انرژی + بدهید

 


دوستانی که با جستجوی کلمه‌ی "خدا" به این وبلاگ آمده‌اید:
همه چیز در جهان نشانه ایست، هیچ چیز اتفاقی نیست، حکمتی هست... اینجا کلیک کنید

کلبه ی من و خدای من

نگارش شده در تاريخ : جمعه, آذر ۱۳, ۱۳۸۸ و ساعت : ۳:۳۳
ارسال شده در قسمت : روزانه | بازدید : 1,421

من نوشتن رو خیلی دوست دارم. من عاشق نوشتنم. حتی اگه هیچ کسی نوشته هامو نخونه، من بازم میتویسم، واسه کسی کسی نمی نویسم، واسه دلمه، فقط دلم.

این وبلاگ با اینکه نو پا ست و تازه درستش کردم، اما با یه نگاه میشه فهمید بازدید کننده های وبلاگم که از موتور جستجوگر قدرتمند گوگل به وبلاگم میان در نوع خودش جالبه. خیلی هیجان انگیزه وقتی که میبینم آدما با جستجوی چه کلماتی به وبلاگم میان!! بعضی هاشون خوشحالم میکنه، وقتی میبینم با جستجوی کلماتی در رابطه با خدا به وبلاگم میان، گاهی هم با جستجوی کلمات مستهجن!!! جملاتی که ترکیب بعضی هاشون واقعا حال آدم رو بهم میزنه!

از وقتی باز هم کلاس هام شروع شد و دانشگاه میرم، نه فقط اینکه وقت نکنم، نوشته هام یه جوریه که میخوام خصوصی بمونه، اصلا نمی تونم توی سایت دانشگاه هم نمیتونستم بنویسم. اما حالا با لپ تاپ جدیدم، حالا بازم می تونم هر جایی بنویسم! ;)

این وبلاگ جایی برای نوشتن منه. جایی برای گفتن حرف هایی که نمیشه گفت. نباید گفت. این وبلاگ نوشته های منه. جایی برای حرف های دلم، برای حرف های من و خدا… جایی که به یادم میاره که “اگه هیچ کس نیست، خدا که هست…”

اینجا خونه ماس. یه کلبه ی کوچیک واسه من و خدای من. یه جا که واسه خدا مینوسم. یه جا که خدا به حرف هام گوش میکنه. نمیزارم خونه ی کوچیکمون تنها و متروک بمونه، خودم میام آب و جاروش می کنم.

دلم واست تنگ شده بود وبلاگ قشنگم. دلو واسه حرف هایی که اینجا نوشتم تنگ شده بود… دلم برای “اگه هیج کس نیست، خدا که هست…” که اون بالای وبلاگ نوشته تنگ شده بود… دلم واسه خدای خودم تنگ شده بود… خدایا دلم میخواد بازم باهات حرف بزنم، بازم بهت غر بزنم، بازم الکی ازت تعریف کنم تا دلت واسم بسوزه… با همون دلی که بچگی هام داشتم اینقد واست ناز میکنم، اینقد قربون صدقت میرم، اینقد میگم دوستت دارم تا تو هم دوستم داشته باشی. تا بهم فکر کنی. تا کمکم کنی. خدایا، تورو خدا تنهام نزار. پیشم باش. همیشه.

من برگشتم… خدایا کمکم کن… بهم نیرو بده که خودم باشم… کمک کن که نزارم کلبه مون رو گرد و غبار فراموشی بگیره… کمکم کن که تا وقتی زنده ام حرف هام رو همین جا واست بنویسم…

میخوام خودم باشم(۲) – چشم هات رو خوب باز کن!

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, مهر ۱۴, ۱۳۸۸ و ساعت : ۹:۴۹
ارسال شده در قسمت : میخوام خودم باشم | بازدید : 3,528

“نیمه ی پر لیوان رو ببین!” ، “مثبت باش!” ، چقدر این جمله ها تکراریه! اما جالبه که همیشه هر چیزی که مرتب توی گوش آدم فرو میشه، کم کم تکراری میشه، ارزشش رو هم از دست میده و در نتیجه اثرش کمتر هم میشه.

انگار گوش های ما حساسیتشون به این کلمات کم شده!

