انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

قتل یک پاییز پای تخته سیاه

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, مهر ۷, ۱۳۹۳ و ساعت : ۳:۴۶
ارسال شده در قسمت : خاطرات, نوستالژی | بازدید : 4,644
قتل یک پاییز در زنگ انشا

و اینطور کودکی‌مان را کشتند، احساس‌مان را خفه کردند و شعرهایمان را سر بریدند

دبستانِ کودکی‌ام، به خانه‌مان خیلی نزدیک بود، یک خیابان آن‌طرف‌تر از ما. ولی همین چند قدم راه، دنیای‌ من را عوض کرد، اصلا یک دنیا فاصله بود.
مدرسه‌ای درب و داغون، که هر چند وقت یکبار، سیمانِ دیوار دور حیاطش می‌ریخت. به راهروی مدرسه که وارد می‌شدی، صدای فریاد و جیغ و داد معلم‌ها از پشتِ درِ کلاس‌ها می‌آمد. مدرسه‌ی ما جایی بود که تمام استعداد و لطافت کودکانه را از بچه‌ها می‌گرفت و از آن‌ها موجوداتی ماشینی، روانی و عقده‌ای روانه‌ی اجتماع می‌کرد.

دبستان جایی بود که قرار بود کودکی‌مان تمام شود، و کودکی‌مان آنجا تمام شد. کودکی‌مان را کشتند. از همان کلاس اول… جایی که روزِ معلم، کلاس‌مان به دو دسته تقسیم شد: بچه پول‌دارها و بچه فقیرها. بچه پولدارها هدیه‌های گران‌قیمت می‌دادند و توجه از معلم می‌خریدند، بچه فقیرها با خجالت نگاهشان می‌کردند و چشم غره‌ی معلم را تحویل می‌گرفتند.
حتی طرز تنبیه بچه‌ها فرق می‌کرد. مهم نبود درس را خوب نخوانده باشی، مهم این بود که پسر چه کسی هستی، شغل پدرت چیست. اگر پدرت آدم گردن کلفتی بود، از ترس جرات نمی‌کردند کاری به کارت داشته باشند، و اگر خانواده‌ای از طبقه پایین اجتماع داشتی، پس این حق را داشتند که هر جور دلشان خواست، عقده‌هایشان را سرت خالی کنند. و ما در کلاس‌مان همه‌جور آدمی داشتیم، از پسرِ طلا فروش گرفته، تا پسرِ چرخیِ نفت فروش.

کم کم نمره‌ها آمدند. کم کم متر شدیم، مقایسه شدیم، رقابت کردیم. رفاقت‌ها کمرنگ شد. کم کم ریاضی یاد گرفتیم، بزرگی و کوچکیِ اعداد حالی‌مان شد. شاگرد زرنگ‌ها برای بیست و پنج صدم نمره‌ی بیشتر به رقابت افتادند و شاگرد تنبل‌ها جلوی چشمان ما تنبیه و تحقیر شدند.
از این بابت، ما خیلی به معلم‌هایمان بدهکاریم، خیلی چیزها یادمان دادند! مثلا یک‌بار که کلاس چهارم بودیم، یکی از هم‌کلاسی‌هایم درسش را بلد نبود، معلم عزیزمان شغل پدرش را یادمان داد، فهمیدیم پدرش همان چرخیِ نفت‌فروش است که هر روز گاری‌اش را در خیابان‌های یخ زده شهر هل می‌دهد. بچه‌ها یک‌صدا خندیدند، معلم خندید، پسرِ نفت فروش غمگین شد. ردیفِ اول می‌نشستم، به عقب برگشتم و نگاهش کردم… هنوز هم یادم هست که چطور با لبخند تصنعی بر لب، با چشم‌های گرد کرده و متعجبِ غمگینش با التماس به معلم نگاه می‌کرد. با چشم‌هایش التماس می‌کرد: «بیا، خودم هم به خودم خندیدم، حالا دیگر تمامش کن…». از همان بچگی‌ها، حالتِ چشم‌ها تنها چیزی بود که از قیافه‌ی آدم‌ها یادم می‌ماند، هنوز هم همانطور هستم. اینطور بود که در مدرسه، شغل‌ها چماق شدند، اسم‌ها به سخره گرفته شدند، فامیلی‌ها کاریکاتور شدند، بچه‌ها خندیدند، و ما تحقیر شدیم. و اینطور تمسخر و استهزای دیگران را یاد گرفتیم، تا وقتی بزرگ شدیم، با هم، به هم بخندیم!

کلاس دوم که بودیم، چهار نفر معدل‌مان بیست شد. قرار بود به سه نفرِ اول، جامدادی جایزه بدهند. به نفر سوم که رسید، خدا خدا می‌کردم که من جایزه بگیرم، و طبق معمول، آن کسی که جایزه نگرفت، من بودم! بر چه اساسی، نمیدانم. و من در عوالمِ بچگی، چقدر دلم شکست و از همانجا، به مفهومِ عدالت، عمیقا پی بردم!

یادم می‌آید، بعضی هفته‌ها که شیفتِ بعدازظهر بودیم، من از نیم ساعت قبل از شروع مدرسه، لب پنجره، لباس پوشیده منتظر بودم تا صدای اذان را بشنوم. با ترس و استرس از جا ماندن از مدرسه، نمازم را می‌خواندم و با عجله می‌رفتم، و همیشه هم وقتی می‌رسیدم که بچه‌ها سر صف بودند. بعد از مراسم، نوبتِ دیر آمده‌ها می‌رسید و همیشه ترس و اضطراب حاکم بود. در جواب مدیر مدرسه و ناظم، هیچوقت نگفتم چرا دیر می‌رسیدم، هیچ‌وقت مایل نبودم در نمازخانه و عمومی جلوی چشم بقیه نماز بخوانم. نماز، رابطه‌ی پنهانی من با کسی بود. کسی که اینقدر حرمت داشت، که دوست نداشتم دیگران از آن رابطه بویی ببرند! یک امرِ خصوصی بود، که به کسی هم مربوط نمی‌شد و احساس می‌کردم با گفتنش، وسعتش را کوچک می‌کنم.

بزرگتر که شدم، نماز هم اجباری شد. تازه به سن تکلیف رسیده بودیم! ساعتِ نماز، همه مجبور بودند به نمازخانه بیایند. و چون اجبار بود،‌ ناچار همه نقشه می‌کشیدند که چطور در بروند. بعضی‌ها تمام مدت خودشان را در کلاس حبس می‌کردند، برخی هم در دستشویی قایم می‌شدند، تا نماز تمام شود! بعضی از با سیاست‌ها هم، بی‌وضو ادای خم و راست شدن در می‌آوردند، جوری که انگار دارند نماز می‌خوانند. تمرین دورویی شروع شده بود. در تمام مدتی هم که نماز برپا بود، یکی از بچه‌ها مسئول یادداشت اسم افرادی بود که نماز نمی‌خواندند… و این زرنگ‌ترین و شیادترین فرد بود. هم آدم فروشی می‌کرد، هم تهدید می‌کرد و هم امتیاز می‌گرفت. و مهمتر اینکه، به این بهانه، خودش هم شانه خالی می‌کرد… کسی هم متوجه‌ این موضوع نبود، که کسی که در تمامِ مدت مسئول یادداشت آن‌هاییست که نماز نمی‌خوانند، خودش هم که نمی‌خواند! اینطور، ساعت‌هایی که بهترین ساعت‌های عمرمان بودند، مثلا به عبادت با خدا صرف می‌شد! و در واقع به تمرین ریاکاری، دور ریخته می‌شد. بعد از آن، هیچ‌وقت دوباره…… بگذریم!

