متفاوت باش! بگذار مترسک بمانند!

25
8,598 مشاهده

هنوز خودت هستی. خودت ماندی! هنوز از دیدن کودکان، شادمانه می خندی. هنوز بی بهانه می خندی. هنوز هم چشم هایت گاه به گاهی، هر از گاهی بارانی می شود، دلت که ابری شد، تردید نمی کنی، بی بهانه می باری. هنوز هم که هنوز است، گاهی هم دلت می گیرد، دل تنگ می شوی. صبر کن! دل که داشته باشی باید هم بگیرد، تنگ شود!

هنوز خودت مانده ای. بزرگ شده ای، از اول اما که بزرگ نبودی. خیلی ها فکر میکنند بزرگ شده اند و فقط “فکر” می کنند و چه کوچک اند! و تو هنوز طعم کودکی هایت را می دهی و چقدر بزرگ! و چه طعمی، آخ، چه طعمی دارد کودکی! هنوز از دیدن گنجشک مرده در سنگفرش پیاده رو دلت می گیرد، می میرد! کنار سنگ فرش پیاده رو، درست همانجایی که آدم های پیاده بی خیال می روند و تو ولی چه خیالاتی داری! و راستی چه خیالاتی! بی خیال می روند و تو در خیالت، دلت می سوزد برای بچه گنجشکی که مادرش امروز مُرد! هنوز از ترساندن گربه ها دلت آی خنک می شود! و آخ چه حالی می کنی از پراندن کلاغ هایی که روی چمن نشسته اند. و چه خوب لجشان را در می آوری!

با باران دوستی، و هیچ نمی ترسی از خیس شدن در زیر باران و می فهمی اش، می شناسی باران را و صدای سمفونی عاشقانه باران را تو چه خوب می فهمی. همین جا، همین بغل. زیر باران ایستاده ای. نه، نشسته ای! درست کنار رهگذرهایی که زیر چتر ها و سایه بان ها پناه می گیرند! خدای من! پناه!!؟ اینها باران برایشان، صدای مصیبت و دلواپسی  می دهد…!!

و هنوز  که هنوز است، از دیدن جاپای قدم هایت روی برف، ذوق می کنی و هنوز صدای خش خش راه رفتن روی برگ های زرد و خشک، کیفورت می کند! حس زنده بودن می کنی. میدانی؟ احساس می کنم تو خیلی با خیلی ها فرق داری!! باید هم داشته باشی. تو خودت هستی. مثل هیچکس. متفاوت باش! نترس از تمسخر مترسک ها، بگذار مترسک بمانند!

بی مقدمه بگویمت. ساده. ببخش مرا! مرا ببخش که دوستت نداشتم گاهی! آنچنان که لایق توست. ببخش که قدر ندانستم تو را. قدر نگاهی که هنوز نگران بچه گنجشک هاست و نگاه نگران، چه گران باید باشد! و ای کاش میدانستم که قدر تو چه قدر بزرگ است!

تو بزرگی! میدانستی؟ با همه فرق داری. با تمام نقاب ها و نقش بازی کردن هایشان… نقش تو، تنها نقشِ بودن خود توست. آخ که چقدر دلم می خواهد تو باشم! تنها تو! و با تک تک سلول هایم احساس تو بودن را فریاد کنم.

میدانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود؟ به اندازه تمام دقایق و تک تک آن لحظاتی که دوستت نداشتم. تمام آن همه که نمی شناختمت. به اندازه آن حجم انبوه اندوه و نفرتی که از تو بودن داشتم. باور می کنی؟ باور کن…! انگار باز دارم عاشقت می شوم! قول می دهم که دیگر زیر قولم نزنم، قول می دهم یادم باشد. یادم باشد که یادم نرود که چقدر دوست داشتم تو باشم.

خودت که باشی، هیچ چیز، نه این هوای سرد عاشقانه های این آدم ها، نه این دست های خالی از هیچ، نه سکوتی که به اجبار بر لب هایت دوختی – و من خوب میدانم که چقدر سخت است که فریادی را در دل پنهان کنی- نه آسمان خالی از ستاره ات، و نه تمام نداشته هایی که چشم هایشان می بیند، هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند مانند تو، مرا از خودم بودن لبریز کند. مرا از بودن سرریز کند.