خب… گوش های من هم درازتر از مال بقیه نیست… اما اون چیزی که آدم با تمام وجود و بی واسطه حس می کنه، دیگه چیزی نیست که بشه انکارش کرد.

خب، کمی فکر کنیم… چیا داریم؟ چیا نداریم؟! … پول؟ ثروت و مقام؟ شهرت یا زیبایی؟ علم و دانش؟ شایدم مدرک تحصیلی؟ هان؟؟! یا شاید هم گاهی یک دل…!

ممکنه با خودمون بگیم که فلان بازیگر یا خواننده ی معروف تموم این چیز ها رو داره، اما واقعا تمام دارائی آدم و داشته هاس یک انسان فقط همین مسائل مادیه؟!

جالب اینجاست که اگه کسی این چیز های مادی رو داشته باشه، به ندرت احساس کمبود می کنه؛ اما بر عکس، کسی که جنبه ی معنوی و روحی زندگیش غنی باشه ولی از لحاظ جسمس یا مادی موردی داشته باشه، احساس کمبود خیلی شدیدی می کنه!

کلا ما به چشم هامون عادت دادیم که فقط چیز هایی رو که میبینن باور کنن. غافل از اینکه هر چیزی دیدنی نیست و گاهی هم باید با چشم دل دید.

صبر کن… بزار ببینم چی دارم… پدر و مادر (نه به معنای تنها رابطه ی خونی و تولید مثلی، به معنای اینکه واقعا دوسشون دارم!) ، ۲ عدد خواهر! (اگه حق انتخاب داشتم، شک ندارم باز هم همین دوتا رو انتخاب میکردم) ، از نظظر ظاهری… اووف….! آخر کمبودم! اما خب صبر کن یکمی بیشتر فکر کنم…

پاهام شاید زشت و کج و کوله باشن، اما من “میتونم” راه برم! (این رو اون پسری که توی دانشگاه پااش میلنگید بهم فهموند-غصه میخوردم که چرا کفش ندارم، دیدم یکی پا نداره!) ، شاید دست هام دراز و بد فرم باشن، اما من “دست” دارم! (این رو اون پسری که با دندوناش نقاشی میکشید یادم داد) ، شاید گوش هام زشت باشن اما من “میشنوم”! (اینو وقتی یاد گرفتم که برای یک هفته یکی از گوش هام نمیشنید و پزشکا گفتن کر شده. کری یک طرفه گوش…. ولی خب… الآن میشنوه!) ، درسته که شاید هارمونی صورتم خیلی بد نواخته شده، اما با همین بد نواخته شدنش هم باز هم یک هارمونی هست، یک هارمونی زشت و دوست داشتنی.

من دل دارم. دلی که خیلیها ندارن، یا اینقدر سیاه شده که نداشتن از داشتنش بهتره! (این رو اون وقتی فهمیدم که دلم واسه کسی سوخت! دلم گرفت دلم واسه کسی تنگ شد و وقتی که دلم رو کسی شکوند فهمیدم) من چشم هام غیر دیدن کار های دیگه هم میتونه بکنه. (اینو گریه هاییپ که برای مردن پدر یک شخصیت داستانی فیلم کردم-با اینکه میدونستم فقط یک داستانه)

آخرش یاد این جمله میفتم که: نگذار اشک هایی که برای رفتن خورشید میریزی، تو را از دیدن ستاره ها باز دارد (یه چیزی در همین مایه ها)

آخر از همه هم… من یک آدمم. با هر شکل و قیافه و کالبد و پوست و استخون… من انسانم. من یک مرد، یک بچه ام… من هنوز هم زنده ام دارم نفس میکشم! هنوز فرصت دارم. هنوز لب هام میتونن بخندن، بخندونن. هنوز چشم هام از مرگ یک بچه خیس میشه… هنوز خدا رو باور دارم، حسش میکنم… من هوز چیز های دوست داشتنی زیادی توی زندگیم دارم… نمیخوام چند تا کمبود جسم و مادی باعث شه این همه چیز های خوب رو نبینم…

خدا کمکم کن به جای فکر کردن به نداشته هلی ناچیز و بی ارزشم، به همه داشته، به داشته هایی که خیلی وقته توی دنیا کمیاب شده کر کنم. خدا، کمکم کن مدیون این همه نعمت هات نشم، خدایا، بهم نیرو بده، کمکم کن تا قوی باشم، کمکم کن تا هیچ وقت احساس کمبود و حقارت نکنم. خدا کمکم کن فراموش نکنم چه چیز های با ارزشی توی زندگیم دارم…

پدر، مادر، خواهر، برادر و مبینا… با ارزش ترین داشته های من. خدایا کور شم اگه یادم بره.