معلم‌های رنگارنگی داشتیم. که خوب بلد بودند هر جایی چه رنگی باشند. به کدام سمت بچرخند که آفتاب بتابد، که سایه نباشد، که باد نیاید. آفتاب پرستی بودند برای خودشان، نان را به نرخ روز می‌خوردند. معلم دینی‌مان می‌گفت که برای رکوع، طوری باید خم شوید، که اگر لیوان آب بر پشت‌تان بگذارند، آب نریزد! وگرنه نمازتان قبول نیست. خودش موقع نماز خواندن، تا جایی که می‌توانست به خودش فشار می‌آورد تا بیشتر خم شود! جوری که فکر می‌کردم اگر خشتکِ شلوارش پاره نشود، حتما آخرش از کمر درد می‌میرد! سجده‌هایش طولانی بود، جایِ مهر بر پیشانی‌اش مانده بود، اما زمانِ تدریسش کوتاه. تا می‌توانست از زیر کار در می‌رفت، در کلاس تسبیح می‌چرخاند و وانتِ پدرِ شاگردها را معامله می‌کرد!

زنگ‌های انشاء کابوسِ کودکی‌ام بود. بلد نبودم چهار خط درباره موضوع انشا بنویسم. موضوعِ انشا برایم مبهم و گنگ بود. سر در نمی‌آوردم باید چه چیزی بنویسم، حتی واژه‌ها را از کودکی‌مان دزدیده بودند. پاییز را که نمی‌شود توصیف کرد، پاییز را باید احساس کرد، بویید. باید از شنیدنِ صدایِ خورد شدن برگ‌ها در زیر پا، کیفور شد. باید از قدم زدن بر جدول کنار پیاده‌رو لذت برد. پاییز را باید سرود. در پاییز باید چای نوشید، در پاییز باید شاعر شد، در پاییز باید عاشق شد.

موضوع انشاء: «پاییز را توصیف کنید!». به شدت احساس ناتوانی می‌کردم. باید مانندِ زنگِ علوم توصیفش می‌کردیم؟! تفاوتش با فصل‌های دیگر را می‌گفتیم؟! اینکه برگ‌ها در پاییز زرد می‌شوند و می‌ریزند؟! یا در پاییز به مدرسه می‌رویم؟! این‌ها را که همه می‌دانستند!! قرار بود انشا بنویسیم! چرا باید هر کدام از ما کلمات و جمله‌های یکسانی را پایِ تخته می‌خواندیم؟! ذوق و قریحه‌مان را خشکاندند و همه مثلِ هم نوشتیم. و در عین حال، نمره‌های متفاوتی هم می‌گرفتیم! موضوع انشا هم هر فصلی که بود، بهار، تابستان، پاییز یا زمستان، همه آن فصل را دوست داشتند! چرا که یک خط از انشا را پر می‌کرد. می‌گفتند علم بهتر است یا ثروت؟ و مگر کسی جرات می‌کرد بگوید اگر ما هم ثروتمند بودیم، آن روز از شما آن‌طور اردنگی نمی‌خوردیم!
می‌گفتند، در آینده می‌خواهید چه کاره شوید. از شغلت پرسیدند، اما نپرسیدند در آینده می‌خواهید چه باشید. چه جور آدمی شوید. یا اصلا نگفتند به نظر شما، خدا چه رنگی‌ست، مهربانی شبیه چیست، باران کی می‌بارد، رنگین کمان کی می‌آید، سار کی می‌خواند. بچه‌ها یکی یکی انشا می‌خواندند و در پای تخته سیاه، در دفتر مشق، پاییز جان می‌داد…

یک‌بار که انشا ننوشته بودم، معلم عزیز صدایم کرد. با ترس و دلهره آرام آرام رفتم. معلم خودکارش را لایِ انگشتان دستم گذاشت و در چشمانم خیره شد! غروری کودکانه داشتم و تا جایی که جا داشت، به روی خودم نیاوردم که درد می‌کند! با دستانش بیشتر فشار می‌داد و با چشم‌هایش نگاهم می‌کرد. اینقدر بر شدتِ فشار اضافه کرد، تا آخر سر، آخ‌ام بلند شد و معلم با چهره‌ای راضی، دست هایم را رها کرد! حالا نوبتِ نفر بعدی بود، تا درباره‌ی اینکه در آینده می‌خواهد چه کاره شود، انشایش را بخواند: «من در آینده می‌خواهم معلم شوم. معلم چون شمعی می‌سوزد تا…».
…تا بخواهی انواع و اقسام تنبیه‌ها در کار بود، از پیچاندنِ گوش، بشین پاشو، روی یک پا ایستادن‌ پای تخته، و سطل آشغال بلند کردن! و اینطور کودکی‌مان را کشتند، احساس‌مان را خفه کردند و شعرهایمان را سر بریدند.

راستی که مدرسه جای بزرگ شدن بود…

 

 

– در قبالِ کامنت‌ها و محبت‌هایتان، میدانم که احتیاجی به پاسخ‌هایِ ممنونم و مچکرمِ من ندارید… ممنون که بی‌بهانه مهربانید… :‌)

– بخوانید: بانو و پاییزِ بیست و هفت

– خواهید خواند:  به زودی…

خ مثلِ خورشید، خ مثلِ خدا…

نگارش شده در تاريخ : پنج شنبه, مرداد ۹, ۱۳۹۳ و ساعت : ۲:۲۲
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, نامه‌ها | بازدید : 10,673
خورشید، گل آفتابگردان و خدا

گل آفتابگردون سمتِ هر چی که بچرخه، صبح که شد، باز دوباره بر می‌گرده سمتِ آسمون، سمتِ خورشیدش…

 

سلام خدای عزیزم، حالِ شما؟ خوبید؟ حال ما رو اگه خواسته باشید، باید بگیم ما که خوب نیستیم. یعنی نبودیم، با شما که نبودیم، خوب نبودیم. مگه میشه با شما باشیم و بد باشیم؟! حال ما رو اگه بخواید… ما فورا حال‌مون خوب میشه. قند توی دل‌مون آب میشه، ذوق مرگ میشیم اصلا. به جونِ خودمون.

از شب و روزمون نپرسین که از شما چه پنهون، ما خیلی خجالت می‌کشیم. دروغ چرا، خیلی هم دلمون می‌خواست که از شما پنهون می‌بود. ما خیلی خجالت می‌کشیم، می‌دونیم گناهامون بزرگ بوده، اما اینم میدونیم که شمام بزرگی. بزرگتر از گناه‌های ما، بزرگتر از خوبی‌های ما، بزرگتر از خودِ ما، بزرگتر از هر چیز و هر کسی که برای خودمون بزرگش کردیم. بزرگتر، خیلی خیلی بزرگتر… اصلا، بزرگتر از شما هم مگه داریم؟!