تو با همه فرق داری. یعنی “باید” فرق داشته باشی! بگذار خرده بگیرند و بگیرند… و هی بگیرند… چه اهمیت دارد؟ مگر کسی به حرف های رهگذران کوچه پس کوچه های زندگی هم توجه ای می کند؟ می آیند و چند روزی حوالی ات می چرخند و می خندند و باز می روند… و دوباره هیچوقت نخواهی دیدشان. تو اما قول بده. که هیچوقت فراموش نکنی. فراموش نکنی که تنها خودت بمانی… از تو بودن لبریزم کن.

به حرمت تک تک نفسهایم و قسم به لحظه لحظه های تنفر از تو، دوستت دارم. قول بده خودت باشی. خوب من! وقتی خودت هستی، بهترینی. لطفا تنها خودت باش. خودت تنها باش! تنهای دوست داشتنی من… بگذار مترسک ها بخندند، بگذار مسخره ات کنند، تو اما تغییر نکن، لطفا با همه ی مترسک ها متفاوت باش!

 

با احترام

تقدیم به خودم

برای تمام لحظاتی که خودم  را نشناختم و بی رحمانه دوست نداشتم

تقدیم با عشق

25 نظر

  1. سلام پسرم خیلی زیبا نوشتی .چون از دلت بر می آید بر دل می نشیند . پی بردم پروردگارم همانی است که ما می خواهیم ، کاش ما هم همانی بودیم که آن بی همتا می خواست  @};-

  2. قشنگ بود مثل بقیه ی نوشته هات………

    گفتم: «لعنت بر شیطان»!

    لبخند زد.
    پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»

    پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»

    گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب

    پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

    جواب داد:

    «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

    پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»

    پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً

    برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!»

    گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟»
    در حالیکه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان

  3. سلام،زندگی دفتربازخاطره هاست.یک نفردردل شب یک نفردردل خاک.یک نفرهمدم خوشبختی هاست یک نفرهمسفرسختی هاست.چشم تابازکنیم عمرمان میگذردماهمه همسفرورهگذریم.آنچه باقیست فقط خوبی هاست…دوستتون دارم

    • @مرجان, سلام دوست خوبم : )
      ممنون از مهربونیت، خوشحال شدم با نظر گرم شما و اینکه دغدغه ات هنوز هم خداست و خودت. خودت بمانی و خدای خوبی هایت.

  4. درباره اعتماد به آدما می خواستم بگم من به هیچ کس اعتماد ندارم. اما گاهی بر حسب شرایط سر وکارم با آدما می افته و مجبورم به اونا اعتماد کنم. اما امیدوارم در این جمع هیچ کس تنها نباشه. تنهایی باعث میشه اعتماد کردن به دیگران خیلی مشکل باشه.

    • @گلناز, شایدم آدما از تنهایی زیاد، فقط واسه اینکه دیگه تنها نباشن، خودشون رو گول بزنن و به بکی به اشتباه اعتماد کنن….
      منم امیدوارم کسی تنها نباشه، تنهایی فقط مخصوصِ خداست.

  5. سلام آقا مهدی یا به قول سروناز دوست بهشتی ما
    خوشحالم از اینکه امروز با سایتت و شما و بقیه دوستان آشنا شدم (تو نامه ای برای خدا برات نوشتم) از اون لحظه دارم تو سایتت می گردم
    منم مثل سروناز زود اعتماد نمیکنم ولی امان از روزی که بعضی آدما نقش بازی کنن چه مرد چه زن، تو این دو سال چهره واقعی بعضی افرادو دیدم که همیشه همه فکر می کردن چقدر انسان شریف و خوبی هستن اما افسوس نبودن.. از اون موقع خیلی بدبین شده بودم حتی به همه آدمای خوب فکرمیکردم دیگه انسان خوب و پاک نیست شایدم کمه، خوشحالم از اینکه تونستم اینجا باچند نفر که روحیه و عقایدشون مثل منه آشنا شم.
    دوست دارم امروز سلامی دوباره به زندگی به شما دوستان خدا و خودم بدم. دوستان من سلام خوشحالم از اینکه با شمام، خوشحالم از اینکه با منی خدا

  6. سلام ممنون از توجه ات. بله جوابمو گرفتم و از خدا بابت این که تو این جهنم دنیا به فول تو تنهامون نمی ذاره ممنونم