پی نوشت: چقدر این شعر با وجود لوده و مسخره بودن، به دلم میشینه!

درسته پول ندارم، ولی خوب دل که دارم
خط ثابت ندارم، ولی ایرانسل که دارم
از بین این همه من یه خانوم خوشگل که دارم
درسته بنز ندارم، ولی ۲۰۶ که دارم
توی جردن نه، ولی خونه تو تجریش که دارم
یه خانوم که رفته برنزه کرده تو کیش که دارم
وای که چه حالیه، همه چیز عالیه
خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه
وای که چه حالیه، همه چیز عالیه
خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه
تو که هی لج می کنی و اون ابروهاتو کج می کنی
بگو بینم حالا که جیبم خالیه واسم خرج می کنی
حالا که وجهه ی کاری ندارم و
لیسانس معماری ندارم و
ماشین سواری ندارم و
ویلا توی ساری ندارم و
یه دونه هزاری ندارم و
حساب جاری ندارم و
ملک تجاری ندارم و
چیزایی که داری ندارم
باز منو خل می کنی، پسرا رو اسکل می کنی
سر کیسه رو شل می کنی، جیب منو باز پر می کنی
تو که کت پوست مار می پوشی و لباسای مارکدار می پوشی
مانتو چاکدار می پوشی و کفشای ساقدار می پوشی
سمت او یکی نرو، تو رو خدا بگیر منو
کت پوست مار ندارم، شلوار لی که دارم
پاسپورت کانادایی نه، ولی کارت ملی که دارم
یه خانوم خوب در سطح تیمِ ملی که دارم
چای ساز نه ندارم ولی قوری که دارم
یخچال ساید بای ساید نه، ولی معمولی که دارم
یه خانوم، شبیه آنجلینا جولی که دارم
وای که چه حالیه، همه چیز عالیه
خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه
وای که چه حالیه، همه چیز عالیه
خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه

درسته پول ندارم، ولی خوب دل که دارم

خط ثابت ندارم، ولی ایرانسل که دارم

از بین این همه من یه خانوم خوشگل که دارم

درسته بنز ندارم، ولی ۲۰۶ که دارم

توی جردن نه، ولی خونه تو تجریش که دارم

یه خانوم که رفته برنزه کرده تو کیش که دارم

وای که چه حالیه، همه چیز عالیه

خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه

وای که چه حالیه، همه چیز عالیه

خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه

تو که هی لج می کنی و اون ابروهاتو کج می کنی

بگو بینم حالا که جیبم خالیه واسم خرج می کنی

حالا که وجهه ی کاری ندارم و

لیسانس معماری ندارم و

ماشین سواری ندارم و

ویلا توی ساری ندارم و

یه دونه هزاری ندارم و

حساب جاری ندارم و

ملک تجاری ندارم و

چیزایی که داری ندارم

باز منو خل می کنی، پسرا رو اسکل می کنی

سر کیسه رو شل می کنی، جیب منو باز پر می کنی

تو که کت پوست مار می پوشی و لباسای مارکدار می پوشی

مانتو چاکدار می پوشی و کفشای ساقدار می پوشی

سمت او یکی نرو، تو رو خدا بگیر منو

کت پوست مار ندارم، شلوار لی که دارم

پاسپورت کانادایی نه، ولی کارت ملی که دارم

یه خانوم خوب در سطح تیمِ ملی که دارم

چای ساز نه ندارم ولی قوری که دارم

یخچال ساید بای ساید نه، ولی معمولی که دارم

یه خانوم، شبیه آنجلینا جولی که دارم

وای که چه حالیه، همه چیز عالیه

خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه

وای که چه حالیه، همه چیز عالیه

خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه

(امیر تتلو + طعمه)