خدا جون، ما برامون مهم نیست که آیینه‌ی دلمون رو زنگارِ گناه گرفته. مهم نیست کجای گناهیم و چند وقته دست نکشیدیم به دلمون و پاکش نکردیم. مهم اینه که هر جا که هستیم، جای شما رو یادمون نره، که ازتون نا امید نشیم. حواس‌مون باشه به نشونه‌هایی که برامون میزارید و ماه رو تویِ دلِ آسمونِ شب هم پیدا کنیم. ما برامون مهم نیست حتی اگه آیینه‌ی دلمون رو لکه‌دار و کثیف کرده باشیم، مهم اینه که دلمون هنوز آیینه‌اس، که آیینه‌ی دلمون هنوز نشکسته و تصویر شما در اون پیداست. تا آیینه آیینه‌اس، تا روح تو در ما دمیده شده، هر جایی از دنیا که باشیم، در هر جایی از گناه، کافیه فقط یه دست بکشیم به دل‌مون… شما پیدایی، ما خودمون رو گم کردیم…

اینکه ازتون دور شدیم، اینکه پشت کردیم، دُرُست. اینکه یادمون رفت این احساسِ آرامش رو مدیون کی هستیم، اینکه فراموش‌مون شد هر وقت که واسه یه لحظه تویِ زندگی‌مون نبودید، ما چقدر حقیر و خوار و بدبخت شده بودیم، اینکه یادمون رفت کجا بود که قیمتی شدیم، کِی بود که خوشبخت شدیم، دُرُست.
که حتی یادمون رفت بی شما، یه دو ریالیِ سیاه هم نمی‌ارزیدیم، اصلا بگو یه پاپاسی، یه قرون، دو زار! مفت‌مون گرون بود و با شما، بی‌قیمت می‌شدیم، اینقدر گرون که می‌تونستیم همه مهربونیایِ دنیا رو یکجا بخریم. اینقدر ثروتمند که از چشامون گوهر و الماس بریزه، و یه دریا رو جا بدیم توی چشمامون. دل‌مون رو اندازه‌ی یه جنگل درخت، سبز کنیم و اندازه دلِ یه دختر بچه هفت ساله، کوچیک. کوچیک و مهربون، کوچیک اما قشنگ، اما بزرگ… اینقدر داشتیم که ستاره‌ها رو کاغذ دیواریِ اتاق‌مون‌کنیم و آسمون بشه سقفِ خونه‌مون و ماه چراغ خواب‌مون.
که یادمون رفت، با شما اینقدری گرون بودیم، که داد بزنیم، آی مردم! سه دونگ از این بارونی که می‌باره مالِ ماس! سهمِ ماس! ما خودمون خریدیمش! اصلا خودش گفته برای ما می‌باره… گفته نامردا نرن زیرش. گفته نامردا لافِ بارون نزنن، گفته اونایی که عشق رو نفهمیدن، از اون مایه نزارن.گفته اسمش رو نیارن. اسمش رو نیارید… ولی هر کی که خواست چترِ بارون روی سر بگیره و خیس شه، نوش جونش! طراوتِ بارون ارزونیش… اینقدر داشتیم، که بگیم آسمون مالِ ماست، که آسمون ارثِ پدری‌مونه! شب که بشه، چشم روی هم نزاریم، شب به شب، چشم از چشمِ آسمون برنداریم، که نکنه کسی بی‌وضو ستاره‌ها رو دید بزنه… نکنه یه وقت یه دل ناپاک… آخ، خدا نکنه…

اینکه اسمِ شما رو سر درِ قلب‌مون کوبیدیم و شدیم هم پیاله‌ی هر کس و نا کسی، اینکه اسمِ شما، حتی همین اگه هیچکی نیست، شما که هستیِ این بالا، برامون شد یه عادت، یه شعار. اینکه دل‌مون نلرزید از هر بار اسمِ شما، و شما شُدید یه قرآن توی کتابخونه و فوقش یه به نامِ خدایِ تویِ نامه، درست.

اینکه فهمیدیم و عمل نکردیم، دونستیم و احمق موندیم، فهمیدیم و دیدیم و خودمون رو به نفهمی و کوری زدیم، اینکه بودی، دیدی، شنیدی و ما شرم نکردیم… دیدی و ندید گرفتی، اینکه گند زدیم و باز پوشوندی، و ما باز خودمون رو زدیم به کوچه‌ی علی چپ، درست. اینکه دستمون رو گرفتید و دست‌تون رو ول کردیم، اینکه قول دادیم و هر بار زیرش زدیم، درست. اینکه شعورمون نمی‌رسه، درک‌مون قد نمیده، بی‌شعوریم، درست.

اما اینم درسته که، هر چی که باشه، هر چی که باشیم، شما خدایِ مایی. شما خورشیدی و ما گل آفتابگردونِ شماییم، دوستت‌تون داریم، دوست‌مون دارید… هر جا که باشیم، توی یه گلدون، بغلِ پنج‌دریِ ایوانِ یه خونه‌ی متروکه یا میونِ باغچه، هر جایی از زندگی که باشیم، روبه سمتِ دیوارِ آجری باشه، سمتِ خاکِ گلدون یا رو به باغِ همسایه، بر می‌گردیم سمتِ شما، هر جا که باشید. حتی اگه خوشگلیِ گلِ سرخِ باغچه نگاه‌مون رو ازت دزدیده باشه یا دل داده باشیم به صدای آواز سهره. حتی اگه تنگیِ گلدون، شما رو از خاطرمون برده باشه و ستاره‌ها حواس‌مون رو پرت کرده باشن، ما سمتِ شما رو گم نمی‌کنیم. آخه خدایا، شما خورشیدی، شما آفتابِ مایی، ما گلِ شماییم. دوستت‌تون داریم، دوست‌مون دارید… ما اینو می‌فهمیم…

اگه زندگی بر وقفِ مرادمون نباشه و روزگارمون مثه شب، تاریک و سیاه باشه و توی آسمون زندگی‌مون نبینیمت، اگه از شرمِ گناهامون سرمون رو سمت خاکِ گلدون‌مون باندازیم، حتی توی همون شبِ سیاه، شما هنوز هستی، شما هنوز می‌تابی، حتی اگه ما نبینیمت. نشون به نشونِ همون ماهِ آسمون، که واسمون نشونه گذاشتی که آره… حواست بهمون هست. ما که میدونیم نورِ ماه، نه از خودش، که بازتابِ شماست، یه تیکه از شماست. شب‌هایی رو یادمونه، که یه وقتایی مادرمون ماه‌مون می‌شد و یه وقتایی خواهرمون. خدایا ما ممنونیم که تویِ شب‌های روزگارمون، این همه ماه به ما دادی. ممنونیم که این همه نشونه سرِ راه‌مون گذاشتی تا یادمون نره که یادتون نرفته ما رو، که حواست‌تون بهمون هست، که هوامون رو دارید، که تنها نیستیم، که هستید…

