انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

میخوام خودم باشم(۱) – اعتراف

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, مهر ۷, ۱۳۸۸ و ساعت : ۳:۰۹
ارسال شده در قسمت : میخوام خودم باشم | بازدید : 6,838

اعتراف

دلم می خواد اعتراف کنم. یه اعتراف سنگین. من اسمم مهدی هست. من یه پسر ۲۲ ساله. من یه پسر خیلی خوبیم، اما در عین حال خیلی ضعیفم. من دلم پاکه اما خودم خیلی کثیفم. من هیچوقت اراده ی قوی نداشتم. همیشه یک آدم ترسو بودم، آدمی که نمیتونه با واقعیت های زندگیش کنار بیاد. من یک آدم بی عرضه هستم، که چیز های با ارزشی رو که داره، به راحتی از دست میده. من هیچ وقت قدر چیز هایی رو که داشتم ندونستم، الآن هم همینطور هستم.

من قدر هیچ چیزی رو نمیدونم، همیشه نگاهم به نیمه ی خالی لیوان بوده. حتی قدر این دل پاک و مهربون خودم رو ندونستم. قلبی که خیلی گشتم اما مثل اون رو پیدا نکردم. دل پاکی که خیلی وقته کمیاب شده. همیشه چشام رو به روی داشته هام بستم و به نداشته هام فکر کردم. فکر کردن به نداشته ها باعث شد داشته هامم از دست بدم…

من خیلی ساده به گناه تن میدم. من خیلی زود تحت تاثیر اطرافم و اطرافیانم قرار میگیرم. آدمها خیلی راحت منو تغییر دادن، نذاشتن من خودم باشم. منو به دروغ گفتن عادت دادن، اما به خدا مگه مهدی دروغ هم میگفت؟

منو به حرف های بد زدن، به فحش ها و حرف های رکیک و زشت عادت دادن. اما من که از حرف بد متنفر بودم!

منو به گرگ بودن عادت دادن. آخه خدایا چند بار بره باشم و آدم هایی که به راحتی میتونستم بدرم، واسه من گرگ شدن و…

من خیلی خوب بودم. و این خیلی خوب بودن بهم یاد داد چه جوری خیلی بد بشم. دنیا و ادماش به ناخودآگاه من یاد دادن که با راست گفتن مسخره ام میکنن. وقتی به خاطر اینکه خونه ی من توی یه شهر کوچیکه بهم گفتن دهاتی، دیگه هیچوقت نگفتم که خونه مون قروه…

وقتی با اولین اعتماد ها و اولین عشق ها متوجه شدم در حالی که من از عشق پاک میسوختم، اون در حال خیانت و نقشه کشیدن برای من بود، از ساده بودن و عاشق بودن خودم متنفر می شدم.

وقتی اولین عشق من بد از سالها که عشق پاکش همچون خونی بود در رگ هایم، از من به جای عشق، هوس خواست… اون وقت تا حالا حالم از عشق بهم میخوره. عشق هایی که آخر اون یه هم آغوشی کوتاهه!

چه جور می تونستم پاک بمونم؟ اونم وقتی که تمام پاکی منو مثل پتک روی سرم کوبیدن. چه جور می تونستم پاک باشم، وقتی به گذشته فکر می کنم دلم میخواد دونه دونه ی لحظات قشنگی رو که با اون بودم بیرون بکشم. دلم میخواست ای کاش به جای پاکی هوس و شهـ ـوت نثارش میکردم. حالم داره از اون همه پاکیم بهم می خوره! من دلم میخواست بد باشم!

پله پله تا خدا

…و شروع شد… تمرین بد بودن. دیدم چقدر خوب است وقتی آدم بد می شود، و چقدر بد بود وقتی خوب بودم! وقتی بد شدم به همه ی خواسته هام رسیدم. تازه دیدم همه چقدر از آدم های بد خوششان می آید! فهمیدم که چرا خوبی و پاکی دیگر در این دنیا وجود خارجی ندارد. با بد بودن به همه چیز رسیم. آدم ها به من تلفن می زدند تا با من ساعت ها صحبت کنند آخر میدانی، من خیلی بد بودم! و این چه خوب بود!