میخوام خودم باشم(۱) – اعتراف

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, مهر ۷, ۱۳۸۸ و ساعت : ۳:۰۹
ارسال شده در قسمت : میخوام خودم باشم | بازدید : 6,075

اعتراف

دلم می خواد اعتراف کنم. یه اعتراف سنگین. من اسمم مهدی هست. من یه پسر ۲۲ ساله. من یه پسر خیلی خوبیم، اما در عین حال خیلی ضعیفم. من دلم پاکه اما خودم خیلی کثیفم. من هیچوقت اراده ی قوی نداشتم. همیشه یک آدم ترسو بودم، آدمی که نمیتونه با واقعیت های زندگیش کنار بیاد. من یک آدم بی عرضه هستم، که چیز های با ارزشی رو که داره، به راحتی از دست میده. من هیچ وقت قدر چیز هایی رو که داشتم ندونستم، الآن هم همینطور هستم.

من قدر هیچ چیزی رو نمیدونم، همیشه نگاهم به نیمه ی خالی لیوان بوده. حتی قدر این دل پاک و مهربون خودم رو ندونستم. قلبی که خیلی گشتم اما مثل اون رو پیدا نکردم. دل پاکی که خیلی وقته کمیاب شده. همیشه چشام رو به روی داشته هام بستم و به نداشته هام فکر کردم. فکر کردن به نداشته ها باعث شد داشته هامم از دست بدم…

من خیلی ساده به گناه تن میدم. من خیلی زود تحت تاثیر اطرافم و اطرافیانم قرار میگیرم. آدمها خیلی راحت منو تغییر دادن، نذاشتن من خودم باشم. منو به دروغ گفتن عادت دادن، اما به خدا مگه مهدی دروغ هم میگفت؟

منو به حرف های بد زدن، به فحش ها و حرف های رکیک و زشت عادت دادن. اما من که از حرف بد متنفر بودم!

منو به گرگ بودن عادت دادن. آخه خدایا چند بار بره باشم و آدم هایی که به راحتی میتونستم بدرم، واسه من گرگ شدن و…

من خیلی خوب بودم. و این خیلی خوب بودن بهم یاد داد چه جوری خیلی بد بشم. دنیا و ادماش به ناخودآگاه من یاد دادن که با راست گفتن مسخره ام میکنن. وقتی به خاطر اینکه خونه ی من توی یه شهر کوچیکه بهم گفتن دهاتی، دیگه هیچوقت نگفتم که خونه مون قروه…

وقتی با اولین اعتماد ها و اولین عشق ها متوجه شدم در حالی که من از عشق پاک میسوختم، اون در حال خیانت و نقشه کشیدن برای من بود، از ساده بودن و عاشق بودن خودم متنفر می شدم.

وقتی اولین عشق من بد از سالها که عشق پاکش همچون خونی بود در رگ هایم، از من به جای عشق، هوس خواست… اون وقت تا حالا حالم از عشق بهم میخوره. عشق هایی که آخر اون یه هم آغوشی کوتاهه!

چه جور می تونستم پاک بمونم؟ اونم وقتی که تمام پاکی منو مثل پتک روی سرم کوبیدن. چه جور می تونستم پاک باشم، وقتی به گذشته فکر می کنم دلم میخواد دونه دونه ی لحظات قشنگی رو که با اون بودم بیرون بکشم. دلم میخواست ای کاش به جای پاکی هوس و شهـ ـوت نثارش میکردم. حالم داره از اون همه پاکیم بهم می خوره! من دلم میخواست بد باشم!

پله پله تا خدا

…و شروع شد… تمرین بد بودن. دیدم چقدر خوب است وقتی آدم بد می شود، و چقدر بد بود وقتی خوب بودم! وقتی بد شدم به همه ی خواسته هام رسیدم. تازه دیدم همه چقدر از آدم های بد خوششان می آید! فهمیدم که چرا خوبی و پاکی دیگر در این دنیا وجود خارجی ندارد. با بد بودن به همه چیز رسیم. آدم ها به من تلفن می زدند تا با من ساعت ها صحبت کنند آخر میدانی، من خیلی بد بودم! و این چه خوب بود!

به آدم هه که نگاه می کنم، به وبلاگ هایشان (که برگرفته از احساساتشان است) نگاه می کنم… همه جا پر شده از حرفهای عاشقانه، وبلاگ دختر هایی را میبینم که از عشق می گویند، اما عکس هایشان نشان دهنده ی جفت گیری است نه عشق!