شب که میشه، گل آفتابگردون سمتِ هر چی که بچرخه، صبح که شد، باز دوباره بر می‌گرده سمتِ آسمون، سمتِ خورشیدش. شاید خجالت بکشه، اما نمی‌ترسه. نمی‌ترسه که نکنه امروز دیگه خورشیدش نتابه، نکنه دیگه دوستش نداشته باشه، نکنه یه گلِ دیگه پیدا کرده باشه… اصلا هم کسی این حق رو نداره که بخواد خورشیدش رو ازش بگیره، اجازه‌اش رو نداره، که بگه شما گلِ بدی بودی، لیاقتِ خورشید رو نداری، خورشید دیگه دوستت نداره، نمی‌بخشتت. اصلا مگه گل آفتابگردونِ بی آفتاب هم میشه؟! خورشید حق‌شه، سهم‌شه، عشق‌شه… وقتی گلِ آفتاب گردون اینجور خورشیدش رو باور داره… وقتی سمتِ خورشید رو توی دلِ آسمون گم نمی‌کنه… ما چرا اینجور نباشیم؟ مگه ما چی کم از گلِ آفتابگردون داریم…

خدا جون، ببخشید… ما  همیشه همینطوریم. گاهی یادمون میره یکی رو چقدر دوست داریم و چقدر خاطرش برامون عزیزه. و تا از دستش ندیم، حالی‌مون نیست چقدر می‌خوایمش و چقدر نفس‌مون به نفسش بنده. خدا جون، شما برامون عزیزی، خیلی عزیزی، عزیز تر از جون‌مون، نفس‌مون. آخه شما جونِ مایی، نفس مایی. خدا جون، شما خورشید منی، شما آفتاب منی، مال منی، سهمِ منی، حقِ منی، عشق منی. دوستت دارم، خیلی بیشتر از اونی که گل آفتابگردون خورشیدش رو دوست داره…

طرفدارِ شماره یک شما، مهدی

 

 

– با یک دنیا عشق، تقدیم به خدا :‌)

كلمات كليدي : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

خدایا شکرت! ممنون برای همه چیز

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, خرداد ۶, ۱۳۹۳ و ساعت : ۳:۰۳
ارسال شده در قسمت : شوک, میخوام خودم باشم | بازدید : 45,297
خدایا شکرت! خدایا ممنونم!

خدایا شکرت! برای داده و نداده ات. خدایا ممنونم! برای تمام چیزهایی که نمی‌دانم…

فرض کنید در حالیکه شما پشت فرمان اتومبیل‌تان نشسته‌اید و برای رسیدن به جایی عجله دارید، در همان حال اتومبیل‌تان پنچر می‌شود! و شما هم قبلا هیچ‌وقت پنچرگیری نکرده و بلد نباشید. چکار می‌کنید؟ به عالم و آدم و شانس‌تان لعنت می‌فرستید؟ که «گندش بزنن! الآن وقت پنچر شدن بود آخه!».
به هر حال، چون هیچ‌وقت تجربه‌ی چنین شرایطی را ندارید، حسابی به دردسر افتاد‌ه‌اید! اما بالاخره قرار نیست که تا ابد همانجا بمانید، اگر شانس بیاورید و کسی کمک‌تان “نکند”، با هر جان کندنی هست، یاد خواهید گرفت.
اگر تصادفا، چندین سال بعد، در حال رساندن مریض اورژانسی به بیمارستان، اتومبیل‌تان پنچر شود، به جای ناله و زاری، سه سوته پنچرگیری می‌کنید و عزیزی از خودتان یا دیگران را نجات می‌دهید! آن‌وقت هزار بار خدا را شکر می‌کنید که سال‌ها پیش، به قیمت از دست دادن مثلا یک جلسه از کلاس دانشگاه، تجربه‌ای برای شرایط سخت‌تر به دست آورده‌اید.

حالا فرض کنید قصد ازدواج با آقا (یا خانومی)‌ را داشته باشید. خواستگاری و بعله برون و حنا بندون و… خلاصه از این دست مراسم، همه چیز پشت هم و بی نقص انجام شده و حالا شب عروسی‌تان باشد. معمولا به چه چیزی فکر می‌کنید؟ لباس عروس؟ آرایش عروس؟ یا تزئین اتومبیل عروس و انواع و اقسام غذاهای شب عروسی؟
حالا اگر مثلا شب عروسی، تبخال بزنید، چکار می‌کنید؟ یا مثلا پشه کل صورت شما را بگزد! خب اعصابتان خورد می‌شود! دوست دارید به یمن و برکت لوازم آرایش، زیباترین حالت ممکن باشید. در صورتی که، بعدها، قطعا، به بدتر از این‌ها هم دچار خواهید شد. نمی‌گویم زیبایی بد است، اما بیاید یک فرض دیگر کنیم…

فرض کنید با آقای مورد نظرتان ازدواج کردید و همه چیز در امن و امان و آرامش باشد. یک روز صبح، که ممکن است صبحِ فردای شبِ عروسی‌تان باشد، یک ماه بعد، یک سال، یا شاید هم سی سال بعد، صبح از خانه خارج می‌شوید و در یک تصادف اتومبیل با شما، ناگهان نصف صورت‌تان صاف می‌شود! یا به مشکل و نقص عضو دچار می‌شوید، فلج کامل و نشستن مادام‌العمر روی ویلچر. حالا آنوقت (که امیدوارم هیچ‌گاه برای شما پیش نیاید) بیش از همیشه به پشتیبانی همسرتان محتاج خواهید بود. اگر به طریقی، پیش از ازدواج بدانید، این اتفاق برای شما به طور محتوم رقم خواهد خورد، و از یک روز تا سی سال بعد از ازدواج‌تان، تصادف وحشتناکی خواهید داشت و همسر آینده‌تان شما را به خاطر نقص زیبایی یا جسمانی‌تان تنها خواهد گذاشت، چه می‌کنید؟ چقدر دوست داشتید به گذشته برگردید و تمامِ لحظه‌های خوبتان را از او پس  بگیرید؟
مراسم خواستگاری شماست. حالا اگر بدانید، به فرض محال، اگر روزی این اتفاق برای شما بیافتد، عکس‌العمل همسر آینده‌تان این خواهد بود، حتی اگر مطمئن باشید که این تصادف در عالم واقعیت هرگز برای شما رخ نخواهد داد، با این حال باز هم حاضر هستید یک لحظه آن شخص را تحمل کنید؟ شخصی که در بهترین لحظه‌تان با شماست و با نقص ظاهری و جسمانی می‌شوید هیچ! درست مثلِ حبابی که به اشاره‌ی سرپنجه‌ای ‌ترکید! یا رنگین‌کمانی که با سر زدنِ آفتاب، می‌شود ناپدید!

احتمالا، برای شما هم همینطور است، که اگر به شما بگویند در آینده کسی در زندگی‌تان خواهد بود، که به دنبال حادثه‌ای و نقص در ظاهر و بدن فعلی‌تان، شما را تنها می‌گذارد، شاید ترجیح بدهید همین الآن آن تصادف رخ دهد و به آن حادثه و نقص دچار شوید، تا اینطور، آن شخص هرگز واردِ زندگی‌تان نشود و به آن وصلتِ وصله‌ی ناجور دچار نشوید! آنوقت، در عین معلولیت ظاهری، شخصی که در کنارتان بیاید و بماند، شما را بی‌شک تنها برای خودتان خواسته است. و خیالتان راحت است که با همان معلولیت جسمی، از عروسک‌های زیبای معلولِ فکری، خوشبخت‌تر خواهید بود. می‌بینید که گاهی حادثه‌ای دل‌خراش رخ می‌دهد، که حادثه‌ای هولناک‌تر رخ ندهد.

