<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: نوشتی، نوشتم&#8230;</title>
	<atom:link href="http://mehdi.mirani.ir/1388/11/04/you-wrote-i-wrote/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mehdi.mirani.ir/1388/11/04/you-wrote-i-wrote/</link>
	<description>رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست، اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست، خدا هست...</description>
	<lastBuildDate>Wed, 08 Sep 2010 12:22:33 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
	<item>
		<title>با: mEhdi</title>
		<link>http://mehdi.mirani.ir/1388/11/04/you-wrote-i-wrote/comment-page-1/#comment-347</link>
		<dc:creator>mEhdi</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://mehdi.mirani.ir/?p=101#comment-347</guid>
		<description>&lt;a href=&quot;#comment-340&quot; rel=&quot;nofollow&quot;&gt;@‎یگانه&lt;/a&gt;,  سلام، خب این که شد خیلی سوال! چجوری توی یک کامنت جواب بدم؟ ;)
بله. درسته. گاهی با عقل می نویسم و گاهی احساس. که البته سهم دومی خیلی بیشتر هست!
حرف های من تناقضی با هم ندارن. من بین دو راهی &quot;آنچه هست&quot; و &quot;آنچه دوست دارم باشد!&quot; قرار دارم.
خیلی طبیعی هست، در حالت نرمال و عادی، همه رو دوست دارم و دلم میخواد به آدما عشق بورزم و همه رو، هر کی رو که نمی شناسم دوست داشته باشم، ولی خب... این جوری ها هم نیست!
گاهی دیگه اینقدر بذی می بینم که تسلیم واقعیت میشم و بدی های آدم ها به چشمم میاد.

و اما راجع به جمله ی &quot;احساسات معمولا ثبات ندارند&quot; کاملا مخالفم!!
و البته شاید تعریف من از احساسات با تعریف شما و دیگران فرق کنه. اما برای من این جور خوشایند آمدن های زود گذر رو اصلا احساس به حساب نمیارم.
درسته آدم در لحظه احساسات متاوقتی داره، اما در برآیند احساسات آدم ها ثبات داره. 
راجع به &quot;هدف نوشتنم&quot; هم... کوتاه میگم که نوشتن یه جورایی آرومم می کنه. و احساسات نادیدنی من که هیچکس و هیچوقتی نمیدونه رو با لغات و جمله ها روی کاغذ میریزم.
هر چند هیچوقت حس تجربه ی اون احساس رو در بقیه نمیتونه ایجاد کنه، اما سایه ای مبهم که هست! و هر آدم از این سایه برداشتی داره و ...
تا همینجا هم این نظر خودش یک پست شد!ا :D
امیدوارم تونسته باشم جواب سوالاتت رو داده باشم :)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><a href="#comment-340" rel="nofollow">@‎یگانه</a>,  سلام، خب این که شد خیلی سوال! چجوری توی یک کامنت جواب بدم؟ <img src='http://mehdi.mirani.ir/wp-includes/images/Yahoo/3.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /><br />
بله. درسته. گاهی با عقل می نویسم و گاهی احساس. که البته سهم دومی خیلی بیشتر هست!<br />
حرف های من تناقضی با هم ندارن. من بین دو راهی &#8220;آنچه هست&#8221; و &#8220;آنچه دوست دارم باشد!&#8221; قرار دارم.<br />
خیلی طبیعی هست، در حالت نرمال و عادی، همه رو دوست دارم و دلم میخواد به آدما عشق بورزم و همه رو، هر کی رو که نمی شناسم دوست داشته باشم، ولی خب&#8230; این جوری ها هم نیست!<br />
گاهی دیگه اینقدر بذی می بینم که تسلیم واقعیت میشم و بدی های آدم ها به چشمم میاد.</p>
<p>و اما راجع به جمله ی &#8220;احساسات معمولا ثبات ندارند&#8221; کاملا مخالفم!!<br />
