نوشتنش به چی فکر می‌کردم؟ می‌دونی تموم شب‌های اون یک سال و سه ماه و هفت روز رو به چی فکر می‌کردم؟ به چی دل‌خوش بودم؟ به اینکه اون برام دعا می‌کنه! هیچی مثه این نیست که یکی یه روز صبح از خواب پا بشه و ببینه تموم باورهاش روی سرش خراب شده. من باورش کرده بودم امیلی! باورش کرده بودم! دعاهاش رو،‌حرف‌هاش رو، خودش رو! من باور کردم که خدای مهربونی داره! اصلا واسه همین دوستش داشتم!

و با عصبانیت نامه‌هایش را به وسط اتاق پرت کرد. از زیر پا افتادن نامه‌هایی که روزی با جانش می‌نوشت، بغضش گرفت و سعی کرد این موضوع از دید امیلی پنهان بماند.

امیلی در حالیکه فنجان نسکافه‌اش را سر می‌کشید با لبخندی بر لب پرسید: «دعاهاش برآورده هم شد؟»

مایکل بی آنکه پاسخی بدهد، سراغ سیگارهای ایمیلی رفت و فندک را به زیر سیگار کشید. دوباره فضای اتاق از دود غلیظ پر شد.

– شرط می‌بندم برآورده نشده باشن. درست نمیگم مایکی؟ شاید بهتر بود، خودت واسه خودت دعا می‌کردی. نه واسه اون. دعاهاش برآورده نشد، چون قرار بود یه روز نفرینت کنه. خدا به حرف آدمایی که همه‌اش حرف‌شون رو عوض می‌کنن، گوش نمیده!

مایکل دوباره بر روی صندلی ای که از حراجی هفته‌ی پیش، نصف قیمت خریده بودند، نشست. صندلی به آرامی جیر جیر کرد. کام غلیظی از سیگار گرفت: «همینکه می‌دونستم دعام می‌کنه، آروم بودم. به برآورده شدنش فکر نمی‌کردم.» بی‌اختیار آهی کشید و ادامه داد: «میدونی امیلی، خیلی ساده، من رو واسه کاری که نکردم و اذیتی که خودم بیشتر از اون شدم، نفرین کرد. نه یکی دوبار، خیلی! یه بارش میدونی چرا؟» و خاکستر سیگارش را در زیر سیگاری امیلی تکاند. منتظر پاسخ سوالی که کرده بود، نماند: «چون یک روز، من دلتنگش بودم و خواستم باهاش حرف بزنم. من نمی‌دونستم امتحان داره. اون امتحان داشت. اون امتحانش رو قبول نشد.»

امیلی با عجله گفت: «و واسه امتحانی که رد شده، نفرینت کرد؟ پسر، معلومه حسابی عاشقت بوده، فقط کتاب‌هاش رو بیشتر از تو دوست داشته!» و با صدای بلند خندید. بعد ساکت شد،‌ و متوجه کاری که انجام داده بود، شد.

– ببخشید خندیدم. منظور بدی نداشتم.

مایکی سیگارش را در زیر سیگاری خاموش کرد. با خنده‌ی امیلی، جای خنجری که از پشت در کتفش فرو رفته بود، دوباره شروع به خاریدن کرده بود.

– نه، اشکالی نداره. خنده دار هم هست. خودمم گاهی واقعا می‌خندم به خودم. می‌دونی کجاش خنده داره؟ اینکه ثبت نام همین کالج رو من براش انجام داده بودم. نه که کار سختی بوده باشه، اما اون روز که این کار رو می‌کردم، هیچوقت فکرش رو هم نمی‌کردم یه روزی بخواد واسه امتحانش من رو…

– و حالا می‌خوای انتقام بگیری؟

– انتقام؟ نه، نه امیلی. من اهل انتقام نیستم. من فقط یک چیز رو می‌خوام. اونم اینکه هر کاری که سرِ من آورد، سر خودش بیاد. من فقط عدالت می‌خوام امیلی، میخوام اونم به اندازه‌ی من درد بکشه، به همون شکلی که من کشیدم. وقتی از درد میگم، اون حتی نمی‌تونه تصور کنه من دارم از چی حرف می‌زنم! دلم می‌خواد تا مغز استخوناش همون قدر درد بکشه، تا مثه من برداشت یکسانی از واژه‌ی درد داشته باشه! اندازه‌ی من! نه کمتر، نه بیشتر. این کمترین تاوانی نیست که باید بده؟

امیلی همان طور که روی تخت نشسته بود، سرش را خم کرد و صورتش را با دست‌هایش گرفت.

– شاید باورت نشه امیلی، اما من خیلی با خودم کلنجار رفتم. با خودم فکر کردم دوست دارم چه بلایی سرش بیاد؟ شاید هزارتا فکر از توی سرم گذشت، اما راضی نشدم. نتونستم قبول کنم که یه اتفاق خیلی بد براش بیافته. مثلا یه اتفاق جسمی، بیماری، مرگ، نقص عضو، از دست دادن خانواده یا حتی بدبخت شدنش توی زندگیش.

امیلی دست‌هایش را از صورتش برداشت، باز همان لبخند مرموز و دوست داشتنی بر صورتش نقش بست. با همان حرکات مخصوص چشم‌هایش پرسید: «دوستش داشتی؟»

– اون سیگار لعنتی کجاس؟

– دوستش داشتی. وگرنه، دلت نمی‌لرزید از اینکه بلای بدی سرش بیاد. خصوصا اینکه اون در بدی کردن بهت، انصافا سنگ تموم گذاشت.

پنجره‌ی نیمه باز، دوباره مایکل را به سمت خودش کشاند. امیلی با چشم‌های گرد شده و ابروهای بالا رفته، او را دنبال کرد. بلند شد و به کنار پنجره رفت، و درست کنار مایکل ایستاد و نفس عمیقی کشید.

– مایکی من توی این مدت کم، تو رو خیلی زیاد شناختم.

مایکل سرش را به طرف امیلی که او هم حالا به آسمان چشم دوخته بود، گرداند: «شغلته دیگه! خانوم دکترِ روان‌شناس.» برای اولین بار لبخندی بر لب‌هایش نقش بست. و مهربانی را از چشم‌های امیلی بازشناخت.

– حالا بگو ببینم چی شناختی ازم؟

– اینقدری شناختمت، که بدونم نمی‌تونی.

