ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ: ۱۴ مهر ۱۳۸۸
“نیمه ی پر لیوان رو ببین!” ، “مثبت باش!” ، چقدر این جمله ها تکراریه! اما جالبه که همیشه هر چیزی که مرتب توی گوش آدم فرو میشه، کم کم تکراری میشه، ارزشش رو هم از دست میده و در نتیجه اثرش کمتر هم میشه.
انگار گوش های ما حساسیتشون به این کلمات کم شده!
خب… گوش های من هم درازتر از مال بقیه نیست… اما اون چیزی که آدم با تمام وجود و بی واسطه حس می کنه، دیگه چیزی نیست که بشه انکارش کرد.
خب، کمی فکر کنیم… چیا داریم؟ چیا نداریم؟! … پول؟ ثروت و مقام؟ شهرت یا زیبایی؟ علم و دانش؟ شایدم مدرک تحصیلی؟ هان؟؟! یا شاید هم گاهی یک دل…!
ممکنه با خودمون بگیم که فلان بازیگر یا خواننده ی معروف تموم این چیز ها رو داره، اما واقعا تمام دارائی آدم و داشته هاس یک انسان فقط همین مسائل مادیه؟!
جالب اینجاست که اگه کسی این چیز های مادی رو داشته باشه، به ندرت احساس کمبود می کنه؛ اما بر عکس، کسی که جنبه ی معنوی و روحی زندگیش غنی باشه ولی از لحاظ جسمس یا مادی موردی داشته باشه، احساس کمبود خیلی شدیدی می کنه!
کلا ما به چشم هامون عادت دادیم که فقط چیز هایی رو که میبینن باور کنن. غافل از اینکه هر چیزی دیدنی نیست و گاهی هم باید با چشم دل دید.
صبر کن… بزار ببینم چی دارم… پدر و مادر (نه به معنای تنها رابطه ی خونی و تولید مثلی، به معنای اینکه واقعا دوسشون دارم!) ، ۲ عدد خواهر! (اگه حق انتخاب داشتم، شک ندارم باز هم همین دوتا رو انتخاب میکردم) ، از نظظر ظاهری… اووف….! آخر کمبودم! اما خب صبر کن یکمی بیشتر فکر کنم…
پاهام شاید زشت و کج و کوله باشن، اما من “میتونم” راه برم! (این رو اون پسری که توی دانشگاه پااش میلنگید بهم فهموند-غصه میخوردم که چرا کفش ندارم، دیدم یکی پا نداره!) ، شاید دست هام دراز و بد فرم باشن، اما من “دست” دارم! (این رو اون پسری که با دندوناش نقاشی میکشید یادم داد) ، شاید گوش هام زشت باشن اما من “میشنوم”! (اینو وقتی یاد گرفتم که برای یک هفته یکی از گوش هام نمیشنید و پزشکا گفتن کر شده. کری یک طرفه گوش…. ولی خب… الآن میشنوه!) ، درسته که شاید هارمونی صورتم خیلی بد نواخته شده، اما با همین بد نواخته شدنش هم باز هم یک هارمونی هست، یک هارمونی زشت و دوست داشتنی.
من دل دارم. دلی که خیلیها ندارن، یا اینقدر سیاه شده که نداشتن از داشتنش بهتره! (این رو اون وقتی فهمیدم که دلم واسه کسی سوخت! دلم گرفت دلم واسه کسی تنگ شد و وقتی که دلم رو کسی شکوند فهمیدم) من چشم هام غیر دیدن کار های دیگه هم میتونه بکنه. (اینو گریه هاییپ که برای مردن پدر یک شخصیت داستانی فیلم کردم-با اینکه میدونستم فقط یک داستانه)
آخرش یاد این جمله میفتم که: نگذار اشک هایی که برای رفتن خورشید میریزی، تو را از دیدن ستاره ها باز دارد (یه چیزی در همین مایه ها)
آخر از همه هم… من یک آدمم. با هر شکل و قیافه و کالبد و پوست و استخون… من انسانم. من یک مرد، یک بچه ام… من هنوز هم زنده ام دارم نفس میکشم! هنوز فرصت دارم. هنوز لب هام میتونن بخندن، بخندونن. هنوز چشم هام از مرگ یک بچه خیس میشه… هنوز خدا رو باور دارم، حسش میکنم… من هوز چیز های دوست داشتنی زیادی توی زندگیم دارم… نمیخوام چند تا کمبود جسم و مادی باعث شه این همه چیز های خوب رو نبینم…
خدا کمکم کن به جای فکر کردن به نداشته هلی ناچیز و بی ارزشم، به همه داشته، به داشته هایی که خیلی وقته توی دنیا کمیاب شده کر کنم. خدا، کمکم کن مدیون این همه نعمت هات نشم، خدایا، بهم نیرو بده، کمکم کن تا قوی باشم، کمکم کن تا هیچ وقت احساس کمبود و حقارت نکنم. خدا کمکم کن فراموش نکنم چه چیز های با ارزشی توی زندگیم دارم…
پدر، مادر، خواهر، برادر و مبینا… با ارزش ترین داشته های من. خدایا کور شم اگه یادم بره.
