انرژی + بدهید

 

بایگانی برای ۱۳۹۲

قسم به نقاشِ بالِ پروانه‌ها

یکشنبه, بهمن ۱۳, ۱۳۹۲ ۶:۵۱ ۴۲ دیدگاه

خسته‌ام، دل‌گیرم، تنهایم… احساسِ زندانیِ در قفسی را دارم، که از فرطِ شوقِ رهایی از قفسِ کرم‌خاکیان، آنقدر خودش را به در و دیوار کوبید، تا سرانجام پیروز شدند… و سرانجام باور کرد… باور کرد که تمام سهمش از دنیا، همین چهار دیواری تنگ و تاریکی‌ست که دچارش آمده، و پنداشت کوتاهیِ سقف گِلین آسمان، کوتاهیِ قامتِ اوست. باورش شد، که آن‌سویِ میله‌های پنجره را، هرگز پیش از این ندیده و تمامِ خاطراتِ گُل‌ها و خدا و ترانه‌های کودکی‌اش، خوابی بوده است و رویایی، گویی که هیچ‌گاه پیش از این‌ها نزیسته باشد… و دست آخر یک روز عصر، که از پشت میله‌های پنجره برف می‌بارید و صدای ماشین و فلز و همهمه‌ی دروغ و خواهش و خاک با صدای اصطکاک تنِ آدمی آمیخته بود و صدای کودکی به گوش نمی‌رسید، و خدا از آنجا رفته بود، مُرد… روزی که شیطان، نزدیک‌تر بود از خدا و انسان از انسان دور. تن‌ها به هم پیچیده، درهم ولی تنها، و مهربانی در گور. آن روز با خنده‌های بی‌دلیل خداحافظی کرد و خاطرات کودکی و شانه و جانمازش، و نامه‌های عاشقانه‌اش را بوسید و با دقت داخل بقچه‌ای پیچید و در صندوقچه‌ی کهنه‌ای گذاشت. آن‌وقت، نامه‌های خواهر کوچکش را از گنجه درآورد، با… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, ریتم, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

بانو و پاییزِ بیست و هفت

چهارشنبه, آبان ۱۵, ۱۳۹۲ ۹:۱۴ ۷۵ دیدگاه

شب است… و شبِ یک پاییز، آرام و کرخت، بی صدا، از فراز سرم می‌گذرد…   هوا مه آلود است و ردِ بخار نفس‌هایم در هوا ناپیداست تنها نشانه‌ام از راه جدولِ کنار خیابانی‌ست که پا به پای تنهاییِ من می‌آید… نه راه پیداست و نه حتی بی‌راهه‌ای نه عزیزی نه سلامی و نه حتی صدایی… تو هم که نیامدی.   و این من هستم… مردی ایستاده در امتدادِ خیابانِ یک پاییز از فصل‌ها لبریز از فاصله‌‌ها سرشار آن سوی دلواپسی‌ها آن ورِ تنهایی این سمتِ دلتنگی دارم جاده‌ی مه گرفته‌ی بی‌انتهایی را بی‌مقصد بی‌تو با عشق پیاده، راه می‌روم پاهایم بر آسفالت سرد جاده‌ من در میانِ حجمِ لطیفِ ابر او در این نزدیکی… تو هم که نیستی.   طوری نیست بانو! من، که من که عادت دارم تو، که تو که می‌دانی پاییز که می‌آید من، تنها، کمی تنهاتر هستم.   بیست و شش پاییز گذشت از آن روز، که تو نیامدی حالا دیگر، من و تنهایی، با هم، سال‌هاست که تنها نیستیم.   بیست و شش پاییز است که با دسته گلی در دست به نیمکت‌های دونفره‌ی خالی سلام می‌دهم و بیست و شش پاییز است که به احترامِ درخت‌، یک خیابان، سکوت می‌کنم   بیست… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

