انرژی + بدهید

 

Archive for the ‘روزانه’ Category

۱۰۰ دل‌خوشیِ کوچک زندگی: از چه دلتنگ شدی؟دلخوشی‌ها کم نیست!

جمعه, فروردین ۱۱, ۱۳۹۶ ۲:۰۹ ۲۳ دیدگاه

شاد بودن و لذت بردن از زندگی، اصلا و ابدا به یه زندگی لوکس و پر زرق و برق منحصر نمیشه، و اصولا بالا بودن میزان ثروت و امکانات لزوما منجر به لذت بردن از استفاده کردن از اون‌ها و شاد بودن و راضی بودن از زندگی نمیشه. یه دل‌خوشی‌هایی در زتدگی آدم هستن، که درسته کوچیکن، اما مهمن، اما قشنگن. دل‌خوشی‌ها و شادی‌هایی که رایگان هستن یا با یه هزینه‌ی اندک میشه تهیه‌شون کرد و ازشون لذت برد. در اینجا، ۱۰۰ تا از دل‌خوشی‌های زندگیم رو براتون می‌نویسم، که فی‌البداهه به ذهنم رسید. و چون اکثرا انحصار به شخص من نداره و عمومیت داره، امید دارم که شما هم این لذت‌ها رو احساس کنید و  پی ببرید که در دنیا چقدر لذت‌ها و دل‌خوشی‌ها و شادی‌های وصف نشدنی هستند، که به رایگان یا بسیار ارزان انتظار ما رو می‌کشن، و این اشتباه ماست و عمرمون بر فناست، اگه به سراغ‌شون نریم و لذت‌شون رو نادیده بگیریم و قدر ندونیم. دل‌خوشی‌هایی که لذت بخش ترین لحظات زندگی انسان رو می‌سازن و اتفاقا رایگان یا ارزان هستن.و نه تنها به زندگی انسان معنا می‌بخشن، که با وجود اون‌ها، دنیا هم جایِ بهتری برای زندگی خواهد بود…   ۱- دلخوشی یعنی:… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه Tags: , , , , , , , , , , , ,

شروعِ یک طلوع

یکشنبه, تیر ۷, ۱۳۹۴ ۵:۴۳ ۳۰ دیدگاه

  سلام، امیدارم خوب باشید. مدتی که نبودم، اتفاقاتی افتاد که حالا که فکر می‌کنم، انگار توی یه چشم برهم‌زدنی رخ داده باشه. این روزا، زندگیم شبیه یه بازی کامپیوتریِ ملال‌آور شده، که به اجبار باید به آخر برسونم. هر مرحله هم به ذوق اینکه تموم شه، بالاخره تموم شه، میرم جلو، تا به غولِ آخرش برسم و با کلی مشقت شکستش بدم. بعدش تازه مرحله بعد شروع میشه و یه غولِ دیگه. و بعدش دوباره یه غول دیگه و دوباره… انگار تمومی نداره… امیدوارم هر چه زودتر غولِ مرحله آخر رو شکست بدم و دیگه غولی نمونه. امیدوارم شما با غول‌هاتون درگیر نباشین و زندگی‌تون روی روال باشه، و اگه اونا باهاتون درگیر شدن، باهاشون به شدت درگیر شید، با قدرت شکست‌شون بدید و یادتون باشه آدمی که هیچ‌وقت در زندگیش مبارزه نکرده باشه، هیچ‌وقت جنگیدن رو یاد نمی‌گیره و همیشه ضعیف می‌مونه. و اینکه این غول‌ها هستن که هر بار ما رو قوی‌تر و قوی‌تر می‌کنن. پس باید یه جورایی ازشون بخاطر این لطفِ ناخواسته‌شون ممنون هم باشیم. فقط و فقط به شرطی که پا پس نکشیم و باشون بجنگیم و بهشون نشون بدیم که اگه اونا غول هستن، مام واسه خودمون یه اراده‌ی آهنین داریم. کلا… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه

