انرژی + بدهید

 

بایگانی برای ۱۳۹۸

نزدیک‌ترین ستاره‌

جمعه, مرداد ۱۱, ۱۳۹۸ ۲:۵۴ ۲ دیدگاه

در این لحظه‌های خاکستری رنگِ دل‌مردهو ثانیه‌های بی معنایی که بی دلیل دلهره آورنددر سرزمینی که از انسانیت و انسانش، فقط چند روایت ماندهو جهل و خرافه‌ی نامقدسی هزار ساله‌، سرطان‌وار…!گرد تا گرد، به سختی مرا در آغوش گرفتهو مرا می‌بوسدو مرا می‌بلعدو مرا می‌کُشددر دمادمِ آهنگ و آتشِ کبریت و بغضِ آه و آرزوو شاید ای کاش او…صفحه‌ی سفیدی روبرویم مانده،قلمی در دستقلبی در سینهخاکستری، سیاه، سفید، خسته، خسته… و دست‌هایی بسته، که ناتوانندآنی که واژه‌ها، حتی، مرا جواب کرده‌انددر میان هجومِ خیال و هزار حرف و حدیث، که رازهای چشمانم هستندبی آنکه بدانم از چه باید بنویسم، دوباره خیالِ سفر در سرم هِی این‌طرف و آن‌طرف می‌پردانگار راهی نرفته را، هزار سال است که هِی می‌روم و باز نمی‌رسمبگو، مگر خیالِ رسیدن نداریم؟…   من، رویاهای سفیدم را دست‌نخورده در بقچه‌ای چیده‌اممن و بقچه‌ی پیچیده‌ام، سال‌هاست آماده‌ایم،‌ پس کی وقت سفر می‌رسد؟ من خسته‌ام…چقدر دیگر بقچه‌ام را هِی باز کنم و مثلِ کودکی‌ها، با ذوق نگاهشان کنم و دوباره از نو با عشق کنار هم بچینمو دوباره محکمتر گره بزنمکه در خیالم این گره را، اینبار، وقتی رسیدیم باز خواهم کرد… و باز…من از انتظارِ بی سرانجام خسته‌امچرا این بازیِ کودکیِ من تمام نمی‌شود…بگو کی وقتِ رسیدنِ… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه Tags: , , , ,