تصادفی که تصادفی نبود

دوشنبه, شهریور ۴, ۱۳۹۲ ۳:۲۲ ۵۶ دیدگاه

  هنوز دوست دارم باور کنم، آنچه را که رخ داد، در خواب دیده باشم. داستانی باشد، یا وب‌نوشته‌ای. اما، با خونِ روی دست‌هایم چه کنم؟! کاش خواب دیده بودم. حالا که شش شب از آن حادثه می‌گذرد، هنوز از نوشتنش حتی، مطمئن نیستم. گاهی حادثه‌ای آنقدر هولناک است، که آدم احساس می‌کند با نوشتنش، به سخره‌اش می‌گیرد. بیست و هشتم مرداد ماه، یعنی دقیقا شش شب پیش بود که با مادر و پدرم قرار بود از تبریز حرکت کنیم. من و مادرم تنها در اتومبیلی بودیم که راننده‌اش من بودم. ساعت حوالی سه نیمه شب بود و ما جلوتر از پدرم، زنجان را رد کرده بودیم و در مسیر جاده‌ی بیجار بودیم. صدای آهنگ بلند بود و تک و توک اتومبیلی در جاده به چشم می‌خورد. بعد از یک پیچ، در سمت مخالفِ ما، مردی هراسان، با اشاره‌ی دست، به بغلِ جاده اشاره می‌کرد. کمی جلوتر، تپه‌ی سمت مخالف جاده، که ساقه‌های برداشت شده‌ی گندم بود، در آتش می‌سوخت. شکل و شمایلِ تپه‌ی آتش گرفته، در آن نیمه شب، در دلِ آدم ترس می‌انداخت. خصوصا اینکه تقریبا کسی جز ما در جاده دیده نمی‌شد. پیچ تند بعدی را که پیچیدم، ابتدا خورده‌های شیشه بر روی زمین دیده می‌شد… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : خاطرات, شوک Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

عشق نفرین شده

دوشنبه, مرداد ۲۱, ۱۳۹۲ ۱۲:۳۶ ۴۲ دیدگاه

صدای ممتد بوق اتومبیل‌ها، دود غلیظ سیگار و رگه‌های رقصان نور که از لابه‌لای پرده‌ بر سطح زمین می‌رقصیدند، همچون خراشی بودند که بر پیکره‌ی روح می‌افتاد. و این، سنگینی سکوت بینشان را بیش از پیش غیر قابل تحمل می‌ساخت. – ببین مایکی، خب راستش، نمی‌دونم… و بر روی لبه‌ی تخت فنری نشست. و بی آنکه به روی خودش بیاورد که از فرو رفتن یک‌باره‌اش در تخت فنری یکه خورده است، سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد. با اینکه امیلی گفته بود نمی‌داند، مایکل سرش را به طرف او گرداند، و منتظر شد تا از آنچه می‌داند بگوید. در همین سه هفته‌ای که با هم بودند، تقریبا پی برده بود که هم‌اتاقی جدیدش، همیشه راهی برای شروع گفتگو پیدا می‌کند. و مایکل در این لحظات، از این که مجبور نیست به این سکوت وحشتناک ادامه دهد، از داشتن چنین هم‌اتاقی خوشحال بود. تقریبا دو ماه بود که به این شهر آمده بود و هیچ کس را جز امیلی، که آن هم از طرف کالج به عنوان هم‌اتاقی‌اش انتخاب شده بود، نمی‌شناخت. – میدونی مایکی، من خیلی به خدا اعتقاد ندارم، با این حال، گاهی که باهاش حرف می‌زنم، ترجیح میدم باهاش در مورد چیزهای خوب صحبت کنم. واسه حرفای… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