پی نوشت: چقدر این شعر با وجود لوده و مسخره بودن، به دلم میشینه!
درسته پول ندارم، ولی خوب دل که دارم
خط ثابت ندارم، ولی ایرانسل که دارم
از بین این همه من یه خانوم خوشگل که دارم
درسته بنز ندارم، ولی ۲۰۶ که دارم
توی جردن نه، ولی خونه تو تجریش که دارم
یه خانوم که رفته برنزه کرده تو کیش که دارم
وای که چه حالیه، همه چیز عالیه
خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه
وای که چه حالیه، همه چیز عالیه
خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه
تو که هی لج می کنی و اون ابروهاتو کج می کنی
بگو بینم حالا که جیبم خالیه واسم خرج می کنی
حالا که وجهه ی کاری ندارم و
لیسانس معماری ندارم و
ماشین سواری ندارم و
ویلا توی ساری ندارم و
یه دونه هزاری ندارم و
حساب جاری ندارم و
ملک تجاری ندارم و
چیزایی که داری ندارم
باز منو خل می کنی، پسرا رو اسکل می کنی
سر کیسه رو شل می کنی، جیب منو باز پر می کنی
تو که کت پوست مار می پوشی و لباسای مارکدار می پوشی
مانتو چاکدار می پوشی و کفشای ساقدار می پوشی
سمت او یکی نرو، تو رو خدا بگیر منو
کت پوست مار ندارم، شلوار لی که دارم
پاسپورت کانادایی نه، ولی کارت ملی که دارم
یه خانوم خوب در سطح تیمِ ملی که دارم
چای ساز نه ندارم ولی قوری که دارم
یخچال ساید بای ساید نه، ولی معمولی که دارم
یه خانوم، شبیه آنجلینا جولی که دارم
وای که چه حالیه، همه چیز عالیه
خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه
وای که چه حالیه، همه چیز عالیه
خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه
(امیر تتلو + طعمه)
1 | ماریا
![]()
سلام:
نمیدونم خودت هم حس کردی یا نه!داری کم کم خود واقیتو نشون میدی تو الان در مرحله جنگیدن با خودت هستی مرحله سختیه اما تو می تونی از پسش بر بیایی چون یک پشتیبان خوب مثل خدا داری امیدوارم موفق بشی.
2 | zahra
![]()
سلام مهدی
پسر قدر خودتو بدون، تو مهربونی و بی ادعا
من که به داشتن دوستی مثل تو افتخار می کنم.
بیا این جمله همیشه توی ذهنمون باشه؛ همین جمله ای که من از تو یاد گرفتم:
اگه هیچ کس نیست خدا که هست.
یا حق
التماس دعا
3 | دیوونه مهربون
![]()
سلام رفیق.
اومدم پستتو خوندم می بینم چقدر نزدیکه به چیزایی که من امشب نوشتم!!!
هر چند می دونم اعصاب میخواد خودمم کم پیش میاد بخونم D:
ولی بخون.ضرر نداره.
4 | دیوونه مهربون
![]()
این هیولاهه چیه رو اسم من میاد وقتی نظر می فرستم!!
اه اه.چقدم زشتهو.از خودم ناامید شدم بابا!
5 | ماریا
![]()
سلام:
قهر کردی یا برات اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا سر نمیزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم برای نظراتت تنگ شده.