و با لبخند مرموز همیشگی به طرف او سر برگرداند. حالا هر دو، یکدیگر را در انعکاس چشم‌های هم می‌دیدند.

– ببین مایکی، تو نباید نفرینش کنی. در واقع تو نمی‌تونی این کار رو کنی. به سه دلیل. اولیش اینکه اون نفرینت کرده، چون تورو دوست نداشته، و در واقع اصلا از اول هم نداشته. آدم‌ها نمی‌تونن درد کشیدن یکی رو که دوست دارن ببینن، حتی درد کشیدن اونی رو که یه روزی دوستش داشتن. تو نمی‌تونی این کار رو باهاش کنی. تو دوستش داشتی. تو نباید مثه اون باشی. دومیش هم اینکه نفرین کار آدمای ضعیفه… و تو باید قوی باشی.

– و سومیش؟

– وقتی با این همه دردی که کشیدی، هنوزم از اون و دوست داشتن میگی، چشمات برق می‌زنه. تو کسی رو از دست دادی، که نفرینت کرد. و اون کسی رو از دست داد که تو بودی، مایکی. اون بیشتر از نفرین، محتاج به ترحمه.

و همینطور که داشت دور می‌شد، گفت: «در ضمن، تو اینقدر چیزهای خوب و دوست داشتنی داری، که وقتی واسه این کارا نداری. مطمئن باش، خدا خودش میدونه کِی و کجا کار درست رو انجام بده. یه چیزی هم تنت کن،‌ هوا کم‌کم داره سرد میشه. نگفتی، قهوه‌ات رو با شکر می‌خوری؟»

– نه، تلخ باشه لطفا. تلخِ تلخ.

و همانطور که پنجره را می‌بست، با چشم‌هایش رد بخار نفس‌‌هایش را در هوا دنبال می‌کرد.

 

 

– تقدیم به تمام آن‌هایی که عشق را با درد به جان خریدند و به نفرت نیالودند.

انشایی برای خداوند

نگارش شده در تاريخ : پنج شنبه, مرداد ۱۰, ۱۳۹۲ و ساعت : ۱۱:۱۶
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, من و مبینا, نامه‌ها | بازدید : 41,994
تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی... اگه می خوای بندازی، بغل ِ بابا بندازی...

تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی… اگه می‌خوای بندازی، بغل ِ بابا بندازی…

خدا اجازه؟ ما دفتر انشامون رو نیاوردیم. یعنی راستش… اصلا انشا ننوشتیم.
اجازه آقا؟ ما انشامون خوب نیست، مدرسه هم که می‌رفتیم، بلد نبودیم پاییز رو توصیف کنیم. همیشه هم نمره‌ی انشامون کمتر از ریاضی و هندسه می‌شد. کلاسِ دوم راهنمایی که بودیم، همه‌ی نمره‌هامون بیست شد، معدل‌مون اما نه. انشا کم آوردیم آقا. شدیم شاگرد سومِ کلاس. اون دوتای دیگه، انشاشون بهتر از ما بود. خب، وقتی میگیم انشامون خوب نیست، باید باور کنید.

گفتیم که، ما بلد نیستیم پاییز رو توصیف کنیم. وقتی درختِ تنها رو تصور می‌کنیم که لخت و عور، چقدر دلش از جداییِ برگ‌هاش گرفته، دلمون خیلی می‌سوزه. برگ‌ها رو درک نمی‌کنیم آقا، نمی‌دونیم چطور خوبی‌های درخت رو فراموش کردن. حتما اونا هم کلی دلیل دارن. تازه اونا که فقط برگ هستن، آدم‌ها هم کلی دلیل میارن. ما خنده مون می‌گیره آقا، فقط می‌خندیم. نمی‌زاریم دیگه گریه‌مون بندازن.

اجازه خدا؟ ما فکر می‌کنیم حرف زدن بلد نباشیم. مامان مون راست می‌گفت، ما هیچ‌وقت بازیگرِ خوبی نشدیم. آخه فرزاد، دوستمون آقا، بهمون میگه تو بلد نیستی چه جوری مخِ یکی رو بزنی. میگه بلد نیستی جوری حرف بزنی که طرف خوشش بیاد. میگه قلبت رو که نمی‌بینن، خوب حرف بزنی، ازشون تعریف کنی، خر میشن. ما به حرف‌هاش اعتقاد نداریم آقا و اگه از حرفامون واسش تعریف کنیم، بهمون میگه پسر تو چقدر ساده‌ای! بگی نگی، می‌فهمیم که داره مسخره مون می‌کنه.
من فکر می‌کردم خوبه که آدم ساده باشه. اما بقیه که اینجوری فکر نمی‌کنن. من فکر می‌کنم جایِ خوبی و بدی با هم عوض شده باشه. آدم هر چی بیشتر زیر آبی بره، و حرف‌ها و کارهاش همه از روی سیاست باشه، میشه آدم زرنگه. و اگه کسی حرفش و قلبش یکی باشه، میشه اونی که کلاه سرش رفته. آدما بهش میگن ساده. منظورشون از ساده، که ساده نیست.

هر چند که ما آخرش هم بازیگرِ خوبی نشدیم، از اولش هم این رو نمی‌خواستیم. عوضش از اولش نقشِ خودمون رو بازی می‌کردیم، دیالوگ‌هاش واسه خودمون بود، نقش‌مون نقشِ خودمون بود. نقشِ اولِ سناریویِ خودمون بودیم. جراتش رو داشتیم خودمون باشیم، چه وقتی شخصیت خوبه‌ی قصه بودیم، چه وقتی آدم بَده. ما همیشه خودمون بودیم آقا، ما مهدی موندیم.

آقا اجازه؟ ما نمی‌تونیم فصل‌ها رو خوب توصیف کنیم. تنها چیزی که از فصل‌ها می‌دونیم، اینه که تنها بودیم که بهار اومد. هوا که خوب بود، ما دوستش داشتیم. تابستون بود، هوا خیلی گرم شد، ما بازم دوستش داشتیم. پاییز که شد، تنها شدیم آقا، بازم دوستش داشتیم. زمستون که اومد، تنها موندیم. بهار نیومد آقا، زمستون موند.

