ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ: ۰۹ اسفند ۱۳۸۸
اول عذر میخوام که تنبلی کردم واسه به روز کردن وبلاگ. کلی مشکل و بدبختی روی سرم تل انبار شده بود
دوم ممنونم از همه ی کسایی که به وبلاگ اومدن و توی پست قبلی قسمت نظرات به دوستشون کمک کردم. خوشحالم که هنوزم آدمایی هستن که سرنوشت یه آدم هر چند ناشناس براشون مهم باشه و دلشون نخواد اشتباه کنه و بخوان پاک بمونه. پس هنوز آدم ها ارزش پاک بودن رو میفهمن! میسی
![]()
چی توقع داری مهدی؟ چی می خوای؟ دنبال چی هستی؟
منتظر کی نشستی پشت پنجره؟ به کی امید بستی؟ از کیا انتظار رحم و مروت و مردانگی داری؟ از یک مشت موجود دوپای وحشی متمدن به اسم “انسان” ؟
فکر کنم متوجه نیستی!!! اشتباه گرفتی مهدی! بهشت دو کوچه بالاتره! اینجا، این آدم ها اونی نیستن که تو فکر می کنی! اصلا متوجه هستی اینجا کجاست و این ها کی هستن؟!!!
وایسا ببینم… نه، مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم… مهدی اینجا دنیاست! همون دنیای نامرد! دنیای بی رحمی که قرن ها پیش به بهتر از تو هم رحم نکرد، پس به تو هم رحم نمی کنه، همینطور که به بعد از تو هم نخواهد کرد! اینجا دنیاست! این ها هم آدم های همین دنیا هستن! همون هایی که باعث و بانی همین دنیای کثیفن، همین آدم هان!
این آدم ها، همین هایی که هر روز می بینی، همین هایی که بهشون امید داری، ازشون انتظار آدم بودن و انسانیت داری، این ها آدمن! می فهمی؟ از همون نژادی که سالها پیش به امام حسین(ع) خیانت کردن و حتی به پسر بچه ی ۴ ماهه هم رحم نکردن، اون وقت تو ازشون انتظار ترحم داری؟ هه! چه خوش خیال! تو از آدم هایی توقع مهر و محبت و عشق داری که از نژاد کسانی هستن که به اسم آزادی و آدمیت(!) بمب و گلوله روی سر بچه های بدبخت و بی گناه افغانی و عراقی و فلسطینی میریزن! می فهمی مهدی؟ این آدم ها پست ترین و کثیف ترین نژاد موجودات زنده ان! از نژاد موجودات خونخوار و کثیفی که حتی به خودشون و هم نوع ها شون هم رحم نمی کنن. آدم هایی که هم نوع هاشون رو مثل یه گوسفند ذبح میکنن و سر می برن و بی اونکه ککشون هم بگزه با ریختن خون آدم ها شهوت حیوانی شون رو ارضا می کنن.
یه زمانی، یه جایی از دنیا، توی عصر جاهلیت برای نجات مسیح و پسر خدا و روح القدوس و جنگ صلیبی آدم میکشن، توی یه عصر دیگه و یه جای دیگه از این کره ی خاکی به اسم اسلام و قرآن، خدا رو سر بازار حراج میکنن! و سال ها بعد در عصر تمدن و آدمیت(!)، و به اسم آزادی و دموکراسی و حقوق بشر(!)، و سهم بچه های بی گناه از آدمیت و بشریت آدم ها فقط تیرچه های چوبی و آواری از سنگ و خاکیه که روی سرشون آوار میشه.
حالم از خودم بهم میخوره. حالم از اینکه آدمم بهم می خوره. حالم از هر چی آدم دو پاست بهم میخوره. دارم از هر چی اشرف مخلوقاته بالا میارم.
دلم میخواست یه درخت بودم، اون وقت شک ندارم از تنها چیزی که میترسیدم آدم ها بود. دلم میخواد یک درخت بودم. اما مطمئن نیستم درخت هم همینو بخواد.