  7. سلام دوست بهشتی راستش من واسه اعتماد کردن به دیگران دقیقا همون کاری رو می کنم که تو گفتی و در اصل فقط نیاز داشتم به اینکه کسی که حرف هاش رو قبول دارم و بهش مدیونم نظراتم رو تایید کنه. واسه این بود از تو خواستم جوابمو بدی من آدم خیلی کم حرفی ام و بیشتر از این که حرف بزنم گوش می دم به صدای قلب آدم ها و رازهایی که تو چشماشون پنهون کردن گوش می دم و به لطف خدا خیلی وقت ها می تونم تو همون لحظه اول تا حدودی آدم ها رو بشناسم و بفهمم تو قلبشون چی می گذره و در اصل حس درونیشون رو دریافت می کنم. دوستم که معرف حضورت هست اون وقتا که شبانه روز کنار هم بودیم هر وقت خودش از گفتن احساسش عاجز می شد از من می خواست که بگم تو قلب و روحش چی می گذره ! ~X(
    ممنون از این که واسه جوابم وقت گذاشتی راستی دوست بهشتی خودم از بهشتمون چه خبر؟تازگی ها یه نی نی کوچولو پاشو به این دنیا گذاشته همون روز اول ورودش رفتم در گوشش گفتم سلام ما رو هم به خدا که تازه از پیشش اومده برسونه.

    • @سروناز, سلام، ببخشید که جوابت کمی طول کشید. به اینترنت دسترسی نداشتم.
      از بهشت نپرس، نمیدونم. فعلا که دارم بدجوری توی جهنم این دنیا دست و پا میزنم ….
      یه فرشته کوچولو؟ یادته اون داستان رو؟
      ” به من بگو خدا چه شکلیه، من کم کم داره یادم میره! ”
      راستی،‌ جوابت رو هم گرفتی؟!

  8. دوست بهشتی خودم سلام خوش به حال این پسری که گفتی و منظورت همون مهدی دوست بهشتی من که اینطوری راحت می تونه به خودش ابراز علاقه کنه نمی دونم بهت گفتم یا نه ولی از اونجا که مدتیه حافظه ام به شدت ضعیف شده یادم نمیاد پس اگر تکراری بود ببخش تو یک بار منو از قعر ناامیدی به اوج امید کشوندی و هنوز هم تو همون اوجی هستم که تو با کلماتت یا نه بهتر بگم خدا با کلمات تو بهم گوشزد کرد حالا هم در مقام یه دوست ازت یه سوال دلرم و خیلی بهم لطف می کنی اگر جوابمو بدی.
    تو این دنیای پر از رنگ و ریا چطور میشه به آدم ها اعتماد کرد؟البته اینو بگم من آدم شکاکی نیستم و به همه کسانی که خودم انتخابشون می کنم بی چون و چرا اعتماد دارم مگر این که خلافش بهم ثابت شه ولی چه جوری می تونم به کسایی که نمیشناسم هم اعتماد کنم؟

    • @سروناز, سلام دوست بهشتی من، خوشحالم بازم می بینمت :)
      مرسی، به خودم امیدوارم کردی! ولی مطمئن باش تو خودت خواستی توی قعر ناامیدی نمونی، چه با حرفهای من، چه بدون اون. امیدوارم همیشه در اوج باشی :)

      تو سوالی رو از من می پرسی که من کلا باش مشکل دارم. اصلا به نظرت اعتماد به کسایی که نمیشناسی درسته؟ من فکر می کنم عین حماقته. چه اون فرد اتفاقی آدم خوب و قابل اعتمادی از آب در بیاد و چه خلافش ثابت شه، اعتماد به کسی که هیچ شناختی روش نداری، عین حماقته.

      میگی به کسایی که میشناسی و انتخاب میکنی بی چون و چرا اعتماد داری. یادت باشه این آدمایی که میگی، یه روزی نمیشناختی.
      پس این روزا، که اعتماد به آدمایی که میشناسی اینقدر سخته، چه جور میشه به کسی که نمیشناسی اعتماد کنی؟
      مهم اینه که قبل از اعتماد، اون آدم رو بشناسی. این بستگی به هوش آدم داره. می شه یه آدم رو در عرض یکسال شناخت، میشه در عرض یک روز. میشه با یه نگاه، یه عمل یا عکس العمل یه نفر، فهمید پشت قلبش چه خبره.
      یادت باشه، بعضی عکس العمل ها ناخودآگاهه، یعنی آدم فرصت فکر کردن و سبک سنگین نداره، عملی که توی اون حالت فورا از آدم سر میزنه، از ناخودآگاه قلب و روحش منشا میگیره.
      حتما قبل از اعتماد، آدم ها رو بشناس. با یه جمله، یه حرف، یه سکوت، با نگاهش، یا با عکس العملش. کار آسونی نیست، اما اگه تمرین کنی و خودت رو به رفتار و حرف و قلب آدما حساس کنی، بعد یه مدت می تونی قلب آدما رو از توی چهرشون تشخیص بدی.
      باور کن آدما هر چقدرم که فیلم بازی کنن، اون خود واقعی شون باز داد میزنه! فقط باید گوش هات رو به شنیدن و چشمات رو به دیدن چیزایی عادت بدی، که خیلی ها نمی تونن ببینن و بشنون