![]()
چقدر ساده و روون نوشتی و همین بی پیرایگیات، تاثیر نوشتهات رو بیشتر کرد.
چیزهایی که اشاره کردی که خودت داری، دست کم نگیر خیلی با ارزشه….!
—————————————-
از اونجا که دوستان به بنده لقب” مداد غلط گیر” دادند، و وظیفه ی سنگینی به دوشم هست
رسالتم ایجاب می کنه برای ژیگول شدن وبلاگ شما اینجا هم مدادم رو به کار بگیرم :دی
فکر می کنم پاراگراف چهارم بود، اینجا : “ولی از لحاظ جسمس…” جسمی
ببخشید فقط دوست داشتم که این نوشته ی زیبا بدون ایراد باشه وگرنه خودم ، هم خوداگاه هم ناخودآگاه غلط املایی دارم که به وسیله ی شما خواننده ها اصلاحش می کنم
شاد زی
8 | ساناز
![]()
salaaaaaaaaaaaaaaaaaam
.
.
.
.chetor delet miad bam ghahr koni???? aslan vase ghahret dalil dari?.
.
.
. man ke gofatam miram daneshgah dir be dir mitonam biam darzem asisam mazerat khahi ham kardam
/
/
/
/ soalerto chetra nemiporsi???
10 | ماریا
![]()
سلام:
ببین من بیدی نیستم که از این بادها بلرزم و به این راحتی هم ناراحت نمیشومو این رو هم نمیدونم که تو چرا از آزار رسوندن به همنوعانت لذت میبری.
اگر کمی فکر کرده بودی می فهمیدی که اگر من برای منافعم آمده بودم در هماننظر اول به وبم دعوتت می کردم و باز اگر کمی بیشتر فکر کرده بودی پیش خودت می گفتی شاید نظرم براش مهمه که بعد از نوشتن مطلبش منو برای خوندنش دعوت کرده.
تو هیچ اجباری برای آمدن به وب من نداری و اگر نظرات من اذیتت میکنه برام بنویس تا دیگه برات نظر نگذارم آخه من مثل تو از دل شکستن و اذیت دیگران لذت نمی برم.
11 | ماریا
![]()
سلام:
خوشحالم اینقده به شکستن دل یک انسان اهمیت میدی جدی جدی داشتم فکر می کردم از آزار دیگران لذت می بری منو ببخش.
13 | ماریا
![]()
سلام:
من قهر نیستم اما مطلب جدید نداشتی که بخوام بیام و برات نظر بذارم برای همین چیزی ننوشتم چند بار سر زدم ولی دیدم پست جدید نداری.
در مورد کپی کردن هم بهت بگم که اون پست در مورد یکی از روانشناسانی است که من خیلی خیلی دوستش دارم و عقایدش را قبول دارم برای همین نوشتم.
من خوشحال می شوم که باز هم به من سر بزنی اگه دوست نداشتم بیایی از توی پیوندهای وبلاگم حذفت می کردم اما نوشته ها ت برام جالبه و دوستشون دارم.
اگه خبرت نکردم برای اینه که دیدم تو از اینکه خبرت کنم برای پست جدید بدت می آید.
14 | shamsak
![]()
سلام دوست جان….اراجیف نویسی رو دوباره از پیش گرفتیم که پس نیوفتد…تا چی پیش بیاد:دی
در آخر شعر زیباتون باس بگم: Tataloo……Tome:d-{;@
15 | شیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا
۱۴ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۴۸ ب.ظ
![]()
وای عالی بود.خیلی خوشم اومد.جالبه که بگم منم در همین مرحله ای هستم که شما ازش حرف زدین مقایسه داشته ها و نداشته ها متنتون خیلی بهم چسبید
در ضمن این اولین باره بعد کلی تلاش تونستم وارد وبلاگتون شم/.لینکتونم کردم اگه دیده باشید
16 | ساناز
![]()
سلام دوست خوبم….نه بابا قهر واسه چی اما چرا آپ نمیکنی؟؟؟؟
درکت میکنم مهدی جونم منم مثل تودرگیر دانشگاهم….. اما با همه ی این حرفها بازم میام بهت سر میزنم….
ممنونم که تو هم با همه ی گرفتاریهات اومدی…..
من آپم بازم پیشم بیا….