به آدم هه که نگاه می کنم، به وبلاگ هایشان (که برگرفته از احساساتشان است) نگاه می کنم… همه جا پر شده از حرفهای عاشقانه، وبلاگ دختر هایی را میبینم که از عشق می گویند، اما عکس هایشان نشان دهنده ی جفت گیری است نه عشق!

میبینم دختری را که هنوز به یاد عشق بازی چند سال پیش خود با پسری است… هنوز هم مزه ی آن از زیر دندانش بیرون نرفته! دختر ها و پسر هایی که وبلاگ عشقی شان مملو از عکس لبو و بوسه است. اگر این ها عشق است، خواهش میکنم به من نشان دهید، پس شهـ ـوت چیست؟؟؟!!!

حالا اما گذشته است. من هم بد شدم. مثل بقیه. حالا همیشه دروغ می گویم، دیگر می دانم عشق چیست!!! من بد شده ام… خیلی بد…

اما هر چقدر م که کثیف شده ام، هر چقدر که کثیف هستم، اما دل ن هنوز همان است. هنوز هم از بد بودن بدم می آید، اما انگار نمی شود بد نبود…

دام میخواست به خدا بگویم. آخر خدایا چرا من را مجبور به بد بودن کردی؟! چگونه انتظار داری در دنیای که همه گرگ هستن گرگ نبود؟! اصلا خدایا تو تا کنون چند بار آدم بوده ای که بفهمی من چه کشیده ام؟! چقدر دلم می خواست سرم را بر شانه ی خدا می گذاشتم و آرام گریه می کردم… خدایا من هنوز دلم می خواهد کودک باشم. خدایا دلم برای کودکیم تنگ شده. چقدر از خودم بدم می آید. من خیلی کثیف شده ام…

پی نوشت: اولین قدم برای اینکه “خودم باشم” اینه که خودم بفهمم چقدر کثیفم… باید بفهمم چقدر تغییر کردم، چقدر کثیف شدم. اولین قدم برای تغییر اینه که از وضع موجود خسته بشی… من دیگه خودم نیستم… از اینی که هستم بدم میاد!

خوب بودن یا نبودن… مسئله این است!

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, مهر ۶, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱:۵۵
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا | بازدید : 7,167

+ این آدم های خاکستری

این تفکر که آدم ها به دو دسته ی خوب و بد تقسیم میشوند، به دو دسته ی سیاه و سفید، یک تفکر احمقانه بیش نیست! تصور دو دنیای متفاوت که در آن آدم ها یا از یاران خدا هستند، و یا از نیروهای اهریمنی و شیاطین به شمار می روند از گذشته های دور نیز همیشه بوده و هست. حالا گذشته از سیاستمداران که فرمانروایان کشور ها را یا طرفدار خود(نماد حق) و یا محور شرارت(تروریست!) می دانند، هر کدام از ما انسان ها در ضمیر نا خودآگاه خود نیز چنین قضاوت هایی داریم. لغت هایی مانند: “چه آدم بدی بود”، “خیلی کثافته” و… نشاندهنده ی این نکته است که ما هم، دنیا را سیاه و سفید می بینیم.

اما حقیقت اینگونه است که آدم ها نه سفید مطلق هستند و نه سیاه مطلق. آدم ها ترکیبی همگون از خوبی و بدی، نیکی و پلیدی، خدا و شیطان هستند. این آدم های خاکستری!

+ خدای درون یا وجدان

حتما متوجه هستید که درون هر یک از ما دو نیروی متضاد و البته قوی همیشه با هم در گیر هستند. شاید تصور ما آدم ها از شیطان به عنوان یک موجود خارجی در محیط که مدام مشغول گول زدن(!) ماست کمی غیر منطقی وبیشتر شبیه آموزش کوکان برای شستن دست ها قبل از غذا بنظر برسد! اما چه کسی میتواند وجود شیطان و تفکرات شیطانی را در خود انکار کند؟!

من معتقدم که خدا جزئی از وجود آدم هاست. شاید تعبیر صحیح تر این حدیث قدسی که: “خداوند از رگ گردن نیز به انسان نزدیک تر است” نمایانگر این موضوع باشد. خدا حقیقتا در آسمان، یا در سنگ و سیمان کعبه نیست. در لابه لای صفحات کتاب های قطور احکام و نماز هم نیست. جایی دوری نرویم… خدا همین جاست، در درون خود ما!