و البته شاید تعریف من از احساسات با تعریف شما و دیگران فرق کنه. اما برای من این جور خوشایند آمدن های زود گذر رو اصلا احساس به حساب نمیارم.<br />
درسته آدم در لحظه احساسات متاوقتی داره، اما در برآیند احساسات آدم ها ثبات داره.<br />
راجع به &#8220;هدف نوشتنم&#8221; هم&#8230; کوتاه میگم که نوشتن یه جورایی آرومم می کنه. و احساسات نادیدنی من که هیچکس و هیچوقتی نمیدونه رو با لغات و جمله ها روی کاغذ میریزم.<br />
هر چند هیچوقت حس تجربه ی اون احساس رو در بقیه نمیتونه ایجاد کنه، اما سایه ای مبهم که هست! و هر آدم از این سایه برداشتی داره و &#8230;<br />
تا همینجا هم این نظر خودش یک پست شد!ا <img src='http://mehdi.mirani.ir/wp-includes/images/Yahoo/4.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /><br />
امیدوارم تونسته باشم جواب سوالاتت رو داده باشم <img src='http://mehdi.mirani.ir/wp-includes/images/Yahoo/1.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ‎یگانه</title>
		<link>http://mehdi.mirani.ir/1388/11/04/you-wrote-i-wrote/comment-page-1/#comment-340</link>
		<dc:creator>‎یگانه</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://mehdi.mirani.ir/?p=101#comment-340</guid>
		<description>سلام مهدی
چند روزیه که با نوشته هات اشنا شدم. یه کم سر درگم شدم دررابطه با این که بالاخره نویسنده ی این متنها چجوری فکر میکنه
با خوندن یه متن فکر میکنم که ادمارو دوست داری و با خوندن یه متن دیگه انقدر در مورد ادما تلخ و سیاه نوشتی که بعید نمیدونم یه روز خود کشی کنی برام فعلا موجود عجیبی هستی البته همین الان که داشتم برات اینو مینوشتم به این نتیجه رسیدم که دلیل سردر گمی من اینه که من فکر کردم تو عقایدتو مینویسی ولی تو گاهی عقاید و گاهی احساساتو نوشتی و احساسات معمولا ثبات ندارند به همین دلیل شاید من کمی گیج شدم.
 برام سئوالی پیش اومده و خیلی ممنون میشم که هدفت از نوشتنو بدونم
موفق باشی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام مهدی<br />
چند روزیه که با نوشته هات اشنا شدم. یه کم سر درگم شدم دررابطه با این که بالاخره نویسنده ی این متنها چجوری فکر میکنه<br />
با خوندن یه متن فکر میکنم که ادمارو دوست داری و با خوندن یه متن دیگه انقدر در مورد ادما تلخ و سیاه نوشتی که بعید نمیدونم یه روز خود کشی کنی برام فعلا موجود عجیبی هستی البته همین الان که داشتم برات اینو مینوشتم به این نتیجه رسیدم که دلیل سردر گمی من اینه که من فکر کردم تو عقایدتو مینویسی ولی تو گاهی عقاید و گاهی احساساتو نوشتی و احساسات معمولا ثبات ندارند به همین دلیل شاید من کمی گیج شدم.<br />
 برام سئوالی پیش اومده و خیلی ممنون میشم که هدفت از نوشتنو بدونم<br />
موفق باشی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: mEhdi</title>
		<link>http://mehdi.mirani.ir/1388/11/04/you-wrote-i-wrote/comment-page-1/#comment-281</link>
		<dc:creator>mEhdi</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://mehdi.mirani.ir/?p=101#comment-281</guid>
		<description>@مینا, سلام. نه اصلا اشکالی نداره. اگه به دردت خورده و بهت کمکی کرده باشه، خیلی بیشتر از این وقت ها هم ارزش داشت.
ببخشید اینو گفتم، اینقدرا هم کمبود وقت ندارم، فقط وسط امتحاناتم، اون هم توی سنگین ترین ترمی که دارم و مشکل ترین درس هام بود.