دیگه نمی خوام ازتون انتظار آدمیت و آدم بودن داشته باشم. از هیچ کدومتون. آخه شما آدمین. آدم. از نسل آدم. از نسل هابیل و قابیل. من از شما آدم های برادر کش هیچ توقعی ندارم. آخه شما آدمین. حالم ازینکه مثل شما آدمم بهم میخوره. ای کاش آدم نبودم، اما واقعا معنای آدمیت رو می فهمیدم.
از همتون میترسم آدما… از همتون. دیگه نه منتظر کسی هستم که بیاد نه از کسی انتظار محبت و کمک و انسانیت دارم. بدم میاد ازتون!
مهدی! هیچوقت این حرف ها رو فراموش نکن! سعی کن هیچوقت کوچیک و خار نشی، نذار زمین بخوری یا زمینت بزنن، ولی اگه زمین خوردی آروم باش! دست و پا نزن! چون هیچکس نمیاد دستت رو بگیره و از زمین بلندت کنه. از آدم ها هیچ انتظاری نداشته باش. به این دلیل که، خب آدمن دیگه! آدم مگه از آدم انتظار محبت داره! زمین که خوردی، فقط از خودش بخواه! از اونی که “اگه هیچ کس نباشه باز هم هست“… از بنده ی خدا نخواه، از کس بی کسون بخواه، از خود خود خدا !!
sMs: Emruz hokme eEkhraje man az daneshgah behem dadan
Ba daste Chap gereftam
Gahi lazeme ye ettefaghe bozorg be adam Talangor bezane, ta az Khabe Khargushi bidaresh kone. Be sharti ke Vaghean khab bashe, na inke Khodesho Be Khab bezane! Ke age intor bashe dg Khab nist, Morde
P
Khodaya Bazam Khodet Havaye Maro Dashte Bash
1 | ماریا
۱۰ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۰۲ ب.ظ
![]()
سلام:
حرفهای قشنگی با خدا داشتی اما اگه باز عصبانی نمی شی بهت بگم امام حسین هم یکی از همین آدمها بود!!!قبول دارم که انسان این موجود دو پا می تونه اینقده بد و وحشی و خونخوار بشه که هیچ حیوانن درنده ای به پاش نرسه اما خوب می دونم که همین انسان دو پا اینقده می تونه خوب و مهبون و انسان!!باشه که از فرشته ها هم برتر بشه خوبه که بدیها رو می بینی این باعث میشه که خودت سعی کنی بد نباشی یعنی چیزی که ازش بدت میاد….
2 | نوید
۱۳ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۰۴ ب.ظ
![]()
سلام پسر. من همیشه وبلاگتو میخونم خیلی خوب مینویسی .خیلی اقایی .خدانگهدار
3 | مهربانی
۱۵ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۲:۲۴ ب.ظ
![]()
سلام گرامیترین
دنیا ومردم بخودی خودش بدنیستش که – مگه میشه دنیایی که خدامحل زندگیمون قرارداده ویا مخلوقاتی خلق کرده بخودی خودش بدباشه تازه باعث افتخارومباهاته اینکه انسانیم – چرا کلی حساب میکنی – چرا فکرنمیکنی این منافع مادی هستش که چشم هاروکورمیکنه واین آدمی که اولش پاک وخالص خلق میشه میشه یه افعی – این غروره که سرچشمه ی همه گناها و خطاهاهستش و بسته به میزان غرور هرکس میشه به بد بودنش و شدت رذایل اخلاقیش میشه پی برد- دنیابخودی خودش بدنیست محلی که من وتوودیگرون خودشون رو محک بزنن وخوبان ازبدان جدابشن – اگه قراربودکه همه خوب باشن که دنیامیشدبهشت دیگه به جهنم وبهشت نیازنبود- نوشته هات خوبندولی گاهی بقدری توعمق نوشته میری که روحیه حساس بودن وزودرنج بودن شما هویدامیشه- هرچنداتفاقی به وبلاگتون برخوردم ولی وقتی نوشته هاتون رو خوندم دلم نیومدنظرنزارم – امیدوارم آزردتون نکرده باشم بانظرم – امیدوارم که باظهورمنجی عالم همه بدیها ازروی زمین پاک بشه – به امیداون روز
همیشه درپناه حق باشید/
4 | honey
۲۷ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۸:۴۹ ب.ظ
![]()
سلام مرسی که به وبلاگم سر زدی چشم از این به بعد سعی میکنم بیشتر از مطالب خودم استفاده کنم
یادداشت تولد هم تقریبا کار خودم بود!