حتما شنیده اید که می گویند: “حرف راست را از بچه باید شنید” می دانید چرا؟ چون بچه ها فرشتگان زمین اند که فقط بال نداند. کودکان راست می گویند، چون نمی توانند دروغ بگویند! چون خدای درونشان قدرتمند است! همه انسان ها در درون خود خدایی دارند. تا کنون شده است که گناهی را انجام دهید و هیچ احساس گناهی نکنید؟! مطمئنا وقتی رشوه می دهیم، دروغ می گوییم، یا زنا و بی عفتی می کنیم، عمق وجود ما، ناخودآگاه از کثیف بودن و اشتباه بودن این ها به ما می گوید. هر چند که ما با هزار و یک بهانه ی بی ربط خودمان را قانع می کنیم به انجام گناه! چه قدر زیبا گفته است مهدی میرانی، وقتی می گفت: “کلاه گذاشتن بر سر دیگران ساده تر از آن است که تصورش را بکنید، از آن ساده تر این است که سر خومان را کلاه بگذاریم!!”

از خدای درون گفتم. خدایی که به خود آن شخص تعلق دارد، آری خدای درون. من به کلمه ی “خدای درون” اعتقاد دارم، اما نزدیک ترین مصداق برای خدای درون چیزی نیست جز “وجدان”!

+ وجدان خفه کن!

من از کودکی هیچ وقت نمی توانستم دروغ بگویم. حتی اگر این دروغ شکستن وسیله ای باشد که بدانم به خاطر آن سخت تنبیه می شوم. چون زشتی و پلیدی دروغ گفتن را با تمام وجود احساس می کردم. تحمل تنیه را داشتم اما تحمل گناه به این سادگی را نه! اکنون نیز همان احساس پاک را دارم، اما چیز های جدید هم یاد گرفته ام، چیز هایی مثل اینکه چگونه سر خودم و احساساتم کلاه بگذارم! بنابر این بین راست گفتن و از دست دادن و از آن طرف دروغ گفتن و به دست آوردن، راحت ترین راه را انتخاب می کنم و آن این است: دروغ می گویم، حتی اگر به قیمت کلاه گذاشتن به سر خودم تمام شود! مگر نه اینکه همه روز شب سر همدیگر کلاه می گذارند؟! جالب اینجاست که خودم هم خوب می دانم چه کلاه گشادی بر سرم رفته! برایم دردناک تر این است که این کلاه را خودم با دست های خودم بر سر خودم گذاشته ام!

همه ما آدم ها فرقی نمی کند خوب یا بد زشت و زیبا و با هر درجه ای از ایمان خدای درون خود را داریم. فکر نمی کنم به کتاب احکام و استفتاء و مرجع تقلید(!) نیازی باشد. چرا تقلید؟! وقتی خدای درون ما بی واسطه برای ما حرف میزند!

+ خدای من می گوید…

خدای درون من می گوید دروغ نگویم. خدای من میگوید نماز نخوان، اما دل بنده های من را نشکن! خدای من می گوید آنچه را در حق بقیه انجام بده که انتظار داری در حق تو انجام دهند. خدای من می گوید هیچ وقت به بهانه ی عشق پاکدامنی دختری را از او مگیر. خدای من بلد نیست تعداد رکوع و سجود را بشمارد! ملاک او هم سیاهی پیشانی از فشار زیاد مهر نیست! خدای من زشتی خیانت به پدر و مادر را تا اعماق استخوانم به من می چشاند. آخر چگونه می توانم رابطه ای زشت با دخترکی شروع کنم، وقتی به راحتی درد را حس میکنم وقتی خودم را جای پدر و مادر و یا برادر دختر می گذارم؟!

خدای من می گوید حتی اگر آن دخترک هم معنی پاکی و ناپاکی را نفهمید، حتی اگر تمام دنیا تو را به این جرم تنها بگذارند، حتی اگر آن دختر هم به رابطه ای تن دهد و اصرار بورزد، حتی اگر با انجام ندادن آن رابطه ی زشت تو را تنها بگذارت… باز هم نکن! خدای من می گوید تو بهتر از آن دختر میتوانی بفهمی چه چیزی به نفع اوست. آخر میدانی، معمولا بیشتر افراد نمی خواهند بفهمند. اما تو که می فهمی! تو چرا!