پایانی دیگر

جمعه, تیر ۲۱, ۱۳۹۲ ۵:۵۱ ۳۹ دیدگاه

پایانی دیگر از داستان از شما درخواست کرده بودم که پایان داستانِ خدا و گناه را شما بنویسید. آغاز، رخ داده بود و تنها پایانِ این داستان، در دستانِ شما بود. شاید، پایانی دیگر. ممنونم از دوستانی که پایانی بر این داستان نوشتند. پایان‌هایی که هم تلخ بود و هم شیرین. واقعیت زندگی هم همین است، هر دو حالت ممکن است، تلخ یا شیرین بودنش را خودمان انتخاب می‌کنیم. متاسفم از فاصله‌ی طولانی که  بینِ این داستان و پایانش رخ داد. این را بر من ببخشید. در انتهایِ این نوشته، متوجه خواهید شد، که حالِ خوبی نداشتم. و حالا هم ندارم. پایانی کوتاه برای داستان نوشتم، دوست داشتم پایانش اینطور تمام شود. بهتر است بگویم: پسرک، اینطور تمامش می‌کرد. می‌توانید پایانِ من را، دوباره در نوشته‌ی خدا و گناه بخوانید.   پایانی دیگر از تو زندگی واقعی هم دور از این نیست. ابتدای زندگیِ ما، درست مانندِ یک داستانِ از پیش نوشته شده آغاز می‌شود. هیچ کدام از ما، از ابتدا، قرار نبوده این باشیم. اما انگار، بعدا قرار شده. هر کدام از ما، در شرایط خاصی به دنیا می‌آییم که فقط مختص خود ماست. همه‌چیز، از ابتدا، پیش از آنکه ما باشیم، نوشته شده بود. دردها و شادی‌هایمان،… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , ,

چیزهایی هست که نمی‌دانی

یکشنبه, اسفند ۶, ۱۳۹۱ ۸:۲۲ ۵۳ دیدگاه

در زندگی، لحظه‌هایی هست که پیش از این، هیچ‌گاه تجربه‌شان نکرده‌ای. لحظه‌هایی هست که همه چیزش با همیشه فرق دارد. گاهی دنیا با تمامِ وسعتش برایت به تنگ می‌آید. گاهی واژه کم می‌آوری برای گفتن. تو کم می‌آوری، واژه‌ها کم می‌آورند. گاهی دردی داری که نمی‌توانی به زبان بیاوری. حتی نمی‌توانی درست بفهمی‌اش. آن‌چنان غریب، که هیچ‌کسِ دیگر نمی‌تواند بفهمد و آنقدر دور از آدمی، که اگر به کسی بگویی، حتما مسخره‌ات می‌کنند. گاهی زندگی‌ات پر می‌شود از همین گاهی‌ها. گاهی زندگی‌ات پشتِ سرِ هم، پر از همین گاهی‌ها می‌شود. انگار این گاهی‌ها دیگر گاه به گاه نیستند، آمده‌اند که همیشگی شوند، بمانند شاید. نفسم تنگ آمده و انگار چیزی راهِ گلویم را بسته باشد. به سختی نفس می‌کشم. نفس‌هایِ عمیق می‌کشم… نه، فایده‌ای ندارد، چیزی انگار راهِ گلویم را بسته. یک بغضِ خیلی سنگین، مانندِ دستانی که محکم گلویم را گرفته باشند. همین بغضِ لعنتی، همین دستِ رویِ گلو، دارد خفه‌ام می‌کند… خدایا چه کنم… فقط بگو چه کنم… بگو کجایِ این دنیا فرار کنم؟ کجا باشم تا این بغضِ لعنتی از من دور شود؟ پناهی، جایی، جایی که من را از این حسِ خفگی جدا کند. ‌چرا هیچ راهِ فراری نیست… حسِ خفگی دارم، قلبم به آرامی… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : خاطرات, روزانه, شوک Tags: , , , , , , , , , , ,