      فقط مراقب باش. به کسی که نمیشناسی هیچوقت اعتماد نکن. به جاش اونو بشناس. باور کن اصلا کار سختی نیست. من گاهی راحت می تونم قلب آدما رو ببینم و لمسش کنم، مطمئنم توام میتونی :)

  9. سلام
    مرسی از پاسخت.امیدوارم همین طور که گفتی هم شرایط شما خوب تر بشه و هم من که این شرایط را دارم (هنوز مشکل دارم ولی در کل راضی هستم) تو این رضایت بمونم.ان شا الله.
    به امید نوشته های جدید و خوب شما.خدانگهدارت @};-

  10. سلام
    خوبی اقا مهدی؟
    چند تا سوال داشتم .اگر امکان داره پاسخ بدید.اگرم نداره بازم ممنونم.
    ۱)چرا سایتت را اپ نمی کنی.من ۱ ماه پیش سر زدم.مثل الان بود.البته اگر چیزی اضافه کردی و من متوجه نشدم عذر می خوام.
    ۲)مشکل شما واقعا بزرگ بود؟(چون منم یک مشکل دارم که چند روز پیش احساس می کردم خیلی بزرگه ولی الان امیدم به خداست و نگرانش نیستم/در حالی که مشکلم خیلی بزرگه)
    ۳)اگر دوست داشتی یکم توضیح بده؟(ممنونت می شم)
    و در اخر از مطالب شما ممنونم/
    یا حق

    • @میثاق,
      سلام، ممنون، من خیلی بیشتر از یک ماه هست که چیزی نمی نویسم. بیشتر از ۴ ماه! راستش هیچوقت نخواستم چرت و پرت بنویسم، نوشتن به سبک این وبلاگ، یه شرایط روحی و جسمی ناب میخواد، که خیلی وقته ندارم. یا بهتره بگم نخواستم داشته باشم. نمی خوام مطالب این وبلاگ رو بدون اون حسی که خودم از خودم سراغ دارم بنویسم.

      بزرگ یا کوچیک واسه منو تو معنا داره، واسه کسی که به کمکش امید داری، بزرگ و کوچیک معنا نداره. چیزی که ما الآن میگیم بزرگ بعدا که نگاه می کنیم، اونو کوچیک می بینیم، و بالعکس.
      پس نگو مشکلم خیلی بزرگه. بزرگ “بود”. حالا دیگه واست به جاش، خداست که بزرگه :)

      امبدوارم خدا و من بخوایم که شرایطم بهتر شه. اونوقت خیلی دلم میخواد بنویسم، خیلی آرومم میکنه
      موفق باشی

  11. سلام ممنونم از لطفتون و ممنون از آرزویی که برام کردید.ممنون میشم که شما هم برای من دعا کنید.خیلی لطف کردید.

    • @darya, سلام، سال نو شما مبارک!
      این پسرک که میگید خود منم. پس داستان نیست.
      مهم نیست “چقدر” طول میکشه یه دعا مستجاب بشه، مهم اینه که مستجاب “میشه”. بعضی چیزا، بعضی پیروزی ها، بعضی رسیدن ها، بعضی مستجاب شدن ها درست وقتی انجام میشن که انتظارشون رو نداری. خورشید همیشه بعد از یه شب تاریک طولانیه که طلوع می کنه.
      از خودت نپرس که دعاهام کی مستجاب میشه، اینقدر واسه رسیدن به آرزوهات، واسه استجابت دعاهات بی قراری نکن. اجازه بده خدا، به همون شیوه ای که خودش میدونه غافلگیرت کنه.
      تو فقط از خدا بخواه. بقیه اش رو بسپر به خودش…

      امیدوارم امسال، همون سال برآورده شدن آرزوهای “قشنگت” باشه! :)

نظر بدهید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

~X( [شیطونک] [رویا] [دعا] [خجالت] [تهوع] [تشویق] [بغل] [-( X( O:-) B-) @};- =P~ =)) =(( ;;) ;)) ;) :| :x :S :P :D :-h :-O :-?? :-? :-/ :-* :)) :) :(( :(