+ منم واست حرف دارم خدا!

خدایا خیلی سخته که می فهمم. خدایا خیلی بده که زشتی گناه رو می فهمم، نه؟ خدایا من نمیخوام گناه کنم! اما خدایا نمی ذارن! خدایا اگه گناه نکنم تنها می مونم. خدایا پس چرا اینا مثل من نیستن پس؟

خدایا انگار دنیا و آدماش منو دارن تا پست ترین نقطه و لجن زار پایین شهر میکشن. خدایا، به خدا خوب بودن از بد بودن خیلی سخت تره.

خدایا خیلی خوب بودم اما اذیتم کردن آدمات. بدم کردن. خدایا خوش به حال بدها، کاش لااقل میتونستم بد باشم… خیلی سخته خدایا که توی دلم خوب باشه ولی کارای بد کنم.

نهمیزارن خوب باشم، نه میتونم بد باشم!!

خدایا منو ببخش واسه گناهی که امروز انجام دادم… خدا بهم نیرو بده، کمکم کن تا قوی باشم…!

طعم کودکی

نگارش شده در تاريخ : پنج شنبه, مهر ۲, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۰:۴۱
ارسال شده در قسمت : کودکانه | بازدید : 3,544

...

چقدر دلم برای آرد نخودچی هایی که هر روز از مغازه روبروی مدرسه می خریدم تنگ شده است! چه طعم خوبی می داد، طعم کودکی ام را!

چقدر دلم برای زنگ های تفریح مدرسه تنگ شده است. وای چقدر دلم آن ده دقیقه را می خواهد، دلم می خواهد باز هم دنبال هم کنیم، کاش تمام زندگیم تکرار همان ده دقیقه ی کودکیم بود! دلم می خواهد باز هم همیشه ی خدا دست و پایم از بازی های کوچه زخمی بود، و باز هم مادرم زخم های آرنجم را پانسمان می کرد.

خدایا، دلم میخواست باز هم به مهد کودک برگردم، دلم برای بازی هایش تنگ شده. چقدر دلم دخترک مهدکودکیم را می خواهد، آن دخترک که هر روز صبح یقه ی پیراهن مخملی قهوه ای رنگم را برایم می بست! کاش هنوز هم آن دختر بچه کنارم بود. کاش آن دختر بچه هیچوقت بزرگ نمی شد. کاش هیچوقت یاد نمی گرفتم دکمه های یقه ی پیراهنم را ببندم! کاش هر روز و هر روزم تکرار نبستن دکمه های پیراهنم بود، تا هر روز صبح دختر بچه ی مهربان، بی ذره ای چشم داشت آن ها را می بست.  دلم برای آن پیراهن هم تنگ شده!!

چقدر دلم می خواهد رختخوابم کنار مادرم باشد. چقدر دلم باز هم گرمای آغوش پدرم را می خواهد. چقدر دلم می خواست باز هم دست هایم بعد از خوردن بستنی چسبناک می شد، و من مجبور بودم با دست چپ با همکار پدرم دست بدهم!

خدای من، دلم برای کودکی ام تنگ شده. دلم برای آن خندیدن ها و شادی ها تنگ شده.برای آنوقت ها که بلد نبودم بند های کفشم را ببندم. خدایا، دلم می خواهد باز هم کودک شوم. از آدم بزرگ ها، و دنیای آدم بزرگ ها، متنفرم!

راستی… خدایا، دختر بچه ی کودکیم کجاست؟! چه بر سر او آمد؟ هنوز هم با آن لبخند زیبا و چشم های پاک و بی ریاست، وقتی دکمه های پیراهنم را می بست؟ یا او هم بزرگ شده…؟! شاید یکی مثل همین عروسک ها… چشم های هوس انگیز ریمل کشیده و لب های شهوانی رژ زده! آخر کجایش زیباست؟!