این‌ها را گفتم، که بگویم پنچر شدن نعمت است. که بگویم که اگر در زندگی پنچر شدید، به زمین و زمان بد نگویید و به جای آن، کائنات را شکرگزار باشید! بلند شوید و خودتان را خودتان پنچرگیری کنید! اگر شما به سراغ سختی‌ها نروید، دیر یا زود سختی به سراغ شما خواهد آمد. چه سعادتی که سختی‌ها در پیچ و خمِ زندگی درس بیاموزند، تا اینکه در بزنگاه حادثه، گریبان بگیرند. هر کسی می‌خواهی باش! دختر شاه پریان هم که باشی، به وقتش دردی بزرگ‌تر از دردِ دختر پینه‌دوز، گریبانت را خواهد گرفت.
پس خدا را برای سختی‌ها سپاس گزار باش. و از هر سختی و دردی، درسی بیآموز. و از هر رنجی، ‌لااقل پندی برگیر. از هر اتفاق ناگوار، دو، سه، چهار، پنج درس یاد بگیر. ناله نکن که زندگی در حقت بد کرده و چاله‌های پیش رویت بسیار است. روزی خواهد آمد که تجربه‌های زندگیِ سختت، در مسیری که همه در آن می‌مانند، نجاتت خواهد داد. نه به خواستِ من و توست این درد، تو لااقل، بچین پند را از درد. هر چیزی را به قیمتش واگذار. دردها را رایگان به جان مخر، توشه‌ای بردار. در ادامه‌ی راه، همین توشه درمان دردهایت خواهد بود…

این‌ها را گفتم، که بگویم پسری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اصلا نیازی به دوست داشتنِ شخصِ شما نیست. اصلا فرصت و شانسی برای دوست داشتنش نخواهی داشت. و پسری که همه چیز تمام است، دختری همه چیز تمام را می‌طلبد. تو خودت را همه چیز تمام می‌دانی، که همه چیز تمام می‌خواهی؟! همینطور، دختری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اگر می‌توانی همین را همینگونه که هست، دوست بدار! بهترین از این را که همه می‌توانند!

این‌ها را گفتم، که بگویم هر قدر پولِ کسی بیشتر باشد، چشم‌هایی که در طمع ثروت اویند، بیشترند. و هر چه کسی زیباتر باشد، چشم‌هایی که لذت وار جسمش را می‌نگرند، پر شمار تر.
“معمولا” معمولی‌ها خوشبخت‌ترند.
با دو چشم خویش، دخترِ پدری پولدار را دیدم، که برای فرار از فشارِ طلاق، مهریه‌اش را گرفت و یکجا در دبی خرج کرد. احساس خوشبختی می‌کرد آیا؟ هیچ! و دختری معمولی از خانواده متوسطی را دیدم، که چشم‌هایش از دور، خوشبختی را فریاد می‌زدند. خانه یا اتومبیل گران‌قیمت داشتند آیا؟ هیچ! خوشبختی هیچ ربطی به پولداری ندارد و عشق هیچ ربطی به زیبایی.
“همیشه” معمولی‌ها خوشبخت ترند!

گیریم که شما ضد ضربه باشی و خدشه ناپذیر و حوادث هم فقط برای آدم‌هایی که در صفحه حوادث می‌خوانی رخ می‌دهند. با این حال، پیر هم نخواهی شد؟! از میان تمامِ چیزهایی که می‌دانم، زیبایی ظاهر ناماندگار ترین چیزی‌ست که سراغ دارم. عمرِ زیبایی، حتی از عمرِ مال و منال هم کمتر است، که بعد از مرگ، ثروت باقی می‌ماند و ظاهر نه. دست‌نوشته‌های من زیبا خواهند ماند و او دیگر نه.

بد نگو از بر روی ویلچر نشستن ات، خیلی از این “آدم‌هایی” که فکر می‌کنی دو پا دارند، هر روز به اکراه و اجبار قدم به سمتِ خانه بر می‌دارند و آرزو می‌کنند که هیچگاه نرسند. آدم‌هایِ دوپایی که با پای خودشان به قتل‌گاه عاطفه و احساس رفتند…
و “آن‌هایی” که با پای‌شان لگد به حرمت و پاکیِ عشق زدند…

بد نگو از دست‌های نداشته ات، که بسیارند “آدم‌هایی” که سال‌هاست دست‌هایشان در حسرتِ لمسی بی‌شهوت، خشکیده است. آدم‌هایی که دست‌هاشان را آلوده به عهدی با عهدشکنان ساخته‌اند و آرزو می‌کنند هرگز دستی نمی‌داشتند که گرفته می‌شد…
و “آن‌هایی” که دست‌هایشان به سمتِ نجابتِ دخترکی دراز شد…

بد نگو از چشم‌های نداشته‌ات، که معمولا چشمِ آدم‌ها در دیدنِ آنچه واقعا ارزش دیدن دارد، کور است. و چه بسیار نابینایانی که با دو چشمِ سر، زیباییِ چشم‌ها را دیدند و مهربانیِ آن را ندیدند. زیباییِ لبخند و بوسه‌ای را دیدند و معصومیت آن را ندیدند. دل‌گیر مباش، که به چشمِ آدم‌ها، چشم‌هایی نگران و خسته، دو چشمی ترسناکند. اصلا، چشم می‌خواهی برای چه؟ زشتی و حماقتِ آدم‌ها، به خدا دیدن ندارد… با همان دو چشمی که ببینی، با همان‌ها خواهی گریست.

با تمامِ نداشته‌هایت، هنوز می‌توانی ۹۰۰ مورد از ۱۰۰۰ کاری را که دیگران انجام می‌دهند، انجام دهی. در واقع، بهترین‌هایش را! نیمه‌ی پر را بنگر! و از انجام کارهایی که می‌توانی انجام دهی، لذت ببر. باور کن، خوشبخت خواهی بود، در کنارِ کسی که تو را تنها به خاطر تو می‌خواهد. یا اصلا چرا خوشبختیِ ما در گرو کسی باشد؟ کسی هم که نبود، اصلا تنها، با خدا خوشبخت باش.
با خدا و مهربانی و پروانه و کودکیِ گل‌ها، با شبنم و اشک و عاطفه و عشق، با آسمان و باران و ستاره و خورشید، با دریا و صدف و موج و گوش‌ماهی، با ماهی کوچولویِ قرمزِ تنها در آبیِ بی‌کران دریاها. تنها هم خوشبخت خواهی بود، تنها اگر، خودِ تنهایت بخواهی…

نفس نفس‌های تو، هدیه‌ی خداست به تو، تو با تاپ تاپ‌های تپش قلبت، شکر گزارش باش… خدا را شکر کنیم، برای چیزهایی که داده و ما نمی‌دانیم… برای چیزهایی که گرفت و حکمتش را نمی‌دانیم… خدایا شکرت ! خدایا ممنونم، برای تمام چیزهایی که نمی‌دانم…

 

 