دوستت دارم هایت را بگو

جمعه, شهریور ۱۰, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۱ ۷۷ دیدگاه

دوستت دارم‌هایت را بگو. نکند قلبت بتپد برای کسی و نگفته باشی… نکند پنهان کرده باشی قلبت را در زیر هزار خروار دلیل و بهانه و کم‌رویی و خجالت… نکند نداند که دوستش داری… بگو. بگو که دوستش داری، از دلیل‌هایت مگو که همین بزرگترین دلیل زندگی‌ات باشد که اینگونه قلبش از تپش بازنایستد با تپش‌های قلبت. نگو که می‌داند، بگو که بشنود با تک‌تک سلول‌هایش، دوست دارد دوستت دارم گفتن‌هایت را. بگو قبل از آنکه گوشی برای شنیدنش نمانده باشد. مبادا آنگاه بگویی که دیگر قلبت نه برای او، که برای هیچ یا شاید برای دیگری می تپد… نه، دیگر نگو… نگو دوستش داشتی، بگو دوستت دارم! دیگر نگو که تپش‌های قلبش که گاه گاهی بی دلیل می تپید، پی می‌برد به آن راز نگفته، دلیلِ بی دلیل‌های تپیدن‌هایش. نکند دیر بگویی و باز بیاستد قلبی از تپیدن… کجاست آن قلبی که برایم می تپید ؟!! کجاست تا بگویمش: بتپ‌! بتپ قلب کوچکم! بزن! محکمتر بزن، با صدای بلند با هر تپشت بگو که دوستم داری… بگو! اکنون بگو که قلبم از تپش نایستاده. اکنون که به تو احتیاج دارم. بزن قلب کوچکم… بزن که تار دلم می‌لرزد از منحنی‌هایِ نواختنِ دست‌های لخت و بی واسطه ات… بزن… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه, شوک Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

آدم برفی

سه شنبه, اردیبهشت ۲۶, ۱۳۹۱ ۱:۲۳ ۱۵ دیدگاه

سخت است. سخت است گفتن از خوابِ بهار و چلچله و شکوفه‌های نیامده، برای این همه زمستان نشینِ سرد… سخت است وقتی بخواهی از سردیِ آدم‌ها بگویی، به خودشان. به آدم‌هایی که از تمامی فصل‌ها، تنها زمستانش را می‌شناسند. زمستانی سخت… درست است که سخت است، اما باید گفت… باید گفت تا این آدم‌برفی‌ها بدانند. بدانند که هوای اینجا ابریست. آفتابی نیست و در برودتِ این سرمایِ این آدم‌های برفی، چقدر “ها ها” خدا می‌کنم و هی دست می‌سایم و پا ‌می‌کوبم. دست و پا می‌زنم تا بیدار بمانم و نروم در خواب زمستانیِ این آدم‌های برفی. چشم‌هایم را می‌بندم و هی رویا می‌بینم… رویای بهار نیامده، درخت، نسترن‌ها، عشق، مهربانی، کودک، خدا… اینجا هنوز زمستان است. هنوز برف می‌ریزد از آسمان، و آدم‌ها جمع می‌کنند برف را از روی زمین و به هم یخ تعارف می‌کنند! اینجا، همیشه زمستان است… اینجا آسمان همیشه ابریست. آسمانِ اینجا شب‌ها ستاره ندارد و روزها خورشید. چه فرقی می‌کند روز باشد یا شب، برای آدم‌برفی‌های یخ زده‌ای که جز سرمای زمستان نه می‌بینند، و نه می‌فهمند. باید این آدم‌برفی‌ها بدانند که هنوز هم چقدر برایم سرد اند. بدانند و خیال نکنند در پس سرمایِ نگاه‌ و واژه‌های مثلاً قشنگشان، بهار گمشده و… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه, روزانه, شوک, من و مبینا Tags: , , , , , , , , , , ,

متفاوت باش! بگذار مترسک بمانند!

یکشنبه, آبان ۱۶, ۱۳۸۹ ۵:۴۶ ۲۵ دیدگاه

هنوز خودت هستی. خودت ماندی! هنوز از دیدن کودکان، شادمانه می خندی. هنوز بی بهانه می خندی. هنوز هم چشم هایت گاه به گاهی، هر از گاهی بارانی می شود، دلت که ابری شد، تردید نمی کنی، بی بهانه می باری. هنوز هم که هنوز است، گاهی هم دلت می گیرد، دل تنگ می شوی. صبر کن! دل که داشته باشی باید هم بگیرد، تنگ شود! هنوز خودت مانده ای. بزرگ شده ای، از اول اما که بزرگ نبودی. خیلی ها فکر میکنند بزرگ شده اند و فقط “فکر” می کنند و چه کوچک اند! و تو هنوز طعم کودکی هایت را می دهی و چقدر بزرگ! و چه طعمی، آخ، چه طعمی دارد کودکی! هنوز از دیدن گنجشک مرده در سنگفرش پیاده رو دلت می گیرد، می میرد! کنار سنگ فرش پیاده رو، درست همانجایی که آدم های پیاده بی خیال می روند و تو ولی چه خیالاتی داری! و راستی چه خیالاتی! بی خیال می روند و تو در خیالت، دلت می سوزد برای بچه گنجشکی که مادرش امروز مُرد! هنوز از ترساندن گربه ها دلت آی خنک می شود! و آخ چه حالی می کنی از پراندن کلاغ هایی که روی چمن نشسته اند. و چه… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , ,