میبینم دختری را که هنوز به یاد عشق بازی چند سال پیش خود با پسری است… هنوز هم مزه ی آن از زیر دندانش بیرون نرفته! دختر ها و پسر هایی که وبلاگ عشقی شان مملو از عکس لبو و بوسه است. اگر این ها عشق است، خواهش میکنم به من نشان دهید، پس شهـ ـوت چیست؟؟؟!!!

حالا اما گذشته است. من هم بد شدم. مثل بقیه. حالا همیشه دروغ می گویم، دیگر می دانم عشق چیست!!! من بد شده ام… خیلی بد…

اما هر چقدر م که کثیف شده ام، هر چقدر که کثیف هستم، اما دل ن هنوز همان است. هنوز هم از بد بودن بدم می آید، اما انگار نمی شود بد نبود…

دام میخواست به خدا بگویم. آخر خدایا چرا من را مجبور به بد بودن کردی؟! چگونه انتظار داری در دنیای که همه گرگ هستن گرگ نبود؟! اصلا خدایا تو تا کنون چند بار آدم بوده ای که بفهمی من چه کشیده ام؟! چقدر دلم می خواست سرم را بر شانه ی خدا می گذاشتم و آرام گریه می کردم… خدایا من هنوز دلم می خواهد کودک باشم. خدایا دلم برای کودکیم تنگ شده. چقدر از خودم بدم می آید. من خیلی کثیف شده ام…

پی نوشت: اولین قدم برای اینکه “خودم باشم” اینه که خودم بفهمم چقدر کثیفم… باید بفهمم چقدر تغییر کردم، چقدر کثیف شدم. اولین قدم برای تغییر اینه که از وضع موجود خسته بشی… من دیگه خودم نیستم… از اینی که هستم بدم میاد!

خوب بودن یا نبودن… مسئله این است!

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, مهر ۶, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱:۵۵
ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا | بازدید : 6,588

+ این آدم های خاکستری

این تفکر که آدم ها به دو دسته ی خوب و بد تقسیم میشوند، به دو دسته ی سیاه و سفید، یک تفکر احمقانه بیش نیست! تصور دو دنیای متفاوت که در آن آدم ها یا از یاران خدا هستند، و یا از نیروهای اهریمنی و شیاطین به شمار می روند از گذشته های دور نیز همیشه بوده و هست. حالا گذشته از سیاستمداران که فرمانروایان کشور ها را یا طرفدار خود(نماد حق) و یا محور شرارت(تروریست!) می دانند، هر کدام از ما انسان ها در ضمیر نا خودآگاه خود نیز چنین قضاوت هایی داریم. لغت هایی مانند: “چه آدم بدی بود”، “خیلی کثافته” و… نشاندهنده ی این نکته است که ما هم، دنیا را سیاه و سفید می بینیم.

اما حقیقت اینگونه است که آدم ها نه سفید مطلق هستند و نه سیاه مطلق. آدم ها ترکیبی همگون از خوبی و بدی، نیکی و پلیدی، خدا و شیطان هستند. این آدم های خاکستری!

+ خدای درون یا وجدان

حتما متوجه هستید که درون هر یک از ما دو نیروی متضاد و البته قوی همیشه با هم در گیر هستند. شاید تصور ما آدم ها از شیطان به عنوان یک موجود خارجی در محیط که مدام مشغول گول زدن(!) ماست کمی غیر منطقی وبیشتر شبیه آموزش کوکان برای شستن دست ها قبل از غذا بنظر برسد! اما چه کسی میتواند وجود شیطان و تفکرات شیطانی را در خود انکار کند؟!

من معتقدم که خدا جزئی از وجود آدم هاست. شاید تعبیر صحیح تر این حدیث قدسی که: “خداوند از رگ گردن نیز به انسان نزدیک تر است” نمایانگر این موضوع باشد. خدا حقیقتا در آسمان، یا در سنگ و سیمان کعبه نیست. در لابه لای صفحات کتاب های قطور احکام و نماز هم نیست. جایی دوری نرویم… خدا همین جاست، در درون خود ما!