ما چیکار کنیم که فصل‌هامون بهم ریخته. تابستون که میاد، دل مون هنوز زمستونیه. چند روز پیش بود که وسط چله‌ی تابستون، به مامان‌مون هم گفتیم، دلمون یه برفِ دُرُست درمون می‌خواست. وقتی توی گُر گرفتن‌های تابستون، که هیچکی زمستونِ رفته رو یادش نیست، وقتی برف رفته و هنوز دل‌مون هوایِ برف رو می‌کنه، بگی نگی حالی‌مون میشه که دل داریم. که عجب دلی داریم. که تویِ سرمایِ خاطراتش، مهربونی‌های برف رو هم یادش نمیره آقا.

هوا که سرد میشه، تازه دلِ ما گرم میشه. یه ژاکت کامواییِ نخ نمایِ مامان‌دوز تن‌مون می‌کنیم و می‌چسبیم قدِ بخاری. زمین یخ، آسمون یخ، یه عالمه آدم برفی که وول می‌خورن بین یخ و یخ. آدمای برفی‌ هم یخ. فستیوالِ یخ که میشه، تازه دلِ ما گرم میشه، دل‌گرم میشیم آقا. به دلی که هنوز گرمه، به قلبی که مهربونه، خوبه. تازه دو ریالی مون می‌افته، که تویِ سینه‌مون چه آتیشی برپاست. که وسطِ چار چارِ زمستونم گرم‌مون می‌کنه آقا.

خدا اجازه؟ ما یادمون نیست تابستونِ خودمون رو چه جوری گذروندیم. زندگی‌مون ولی سخت میگذره. ناشکری نمی‌کنیم آقا. خیلی هم دستِ شما درد نکنه، ما که حواس‌مون هست که هوامون رو دارید. گفتیم سخت میگذره، میگذره ولی. همینش خوبه. اینکه اینجا جایِ ما نیست، دُرُست. اینکه فرق داریم با بقیه، دُرُست. نه که بد باشه ها، نه آقا، ما اصلا نمی‌خوایم اینجا جامون باشه. نه اینکه اینجا خیلی جایِ قشنگی باشه که دلمون بخواد بهش بخوریم. فقط حیرونیم که اگه الآن جایی هستیم که نباید باشیم، پس اون جایی که باید باشیم، کجاست؟ اونی که باید پیشش باشیم، الآن پیشِ کیه؟

اجازه خدا؟ ما می‌دونیم، شاگرد خوبی نیستیم. ولی، آدم خوبی هم نیستیم؟ می‌دونیم تکلیف‌هامون رو انجام نمی‌دیم، می‌دونیم تنبلیم، اما درس‌مون رو بلدیم آقا.
بچه که بودیم، سوارِ تاب که می‌شدیم، می‌خوندیم : “تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی.” الآن هم، خدایا ما رو نندازی یه وقت. ما امتحان میدیم، شما نمره میدی آقا. نمره گرفتنِ ما اندازه‌ی کوچیکی‌مونه، نمره دادنِ شما اندازه بزرگی‌تون.

درسته که انشا نوشتن نمی‌دونیم، ولی تقلب هم نکردیم. هیچکی هم برامون ننوشت. فرزاد، دوستمون رو میگیم آقا، همیشه انشا هاش رو خواهر بزرگش براش می‌نوشت. کلاس سوم بودیم، خوب یادمونه، یه بار انشا ننوشته بودیم، راستش رو گفتیم. معلم‌مون همچین کشیده‌ی محکمی خوابوند بیخِ گوش‌مون که دنیا دورِ سرمون چرخ خورد. جوری صدایِ زنگ توی گوش‌مون پیچید، که ما فکر کردیم زنگِ تفریح خورده. ما اون روز نفهمیدیم چرا کشیده خورد بیخِ گوش‌مون. اما یک روز فهمیدیم، که به گوشی که به دروغ شنیدن عادت کرده، نباید راستش رو گفت. بهش بر می‌خوره آقا. می‌خوابونن بیخِ گوش‌ات.

خب ما نمی‌دونیم در آینده می‌خواهیم چه کاره شویم. خواستیم بگیم خلبان. هر چی نبود، آسمون داشت توش، بالا بود. هر چی که بود، توی آسمون دیگه آدم نبود. هر چی نداشت، ستاره داشت، خورشید داشت، ابر داشت، بارون داشت، برف داشت. آدم نداشت. همین خوب بود. اجازه آقا؟ ما نمی‌دونیم می‌خوایم در آینده چه کاره بشیم. نمی‌خوایم دزد هم باشیم. نمی‌خوایم با لباسِ پلو خوری و پشتِ میز، یه دزد با شخصیت باشیم که دَک و پوزش رو با کامیون هم نمیشه کشید. ما نمی‌خوایم مغازه بزنیم و اسمت رو بزرگ بکوبیم سر درش. دست‌فروشی‌ت کنیم، دوره گردت بشیم و راه بیفتیم توی کوچه‌ها، خدا بفروشیم، نونش رو بخوریم. خدا اجازه؟ ما می‌خوایم بزرگ که شدیم، آدمِ خوبی بشیم.

خدایا، نمره هم ندادید، ندادید. بابامون راست می‌گفت، ما آخرشم هیچی از حساب کتاب سرمون نشد. یاد نگرفتیم چی بگیم واسمون سود داشته باشه، چی نگیم تا ضرر نکنیم. راستش، خودمون نخواستیم یاد بگیریم. تازه خیلی وقت‌ها حرفایی می‌زنیم که ضررش واسه ما می‌مونه و سودش میره جیبِ یکی دیگه. از چشم می‌افتیم که از پا نیافته. طرفم نه می‌زاره نه برمی‌داره، چنان پشتِ پایی می‌زنه که با مخ می‌خوریم زمین.
ما دست‌شون رو می‌گیریم که زمین نخورن، اونا زمین‌مون می‌زنن. زمین‌مون هم زدن باکی نیست آقا، شما دست‌مون رو می‌گیرید. ما دست‌شون رو می‌گیریم، شما دست‌مون رو می‌گیرید. ما اندازه‌ی خودمون، شما هم اندازه‌ی خودتون. اما، ما کجا و شما کجا. حساب و کتابِ ما هم، اینجوریه دیگه. اجازه خدا؟ ما نمره نمی‌خوایم. ما از شما، فقط خودتون رو می‌خوایم.

خدا اجازه؟ ما خیلی دوستت داریم. اسم‌تون که میاد، دل‌مون غنج میره. وقتی می‌فهمیم یکی رو خیلی دوست دارید، دلمون هُری می‌ریزه پایین. می‌تِرِکیم. در این مورد، ما واقعا حسودیم. بعدش با خودمون فکر می‌کنیم، این همه شاگرد اول، این همه معدل الف‌، این همه از ما بهترون، مایی که نیمکتِ ردیفِ آخر جامونه، اصلا دیده میشیم؟ ما رو چه به این حرف‌ها. نا امید میشیم آقا. نه از شما آقا، از خودمون.