روزی که میمیرم…

دوشنبه, مرداد ۴, ۱۳۸۹ ۶:۰۱ ۳۳ دیدگاه

توی یک روز از همین روزهای گند خدا، یه روزی که مثل همیشه آفتاب آسمون به طور شهو-تناکی به زمین می تابید و زمین رو روشن می کرد تا آدم ها بتونن بازم یه روز تکراری رو بی هدف شروع کنن و دل بشکونن و دلشون بشکنه، یه روزی که خورشید می تابید و مثل همیشه مردم مشغول کلاه گذاشتن سر هم و دروغ گفتن و شنیدن بودن، یه روزی که مثل همیشه، یه گوشه ی همین شهر، همین شهری که لابه های چراغ های روشن شبش، معلوم نیست چه کثافت کاری ای لابه لای تاریکی و توی خونه ها داره انجام میشه، توی همین دنیای کثیف و تکرای همیشگی، یه بچه به دنیا میاد… بچه ای که خودش نخواسته بود، به دنیا اومد و به حکم طرز قرار گرفتن کروموزوم های جنسی، شده بود پسر! پسری که خیلی وقت بود آرزوش رو داشتن، مامان و باباش به اصرار دختر کوچیکشون اسم اون پسر رو میزارن مهدی… اون روز یه روز معمولی بود، کاملا معمولی… خیلی ها توی اون روز مردن، خیلی از بچه ها توی آتش شهو-ت و حرص و طمع جنگ آدم بزرگتر ها سوختن، احتمالا یه گوشه ی دنیا بمب گذاری شده بود و مادری خودش… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه, من و مبینا Tags: , , , , , ,

من و زندگی در سلول انفرادی

یکشنبه, تیر ۱۳, ۱۳۸۹ ۵:۵۷ ۶۹ دیدگاه

الآن نزدیک یک هفته اس که توی خونه تنهام، توی یک چهار دیواری!!! فقط دارم روزهای زندگیم رو دونه رونه می شمرم… همین! یک هفته اس که یکی در میون نهار و شام میخورم، خیلی کم از خونه بیرون میام و تقریبا همیشه تنهام. توی یک چهار دیواری. یک هفته اس که شدیدا احساس تنهایی و خلا می کنم، چند روزیه که نمی دونم کی هستم. گم کردم، همه چیزم رو، خودم رو، احساسم رو، حرفام رو، خدام رو، همه چیزایی رو که دوست دارم و دوست ندارم، احساس می کنم خودم نیستم… حتی حرفایی رو که اینجا نوشتم و گفتم رو، همه رو گم کردم. احساس خلا میکنم شدیدا. دیگه حتی نمیدونم کی هستم و چی میخوام، دیگه خودم رو هم گم کردم… خسته شدم! بس که خودم نبودم! بس که نوشتم و نوشتم! بس که گفتم! ولی هیچ چیزی تغییر نکرد! از خودم بدم میاد! من همش دارم از این و اون بد میگم، همش دارم می نالم و می نالم، از عالم و آدم، از اینکه چرا آدمها این همه بد شدن، از این همه دروغ، از این همه نقابی که آدما به صورت میزنن. بد میگم، می ترسم، می ترسم از چهره ای که آدما… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , ,