انشایی برای خداوند

پنج شنبه, مرداد ۱۰, ۱۳۹۲ ۱۱:۱۶ ۷۳ دیدگاه

خدا اجازه؟ ما دفتر انشامون رو نیاوردیم. یعنی راستش… اصلا انشا ننوشتیم. اجازه آقا؟ ما انشامون خوب نیست، مدرسه هم که می‌رفتیم، بلد نبودیم پاییز رو توصیف کنیم. همیشه هم نمره‌ی انشامون کمتر از ریاضی و هندسه می‌شد. کلاسِ دوم راهنمایی که بودیم، همه‌ی نمره‌هامون بیست شد، معدل‌مون اما نه. انشا کم آوردیم آقا. شدیم شاگرد سومِ کلاس. اون دوتای دیگه، انشاشون بهتر از ما بود. خب، وقتی میگیم انشامون خوب نیست، باید باور کنید. گفتیم که، ما بلد نیستیم پاییز رو توصیف کنیم. وقتی درختِ تنها رو تصور می‌کنیم که لخت و عور، چقدر دلش از جداییِ برگ‌هاش گرفته، دلمون خیلی می‌سوزه. برگ‌ها رو درک نمی‌کنیم آقا، نمی‌دونیم چطور خوبی‌های درخت رو فراموش کردن. حتما اونا هم کلی دلیل دارن. تازه اونا که فقط برگ هستن، آدم‌ها هم کلی دلیل میارن. ما خنده مون می‌گیره آقا، فقط می‌خندیم. نمی‌زاریم دیگه گریه‌مون بندازن. اجازه خدا؟ ما فکر می‌کنیم حرف زدن بلد نباشیم. مامان مون راست می‌گفت، ما هیچ‌وقت بازیگرِ خوبی نشدیم. آخه فرزاد، دوستمون آقا، بهمون میگه تو بلد نیستی چه جوری مخِ یکی رو بزنی. میگه بلد نیستی جوری حرف بزنی که طرف خوشش بیاد. میگه قلبت رو که نمی‌بینن، خوب حرف بزنی، ازشون تعریف کنی، خر میشن.… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا, من و مبینا, نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

پایانی دیگر

جمعه, تیر ۲۱, ۱۳۹۲ ۵:۵۱ ۳۹ دیدگاه

پایانی دیگر از داستان از شما درخواست کرده بودم که پایان داستانِ خدا و گناه را شما بنویسید. آغاز، رخ داده بود و تنها پایانِ این داستان، در دستانِ شما بود. شاید، پایانی دیگر. ممنونم از دوستانی که پایانی بر این داستان نوشتند. پایان‌هایی که هم تلخ بود و هم شیرین. واقعیت زندگی هم همین است، هر دو حالت ممکن است، تلخ یا شیرین بودنش را خودمان انتخاب می‌کنیم. متاسفم از فاصله‌ی طولانی که  بینِ این داستان و پایانش رخ داد. این را بر من ببخشید. در انتهایِ این نوشته، متوجه خواهید شد، که حالِ خوبی نداشتم. و حالا هم ندارم. پایانی کوتاه برای داستان نوشتم، دوست داشتم پایانش اینطور تمام شود. بهتر است بگویم: پسرک، اینطور تمامش می‌کرد. می‌توانید پایانِ من را، دوباره در نوشته‌ی خدا و گناه بخوانید.   پایانی دیگر از تو زندگی واقعی هم دور از این نیست. ابتدای زندگیِ ما، درست مانندِ یک داستانِ از پیش نوشته شده آغاز می‌شود. هیچ کدام از ما، از ابتدا، قرار نبوده این باشیم. اما انگار، بعدا قرار شده. هر کدام از ما، در شرایط خاصی به دنیا می‌آییم که فقط مختص خود ماست. همه‌چیز، از ابتدا، پیش از آنکه ما باشیم، نوشته شده بود. دردها و شادی‌هایمان،… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , ,

خدا و گناه

سه شنبه, تیر ۱۱, ۱۳۹۲ ۷:۴۸ ۳۷ دیدگاه

نیمه‌های شب بود. دست‌های آلوده به گناهش را شست. با خودش فکر کرد: “کاش چیزی مثلِ صابون هم بود، که با آن می‌شد گناهان را از روح و قلب آدم ‌شست.” از خودش برای گناهی که کرده بود، متنفر بود و تنفرش را به داخل دست‌شویی تف کرد. بزاقِ آلوده به خون، جایش را به خلط خونی داده بود. این دومین بسته‌ی سیگاری بود که امروز می‌کشید. با خودش فکر کرد: “همین امروز و فرداست که ریه ام از کار بیفتد و بمیرم.” به یادِ روزی افتاد، که اولین نخ سیگارش را کشید. فقط برای این که از دوستانش کم نیاورد، تظاهر به کشیدن کرده بود و دوستانش تشویق می‌کردند که: “الکی دود نکن! داخل بده! سینه کش کن!” خوب یادش بود، روزی که اولین نخ را کشید، واقعا احساس خوبی داشت. لذتی که دیگر نشانی از آن در خلط خونی‌اش به چشم نمی‌خورد. با خود پنداشت: “سیگار کشیدن هم مثلِ گناه کردن است، لذتی آنی و سطحی، و دردی پایدار و عمیق.” سیگار را به تقلید از دوستانش شروع کرده بود و شیوه‌ی گناه هم از دیگران آموخته بود و تصور می‌کرد مگر آن‌ها که گناه می‌کنند چیزی‌شان شده؟ خیلی خوشبخت تر و شادتر هم هستند. با این… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