حتما شنیده اید که می گویند: “حرف راست را از بچه باید شنید” می دانید چرا؟ چون بچه ها فرشتگان زمین اند که فقط بال نداند. کودکان راست می گویند، چون نمی توانند دروغ بگویند! چون خدای درونشان قدرتمند است! همه انسان ها در درون خود خدایی دارند. تا کنون شده است که گناهی را انجام دهید و هیچ احساس گناهی نکنید؟! مطمئنا وقتی رشوه می دهیم، دروغ می گوییم، یا زنا و بی عفتی می کنیم، عمق وجود ما، ناخودآگاه از کثیف بودن و اشتباه بودن این ها به ما می گوید. هر چند که ما با هزار و یک بهانه ی بی ربط خودمان را قانع می کنیم به انجام گناه! چه قدر زیبا گفته است مهدی میرانی، وقتی می گفت: “کلاه گذاشتن بر سر دیگران ساده تر از آن است که تصورش را بکنید، از آن ساده تر این است که سر خومان را کلاه بگذاریم!!”

از خدای درون گفتم. خدایی که به خود آن شخص تعلق دارد، آری خدای درون. من به کلمه ی “خدای درون” اعتقاد دارم، اما نزدیک ترین مصداق برای خدای درون چیزی نیست جز “وجدان”!

+ وجدان خفه کن!

من از کودکی هیچ وقت نمی توانستم دروغ بگویم. حتی اگر این دروغ شکستن وسیله ای باشد که بدانم به خاطر آن سخت تنبیه می شوم. چون زشتی و پلیدی دروغ گفتن را با تمام وجود احساس می کردم. تحمل تنیه را داشتم اما تحمل گناه به این سادگی را نه! اکنون نیز همان احساس پاک را دارم، اما چیز های جدید هم یاد گرفته ام، چیز هایی مثل اینکه چگونه سر خودم و احساساتم کلاه بگذارم! بنابر این بین راست گفتن و از دست دادن و از آن طرف دروغ گفتن و به دست آوردن، راحت ترین راه را انتخاب می کنم و آن این است: دروغ می گویم، حتی اگر به قیمت کلاه گذاشتن به سر خودم تمام شود! مگر نه اینکه همه روز شب سر همدیگر کلاه می گذارند؟! جالب اینجاست که خودم هم خوب می دانم چه کلاه گشادی بر سرم رفته! برایم دردناک تر این است که این کلاه را خودم با دست های خودم بر سر خودم گذاشته ام!

همه ما آدم ها فرقی نمی کند خوب یا بد زشت و زیبا و با هر درجه ای از ایمان خدای درون خود را داریم. فکر نمی کنم به کتاب احکام و استفتاء و مرجع تقلید(!) نیازی باشد. چرا تقلید؟! وقتی خدای درون ما بی واسطه برای ما حرف میزند!

+ خدای من می گوید…

خدای درون من می گوید دروغ نگویم. خدای من میگوید نماز نخوان، اما دل بنده های من را نشکن! خدای من می گوید آنچه را در حق بقیه انجام بده که انتظار داری در حق تو انجام دهند. خدای من می گوید هیچ وقت به بهانه ی عشق پاکدامنی دختری را از او مگیر. خدای من بلد نیست تعداد رکوع و سجود را بشمارد! ملاک او هم سیاهی پیشانی از فشار زیاد مهر نیست! خدای من زشتی خیانت به پدر و مادر را تا اعماق استخوانم به من می چشاند. آخر چگونه می توانم رابطه ای زشت با دخترکی شروع کنم، وقتی به راحتی درد را حس میکنم وقتی خودم را جای پدر و مادر و یا برادر دختر می گذارم؟!

خدای من می گوید حتی اگر آن دخترک هم معنی پاکی و ناپاکی را نفهمید، حتی اگر تمام دنیا تو را به این جرم تنها بگذارند، حتی اگر آن دختر هم به رابطه ای تن دهد و اصرار بورزد، حتی اگر با انجام ندادن آن رابطه ی زشت تو را تنها بگذارت… باز هم نکن! خدای من می گوید تو بهتر از آن دختر میتوانی بفهمی چه چیزی به نفع اوست. آخر میدانی، معمولا بیشتر افراد نمی خواهند بفهمند. اما تو که می فهمی! تو چرا!