5 | Mohammad
۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۱۲:۴۶ ب.ظ
![]()
سلام الان که دارم اینو مینویسم خیلی شکویی دارم یه عمر خدا خدا کردم همیشه با آوارگی زندگی کردم با گدایی با بدبختی الانم با سرطان کهن قریب تو یه کشور دور افتاده افتادم چند روز غذا نخوردم جای خواب ندارم همه چیمو فروختم امروز هم ساتمو ۲۰ دلار فروختم که مسکن بخرم درد شدید دارم نمیتونم به کشورم بر گردم چون زبانم بد بود باید برم زندان خیلی شکوأی دارم خدا خدا خدا میبینی به سرم چی اومده دیگه هیچ راهی برام نمند نمیدونم ولی میخوام خودمو راحت بکنم
6 | زهرا
![]()
سلام آقا مهدی
چرا اینقدر ازآدما متنفری من نمی خوام نصیحتت کنم وبگم آدما خوبن اما بدون اگه خدارو دوست داری بایدمخلوقات خدا رو هم دوست اشته یاشی برا اینکار پسر خوب سعی کن هیچ انتظاری از هیچ کس نداشته باشی برا خودتو خدا ی خودت زندگی کن خدا انسان راخلق کرده و اشرف مخلوقات قرار داد شاید ناراحت بشه که از مخلوقاتش بد بگی پسر خوب همه بد نیست همه جور آدم هست با این حرفات خدا رو ناراحت نکن چون خدا فقط دوست داره بینآدما صلح ودوستی باشه دیدی چقدر حدیث درباره اخلاق نیکو با مومن داریم
آروم باش اروم آروم
خیلی دوستدارم بدونم چرا از آدما بیزاری
خدانگهدار
7 | خاطره
![]()
سلام من خودم نمی دونم ازاین دنیا چی می خوام فقط یک چیزی رو ازخدا نزدیک دوازده سال خواستم ومی خوام ولی خدا نمی ده میگن مصلحت نمی دونم مصلحت چیه که نباید این کارانجام بشه بعد می گن خدا صدای مارو می شنوه من نتونستم مطمئن باشم فقط به دودلیل که صدای من ونشنید آره مگه چی می شه به همه خیلی توجه میکنه به ما یک کوچولو توجه کند به همین دلیل ازاین آدمها ودنیا حتی خود خدا خسته شدم دوست دارم منو برداره ببره ولی همین کارروهم نمی کنه خسته شدم خسته
به امیدروزی که همه حاجت ها برآورده بشه
8 | یگانه
۱۹ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۸:۰۳ ب.ظ
![]()
نامه ای به غم
ای غم که در درونم به سینه ام چنگ میزنی نمیدانم چگونه در قلب کوچکم جای گرفته ای
ای تو که به وسعت تمام انسانهایی که دوستشان میدارم دلم برایت میسوزد
میدانم که قلبم برای تو کوچک است باید آن را برای جای دادن تو وسعت بخشم
میدانم این رسم مهمان نوازی نیست که این گونه تو را میازارم
تو بگو چه کنم؟ چگونه قلبم را بگشایم تا تو مهمان همیشگی قلبم را ندانسته نیازارم
ولی چه کنم هر چه دوست داشتن هایم عمیقتر میشود تو بزرگترو بزرگتر میشوی.
تو بزرگی به اندازه ی عشق بینهایتم به گل مریم تو بزرگی به اندازه ی عشق بی پایانم به قلب نازنین مادر
و تو ای غم بزرگی به اندازه ی دوست داشتن تمام زیبایی ها
وتو کوچکی به اندازه ی تمام پلیدی ها وتو کوچکی به اندازه ی تمام ناراستی ها
وچه بزرگ است دل آزاری تو با تمام این بونه ها
واین جراحت قلبم چه ملتهب و چرکین است وقتی چشم هایم میبیند که چطور انسان بودنمان فراموش میشود که چطور جانباز عاشق در رهوار عشق تلوتلو خوران ما را می آزماید و ما چه راحت در آزمون انسانیتمان مردود میشویم .
