تولدم مبارک! .:. تولدی دوباره

13
5,160 مشاهده

بیست و سوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه!

درست بیست و سه سال پیش، ۲۳-۳-۱۳۶۶، مهدی کوچولو امشب به دنیا میاد!

(چه اتفاق بزرگی واقعا! :P )

خدایا امروز روز تولدمه. یه روزی درست مثل همین روزا بود که به دنیا قدم گذاشتم…

خدایا ممنونم ازت که من رو توی این دنیا آوردی. توی این دنیای زشت و بدت! توی دنیایی که خیلی بهم سخت گذشت، خیلی بهم بد گذشت. خدایا مرسی که منو به دنیا آوردی، تا دنیات و آدم های دنیات منو اذیت کنن!

خدایا، خیلی وقتا شده که بهت غر زدم! غر زدم که چرا منو به دنیا آوردی، غر زدم که آخه این چه دنیایی یه! دنیایی که آدماش، بدن، بدی می می کنن، اینقدری که حتی منم دارن مثل خودشون بد می کنن!

توی دنیا خیلی بهم بد گذشت، سخت گذشت، اذیت شدم. دنیا و آدم هاش خیلی اذیتم کردن. اینقدر که گاهی ازت گله میکردم که چرا منو به اجبار توی این دنیای زشت و کثیفت آوردی.

وقت هایی بود که نا شکر بودم، وقت هایی که از اینکه بدنیا اومدم، ازینکه هستم، ازینکه اجازه دادی باشم، شاکی بودم. وقتایی بود که با تمام وجود از خدا می خواستم که کاشکی نبودم، که کاش دیگه نباشم…

لحظه هایی بود که از ته دل آرزو می کردم که کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم و ازت مرگم رو می خواستم که هر چه زودتر بمیرم…

حالا که بیشتر فکر می کنم، دیگه آرزوی مردن ندارم. نه! دیگه دوست دارم بمیرم. دوست دارم باشم، واسه همیشه.

با وجود تموم سختی ها و غصه هام، تموم خرد شدن ها و شکستن هام، تموم اشک ها و گریه هام… من لحظه های قشنگ و دوست داشتی هم داشتم، لحظه هایی که خیلی از آدما تموم عمرشون حتی یه لحظه هم بهش نمی رسن! لحظه های پاک و مهربونی که فقط، فقط و فقط یک لحظه شون ارزش تحمل اون همه سختی و عذاب دنیا رو داشت…

مثل اون لحظه ای که مامان و مبینا، مثل دو تا گنجیشک کوچولو دزدکی واسم کیک سفارش میدادن و واسم کادو می گرفتن و گوشه و کنار خونه قایم می کردن، بال بال میزدن تا من نفهمم و منو غافلگیر (به قول مبینا: غافنگیر!) کنن و حواسشون نبود که من حواسم هست!

من حالا… حالا دیگه من حتی نمیخوام بمیرم. نمیتونم. دلم طاقت نمیاره. دلم تنگ میشه. واسه مامان و بابام. واسه مبینا. واسه ی خواهر و برادرم. دلم واسه ی همه شون تنگ میشه. نمی خوام بمیرم. میخوام باشم. حتی اگه دور دور.

اگه بمیرم دلم واسه صدای مبینا و مامانم تنگ میشه. دلم واسه خوبی هاشون و مهربونی هاشون تنگ میشه. دلم واسه سادگی و پاکی شون، واسه تموم لحظه های خوبی که واسم درست کردن تنگ میشه.

نه خدایا، نه، دیگه نمیخوام بمیرم. میخوام باشم. خواهش می کنم بزار باشم. خواهش میکنم هیچ وقت دلخوشی هام رو ازم نگیر. مگه من ازت چی خواستم؟ فقط میخوام تنها دارایی هام رو تو دنیا همیشه پیشم نگه داری. همیشه ی همیشه.

ای کاش هیچوقت مردن نبود. اما اگه قراره یه روزی کسی بمیره، دوست دارم اولین نفرشون من باشم. ولی وقتی بمیرم، دلم خیلی تنگ میشه واسشون…

اگه باورت نمیشه چشمام رو ببین. بغض ای رو که همین الآن توی گلومه.

حالا که فرصت زنده بودن رو دارم، فرصت اینکه پیش اونایی باشم که دوستشون دارم، دوست دارم با تموم وجودم زندگی کنم!