منتظر حضور سبزت
یادم کن
20 | raha
![]()
کاش در دنیا سه چیز نبود.غرور عشق ودروغ .تا کسی نخوادازروی غرور به خاطرعشق دروغ بگه
21 | میلاد
۵ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۱۴ ب.ظ
![]()
اگر هیچ کس نیست، ممکنه خدا هم نباشه……..
با بیشتر حرفات موافقم و لذت بردم از نوشته هات. واقعیت هم همینه که گفتی ولی همیشه موضوعات به همین سادگی حل نمیشن و اصطلاحات همه چیز اینقدر”پروانه ای و گل و بلبل” نیست
تو دستای خوشگلی نداری، ولی وقتی یکی رو میبینی که دست نداره امیدوار میشی. حالا اونی که دست نداره باید کی رو ببینه که امیدوارشه؟؟!! شاید وقتی یه بچه ی گرسنه ی در حال مرگ رو ببینه امیدوار شه ولی اون بچه به چی امیدوار باشه؟؟!!
شاید بگب تریپ نا امیدی برداشته، ولی اینطور نیسیت
.
ایکاش دنیا همونطوری بود که تصور میکردیم
22 | sohiela
۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ساعت ۷:۲۷ ب.ظ
![]()
سلام منم اول مثل تو فکر می کردم بعد به این نتیجه رسیدم
که چرا اصلا ادم باید خودشو با پایین تر از خودش مقایسه
چرا این مقایسه نباید با ادم های بالا تر از خودت باشه
بعدا به این نتیجه رسیدم اصلا درجه انسانیت با قیاس کردن
به دست نمیاد چون شاید اصلا ادم پیدا نشه یا اصلا شاید ما
ادم نباشیم
23 | morteza
![]()
http:/solaris1367.blogfa.com
سلام دوست خوبم وبلاگ قشنگی داری به وبلاگ منم یه سربزن
روزی روزگاری
در سرزمین های خیلی خیلی دور
یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...
قصه اینجوری شروع می شد که...
یکی بود یکی نبود
"غیر از خدا، هیچکی نبود"
یه روزی
یه وقتی
یه جایی
یه گوشه از دنیا
یه پسر نشسته بود
پسرک گریه میکرد
پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت
پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد
و یه جایی
کمی اونورتر
فقط "کمی" آنطرفتر
یه خدا بود
او، خدای پسرک بود
که به حرف های پسر گوش میکرد
خدا پسرک رو می دید
دوستش داشت...
خدا اشک های پسرک رو پاک کرد
پسر خسته بود
خسته از تمام سختی ها
خسته از تمام بی محبتی ها
زخم خورده از بازی های روزگار
پسرک داشت گریه می کرد
و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.
پسرک نوشت
نوشت از دلیل غصه هایش
غصه های تمام نشدنی اش
او از خدا کمک می خواست
و خدا باز هیچ نگفت.
پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...
و نوشت و نوشت...
پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت
آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."
پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود
چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد
پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...
... و بعد از سالها
یه روز دیگه از همون روزهای خدا
یه وقت دیگه
یه جای دیگه
توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا
همون پسرک نشسته بود
و خدایی که نزدیک بود
"خیلی" نزدیک تر...
اما دیگه صدای گریه ای نمیومد
فقط صدای خنده بود که شنیده میشد
صدای خنده های پسرک
که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...
دعای پسرک مستجاب شده بود.
و پسر به آرزوی خود رسید
خدا کمکش کرد
مشکلش حل شد
فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد
خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد
یک پایان شیرین
برای داستان زندگی پسری به نام mEhdi ...
راسل: اگر خدایی وجود داشته باشد، اگر بخواهد بدین خاطر که عدهای در وجودش شک و تردید میکنند ، رنجیده خاطر شود ، من او را موجودی خودبین و متکبر خواهم پنداشت(برگزیدة افکار راسل، ص 52).
حیوان بی گناه از من استمداد می کند و با زبان بی زبانی استغاثه و من هم با همه وجودم می خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. می خواهم فریاد کنم دست نگه دارید، این حیوان زبان بسته را برای من نکُشید.
این زندگانی بازیچه ای بیش نیست و اگر مردم بدانند به حقیقت دار آخرت بهتر است
او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است .