تولدم مبارک! .:. تولدی دوباره

یکشنبه, خرداد ۲۳, ۱۳۸۹ ۱۰:۲۱ ۱۳ دیدگاه

بیست و سوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه! درست بیست و سه سال پیش، ۲۳-۳-۱۳۶۶، مهدی کوچولو امشب به دنیا میاد! (چه اتفاق بزرگی واقعا! ) خدایا امروز روز تولدمه. یه روزی درست مثل همین روزا بود که به دنیا قدم گذاشتم… خدایا ممنونم ازت که من رو توی این دنیا آوردی. توی این دنیای زشت و بدت! توی دنیایی که خیلی بهم سخت گذشت، خیلی بهم بد گذشت. خدایا مرسی که منو به دنیا آوردی، تا دنیات و آدم های دنیات منو اذیت کنن! خدایا، خیلی وقتا شده که بهت غر زدم! غر زدم که چرا منو به دنیا آوردی، غر زدم که آخه این چه دنیایی یه! دنیایی که آدماش، بدن، بدی می می کنن، اینقدری که حتی منم دارن مثل خودشون بد می کنن! توی دنیا خیلی بهم بد گذشت، سخت گذشت، اذیت شدم. دنیا و آدم هاش خیلی اذیتم کردن. اینقدر که گاهی ازت گله میکردم که چرا منو به اجبار توی این دنیای زشت و کثیفت آوردی. وقت هایی بود که نا شکر بودم، وقت هایی که از اینکه بدنیا اومدم، ازینکه هستم، ازینکه اجازه دادی باشم، شاکی بودم. وقتایی بود که با تمام وجود از خدا می خواستم که کاشکی… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه Tags: , , , , , , ,

آقای خدا، من نمیخوام آدم باشم!

یکشنبه, اسفند ۹, ۱۳۸۸ ۳:۵۰ ۲۴ دیدگاه

اول عذر میخوام که تنبلی کردم واسه به روز کردن وبلاگ. کلی مشکل و بدبختی روی سرم تل انبار شده بود دوم ممنونم از همه ی کسایی که به وبلاگ اومدن و توی پست قبلی قسمت نظرات به دوستشون کمک کردم. خوشحالم که هنوزم آدمایی هستن که سرنوشت یه آدم هر چند ناشناس براشون مهم باشه و دلشون نخواد اشتباه کنه و بخوان پاک بمونه. پس هنوز آدم ها ارزش پاک بودن رو میفهمن! ممنون چی توقع داری مهدی؟ چی می خوای؟ دنبال چی هستی؟ منتظر کی نشستی پشت پنجره؟ به کی امید بستی؟ از کیا انتظار رحم و مروت و مردانگی داری؟ از یک مشت موجود دوپای وحشی متمدن به اسم “انسان” ؟ فکر کنم متوجه نیستی!!! اشتباه گرفتی مهدی! بهشت دو کوچه بالاتره! اینجا، این آدم ها اونی نیستن که تو فکر می کنی! اصلا متوجه هستی اینجا کجاست و این ها کی هستن؟!!! وایسا ببینم… نه، مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم… مهدی اینجا دنیاست! همون دنیای نامرد! دنیای بی رحمی که قرن ها پیش به بهتر از تو هم رحم نکرد، پس به تو هم رحم نمی کنه، همینطور که به بعد از تو هم نخواهد کرد! اینجا دنیاست! این ها هم آدم های همین دنیا… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

دوست دارم دوباره بچه شم

سه شنبه, آذر ۲۴, ۱۳۸۸ ۰:۱۹ ۱۹ دیدگاه

خیلی ها تصور می کنن ما آدم ها به دنیا میایم تا بزرگ شیم. تا یاد بگیریم و کامل شیم. اما من اصلا اینطورفکر نمیکنم. بلکه کاملا برعکس، ما به دنیا نیومدیم تا یکسری چیزها رو یاد بگیریم، بلکه دنیا اومدیم تا چیزهایی روکه بلدیم از یاد نبریم، دنیا اومدیم تا یادمون بمونه چی بودیم، تا یاد بگیریم که چه جوری از یاد نبریم. میگن: “آدما دنیا میان تا بزرگ بشن و به بلوغ و سعادت و رشد و کمال برسن.” میگم: “سعادت و خوشبختی دقیقا اون چیزیه که با بزرگ شدن از دستش میدیم!” انسان ها پاک به دنیا میان، بچه ها مهربونن، خوش قلبن… بچه ها از همون وقتی که از مادر زاده میشن همه چیز رو میدونن، البته همه ی چیزهای خوب رو!! شاید واسه همینه که به بچه ها میگن: “فیلسوف های کوچک”. درست مثل ماهی کوچولویی که غرق در دریای خوشبختیه، اما داره دنبال آب میگرده، ما هم دنبال خوشبختی بودیم، چون نمی دونستیم چقدر خوشبختیم، برای اینکه هیچ وقت بدبخت نبودیم که واژه ی “خوشبختی” برامون معنا بشه، نمی تونستیم خوشبختی رو بفهمیم.  قصه ما هم مثل همین ماهی کوچولو شد… بچه ها پاک به دنیا میان، درست در بالاترین نقطه ی قله… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه Tags: , , , , , , , , , , , , , ,