عشق و لجن

سه شنبه, تیر ۴, ۱۳۹۲ ۴:۱۰ ۴۶ دیدگاه

عشق این روزها، آدم‌ها گرمایِ عشق را در تنِ گرمِ معشوق خلاصه می‌کنند و به هم‌آغوشی می‌گویند: عشق بازی! دروغ‌های عاشقانه می‌گویند و عاشقانه دروغ می‌گویند. عشق‌ها هم که تاریخِ انقضا می‌خورند… بعد از مدتی فاسد می‌شوند! کجاست آن عشق‌های جاودانه؟! و اصلا عشق خاصیتش این است که ماندگار است و تنها عشق است که می‌ماند. و آدم‌ها عشق‌شان از ماندگاریِ عسلِ زنبورها هم کمتر است. انگار، عشق هم دیگر نمی‌ماند، تمام می‌شود، فاسد می‌شود، درست مثلِ یک سطلِ ماست! یا مثلا یک شیشه‌ی کشک! یعنی اینقدر اعتبار و ارزش دارد عشق! و کلا مفهومِ عشق عوض شده، شکلش در فرهنگِ لغات و آوایش در دهان‌ها همان است، معنایش اما نه. درست مثلِ خیلی چیزهایِ دیگر¹. این روزها، کمتر کسی چیزی از آن مجنونِ عاشق به خاطر دارد. همان‌که بی هیچ ادعایی، فقط دوست داشت. و نه کافی شاپ دیده بود و نه کنسرت می‌دانست چیست². نه هدیه‌ی ولنتاین داده و نه قلب‌های گنده و خرس‌های عروسکی گرفته بود. تنها کارش این بود که شب‌ها به لیلیِ خودش فکر می‌کرد و چشمانش خیس بود! همین! دوستش داشت و در این دوست داشتن می‌سوخت. و لیلا برایش نه شریکِ تنهایی بود و نه شریک زندگی. اصلا به شراکت علاقه‌ای نداشت.… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

آسمان و زمین

شنبه, خرداد ۲۵, ۱۳۹۲ ۲:۴۱ ۳۰ دیدگاه

آسمان… آه آسمانِ رویایی… که با تمامِ وسعتِ لاجوردی در تو جایی برایم نبود بعد از خیالِ تو… همان خیالِ شیرینت… نه پرواز سهمِ بال‌هایم بود و نه دیگر خزیدن می‌دانستم… کاش از جنسِ نور بودم…!   آسمان دور بود… من عاشقش بودم و پایِ چوبیِ کپک زده‌ام باز مرا به جشنِ ریشه‌ها می‌خواند کاش آدمی را طاقتِ همسفر شدن با بال‌هایم بود…   آسمان، آسمان، آسمان آسمان عزیزم من از دیارِ خاکم… من، زمینی زاده شده بودم… من، به آدم‌ها دچارم من، به جبرِ زمین گرفتارم   زمین… آه زمین پست و حقیر چقدر دلم برایت تنگ می‌شود و با تمام تنفری که از تو دارم باز با تو هم‌خوابه می‌شوم تا در آغوشِ گرمِ پر از شهوتت و در نفس نفس زدن‌های غریزه و لمسِ تب‌آلودِ نیاز و خواهش واژه‌ی دوستت دارم را به صورتت استفراغ کنم   دلم برایت تنگ است برای تویی که که از درد آبستنم کردی تویی که مرا زن کردی و من هر روز درد به دنیا می‌آورم با تو همبستر می‌شوم تا این‌بار تو از لذتِ دردم از من آبستن شوی   زمینِ کوچک زمینِ حقیر گورستانِ سادگی و معصومیت چقدر از تو لبریزم چقدر زشتی‌ات، مرا احاطه کرده است به… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک Tags: , , , , , ,