به زندگی‌مون که فکر می‌کنیم، خجالت می‌کشیم. با این حال، می‌شینیم زندگی‌مون رو می‌ریزیم رویِ دایره، چرتکه میندازیم، حسابِ دو دو تا چهار تا که می‌کنیم، می‌بینیم هر چی هم که بد باشیم، تویِ زندگی‌مون لحظه‌هایی داشتیم، که اون بالا قند تویِ دلتون آب کنه آقا. که پُز بدید که این رو می‌بینی؟ آها، آره، همین پسره! با منه ها، داره با من حرف می‌زنه. دوستم داره. دوستش دارم. کِیف کردی واسه خودت. خداییش اینجور بوده دیگه، نبوده؟

ما نمیگیم آدم خیلی خوبی بودیم. خداییش دیگه خیلی هم بد نبودیم. آقا، ما از شما ممنونیم که خواهر کوچولویِ مهربون داریم. آخه وقتی مبینا با ما حرف می‌زنه، چشمایِ معصومش رو که نگاه می‌کنیم، می‌فهمیم دوست‌مون داره. وقتی هنوز بغل‌مون میکنه و قربون صدقه مون میره، وقتی سرمون رو می‌زاره روی پاهای کوچیکش و موهامون رو با دست‌های مهربونش ناز می‌کنه و میگه که ما مهربونیم، ما باور می‌کنیم. دل‌مون قرص میشه به خودمون.
وقتی اون دختر کوچولو دوست‌مون داره… مگه میشه بد باشیم.

– تقدیم به مُبینا، خواهرِ تمامِ خوبی‌ها. برایِ روزی که زنگِ انشا داشته باشد :‌)

پایانی دیگر

نگارش شده در تاريخ : جمعه, تیر ۲۱, ۱۳۹۲ و ساعت : ۵:۵۱
ارسال شده در قسمت : روزانه, میخوام خودم باشم | بازدید : 2,978

قبل از اینکه کسی را قضاوت کنی، کمی با کفش‌های او راه برو

پایانی دیگر از داستان

از شما درخواست کرده بودم که پایان داستانِ خدا و گناه را شما بنویسید. آغاز، رخ داده بود و تنها پایانِ این داستان، در دستانِ شما بود. شاید، پایانی دیگر.
ممنونم از دوستانی که پایانی بر این داستان نوشتند. پایان‌هایی که هم تلخ بود و هم شیرین. واقعیت زندگی هم همین است، هر دو حالت ممکن است، تلخ یا شیرین بودنش را خودمان انتخاب می‌کنیم.
متاسفم از فاصله‌ی طولانی که  بینِ این داستان و پایانش رخ داد. این را بر من ببخشید. در انتهایِ این نوشته، متوجه خواهید شد، که حالِ خوبی نداشتم. و حالا هم ندارم.
پایانی کوتاه برای داستان نوشتم، دوست داشتم پایانش اینطور تمام شود. بهتر است بگویم: پسرک، اینطور تمامش می‌کرد. می‌توانید پایانِ من را، دوباره در نوشته‌ی خدا و گناه بخوانید.

 

پایانی دیگر از تو

زندگی واقعی هم دور از این نیست. ابتدای زندگیِ ما، درست مانندِ یک داستانِ از پیش نوشته شده آغاز می‌شود. هیچ کدام از ما، از ابتدا، قرار نبوده این باشیم. اما انگار، بعدا قرار شده.
هر کدام از ما، در شرایط خاصی به دنیا می‌آییم که فقط مختص خود ماست. همه‌چیز، از ابتدا، پیش از آنکه ما باشیم، نوشته شده بود. دردها و شادی‌هایمان، کمبودها و نقص‌هایمان، و برخورداری‌هایمان هم.

پیش از اینکه قرار بوده باشد که ما باشیم، قرار بوده این‌گونه باشد. قرار بوده دستی برای نوشتن و پایی برای رفتن داشته باشیم. قرار بوده بهترین پدر و مادر دنیا، پدر و مادرمان باشند. قرار بوده که خوشی بزند زیر دلمان. و قرار هم بوده فلج باشیم، قرار بوده در بچگی از پدرمان کتک بخوریم، قرار بوده درد بکشیم.
همه‌ی این‌ها پیش از اینکه به دنیا بیاییم، نوشته شده بود. و مثلا آن دختری که از بچگی برای خرجِ اعتیادِ پدرش، فروخته می‌شد، از کجا معلوم باکره‌تر و پاک‌تر از آن دختری نمی‌بود، که همیشه هر چه می‌خواست برایش فراهم بود، و مسیر خانه تا دانشگاه، تمامِ سهمش بود از مسیرِ زندگی.

بسیاری از آن‌هایی که خودشان را از دنیا و آدم‌ها طلبکار می‌دانند و همیشه سهم‌شان را از خوشی‌ها برای خودشان کنار می‌گذارند، همان‌هایی که صاف صاف راه رفتن‌شان را در مسیر زندگی، تنها از خودشان می‌دانند، و به دیگرانی که تلو تلو خوران، افتان و خیزان می‌روند، درست راه رفتن را طعنه می‌زنند. همین آدم‌ها، تمامِ کاری که برای فوق‌العاده بودنشان می‌کنند، این است که خودشان را بندازند پایین و سُر بخورند بروند. این‌ها نه مسیرشان چاله چوله دارد و نه سر بالاییِ زندگی را دیده‌اند.
پاهایشان را در کفش آدیداسی که با پول پدر خریده‌اند، فرو کرده‌اند و در جاده‌ی آسفالته‌ی دوبانده قدم می‌زنند، و در همین حال، به راه رفتنِ کسی می‌خندند و بر کسی خورده می‌گیرند که جاده‌اش سال‌هاست که آسفالت نشده، اصلا جاده کشی نشده، مسیرش پر از خار و تیغ است و کفشش هم پای برهنه‌ و لختش.