کلبه ی من و خدای من

جمعه, آذر ۱۳, ۱۳۸۸ ۳:۳۳ ۱۷ دیدگاه

من نوشتن رو خیلی دوست دارم. من عاشق نوشتنم. حتی اگه هیچ کسی نوشته هامو نخونه، من بازم میتویسم، واسه کسی کسی نمی نویسم، واسه دلمه، فقط دلم. این وبلاگ با اینکه نو پا ست و تازه درستش کردم، اما با یه نگاه میشه فهمید بازدید کننده های وبلاگم که از موتور جستجوگر قدرتمند گوگل به وبلاگم میان در نوع خودش جالبه. خیلی هیجان انگیزه وقتی که میبینم آدما با جستجوی چه کلماتی به وبلاگم میان!! بعضی هاشون خوشحالم میکنه، وقتی میبینم با جستجوی کلماتی در رابطه با خدا به وبلاگم میان، گاهی هم با جستجوی کلمات مستهجن!!! جملاتی که ترکیب بعضی هاشون واقعا حال آدم رو بهم میزنه! از وقتی باز هم کلاس هام شروع شد و دانشگاه میرم، نه فقط اینکه وقت نکنم، نوشته هام یه جوریه که میخوام خصوصی بمونه، اصلا نمی تونم توی سایت دانشگاه هم نمیتونستم بنویسم. اما حالا با لپ تاپ جدیدم، حالا بازم می تونم هر جایی بنویسم! این وبلاگ جایی برای نوشتن منه. جایی برای گفتن حرف هایی که نمیشه گفت. نباید گفت. این وبلاگ نوشته های منه. جایی برای حرف های دلم، برای حرف های من و خدا… جایی که به یادم میاره که “اگه هیچ کس نیست، خدا که… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه Tags: , , , ,

هنوز هم، وقتی هیچکس نیست…

سه شنبه, شهریور ۱۷, ۱۳۸۸ ۱۰:۴۰ ۱۱ دیدگاه

به نام خدا خیلی وقته که این سایت (وبلاگ) رو راه اندازی کردم. ثبت دامنه ی اون هم بر میگرده به اوایل امسال. خیلی دوست داشتم شروع کنم ولی همش احساس میکردم باید شروع نوشتن من مصادف با شروع یک چیز تازه توی زندگی من باشه. یه چیز قشنگ… امشب اولین شب از شب های قدره. خب چه چیزی قشنگ تر از این؟! چه روزی قشنگ تر از این واسه یه شروع تازه؟! واسه یه احساس تازه، یه آدم تازه بودن؟! عنوان سایت همون عنوان وبلاگ قبلیمه. من هرچی عنوان توی دنیا هست رو هم بخوام بزارم، بازم این نمیشه! راستش واسه انتخاب عنوان “اگه هیچ کس نیست، خدا که هست…“ زیاد فکر نکردم. ناخودآگاه به ذهنم خطور کرده بود. نیازی به فکر کردن و پیدا کردنش هم نبود. کلا از ثبات خوشم میاد. دوست دارم اون طوری بمونم که قبلا بودم. اگه یه روز خیلی پولدار شدم باز هم مثل الآن دلم بیاد دست توی جیبم کنم. وقتی ماشین مدل بالا خریدم، مثل الآن دلم بخواد وسط زمستون یه نفر رو سوار کنم تا از سرما نلرزه، و نگران کثیف شدن روکش صندلی هام هم نباشم! دوست دارم وقتی استاد دانشگاه شدم، هنوز هم از تمسخر بقیه متنفر… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه Tags: , , ,

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38