+ منم واست حرف دارم خدا!

خدایا خیلی سخته که می فهمم. خدایا خیلی بده که زشتی گناه رو می فهمم، نه؟ خدایا من نمیخوام گناه کنم! اما خدایا نمی ذارن! خدایا اگه گناه نکنم تنها می مونم. خدایا پس چرا اینا مثل من نیستن پس؟

خدایا انگار دنیا و آدماش منو دارن تا پست ترین نقطه و لجن زار پایین شهر میکشن. خدایا، به خدا خوب بودن از بد بودن خیلی سخت تره.

خدایا خیلی خوب بودم اما اذیتم کردن آدمات. بدم کردن. خدایا خوش به حال بدها، کاش لااقل میتونستم بد باشم… خیلی سخته خدایا که توی دلم خوب باشه ولی کارای بد کنم.

نهمیزارن خوب باشم، نه میتونم بد باشم!!

خدایا منو ببخش واسه گناهی که امروز انجام دادم… خدا بهم نیرو بده، کمکم کن تا قوی باشم…!

طعم کودکی

نگارش شده در تاريخ : پنج شنبه, مهر ۲, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۰:۴۱
ارسال شده در قسمت : کودکانه | بازدید : 2,929

...

چقدر دلم برای آرد نخودچی هایی که هر روز از مغازه روبروی مدرسه می خریدم تنگ شده است! چه طعم خوبی می داد، طعم کودکی ام را!

چقدر دلم برای زنگ های تفریح مدرسه تنگ شده است. وای چقدر دلم آن ده دقیقه را می خواهد، دلم می خواهد باز هم دنبال هم کنیم، کاش تمام زندگیم تکرار همان ده دقیقه ی کودکیم بود! دلم می خواهد باز هم همیشه ی خدا دست و پایم از بازی های کوچه زخمی بود، و باز هم مادرم زخم های آرنجم را پانسمان می کرد.

خدایا، دلم میخواست باز هم به مهد کودک برگردم، دلم برای بازی هایش تنگ شده. چقدر دلم دخترک مهدکودکیم را می خواهد، آن دخترک که هر روز صبح یقه ی پیراهن مخملی قهوه ای رنگم را برایم می بست! کاش هنوز هم آن دختر بچه کنارم بود. کاش آن دختر بچه هیچوقت بزرگ نمی شد. کاش هیچوقت یاد نمی گرفتم دکمه های یقه ی پیراهنم را ببندم! کاش هر روز و هر روزم تکرار نبستن دکمه های پیراهنم بود، تا هر روز صبح دختر بچه ی مهربان، بی ذره ای چشم داشت آن ها را می بست.  دلم برای آن پیراهن هم تنگ شده!!

چقدر دلم می خواهد رختخوابم کنار مادرم باشد. چقدر دلم باز هم گرمای آغوش پدرم را می خواهد. چقدر دلم می خواست باز هم دست هایم بعد از خوردن بستنی چسبناک می شد، و من مجبور بودم با دست چپ با همکار پدرم دست بدهم!

خدای من، دلم برای کودکی ام تنگ شده. دلم برای آن خندیدن ها و شادی ها تنگ شده.برای آنوقت ها که بلد نبودم بند های کفشم را ببندم. خدایا، دلم می خواهد باز هم کودک شوم. از آدم بزرگ ها، و دنیای آدم بزرگ ها، متنفرم!

راستی… خدایا، دختر بچه ی کودکیم کجاست؟! چه بر سر او آمد؟ هنوز هم با آن لبخند زیبا و چشم های پاک و بی ریاست، وقتی دکمه های پیراهنم را می بست؟ یا او هم بزرگ شده…؟! شاید یکی مثل همین عروسک ها… چشم های هوس انگیز ریمل کشیده و لب های شهوانی رژ زده! آخر کجایش زیباست؟!

چقدر دلم می خواهد به دختر بچه ی کودکیم می گفتم که: “آن وقت ها، چشم ها و لبخند های کودکی اش چقدر زیباتر بود!”

چقدر کودکی مان زیبا بود. دلم برای آن وقت ها تنگ شده! عجیب هوای کودکی ام را کرده ام!

پس چه شد؟ آن روز ها کجا هستند؟ واقعا، چه بر سر ما آمد…؟!!!