مسیرِ زندگی بعضی آدم‌ها، صاف و سرپایینی‌ست. بعضی‌ها هم، جان می‌کنند که مسیر زندگی‌شان فقط آن‌قدر سربالایی نداشته نباشد، که نشود رفت!
بعضی‌ها درگیرِ منظره‌ی مسیرشان هستند و کشف می‌کنند که در غروب آفتاب، زرد و نارنجی، چقدر به هم می‌آیند و به این پی می‌برند که چقدر کفش آدیداس خوب است. چقدر پول و پدری که پول می‌دهد، خوب است.
بعضی‌ها هم پایِ همیشه زخمی‌شان از سنگ و کلوخ و چاله‌های پر از آب، مجالی برای منظره باقی نمی‌گذارد. شاید هم، منظره‌شان، همان پاهای زخمی و تاول زده‌شان باشد. و کشف‌شان کفش‌شان است که ندارند. و به این پی می‌برند که با پاهای تاول زده، و آنچه پستی و بلندی‌های زمین به او آموخته‌اند، چقدر بهتر می‌توان زندگی را فهمید، حرف زد، چیز نوشت.

بعضی‌ها، چشم که باز می‌کنند، زندگی‌شان در بهشت آغاز می‌شود. همیشه خانه ای دارند، همیشه خنده‌ای و پدر و مادری که گرمش می‌کنند. هیچوقت شبی گرسنه نخوابیده‌، درد گرسنگی نچشیده‌اند. بزرگ‌ترین دردشان این است که چطور به مادرشان بگویند، مثلا ساندویچی را که امروز برای‌شان گذاشته، میل نکرده‌اند؟ بزرگترین دردی که از زندگی دیده‌اند! یا مثلا چرا فلانی بیست و پنج صدم از آن‌ها بیشتر شده؟! و خیلی هم زندگی‌شان را دوست دارند، و با افتخار هم می‌گویند! به خیال‌شان دارند زندگی می‌کنند. و اصلا زندگی همین است. باید هم همین باشد! چرا؟ چشم‌هایشان سیاه‌تر است شاید.
فکر می‌کنند خیلی تفاوت دارند با دخترک گل فروش و یتیمی که دست بر سرش می‌کشند و برای آرامش خاطرِ خودشان هم که شده، کاملا نمادین و سمبلیک به فکر دیگرانند، و این دیگرانی که نگرانش هستند، حتما باید کودکی یتیم یا بدبخت بیچاره‌ای مسکین باشد. در عین حال، به فکرِ آدم معمولی‌ای نیستند، که بییشتر از این‌ها، و فقط به او احتیاج دارد.

سخت‌ترین قسمتِ مسیرشان، طیِ مسیرِ بینِ سرسره و آسانسور است، تا اینکه یک روز چشم باز می‌کنند و می‌بینند لذت‌ها و آسایش، دیگر دل‌شان را زده، و با خودشان فکر می‌کنند، ‌برای تنوع هم که شده، لذت و خوشیِ جدیدی را تجربه کنند، مثلا می‌توانند عاشق شوند. آن هم حتما چیزِ خوبی‌ست، لذت دارد، خوشی و خنده دارد. درست مثلِ تمام چیزهایی که از دنیا شناخته اند.

اما، کسی که طاقتِ رنجیدن نداشته باشد، هیچ قله‌ی بزرگی را فتح نخواهد کرد. محال است، چیز بزرگی، بدون سختی بدست بیاید. اگر هم بیاید، نخواهد ماند. به همان اتفاقی خواهد رفت که آمده بود. در همان جایی تمام خواهد شد، که شروع شده بود. برای لذت‌ها و شادی‌های بزرگ هم، باید زحمت کشید.
اما، از کسی پنهان نیست، روزی خواهد آمد، که نه نمره‌ای در کار باشد، نه ساندویچی و نه حتی پدری و مادری. شاید آن روز، معنای تنهایی را بفهمند. چه تلخِ تلخ.

می‌دانم، می‌دانم که دنیا قرار نیست تا ابد بر روی یک پاشنه بچرخد. همانی که هیچوقت نفهمید که برای قضاوت کسی،‌ باید پا در کفش او کند، مسیری که او رفته را بپیماید، و یا لااقل فقط تصورش کند! روزی هم، گذرش به جاده‌ی ما خواهد افتاد، و مجبور خواهد شد با پاهایِ آفتاب مهتاب ندیده‌اش، همین مسیر را تنهایی برود.
آن روز، آیا ما هم در همین مسیر خواهیم بود؟ خدا را چه دیدی، شاید ما هم داشتیم جایی، منظره‌ی طلوع خورشید را نظاره می‌کردیم. درست بالای قله، جایی که از همه به خورشید نزدیک‌تر است. خورشیدی که برای به دست آوردنش جنگیده‌ایم، نه خورشیدِ تقدیمی.

بعضی‌ها، چشم که باز می‌کنند، زندگی‌شان در جهنم آغاز می‌شود. خانه‌ای که ندارند، پدر و مادری که نمی‌خندند، دعوا، دعوا، دعوا، درد. آیا پایی دارد؟ که با آن برود، به ملاقات آنکه روزی عاشقش خواهد شد؟ آیا دستی دارد؟ که با آن نامه‌ای عاشقانه بنویسد؟ دستی که با آن، دست‌های کسی را بگیرد؟ آیا چشم‌هایی دارد که عشق را در آن بخوانند؟
چه کسی گفته، کسی که دست ندارد، لیاقتش برای گرفتن دست‌های آنکه دوستش دارد، کمتر از آنی‌ست که دست دارد؟ دست دارد و لیاقت ندارد.

به من بگو، حاضری دست‌های نداشته‌ی کسی را لمس کنی، که دوست داشتن می‌فهمد؟ حاضری همسر کسی باشی، که دستی برای گرفتنِ دستت نداشته باشد؟ حاضر باش! تو را به خدا، ببین، دست‌های نداشته‌اش، زیباترین دست‌های بهترین عاشقِ دنیا نیست؟
بگو، حاضری همسر کسی باشی، که هیچ‌وقت دنبالت به آرایشگاه نخواهد آمد؟ حاضری با کسی باشی که هیچ‌گاه برای دیدنت نمی‌آید؟ کسی که هیچ‌گاه با تو قدم نخواهد زد. تو را به خدا، منتظر کسی بمان که قلب دارد و پا نه. حتی اگر تا آخر دنیا منتظرش بمانی، و به او نرسی، به خدا ارزشش را دارد. چه کسی، کدام دیگری را پیدا خواهد کرد، که دوباره ارزش انتظار داشته باشد؟ آیا همین پاهای نداشته، چیزی از شوقِ دیدارِ تو در او، کم خواهد کرد؟
بگو، حاضری همسر کسی باشی که چشمی ندارد که هیچ‌گاه به او عاشقانه خیره شوی؟ زیبا و ترسناک بودنش به کنار، اصلا چشمی نداشته باشد. تو را به خدا، به من بگو، آنکه چشمی برای دیدن ندارد، قلبی برای دوست داشتن هم ندارد؟ بگو آیا چشم‌های نداشته ای که از درون مهربانند، زیبا تر از تمام چشم‌های سیاه دنیا نیستند، که از درون، پوچی را فریاد می‌زنند؟