آب و گِل

دوشنبه, خرداد ۲۰, ۱۳۹۲ ۷:۵۳ ۴۴ دیدگاه

یکی از دلایلی که اینجا خیلی دیر به دیر، و با فاصله‌ی نسبتا طولانی، به‌روز می‌شود، این است که تنها نوشته‌های رسمی در این وبسایت قرار می‌گیرد. و من وسواسِ زیادی به خرج می‌دهم که نوشته‌ای که قرار می‌گیرد، تا حد توان، کامل باشد. و تلاشم این بوده که تمامِ حرفم را زده باشم، یا لااقل نزدیک به تمامِ آن را. این طور می‌شود که بینِ نوشته‌ها فاصله می‌افتد و هم نوشته‌ها خیلی طولانی می‌شود، و احتمالا حوصله‌تان هم سر میرود از خواندنش. از طرفی، حرف‌هایی همیشه هست، که مثلِ اتفاق‌هایِ ساده‌ی زندگی، یک دنیا حرف در سادگی‌شان دارند. حرف‌هایی که مثلِ تمامِ چیزهایِ خوبِ دنیا، دنیایی از سادگی دارند. پس، ساده هم باید گفت. بی هیچ حرفِ اضافه. نه منظوم هستند و نه منثور. نه به معنایِ واقعی نثر هستند و نه نظم دارند. حرف ولی دارند! از این پس، در صفحه‌ی وب‌نوشت‌های مهدی (mehdi.mirani.ir/blog)، می‌توانید نوشته‌هایی از این جنس را بخوانید. نوشته‌هایی متفاوت از همیشه، که فقط در این صفحه نمایش داده می‌شوند. هنوز هم، به رسمِ قدیم، در صفحه‌ی اصلیِ اگه هیچ‌کس نیست، خدا که هست، همان نوشته‌های قبلی، و نوشته‌های جدید به سبک و سیاقِ قدیم، به نمایش در خواهند آمد. سر آغازِ حرف‌هایم هم،… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : وب‌نوشت‌ها Tags: , , ,

نامه عاشقانه ای به خواهرم

سه شنبه, خرداد ۷, ۱۳۹۲ ۲:۴۴ ۱۲۸ دیدگاه

سلام، دخترِ سرزمینم! نمی‌دانم اسمت چیست. یا الآن کجا هستی. اما میدانم حتما سرت خیلی شلوغ است. تو هم مانندِ دیگر دختران، احتمالا به دنبال موفقیتی. داری درس می‌خوانی شاید. نمی‌دانم چقدر می‌فهمی، اما می‌دانم سوادت خیلی بالاست. مثلا می‌دانی فلان نظریه‌ی فلان شخص را و تا دلت بخواهد، می‌توانی انواعِ هرم‌ها را نام می‌بری. شاید در تلاش برای رفتن به دانشگاه مورد علاقه‌ات هستی و یا به دانشگاه و مدرکِ بالاتر فکر می‌کنی. میدانم که سرت خیلی شلوغ است! حسابی داری درس می‌خوانی. اما لابه‌لایِ ورق زدنِ جزوه‌‌هایت، فرصتی که پیدا شد، نامه‌ی من را هم بخوان. شاید درسی هم باشد که فراموش کرده باشی، شاید واحدی هم باشد که نگذرانده، یا کتابی که نخوانده‌ باشی. همینطور که در انتظارِ شاهزاده‌ی زیبایت، سوار بر اسب سفیدی، لطفا کمی هم به من وقت بده. از اینکه تو را “خواهر” خطاب می‌کنم، ببخش. با خودم فکر کردم بگویم: دوستم؟ دوستی‌هایِ ما آدم‌ها، “تا” دارد اما. هر کسی تا جایی با آدم دوست می‌ماند. تا کجایش مهم نیست، جایی اما تمام می‌شود. همیشه یک وقتی می‌آید که دوست بودن‌مان، و دوست‌داشتن‌مان، دیگر برایشان سودی نداشته باشد. به ضررشان که شد، تمام می‌کنند. و گذشته از این، خواهر با خودش، صمیمانه‌ترین معنایِ… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : نامه‌ها Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