چقدر دلم می خواهد به دختر بچه ی کودکیم می گفتم که: “آن وقت ها، چشم ها و لبخند های کودکی اش چقدر زیباتر بود!”

چقدر کودکی مان زیبا بود. دلم برای آن وقت ها تنگ شده! عجیب هوای کودکی ام را کرده ام!

پس چه شد؟ آن روز ها کجا هستند؟ واقعا، چه بر سر ما آمد…؟!!!

خدایا، عهد می بندم

نگارش شده در تاريخ : جمعه, شهریور ۲۷, ۱۳۸۸ و ساعت : ۸:۲۹
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا | بازدید : 4,624

promise to god

وقتی گناه می کنم از خودم بدم میاد. حتی وقتی گناه می کنم بازم فکر تو هستم. من از گناه بدم میاد خدا.

خدایا هر چقدرم که سخت باشه، هر چقدر هم که مشکلم بزرگ بشه، من نباید تن به گناه بدم. نمیشه خدایا. حتی اگه تو وجود نداشته باشی، حتی اگه خدایی نباشه و پاکی ای وجود نداشته باشه، بازم من نمیتونم گناه کنم. خدایا آخه من دنیام با این چیزا فرق داره!

خدایا منو ببخش. من دیگه گناه نمیکنم. قول میدم خدا. به همین اشک چشام قسم که دیگه هیچ وقت گناه نمی کنم….

من دیگه گناه نمی کنم خدا. حتی اگه تموم دنیا تنهام بزارن. حتی اگه همه ی دنیا دلم رو بشکونن. حتی اگه همیشه چشام خیس باشه.

دیگه نمیزارم یه کمبود، یه کمبود جسمی و مادی منو وادار به گناه کنه. دیگه نمیزارم یه آدم، همون آدمی که دلم براش می سوخت و نذاشتم گناه کنه، منو به گناه وادار کنه!

خدایا قبول کن سخته! خدایا سخته. خدایا هر چقدرم سخت باشه، من نمیخوام گناه کنم.

خدایا تورو خدا تو بفهم. من بهشتت رو نمی خوام. من فقط از گناه بدم میاد، حتی اگه بهشت و جهنمی هم نباشه، با گناه دنیا واسم جهنم میشه و با تو بهشت.

خدایا، من دلم لذت گناه رو نمی خواد،من دلم نمی خواد از گناه لذت ببرم!

خدایا، دلم میخواد پیش مبینا باشم. دلم میخواد مبینا رو بغل کنم… دلم میخواد با مبینا بازی کنم. حرف هاشو دوست دارم. دوست دارم بازم باهاش بازی کنم:

سلام سلام شاه بزرگ

کوفت و سلام! دردو سلام! صبح تا حالا کجا بودی؟

رفته بودم اون بالا بالا ها رو رنگ کنم

چه رنگی؟؟؟

چه رنگی؟! هه هه زرنگی؟! خودت بگو چه رنگی؟!

خدایای من، من آدم ضعیفیم. هیچ وقت نتونستم قوی بمونم. خیلی زود میشکنم.

خدایا به من نیرو بده. کمکم کن تا قوی بشم. کمکم کن دیگه اون مهدی شکننده نباشم، که با هر فشاری که تو زندگی بهش میاد، بشکنه و خودش رو گم کنه. بشکنه و یادش بره کیه. یادش بره از کجا اومده. یادش بره دنیای مهدی چیه. یادش بره توی دنیای اون بچه ها چه شکلی هستن. یادش بره مبینا رو داره. یادش بره آسمون دنیاش چه رنگیه، تموم بازی هایی رو که با مبینا کرده یادش بره…

خدایا با تموم وجود، با تک تک سلول های بدنم، همه ی تلاشم رو می کنم که یادم نره کیم. که یادم بمونه چه قولی رو بهت دادم. که رو عهدم با تو پایبند باشم. من می خوام. پس تو هم کمکم کن.

او یک فرشته بود…!

نگارش شده در تاريخ : شنبه, شهریور ۲۱, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۰:۳۴
ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه | بازدید : 7,117

سقف آسمان کوتاه شده! دلم ستاره می خواهد!

گفتم: امشب انگار با همه ی شب ها فرق دارد. به آسمان نگاه کن! انگار سقف آسمان کوتاه شده!