اگر نمی‌توانید کسی را اینگونه دوست بدارید، چیزی به نامِ عشق را، هرگز درک نکرده اید.
اگر در زندگی‌تان، آدم‌هایی هستند که چیزهایی برایشان مهم است، که انتخابی در داشتن یا نداشتنش ندارید، از آن‌ها دوری کنید. این آدم‌ها، خیلی خطرناکند.

به خاطر سه چیز، هیچگاه کسی را مسخره نکن:
چهره
پدر و مادر
زادگاه
چون انسان هیچ حق انتخابی در مورد آن‌ها ندارد.

در زندگی، چیزهایی هست، که ما در داشتن یا نداشتن‌شان، نقشی نداریم. چیزهایی که دستِ جبر در صفحه‌ی سرنوشت‌مان نوشته است. هیچ‌وقت نباید نقشِ این جبرهای زندگی را دستِ کم گرفت. جبرهایی که به اجبار، جزیی از ما شدند، و تا آخر عمر، همراه ما هستند.
باید قبول کرد، هر قدر که این جبرها ناعادلانه هم باشد، از آن راه فراری نیست. داستانِ ما آغاز شده است، نه آنگونه که می‌خواهیم. پایانش را اما، خودمان، همانطور که می‌خواهیم، تمام می‌کنیم. می‌توانیم منتظر بمانیم تا دیگران پایانی برایمان بسازند، یا اینکه خودمان پایانِ خودمان باشیم.
حتی تلخ‌ترین آغازها هم، پایان خوبی خواهند داشت، تنها اگر، منتظر نمانیم و آخر داستان زندگی‌مان را، خودمان بنویسیم. پایانی دیگر…

– پیشنهاد می کنم این ویدئو را دانلود و تماشا کنید. فقط نگاه نکنید، واقعا ببینید. (۵MB –  لینک موقتی است)

 

این من هستم…

چند روزی می‌شود، که خوابم نمی‌برد. خسته‌ام، خوابم می‌آید. حالتی که نه واقعا بیداری‌ست و نه واقعا خواب. می‌ترسم. برای اولین بار، خیلی می‌ترسم. نمی‌دانم از چه چیزی. خوابم که می‌برد، هیچ‌وقت بیدار نمی‌شوم. تقریبا همیشه از خواب می‌پرم. انتظار اتفاق بدی را دارم. اتفاقی که نمی‌دانم چیست، اما به شدت از آن می‌ترسم.
این روزها، تمامِ توانم برای کشیدنِ بارِ خودم کم آمده است. دیگر نمی‌توانم به تنهایی این بار را به دوش بکشم. نفس نفس می‌زنم، بر زمین می‌افتم و دوباره بلند می‌شوم.
در این کش و قوس، سنگینیِ بار دیگری هم بر دوشم می‌افتد. بارِ خودم یادم می‌رود. دیگر برایم مهم نیست بارم، می‌رسانمش، به خدا می‌رسانمش! من نگرانش هستم…
و تمامِ آرزویم از خدا این می‌شود که مرا به مشکلاتِ خودم برگردان. قول می‌دهم از پسشان بر می‌آیم. قول می‌دهم چیزی برای خودم نخواهم خواست. اصلا، از این به بعد، هر چه دعا کردم، بر آورده نکن. هر چه غُر زدم، بگذار سرِ نفهمی‌هایم. فقط تو هم قول بده، دوباره حالش خوب می‌شود…

خواهش می‌کنم، لطفا دعایش کنید…

خدا و گناه

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, تیر ۱۱, ۱۳۹۲ و ساعت : ۷:۴۸
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه | بازدید : 4,124

مداد رنگی و خدا

نیمه‌های شب بود. دست‌های آلوده به گناهش را شست. با خودش فکر کرد: “کاش چیزی مثلِ صابون هم بود، که با آن می‌شد گناهان را از روح و قلب آدم ‌شست.” از خودش برای گناهی که کرده بود، متنفر بود و تنفرش را به داخل دست‌شویی تف کرد. بزاقِ آلوده به خون، جایش را به خلط خونی داده بود. این دومین بسته‌ی سیگاری بود که امروز می‌کشید. با خودش فکر کرد: “همین امروز و فرداست که ریه ام از کار بیفتد و بمیرم.”

به یادِ روزی افتاد، که اولین نخ سیگارش را کشید. فقط برای این که از دوستانش کم نیاورد، تظاهر به کشیدن کرده بود و دوستانش تشویق می‌کردند که: “الکی دود نکن! داخل بده! سینه کش کن!”
خوب یادش بود، روزی که اولین نخ را کشید، واقعا احساس خوبی داشت. لذتی که دیگر نشانی از آن در خلط خونی‌اش به چشم نمی‌خورد. با خود پنداشت: “سیگار کشیدن هم مثلِ گناه کردن است، لذتی آنی و سطحی، و دردی پایدار و عمیق.” سیگار را به تقلید از دوستانش شروع کرده بود و شیوه‌ی گناه هم از دیگران آموخته بود و تصور می‌کرد مگر آن‌ها که گناه می‌کنند چیزی‌شان شده؟ خیلی خوشبخت تر و شادتر هم هستند.
با این حال، صدایی با درد از درون می‌گفت: “اما این‌ها با تو خیلی فرق دارند. تو نمی‌توانی مانندِ این‌ها باشی…” دوباره دچار پشیمانیِ بعد از گناه شده بود. و به کشتی شکسته‌ای می‌مانست که از یک طوفان سهمگین باز گشته است. در ظاهر آرام بود، اما دیگر نه همانی که قبل از طوفان.