خدا و مادر

چهارشنبه, اردیبهشت ۱۱, ۱۳۹۲ ۱۱:۲۱ ۵۳ دیدگاه

آمدی و کنارم نشستی می‌خواستی با من حرف بزنی… من، تلویزیون تماشا می‌کردم برنامه‌ی موردِ علاقه‌ام پخش می‌شد من، تلویزیون می‌دیدم من، تو را نمی‌دیدم… و تو باز هم کنارم نشسته بودی…   با ذوق و شوق، کتابِ آشپزی می‌خواندی که مثلِ دیشب گرسنه نخوابم که خسته شدم از غذاهایِ تکراری‌ات… و من باز از طعمِ تکراری ایراد گرفتم ذوق و شوقت کور شد دیدم که چطور کتابِ آشپزی را بستی…   بشقابِ غذا به اتاقم آوردی در حالیکه سرِ سفره غذایت سرد می‌شد… منِ بی‌شعور، نخوردم. سینیِ غذا را برگرداندی دیدم که غذایت را کامل نخوردی…   سرِ سفره که آب می‌خواستم بدو بدو می‌رفتی [نرو…] قاشقِ پُر، در بشقابت جا ماند مادر… لیوانِ آب را از دستت گرفتم و یادم رفت أنچه می‌نوشم شیره‌ی جان توست دلیلِ همین اشک‌هایِ بی‌اختیارِ شوقِ دوست‌داشتن که جاری می‌شود از چشم‌هایم نوشیدنِ آب از دستِ مادرم بود… پیش از تو، من که… من که اینگونه گریستن، نمی‌دانستم…   گفتی بیا کمی هم با من صحبت کن و من وقت نداشتم گوشیِ موبایل دستم بود! عشق اینجا در یک قدمی بود و من در آن دورها… در جستجویش! چه بی‌رحمانه، احمق بودم…   دلتنگم بودی، نگرانم شدی. عاشقم بودی، خدایم شدی. و… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم, شوک, کودکانه Tags: , , , , , , , , , , , , , ,

تجسم یک رویا

چهارشنبه, فروردین ۲۸, ۱۳۹۲ ۸:۰۷ ۴۹ دیدگاه

سرم… سرم… سرم گیج می‌رود در سرم سوال‌های بی‌جواب، هِی اینور و آنور می‌روند هِی خیالم می‌رود آن‌سو آن سویِ نیامده… آن سویِ رویایی : من… گاهی دلم می‌خواست، دنیا جورِ دیگری می‌بود… دوست داشتن، جورِ دیگری می‌بود و هیچ آدمی برای تنها نبودن، دست‌های التماس دراز نمی‌کرد. اصلا کاش آدمی این همه تنها نبود.   من، بارها دیده‌ام که آدم‌ها پستی و پلشتی را بیش از سادگی و مهربانیِ بی‌دلیل، دوست می‌دارند و دیده‌ام که چقدر محبت و پاکی و سادگی تنها مانده است. من قسم می‌خورم… قسم می‌خورم که من دیدم که دورویی و زشتی لبخند می‌زد و تنها نبود. دست بر کمرش گذاشته بود و سیگارِ برگ دود می‌کرد و می‌خندید به سادگیِ آن مهربانی، که با چشمانِ خیس آن گوشه چمباته زده بود. مهربانی تنها بود. مسخره‌اش می‌کردند، ری‌را و من دلم برای مهربانی، برای کودکی، برای سادگی، خیلی سوخت. چقدر دلم می‌خواست دنیا چیزِ دیگری می‌بود…   چیزی غیر از این یک جایی… شهری در آن‌سویِ خوبِ رویاهایم… آنجا که سهمِ عاشقِ ساده، گریه‌های بی‌صدا نباشد شهری که در آن، خنده سهمِ همه باشد که اصلا، آقا! هر که دلش روشن‌تر بود، سهمش از خورشید بیشتر هر که مهربان بود، ستاره مالِ او هر… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : ریتم, میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38