۱- هنوز درگیر کاری نیمه تمام هستم! و متاسفانه وقتم و بیشتر از آن، ذهنم، درگیر مسائلی مانده است. خیلی دوست داشتم به برخی نظرات و نیز ایمیل‌های گذشته‌ی دوستانم جواب می‌دادم، اما نشد… و من تا آن روز، غمگینم.
۲- با وجود مدت زیادی از آخرین نوشته‌ای که گذاشتم، باز هم هنوز ذهنم خلوت نشده! اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و امشب، چیزی را که امروز صبح به آن فکر می‌کردم، سریع نوشتم. حرف‌هایم فقط برای این بود که میان این همه غم، بگویم اگر درد و رنج هست، امید هم هست، ‌خدا هم هست…

قسم به نقاشِ بالِ پروانه‌ها

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, بهمن ۱۳, ۱۳۹۲ و ساعت : ۶:۵۱
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, ریتم, میخوام خودم باشم | بازدید : 6,356
خدا و پرواز پروانه

خدا و پرواز پروانه

خسته‌ام، دل‌گیرم، تنهایم… احساسِ زندانیِ در قفسی را دارم، که از فرطِ شوقِ رهایی از قفسِ کرم‌خاکیان، آنقدر خودش را به در و دیوار کوبید، تا سرانجام پیروز شدند… و سرانجام باور کرد… باور کرد که تمام سهمش از دنیا، همین چهار دیواری تنگ و تاریکی‌ست که دچارش آمده، و پنداشت کوتاهیِ سقف گِلین آسمان، کوتاهیِ قامتِ اوست. باورش شد، که آن‌سویِ میله‌های پنجره را، هرگز پیش از این ندیده و تمامِ خاطراتِ گُل‌ها و خدا و ترانه‌های کودکی‌اش، خوابی بوده است و رویایی، گویی که هیچ‌گاه پیش از این‌ها نزیسته باشد…
و دست آخر یک روز عصر، که از پشت میله‌های پنجره برف می‌بارید و صدای ماشین و فلز و همهمه‌ی دروغ و خواهش و خاک با صدای اصطکاک تنِ آدمی آمیخته بود و صدای کودکی به گوش نمی‌رسید، و خدا از آنجا رفته بود، مُرد… روزی که شیطان، نزدیک‌تر بود از خدا و انسان از انسان دور. تن‌ها به هم پیچیده، درهم ولی تنها، و مهربانی در گور.
آن روز با خنده‌های بی‌دلیل خداحافظی کرد و خاطرات کودکی و شانه و جانمازش، و نامه‌های عاشقانه‌اش را بوسید و با دقت داخل بقچه‌ای پیچید و در صندوقچه‌ی کهنه‌ای گذاشت. آن‌وقت، نامه‌های خواهر کوچکش را از گنجه درآورد، با اشک چشم‌هایش شست، و برای آخرین بار با لب‌هایش بوسید، نوشید و بو کرد. و بعد، با دست‌های لرزان به دست باد داد و زیر لب با صدایی خفه گفت: «دور شو، دور شو از این خاک، برو، نمان…». و خیلی پیش‌تر از آنکه در گوشه‌ای، آرام، به انتظار مرگ بنشیند، مرده بود… او، خودش هم رفت، نماند…

بی‌زارم، بی‌زارم، بی‌زار. از اینجا، از این قفس، از خنده‌های بی‌معنای آدم‌هایی که با لبخند‌های روی لب، با چهره‌ای آرام و معصوم، تو را زنده زنده سر می‌برند. بی‌زارم از آدم‌هایی که با تسبیح روی لب‌هاشان، خدا را نه، که ابلیس را ستایش می‌کنند. چقدر اینجا دورویی و نفاق بی‌داد می‌کند…
دلِ من، گاهی انسان می‌خواهد… انسانی ناب، که عطر و بوی آدمی بدهد، که بتوان کنارش نشست و با او حرف زد. بی آنکه ترسید… که مبادا خنجری پشت چشم‌ها و لبخندهایش پنهان کرده باشد… و دل از گِل سرشار، در دل هزار روباه و کفتار.

من از اینجا می‌ترسم، من از نقاب‌ها می‌ترسم. من بیش از دست‌های فشرده بر گلویم، از دست‌هایی می‌ترسم که با دلیل مهربانند… من از دشنه‌ی دشمن نه، از خارهای گُلِ یک دوست می‌ترسم. من از دشمن که نه، از دوست می‌ترسم. من بیش از دشنام، از حرف‌های عاشقانه بی‌ادراک می‌ترسم، من از دروغِ عشق می‌ترسم. من از خدا نه و از بنده‌هایش می‌ترسم. من از بنده‌هایی که خود را خدا می‌دانند، می‌ترسم. نه از نا‌خدا و از آن باخدا می‌ترسم. درنده خوییِ حیوان، طبیعتِ اوست، من از درندگیِ انسان می‌ترسم. من از حیوان صفتان بیش از حیوان می‌ترسم. من از شب نه، از گزمه چرا، می‌ترسم. من هم از دزد، هم از پلیس می‌ترسم…

من می‌دانم، و نمی‌دانم که چرا در برابر چشم‌هایم، هیچ نقابی تا ابد پوشیده نمی‌ماند… و نمی‌دانم چرا، آدم‌ها را می‌بینم و آدم نمی‌بینم… گرگ می‌بینم، روباه می‌بینم، کفتار می‌بینم. انسان را به سانِ حیوان می‌بینم. حیوان که خلقتِ خداست، کمتر از آن می‌بینم. به ظاهر پوشیده‌هایی را که لخت و برهنه راه می‌روند، حرف می‌زنند، و فکر می‌کنند. و مقدس مآبانی که با انسان گناه می‌پندارند و با شیطان هم‌آغوش می‌شوند.
من پاسبان‌هایی را دیدم که گوشت از دهان سگ‌ها می‌دزدیدند و سگ‌هایی دیدم که پاسبانی می‌کردند! آدمکانی را دیدم، که به گمانشان عاشق پیشه وار، با شهوت از عشق می‌گفتند. و دیدم دیگرانی که شهوت را عشق می‌پنداشتند، عشق را هیچ! آدم‌هایی را دیدم که از سادگی و صداقتِ کسی ترسیدند و با سیاستِ دیگری رقصیدند! من نادانیِ بشر را، ابولهب را، ابوجهل را در قرن آهن و فضا می‌بینم. من جاهلیت را کشته به دستِ هم، در قرنِ خدا می‌بینم! اسمِ بت عوض کردند، به خیال‌شان خداست و من نه خدا را، که هبل، عزی، لات و منات می‌بینم¹.

دلم می‌خواست، دنیا جور دیگری می‌بود… جای بهتری می‌بود. دنیا را اگر تغییر نمی‌توانم، خود را چرا نتوانم؟! آری! دلم می‌خواهد جور دیگری باشد! نه دنیا، که دنیایِ من جورِ بهتری باشد. دلم می‌خواهد کرمی باشم و زندان پیله‌ای باشد برای پروانه شدن، پرواز کردن، رفتن. دلم می‌خواهد پروانه‌ای باشم… روحم از زندانِ تن رها، از آدم‌ها جدا. و قدم در دنیایی می‌گذاشتم، که در آن قلب‌ها در چهره‌ها بود و سهم هر انسانی به وسعت قلبش.