با خود اندیشید: “آن عوضیِ کثافت اگر نبود، اگر آن‌طور با من نمی‌کرد، اگر آن‌طور تنهایم نمی‌گذاشت، الآن به این لجن نمی‌افتادم!” و اندیشید که چقدر می‌توانست خوشبخت باشد، فقط اگر با او بود.
از خودش سوال کرد: “راستی، چگونه خوشبخت می‌شوند، آن‌هایی که به پاکیِ عشق خیانت می‌کنند و آدم را در عشق، تنهایش می‌گذارند؟؟؟” همیشه همینطور است. اول خودشان را تمامِ دنیایِ کسی می‌کنند و بعد خودشان را از دنیایِ او می‌گیرند. و این، انگار که تمامِ دنیایش را از او گرفته باشند! و کسی که هیچ‌چیز برای از دست دادن ندارد، گناه بیشتر از آنکه برایش لذت باشد، یگانه شیوه‌ی انتقامِ اوست از خودش. و از دنیایش و دردِ باورهای ساده و پاکی که دچارشان بود.
از خودش پرسید: “این‌هایی که زندگیِ انسانی را زیر پا له می‌کنند، دوباره با چه رویی خدا خدا می‌کنند؟ چگونه سجده می‌کنند؟ اصلا برای چه کسی سجده می‌کنند؟! مگر آن چیزی که زیر پا، له کردند، زندگیِ کسی، و تمامِ امیدِ او به همان خدایی نبود، که برایش سجده می کنند؟!”

برای سوالش، جوابی پیدا نکرد. رفتارِ آدم‌ها، در نظرش چقدر عجیب می‌آمد. نگاهش به سطلِ زیرِ نشتیِ آب افتاد. صدایِ چکه چکه‌های آب، رشته‌های خیالش را از هم گسست. به آبی که از سطل سر ریز شده بود نگاهی انداخت و فکر کرد که چگونه همین قطره قطره‌های ناچیز، سطل به این بزرگی را سر ریز کرده‌اند. همین اتفاق‌های کوچکِ زندگی، گاهی آدم را به موجودی مبدل می‌سازند، که بازگشت از آن ممکن نیست. و آدمی تبدیل به موجودی می‌شود که فرسنگ‌ها با خود واقعی‌اش فاصله دارد.
در ابتدا این موجود قبیح، ‌فقط گاهی که زمینه‌ای برای ابراز پیدا می‌کند، سر و کله‌اش پیدا می‌شود. و در انتها، این موجودِ غریب، آنقدر قوی می‌شود که خودِ واقعی را به گوشه‌ای می‌راند و خودش می‌شود خودِ واقعی.

فنجان تلخِ نسکافه‌اش را یک‌سره نوشید. و سیگاری روشن کرد. با چشمانش ردِ دود را در هوا دنبال کرد. پیچ و تاب‌های رقصِ دود، چشمانش را قفل کرده بود. دودِ سیگار در هوا، که با آهنگِ مرثیه‌ای بر یک رویا، رقصِ مرگ را تمرین می‌کرد، مبهوتش کرده بود. سمفونیِ مرگ رویاها اجرا می‌شد. یکی یکی رویاهایش را در ردِ دود سیگار در هوا می‌دید.

لحظه‌های خوبِ زندگی‌اش یکی یکی در دود سیگار به چشمش آمد… کودکی‌ِ خودش را می‌دید که با شادیِ کودکانه‌ای، معصومانه از جعبه‌ی آبرنگش خوشحال بود، جعبه‌ی مداد رنگیِ شش رنگش را می‌دید، و شوقی که از داشتنش داشت. با خودش فکر کرد: “آن‌وقت‌ها، شش رنگ، چقدر زیاد بود…”

اولین دوچرخه‌اش، کارت‌های عکس داری که بازی می‌کرد، اولین روز مدرسه‌اش و قاصدکی که دمِ درِ مدرسه پیدا کرده بود، و با آنکه دوستش داشت، ترسیده بود در دستانش بمیرد و فوتش کرده بود. قاصدک را از گوشه‌ای که گیر افتاده بود، در خیالِ خودش، مثلا نجات داده و به دست باد سپرده بود و زیر لب گفته بود: “برایم دعا کن قاصدک عزیزم…” روزهایی که در خیالِ کودکی‌اش می‌خواست پولدار شود و به همسایه‌ها، آب انجیر و فرفره می‌فروخت… همه چیز را در هاله‌ی دود، و در هوا می‌دید. رویاهایی که از سیگار بلند می‌شدند، اوج می‌گرفتند و… در هوا ناپدید می‌شدند.

این‌بار، رویای عاشق شدنش، دخترکی که عاشقش بود، را می‌دید. شب‌هایی که با صدایِ او می‌خوابید و روز‌هایی که با بالشِ خیس شروع می‌شد و با رویایی که برای در کنارِ دخترک بودن می‌ساخت، به انتها می‌رسید. رویاهایِ نیامده‌ خود را با او می‌دید: جاهایی که قرار بود با هم بروند، حرف‌هایی که قرار بود بزنند، چیزهایی که قرار بود بخرند و آرامشی که قرار بود داشته باشند. تمامِ جاهایی که قرار بود به او نشان بدهد، یکی یکی در دودِ سیگار، به آسمان می‌رفت. جایی که یک روز از آنجا رد شده بود و تنها بود، جاهایی که دوست داشت یک‌بار او را هم به آنجا ببرد، جایی که یک‌بار به یادش لبخند زده بود و می‌خواست نشانش دهد. امتدادِ خیابانِ تنهایی‌هایش، کوچه‌ی گریه‌ها و خانه‌ی بی‌کسی‌هایش… رویایِ مکالمه‌یِ روزی که هیچگاه نیامد، حالا داشت چون تصوری متحرک، در دودِ سیگار می‌رقصید.

تصویرِ کودکی که قرار بود پدرش باشد، هدیه‌هایی که برای کودکش خریده بود، بستنی‌هایی که حتما برایش می‌خرید، خانه‌ی گرم و آرامی که قرار بود بسازد، لبخند‌هایی که قرار بود بزند، خوشبختی‌ای که قرار بود داشته باشد، و تصویرِ پدر و مادرش… که داشتند می‌خندیدند. و… ناگهان همه چیز ناپدید شد. خنده‌های پدر و مادر. این آخرین تصویری بود که دید.

سوزش دستش، او را از رویایش بیرون انداخت. و ته سیگاری که حالا روی دستش مانده بود. سیگار دیگری روشن کرد، و سیگاری دیگر و باز سیگاری دیگر… و تاریکی‌ای که فقط با آتشِ کبریت، در دست‌های لرزانش، لحظه‌ای روشن می‌شد. سایه‌ای که از او، بر روی دیوار می‌افتاد و آرام آرام، ناپدید می‌شد.