آدما، وقتی انسان بزرگی میشن که دو بار به دنیا بیان. یه بار از رحم مادرشون به دنیا، و یک بار توی دنیا، وقتی یک دفعه و با یک اتفاق تکون میخورن و چشماشون باز میشه و دوباره متولد می شن.

خدایا، از همین روز تولدم بهت قول میدم. قول میدم که فقط و فقط خودم باشم. اجازه ندارم آدم ها با بد بودنشون و با رفتارشون با من باعث شن منم مثل اونا شم.

میخوام همون کاری رو بکنم که دوست دارم. همونی باشم که هستم. خود خود خودم. و دنیا و آسمون رو همون جوری بسازم و همون رنگی بزنم که خودم اون شکلی و اون رنگی ام.

خدایا

قول میدم رفتار کسی روی من تاثیر نزاره و واسه هر کسی هم که به من بدی کرد، خوبی کنم.

قول میدم دیگه حرفی نزنم و کاری نکنم که بعدها از انجامشون پشیمون بشم.

قول میدم خودم باشم.

فقط و فقط خودم.

خدایا کمکم کن که قوی باشم.

کمکم کن تا دوباره متولد شم، مثل قددیما، بازم همون مهدی کوچولوی پاک و دوست داشتنی تو… تو هم دلت واسش تنگ شده، نه؟

سرنوشت سال بعدی زندگیم رو همونجوری بنویس که میخوای.

که میخوام.

P.S. :

دیشب یه دختربچه دیدم، بی اختیار با دیدنش خندم گرفت. اونم که دید منو از رو خجالت نگاه می کرد و می خندید. ای کاش باباش اونجا نبود با هم بازی می کردیم. میدونم که بچه ها عاشق بازی کردن با من میشن!

خیلی ها که سعی میکردم روز تولدشون یادم بمونه، بهشون تبریک میگفتم تا فقط شاید یکمی خوشحالشون کرده باشم، هیچوقت تولدم یادشون نبود و هیچوقت اونی رو که دلش میخواست خوشحالشون کنه، خوشحال نکردن.

مبینا پشت تلفن بم گفت: “تولدت مبارک داداش! اولین نفر من بودم تولدت رو تبریک گفتم!” نمیدونه فقط منو خوشحال نمی کنه، نفس هامه. تنها دلیلم واسه زنده موندن، اینه که دوباره می بینمش.

دومین نفر مامانم

سومین نفر هم خودم! :D

تولدت مبارک مهدی کوچولووووووووووووووی من :D :P :)

13 نظر

  1. با اینکه به قول خودتان ۲۳ سالتان شده ولی یک کم هنوز عوالم بچگی را دوست دارید …. :د
    راستی پس پدرتان چی ؟!!

  2. درود
    تولد درمرز زندگیست
    زندگی در بطن سادگیست
    سادگی در نهایت دارندگی
    دارندگی در انتهای عشق
    عشق در ابتدای خداوندی
    خداوندی نمیدانم در چیست
    خوبی اقا مهدی
    من داشتم گشت میزدم سایت تورو دیدم جالبه خوب مینویسی
    برای ۱۰۰سالگیتم بنویس
    شاد پیروز سربلند باشی

  3. salam…
    khoda midoone chegad khastam behetoon comment bedam nayoomade…omidvaram indafe biyad..akhe sare in nayoomadane comment raftam adsl kardam:d
    ba vojoode in hame takhir bazam tavallodet mobarak dust joon jan…ishalla zendegiye poor eshgi ro begzarooni:) va 2vom inke inja ke sheklak nist adam ye name ogdeyi mishe:d…khodayaaaaa in comment bere haaaa…
    ya hag-;{@

  4. salam, happy birth day:D ishala sad sal ba shadio khoshi zendegi koni:) boro maileto check kon hatman e hatman… hatman az dasam kheili shaki hasi k , boro mailo bekhoon dalilesho mifahmi:)bye

نظر بدهید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

~X( [شیطونک] [رویا] [دعا] [خجالت] [تهوع] [تشویق] [بغل] [-( X( O:-) B-) @};- =P~ =)) =(( ;;) ;)) ;) :| :x :S :P :D :-h :-O :-?? :-? :-/ :-* :)) :) :(( :(