می‌خواهم پروانه‌ای باشم و پیله‌ها را یک به یک پاره کنم، و دیگر اسیر خواسته‌ها و خواهش‌های خاکی نباشم. و دیگر بر داشته‌ها نبالم و از نداشته‌ها ننالم. و بدانم، هر آنچه امروز دارم، فردا روزی نخواهم داشت. همین فردای امروز، و یا فردایی که جز چند خاطره در یادِ نزدیکانم، چیزی از من باقی نخواهد ماند. پس به چه ببالم؟ به چیزی که نه از آنِ من است؟ و از چه نداشتنی بنالم؟ آنچه که نه خواهد ماند و نه دلیلِ برتری‌ام خواهد بود؟ یادم باشد، برای از دست دادن چیزی که دیر یا زود از دست خواهم داد، نگران نشوم.
حواسم باشد، هر چه آیینه خودبینی که می‌بینم، زود بشکنم و دیگران را با دو چشمی بینا، در ورایِ ظاهر و سیما، نه در آینه، که در زلالی اشک‌هایشان بنگرم. یادم باشد، دیر نیست روزی که بیاید، و زشت و زیبا، هر دو گوشت و پوست‌شان در زیر خروارها خاک، خوراکِ کرم‌ها شود. یادم باشد، که یادم نرود، قلبی طلایی در قامتی از هیبتی گِلین، چقدر زیباتر و گران‌تر است از قلبی سفالین و سنگی، در کالبدی طلایی.
و بدانم، همانطور که قضاوت دیگران در مورد من اشتباه  است، قضاوت من نیز می‌تواند درست نباشد، و فراموش نکنم، ما آدم‌ها، معمولا همیشه اشتباه قضاوت می‌کنیم. یادم باشد، که من انسانم. و دنیا بی‌ارزش‌تر از آنیست که قلبی را بشکنم، اشکی را بریزم و دلی را برنجانم. زندگی، همین چند خاطره و یاد است، چنان باشم که برای دیگران، جایِ خالیِ خاطرات و حرف‌هایم، حفره‌ای تا ابد باقی باشد.
یادم باشد، من خدا را دارم، و بی‌آنکه دست‌هایم در پیِ چیزی باشد، تو را می‌جویم. بهشتِ من اینجاست، وقتی که با تو باشم و جهنم جایی‌ست که تو در آن نباشی. دلم می‌خواهد پروانه‌ای باشم و یک‌بار پیله‌ها را رها کنم‌، آن وقت، هر اتفاقی هم که بیافتد، برای همیشه در کنارت خوشبخت خواهم بود.

خداوندا، تو که خدایی، تو که خدای منی. تو که باشی… تو را که داشته باشم، دیگر از هیچ نگاهی نخواهم ترسید. و دیگر هیچ خنجرِ عشق و دوست داشتن‌ِ زمینیِ آدمی‌زادی، دلم را خون نخواهد کرد و گرگ‌صفتانی آن‌چنانی، هرگز بر من چیره نخواهند گشت. با تو که باشم، زَهرِ عقرب‌صفتانی دوپا، زشت سیرتانِ آدم‌نما، بر من اثر نخواهد داشت: با تو، من روئین‌تن خواهم شد. و با تمامِ پلشتی‌های دنیا، کج‌دار و مریز خواهم کرد².

خدایا، هیچ‌گاه تنهایم مگذار… نه! تو که همیشه بوده‌ای. من قول می‌دهم دیگر هیچ‌گاه تنهایت نگذارم… و تا آن هنگام که وجود دارم و تا آخرِ عدم و نیستی‌ام، پروانه‌ات می‌مانم. گُلِ من می‌شوی؟ گلم بمان…

 

به نامِ خدایِ پروانه‌ها و پروازها…

الهی، تو که همدم و رفیقِ غربتِ یک تنهایی. تو که اشک چشم‌های بی‌کسی‌هایی. شما که خدایی… تو که پناه بی‌پناهانی، تو که مرهم زخمِ دردمندانی، دوای درد نیازمندانی در وقتِ گرانی. تو که خلاصه‌ی هر چه خوبی‌هایی، بچشان بر ما انوارِ مهربانی.
تو که ملجا و پناهِ مظلوم از دیو صفتانی، جور و ظلمِ زمانه را تو بهتر میدانی. آن آه، آن ناله، آن اشک، شمایی. تو که تمامِ داشته‌های فقیرانی. تو که عزت و جلالِ زمین خوردگانی، بگیر دستم که تو خدایی. بلندم کن، من می‌خواهم، تو نخواهی؟!!
تو که عاشقی و رسم شیدایی می‌دانی، عاشقت کن مرا بیشتر، تنها تو می‌توانی. سِر و راز دل شکستگان را تو بهتر می‌دانی، بشکند هر آن دست که شکست دلی را که تو در آنی. شکسته باد استخوانِ هر آنکه تو آن می‌دانی.
الهی، شما که در بیراهه‌ها راهی و در سیاهیِ شب‌ها ماهی، یاری‌ام کن بر عهد و پیمان خویش بمانم، همان عهدی که تو از آن آگاهی.³

 

۱- از بت‌های عرب جاهلیت. تعدادی از آن‌ها در کعبه نگهداری و پرستش می‌شدند و معمولا از جنس مؤنث بودند.
۲- آن را کج نگه دار و در عین حال نریز : کنایه از طاق آوردن و مدارا کردن، کج کردنِ جام، بدون آنکه آبِ آن بریزد!
۳- از امشب، مرا عهدیست با جانان، که تا جان در بدن دارم……

 

 

– دلیل این غیبت طولانی، پوست موزها و سنگ‌لاخ‌هایی بود که در مسیر عبورم ریشه دوانیده‌اند و بر دست و پای رفتنم می‌پیچیدند و می‌پیچند. از این‌رو، از اینکه به ایمیل‌ها و برخی دیدگاه‌های عمدتا پر مهر شما پاسخی نگفتم، عذر می‌خواهم و از صمیم قلب شادم که به یادم و نگرانم بودید. خدا بخواهد، روزی در لابه‌لای همین نوشته‌ها، از آن‌ها نیز خواهم گفت.

كلمات كليدي : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

بانو و پاییزِ بیست و هفت

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, آبان ۱۵, ۱۳۹۲ و ساعت : ۹:۱۴
ارسال شده در قسمت : ریتم | بازدید : 4,941
عشق پاییزی، من و بانو

عشق پاییزی، من و بانو

شب است…
و شبِ یک پاییز،
آرام و کرخت،
بی صدا، از فراز سرم می‌گذرد…

 

هوا مه آلود است
و ردِ بخار نفس‌هایم در هوا ناپیداست
تنها نشانه‌ام از راه
جدولِ کنار خیابانی‌ست
که پا به پای تنهاییِ من می‌آید…
نه راه پیداست و نه حتی بی‌راهه‌ای
نه عزیزی
نه سلامی
و نه حتی صدایی…

تو هم که نیامدی.

 

و این من هستم…
مردی ایستاده
در امتدادِ خیابانِ یک پاییز
از فصل‌ها لبریز
از فاصله‌‌ها سرشار
آن سوی دلواپسی‌ها
آن ورِ تنهایی
این سمتِ دلتنگی
دارم جاده‌ی مه گرفته‌ی بی‌انتهایی را
بی‌مقصد
بی‌تو
با عشق
پیاده، راه می‌روم
پاهایم بر آسفالت سرد جاده‌
من در میانِ حجمِ لطیفِ ابر
او در این نزدیکی…

تو هم که نیستی.