کبریت را کشید. دست‌های لرزانش، نگاهش را به سمتِ آتشِ کبریت کشاند. خودش را در آن آتش می‌دید، که زجه کنان می‌سوخت و در آتش فرو می‌رفت. و دست‌هایش را می‌دید که همچنان، برای کمک، التماس می‌کردند. تصویر سوختنش، و آن زجه‌های ترسناک، یک آن، ترسی عمیق در دلش انداخت. ناخودآگاه، با تکان دادن دستش، فورا کبریت را خاموش کرد.

تصویرِ دود شدنِ رویاهایش و سوختنش در گناه، و خاطره‌ی پسری که حالا فقط تصویری از او در رویاهایش مانده بود، ناگهان بغضی را که پیشتر فرو خورده بود، در گلویش شکست و اشک در چشمانش حلقه زد. یک آن، دلش آنقدر برای خودش تنگ شد، که می‌خواست خودش را از داخلِ رویا بیرون بکشد. ناگهان چیزی شبیهِ زجه از درونش شنیده شد. صدایی که به بیشتر به گریه‌ای‌ می‌مانست، و شبیه صدای کسی بود که پیش‌تر در درونش کشته بود. صدایش شبیهِ التماسِ خودش بود که در آتش می‌سوخت. با خودش فکر کرد: “چه صدایِ قشنگی!” لبخندی بی‌ارده و بی‌روح بر لبانش نقش بست. صدای زجه‌ می‌آمد، و این نشانه‌ی خوبی بود. هنوز چیزی در درونش زنده بود و درد می‌کشید. هنوز داشت می‌جنگید و ملتمسانه برای زنده ماندنش، التماس می‌کرد.

اشک‌هایش را، که حالا دیگر داشت از چانه‌اش می‌چکید، با پشتِ دست‌، پاک کرد و به خیسیِ دستانش زل زد. خودش را در آن اشک‌ می‌دید. یادش آمد این همان دستانی‌ست که لحظه‌ای پیش به گناه آغشته بود. فورا دست‌هایش را با یقه‌ی زیر پیراهنی‌اش پاک کرد. از این همه تناقضِ دست‌هایش، وحشت کرده بود. عرقِ سردی بر پیشانی‌اش نشست.

فنجانِ نسکافه‌ی بعدی، تلخی‌اش کامش را می‌زد! چند حبه قند داخلش انداخت، و آرام آرام سر کشید. به بزرگیِ گناهش و جهنمی فکر می‌کرد که ساخته بود. جهنمی که آنقدر بی‌انتها به نظر می‌رسید، که گویی رهایی از آن ممکن نبود. با خودش فکر کرد: “غیر ممکن است، نمی‌توانم! بزرگ‌تر از جهنمِ من هم مگر وجود دارد؟!” کمی مکث کرد… ترجیح داد این بار، به رویاهایش فکر کند.

با خودش گفت: “یا حالا یا هیچ‌وقت.” پاکت سیگارش را مچاله کرد و به گوشه‌ای انداخت. اما فورا پشیمان شد و تصمیم گرفت تا سیگارها را نخ به نخ خارج کند و تک تک با دست‌های خودش خفه‌شان کند. خفه کردن، تنها چیزی بود که به ذهنش رسید. چوبه‌ی دار برپا بود. آن شب، نخ‌های سیگار، یکی یکی اعدام می‌شدند.

ابتدای صبح بود. پسرک، دست‌هایش را می‌شست. از پنجره، صدایی به گوش می‌رسید…

ابتدای صبح بود. پسرک، دست‌هایش را می‌شست. از پنجره، صدایی به گوش می‌رسید:
خداوند، بزرگ‌تر از آنی‌ست که در وصف آید…

 

– پایانِ مشخصی برای این داستان در نظر گرفته بودم (یک یا دو جمله‌ی کوتاهِ دیگر)، اما تصمیم گرفتم پایان را گنگ باقی بگذارم و آن را به شما واگذار کنم :‌) دوست دارم، برداشت خودتان را از انتهای داستان و ارتباطش با اتفاقات و دیالوگ‌های باقیِ داستان، بنویسید. به نظر شما، در انتها چه اتفاقی افتاده بود؟ انتهای داستان، با کدام قسمت(هایی) از نوشته مرتبط است؟ به کدام سوال(های) این نوشته، پاسخ خواهد داد؟
[نوشته تکمیل شد – ۲۱ تیر ۱۳۹۲]

توضیحات تکمیلی:

در انتهای داستان، پسرک همان کاری را کرد که در آغاز داستان انجام داده بود: شستنِ دست‌ها. انتهایِ داستان، شستن دست‌ها برای گرفتنِ وضو بود. صدایی که به گوش می‌رسید، صدایِ اذان بود و جمله‌ی آغازین آن، که ترجمه‌ی فارسی‌اش می‌شود: خداوند، بزرگ‌تر از آنی‌ست که در وصف آید… (الله اکبر)

ابتدای داستان، پسرک آرزو کرده بود: “کاش چیزی مثلِ صابون هم بود، که با آن می‌شد گناهان را از روح و قلب آدم ‌شست.” و در انتها به وسیله‌ی نماز (فرقی نمی‌کند، هر شیوه‌ی عبادت در هر دین و مذهبی، که گفتگو با خدا باشد) روح و قلبش را از گناهان می‌شست.

پسرک با خودش فکر کرده بود: “غیر ممکن است، نمی‌توانم! بزرگ‌تر از جهنمِ من هم مگر وجود دارد؟!” و سپس کمی مکث کرده و به آرزوهایش فکر کرده بود. مکثش برایِ پاسخی بود که در آن لحظه یافته بود و فکر کردن به آرزوهایش، متعاقب آن بود. بزرگ‌تر از جهنمی که او برای خودش ساخته بود، چیزی نبود، جز خدا. همان جمله‌ی پایانی: خداوند، بزرگ‌تر از آنی‌ست که در وصف آید…

در قسمتی از داستان، ابتدا پسرک خودش را در آتشِ کبریت می‌دید. و در انتها، خودش را در اشکِ چشم‌هایش دید. و بسیاری دیگر از تناقض و پارادوکس‌هایی که در این نوشته وجود دارد.

از همه‌ی دوستانی که پایانِ خودشان را برای این داستان نوشتند، صمیمانه مچکرم :‌)


Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38