فکر می کنم نیازی نیست که “کسی” رو متقاعد کنی. چون “اونی که خوایپبه با یه تلنگر بیدار میشه، اما اونی که خودشو به خواب زده، بمبم بترکونی بیدار نمیشه” اون خودش بهتر از همه میدونه چی درسته چی غلط. خودش رو به نفهمی زده وگرنه خوب میدونه داره چکار میکنه.
موفق باشی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>@مینا, سلام. نه اصلا اشکالی نداره. اگه به دردت خورده و بهت کمکی کرده باشه، خیلی بیشتر از این وقت ها هم ارزش داشت.<br />
ببخشید اینو گفتم، اینقدرا هم کمبود وقت ندارم، فقط وسط امتحاناتم، اون هم توی سنگین ترین ترمی که دارم و مشکل ترین درس هام بود.<br />
فکر می کنم نیازی نیست که “کسی” رو متقاعد کنی. چون “اونی که خوایپبه با یه تلنگر بیدار میشه، اما اونی که خودشو به خواب زده، بمبم بترکونی بیدار نمیشه” اون خودش بهتر از همه میدونه چی درسته چی غلط. خودش رو به نفهمی زده وگرنه خوب میدونه داره چکار میکنه.<br />
موفق باشی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: کمند</title>
		<link>http://mehdi.mirani.ir/1388/11/04/you-wrote-i-wrote/comment-page-1/#comment-210</link>
		<dc:creator>کمند</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://mehdi.mirani.ir/?p=101#comment-210</guid>
		<description>سلام عزیزم
بنظر من بهش بگو اگه تو منو واقعا دوس داری و منو واسه خودم دوس داری اونجوری که من میخوام باشم قبولم کن
اگه واقعا دوستت داشته باشه راضی نمیشه تو بخاطر بوس دادن به اون اعتقاداتتو زیر با بذاری</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام عزیزم<br />
بنظر من بهش بگو اگه تو منو واقعا دوس داری و منو واسه خودم دوس داری اونجوری که من میخوام باشم قبولم کن<br />
اگه واقعا دوستت داشته باشه راضی نمیشه تو بخاطر بوس دادن به اون اعتقاداتتو زیر با بذاری</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: احمد</title>
		<link>http://mehdi.mirani.ir/1388/11/04/you-wrote-i-wrote/comment-page-1/#comment-191</link>
		<dc:creator>احمد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://mehdi.mirani.ir/?p=101#comment-191</guid>
		<description>سلام خواهر گلم ببین من هم مثل تو یه روزی اینجوری شده بودم عاشق دختری شده بودم ولی نمیتونستم ولش کنم به نظر من این پسر اصلا ارزش دوست داشتن نداره اون فقط میخواد میخواد ازت لذت ببره به خدا ارزش نداره   تو میخوای خدا را به خاطر یه هوس چند لحظه ای بفروشی فراموشش کن سخت هست ولی میشه تورو خدا بی خیالش شو پسری که الان داره از عشقت سو استفاده میکنه اخرش چی میشه عشق یعنی خدا نه این پسر پست فطرت........................خواهرم عشقتو به کسی هدیه کن که ارزش داشته باشه برات ارزوی موفقیت میکنم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خواهر گلم ببین من هم مثل تو یه روزی اینجوری شده بودم عاشق دختری شده بودم ولی نمیتونستم ولش کنم به نظر من این پسر اصلا ارزش دوست داشتن نداره اون فقط میخواد میخواد ازت لذت ببره به خدا ارزش نداره   تو میخوای خدا را به خاطر یه هوس چند لحظه ای بفروشی فراموشش کن سخت هست ولی میشه تورو خدا بی خیالش شو پسری که الان داره از عشقت سو استفاده میکنه اخرش چی میشه عشق یعنی خدا نه این پسر پست فطرت&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;خواهرم عشقتو به کسی هدیه کن که ارزش داشته باشه برات ارزوی موفقیت میکنم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