 

طوری نیست بانو!
من، که
من که عادت دارم
تو، که
تو که می‌دانی
پاییز که می‌آید
من،
تنها، کمی تنهاتر هستم.

 

بیست و شش پاییز گذشت
از آن روز،
که تو نیامدی
حالا دیگر،
من و تنهایی،
با هم،
سال‌هاست که تنها نیستیم.

 

بیست و شش پاییز است
که با دسته گلی در دست
به نیمکت‌های دونفره‌ی خالی
سلام می‌دهم
و بیست و شش پاییز است
که به احترامِ درخت‌،
یک خیابان، سکوت می‌کنم

 

بیست و شش پاییز است
که نمی آیی
و بیست و شش پاییز،
که دلتنگ آمدنت هستم
بیست و شش پاییز را گریستن کافی نبود؟
تو را به جانِ گل‌های چینِ دامنت
مگر این تقویم، بهار ندارد؟!

 

پاییز که می‌آید
تو که نمی‌آیی…
درخت‌ها عاشق‌تر می‌شوند
بوی تنهایی و عشق می‌آید…
کجایی بانو؟

 

پاییزِ بیست و هفتم آمد بانو
تو نمی‌آیی؟ …
بگو
از من
تا چشم‌های تو
چند پاییزِ دیگر فاصله باقی‌ست؟
های بانو…
چقدر عشق صبوری می‌خواهد…
چقدر فاصله پیداست
و چقدر عشق!
چقدر عشق اینجاست…
غمت مباد بانو!
فاصله‌ها
هرگز حریفِ عشق نخواهند شد

 

مسافری سیگار به دست
با عجله پیاده شد
. . .
صدای خورد شدن برگ‌های خشکِ یک درخت
زیر پاهای غریبه‌ای که دوان دوان می‌دوید
دلم را ‌لرزاند…
چرا آن غریبه، برگ‌ها را ندید؟…
آیا آن غریبه،
عشق را می‌فهمید؟!

 

باران می‌آید…
نمناکیِ آسفالتِ باران خورده
بوی چشم‌های مرا می‌دهد
خیسیِ پیاده‌رو ها
چقدر به خیسی چشم‌هایِ من می‌مانَد…
من،
آخر من،
تو که نبودی،
کجا این همه گریسته‌ بودم ؟!
باران می‌بارد…
و ته سیگارِ گوشه‌ی پیاده‌رو
در جوب آب می‌رقصد…
ماهِ آبان باید باشد…

 

اینجا شب،
اینجا،
پاییز است…
و بویِ رخوت می‌آید
تنها، درختانِ لختِ تنها
که شاخه‌هایشان را به کلاغ‌ها بخشیده‌اند
در انتظار چیزی،
ایستاده، بیدارند…
من و درخت‌های پاییزی
سال‌هاست، منتظر آمدنت هستیم…

 
من و درخت‌ها
نمی‌خندند
غمگین‌اند بانو…
سایه ندارند درخت‌ها
بیا تا جوانه کنند
بیا و شکوفه‌های گیسوانت را
به شاخه‌های سخاوت درخت ببخش
و مهربانی چشم‌هایت را به چشم‌هایم…
بیا و باران را به طراوت دست‌هایت مهمان کن
و نگاه مرا به لبخندت…

 

بیا بانو…
بیا…
بیا تا با هم
خدا را هم
به تماشای عشق‌، بنشانیم

 

بیا و برایم حرف بزن
در امتداد خیابانی بی‌انتها
تا آخرِ پاییز
تا آخرِ دنیا
با تو قدم خواهم زد
و با هم
به تمامِ نیمکت‌های دونفره‌ی شهر،
سلام خواهیم کرد
اصلا،
به هر کسی که تنها بود
سلام می‌دهیم
بیا و تو فقط حرف بزن
گوش خواهم داد
یاد خواهم گرفت
دوست خواهم داشت…

 

من، از واژه‌های تو
و سکوتِ چشم‌هایت
با اشکِ چشم‌هایم
و مهربانیِ نگاهت
پیراهنی از شعر خواهم بافت :
از خدا خواهم گفت
و از تو بانو، از عشق
و حرف‌هایم را…
حرف‌های تو را بانو!
به کودکیِ آب و آیینه گره خواهم زد
آنوقت،
راه خواهم افتاد در شهر
خواهم بخشیدش به دخترک معصوم گل فروش
به پرنده‌ی در قفس و پسرک فال فروش،
به آن پیرمردِ غمگینِ کبریت فروش…

 

نترس بانو!
چیزی به من نمی‌فروشند
تنها،
لبخندی خواهند بخشیدم
هر چه لبخند که می‌گیرم
دسته دسته می‌چینم
و یک‌جا
می‌نشانم بر لبانت
بخند بانو
هِی بخند…
تو که یک‌بار بخندی
لبخندهای نزده‌ی بیست و شش تحویلِ سالِ من
یک‌جا، تلافی می‌شوند
عیدِ من وقتی می‌آید
که تو خندیده باشی…

 

بانو
بانوی عزیزم
تو که تعبیر پاییزهای رفته‌ای
تو که وعده‌ی بارانی
تو که بانوی منی…
بهارِ نیامده
دارم اینجا
پا به پای درختانِ زرد
نیامدنت را نظاره می‌کنم
من منتظرت هستم بانو…
حالا، تو باز هم نیا
من دوباره منتظرت خواهم ماند
شاهدمان هم، همین درخت‌های عاشق
درخت‌های زردِ تنها
اصلا همین کلاغ‌هایی
که گاه به گاه، خواب را از چشم خفته‌ها می‌ستانند
نشان به نشانِ بچه‌ گربه‌ی خیس
بارانِ پس‌فردا
همین حرف‌ها…

 

من هر شب
به شوقِ آمدنت
با ستاره‌ها
بیدار می‌مانم
و هر روز صبح
به نیتِ چشم‌هایت
پنجره را باز می‌کنم

 

تو هِی نیا…
و من باز
زیر باران
با چشم‌های خیس
آسمان را نظرِ آمدنت خواهم کرد…
دل‌گیر مباش بانو…
باران که بیاید
کسی هم اشک‌های مرا نخواهد دید
تنها تو
تو تنها، دعای باران را از یاد مبر…

 

یک شبِ پاییزیِ سرد
به خیابانی که بوی دلتنگی و خدا می‌دهد
و درخت‌های لختِ عاشق در آن بیدارند
بی‌خبر بیا
از باران و ستاره‌ی صبح
از پرنده‌ی خیس و خسته
و از نیمکت‌ِ دونفره‌ی تنها
سراغ از مردی بگیر…
که سال‌ها پیش از آنکه بشناسی
که پیش از آنکه بدانی
بانوی شعرهایش شدی…

 

 

– تقدیم به خودم، به چشم‌هایم و به قلبم. که زیبا، پاییز را، فاصله را و عشق را می‌فهمند.
و به بانویی که نمی‌شناسمش.
و تقدیم به دوستانی که مرا می‌خوانید :‌)  دوست‌تان دارم، روزهاتان پرتقالی باد!


Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38