ای خدا دلم گرفته از خودمان دلم گرفته از اینکه فراموش کرده ایم که قسمتی از تو ایم فراموش کرده ایم که انسانیم که یادمان رفته چرا آمدیم که یادمان رفته چشمهایمان را بگشاییم تا ببینیم چطور دشمن خود گشته ایم وریشه یمان را چگونه خشکانیده ایم
که یادمان رفته که یادمان رفته که انسان بوده ایم.
سلام همراهم در مسیر رفتن
این متن رو زمانی نوشتم که جانبازی رو دیدم که تو راه رفتن تعادل نداشت وزمین خورده بود و سرش زخمی شده بود از بیمارستان میومد و در حالیکه خانومش میگفت که پوله آژانس نداشتند مجبور شدن با ون بیان دلم خیلی گرفت این متن رو اون روز نوشتم
9 | یگانه
۲۶ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱۱:۵۸ ق.ظ
![]()
سلام مهدی
خوشحالم که از متنم خوشت اومد. میتونی تو وبلاگت بذاری بمونه
روزی روزگاری
در سرزمین های خیلی خیلی دور
یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...
قصه اینجوری شروع می شد که...
یکی بود یکی نبود
"غیر از خدا، هیچکی نبود"
یه روزی
یه وقتی
یه جایی
یه گوشه از دنیا
یه پسر نشسته بود
پسرک گریه میکرد
پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت
پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد
و یه جایی
کمی اونورتر
فقط "کمی" آنطرفتر
یه خدا بود
او، خدای پسرک بود
که به حرف های پسر گوش میکرد
خدا پسرک رو می دید
دوستش داشت...
خدا اشک های پسرک رو پاک کرد
پسر خسته بود
خسته از تمام سختی ها
خسته از تمام بی محبتی ها
زخم خورده از بازی های روزگار
پسرک داشت گریه می کرد
و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.
پسرک نوشت
نوشت از دلیل غصه هایش
غصه های تمام نشدنی اش
او از خدا کمک می خواست
و خدا باز هیچ نگفت.
پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...
و نوشت و نوشت...
پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت
آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."
پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود
چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد
پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...
... و بعد از سالها
یه روز دیگه از همون روزهای خدا
یه وقت دیگه
یه جای دیگه
توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا
همون پسرک نشسته بود
و خدایی که نزدیک بود
"خیلی" نزدیک تر...
اما دیگه صدای گریه ای نمیومد
فقط صدای خنده بود که شنیده میشد
صدای خنده های پسرک
که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...
دعای پسرک مستجاب شده بود.
و پسر به آرزوی خود رسید
خدا کمکش کرد
مشکلش حل شد
فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد
خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد
یک پایان شیرین
برای داستان زندگی پسری به نام mEhdi ...
راسل: اگر خدایی وجود داشته باشد، اگر بخواهد بدین خاطر که عدهای در وجودش شک و تردید میکنند ، رنجیده خاطر شود ، من او را موجودی خودبین و متکبر خواهم پنداشت(برگزیدة افکار راسل، ص 52).
حیوان بی گناه از من استمداد می کند و با زبان بی زبانی استغاثه و من هم با همه وجودم می خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. می خواهم فریاد کنم دست نگه دارید، این حیوان زبان بسته را برای من نکُشید.
این زندگانی بازیچه ای بیش نیست و اگر مردم بدانند به حقیقت دار آخرت بهتر است
او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است .
mEhdi پاسخ در تاريخ مرداد ۲۴م, ۱۳۸۹ ۲:۴۳ ق.ظ:
@یگانه, ممنون، متن قشنگی بود
اگه اجازی بدی توی وبلاگم یادگاری بمونه