انرژی + بدهید

 

بایگانی برای ۱۳۹۴

خداحافظ رفیق

چهارشنبه, اسفند ۱۹, ۱۳۹۴ ۱۲:۴۴ ۱۹ دیدگاه

  چیزهایی هستند که آدم را از درون آزار می‌دهند و سوهانِ روح و جسمش می‌شوند. و این مثلِ روز روشن است که همان کاری را با آدم می‌کنند که آفتابِ چله‌ی تابستان با تکه‌های یخ. و این را آدم خودش هم می‌داند، منتها نمی‌تواند از آن دست بکشد. لابد خوبی‌هایی هم دارند که به بدی‌شان می‌چربد یا لااقل یک زمانی خوبی‌هایِ عجیب و غریبی داشته‌اند که آدم دلش نیاید دل بکند و به تحملش کردنش می‌ارزد. در نهایت تو با تمامِ بدی‌هایش به آن خو می‌گیری و رفیق می‌شوی.آن وقت حتما قبول دارید که به این آسانی‌ها نیست که یک مرتبه یک شب تصمیم می‌گیری همه چیز را تمام کنی، ببوسی و برای همیشه کنار بگذاری‌اش. خصوصا وقتی راجع به پایان دادن به طولانی‌ترین رابطه‌ی باشد که تا آن زمان با کسی داشته‌ای و این قدیمی‌ترین رفیقت هیچوقت نه تنهایت گذاشته، نه پشتت را خالی کرده و نه حرفی پشت سرت زده باشد. بی‌آنکه هیچ‌گاه نقابی برایت زده باشد یا به احساس و اعتمادت خیانتی کرده باشد. کسی که در لحظه‌هایی که تحمل من برای همه سخت می‌شد، کنارم مانده بود و وقتی هیچ گوشی برای شنیدن پیدا نمی‌شد، حرف‌هایم را شنیده بود. و وقتی دوست داشتن گم… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : شوک Tags: , , , , , , , , ,

تو کی هستی؟!

سه شنبه, اسفند ۴, ۱۳۹۴ ۵:۲۸ ۱۵ دیدگاه

  آدمای زیادی توی این دنیا میان و میرن، واسه هر کسی، همیشه یکی هست که نبود. و یکی بود که دیگه نیست. قبلِ رفتن، تویِ اون مدتی که هستن، چه برو بیاهایی که ندارن، چقدر ملت براشون و خودشون برا خودشون نوشابه باز میکنن و چه لی‌لی‌هایی که به لالاشون می‌زارن.با استناد به هزارتا دلیلِ من درآوردی که اجتماعِ بیمار به خوردِ مغز آدما داده، که فلان شغل باکلاس‌تره، فلان ظاهر به روزتره، ماشینت این باشه عزتت میره بالا، اینجوری حرف بزنی خیلی کلاس داره و اینجوری بپوشی میشی مدِّ روز، عینهو عکس‌های روی مجله که به خوردت دادن خوب یعنی این. دُرُست یعنی این. هر چی جز این یعنی بچه‌دهاتی. و بچه‌ی دهات بودن یعنی بد. سادگی یعنی نفهمی. حیله‌گری یعنی زرنگی! شیتان فیتان بودن یعنی به روز بودن. تو باکلاسی وقتی گوشیت شکلِ یه “سیبِ گاز زده” داشته باشه، حتی اگه اندازه‌ی گلابیِ کرم‌خورده ازش سر درنیاری و به دردت نخوره. بی توجه به این چیزا، که آدما واسه خودشون یه مدتی برو بیا راه میندازن، دفتر دستکی برا خودشون پا میکنن و بالا‌بالا میشینن و بزرگ‌بزرگ حرف میزنن، همینکه تقی به توقی بخوره و دُرُست مثه نفسی که میرفت برمی‌گشت، یهو نفسه بره و برنگرده،… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : شوک Tags: , , , , , , , , , , , , ,

سین مثلِ سیاه، مثلِ سفید

پنج شنبه, مهر ۳۰, ۱۳۹۴ ۱۰:۲۲ ۱۸ دیدگاه

  سلام، پوزش برای مدتی که وبسایت غیرفعال بود. مدتی جایی بودم، که دسترسی پیوسته و آزاد به نت نداشتم. احتمالا بعدها از آن خواهم گفت. این پُست، از نوشته‌های قدیم‌تر هستند، که یک‌هویی حالا تصمیم به انتشارش گرفتم.     لطفا به شیوه‌ی « فیلم‌های سیاه و سفیدِ قدیمی» بخوانید   باکی نیست که کی چی بگه و چی رو کی گفته و به کی گفته و کی شنفته. هر کی هرچی گفته، برا خودش گفته. همش حرفِ مفته! مهم خودِ تویی که ملتفتت بشی. همچین که یه روز که آفتاب بالا اومد و نفس ما نیومد، بفهمی با کی طرف بودی و به دیفالِ کی تکیه زده بودی و روی دیفالِ کی یادگاری نوشته بودی.راستش، همیشه خوش داشتیم، همین یک سال و ماه و روز و ساعتی رو که هستیم، مثه مرد باهم باشیم. که خوار و خفیف این روزگار غدار نشیم. نشیم بازیچه‌ی کم و زیادِ مال و منال و جمالِ روزگار. مثه مرد اگه میایم، نامرد نریم. مرد بمونیم و نامرد نشیم. این که از سال و ماه گفتیم، خودش قصه ای داره واسه خودش، آبجی. روزگاری بود و ما بودیم و دل داده بودیم به یکی، که توی دنیای خودمون، به خیالمون باش، پا… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : خاطرات, نامه‌ها, نوستالژی

شروعِ یک طلوع

یکشنبه, تیر ۷, ۱۳۹۴ ۵:۴۳ ۳۰ دیدگاه

  سلام، امیدارم خوب باشید. مدتی که نبودم، اتفاقاتی افتاد که حالا که فکر می‌کنم، انگار توی یه چشم برهم‌زدنی رخ داده باشه. این روزا، زندگیم شبیه یه بازی کامپیوتریِ ملال‌آور شده، که به اجبار باید به آخر برسونم. هر مرحله هم به ذوق اینکه تموم شه، بالاخره تموم شه، میرم جلو، تا به غولِ آخرش برسم و با کلی مشقت شکستش بدم. بعدش تازه مرحله بعد شروع میشه و یه غولِ دیگه. و بعدش دوباره یه غول دیگه و دوباره… انگار تمومی نداره… امیدوارم هر چه زودتر غولِ مرحله آخر رو شکست بدم و دیگه غولی نمونه. امیدوارم شما با غول‌هاتون درگیر نباشین و زندگی‌تون روی روال باشه، و اگه اونا باهاتون درگیر شدن، باهاشون به شدت درگیر شید، با قدرت شکست‌شون بدید و یادتون باشه آدمی که هیچ‌وقت در زندگیش مبارزه نکرده باشه، هیچ‌وقت جنگیدن رو یاد نمی‌گیره و همیشه ضعیف می‌مونه. و اینکه این غول‌ها هستن که هر بار ما رو قوی‌تر و قوی‌تر می‌کنن. پس باید یه جورایی ازشون بخاطر این لطفِ ناخواسته‌شون ممنون هم باشیم. فقط و فقط به شرطی که پا پس نکشیم و باشون بجنگیم و بهشون نشون بدیم که اگه اونا غول هستن، مام واسه خودمون یه اراده‌ی آهنین داریم. کلا… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38