گفت: ستاره ها چقدر نزدیک شده اند، آدم حس می کند اگر دست به آسمان بلند کند دستش به ستاره ها می رسد.

گفتم: چقدر دلم یه مشت ستاره میخواهد!

گفت: چشم هایت را باز کن، فرشته ها را میبینی؟ گوش هایت را باز کن، حتما صدای بال زدنشان را می شنوی. امشب فرشته ها پایین آمده اند، همه جا پر از فرشته است! آمده اند تا دعاهایت را ببرند، دست خالی شان نگذاری!

گفتم: کو فرشته ها؟! پس چرا من نمی بینمشان؟!

گفت: گوش هایت به دروغ شنیدن عادت کرده است و چشم هایت به بد دیدن! مگر کور و کر هم می تواند ببیند؟!

و من هیچ نگفتم.

گفت: بچه ها پاک به دنیا می آیند، در چشمانشان می شود خدا را دید، حرف خدا بر زبانشان جاریست، کودکان تجلی خدا بر روی زمین هستند. کودکان فرشتگانی اند، که فقط بال ندارند!

گفت: آدم ها چقدر زود تغییر می کنند. چقدر زود همه چیز را از یاد می برند، کودکانی که بوی خدا می دادند، حتی خود آدم ها هم نمی فهمند که کی و کجا شیطان پاکی شان را می دزدد!

و من چشم هایم خیس بود…

گفت: چرا ایستاده ای؟! نگذار هزار ماه برود و تو قدرش ندانی! (لیلة القدر خیر من ألف شهر). کافیست توبه کنی (انا الله خیر التوابین).  فقط کافیست از ته قلب خدا را بخوانی، تو را بی جواب نخواهد گذاشت… امشب بی واسطه خدا را بخوان، خدای تو امشب از همیشه شنوا تر و بینا تر است. تقدیر تو در قدر نوشته می شود…. آرام خدا را بخوان…

خوب گوش کردم… صدای دعای جوشن می آمد… ناخودآگاه من نیز زیر لب زمزمه کردم…

يَا حَبِيبَ مَنْ لا حَبِيبَ لَهُ يَا طَبِيبَ مَنْ لا طَبِيبَ لَهُ يَا مُجِيبَ مَنْ لا مُجِيبَ لَهُ يَا شَفِيقَ مَنْ لا شَفِيقَ لَهُ يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ يَا مُغِيثَ مَنْ لا مُغِيثَ لَهُ يَا دَلِيلَ مَنْ لا دَلِيلَ لَهُ يَا أَنِيسَ مَنْ لا أَنِيسَ لَهُ يَا رَاحِمَ مَنْ لا رَاحِمَ لَهُ يَا صَاحِبَ مَنْ لا صَاحِبَ لَهُ (۱)


اى دوست آنکس که دوستى ندارد، اى طبیب آن کس که طبیبى ندارد، اى پاسخ ده آن کس که پاسخ ده ندارد، اى یار دلسوز آن کس که دلسوزى ندارد، اى رفیق آن کس که رفیق ندارد، اى فریادرس آن کس که فریادرسى ندارد، اى راهنماى آنکه راهنمایى ندارد، اى مونس آنکس که مونسى ندارد، اى ترحم کننده آن کس که ترحم کننده اى ندارد، اى همدم آن کس که همدمى ندارد (۱)

ناگهان بر خود لرزیدم… صدای بال فرشته ها آسمان را پر کرده بود…

فریاد زدم: می بینم! من فرشته ها را می بینم!

برگشتم. اما کسی نبود. فقط نور بود و نور… و مسجد پر بود از صدای دعا…

صدای دعا با صدای بال فرشته ها در هم آمیخته بود و مسجد پر بود از مردمی که با چشم های کور و گوشهای کر زیر لب فقط زمزمه می کردند. و فرشتگانی که دست خالی می رفتند…

به او و حرف هایش که خوب فکر میکنم… او با همه فرق داشت… آری، او یک فرشته بود…!

(۱): فراز هایی از دعای جوشن کبیر

نویسنده: مهدی

منبع: اگه هیچکس نیست، خدا که هست…


Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38