ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ: ۰۶ مهر ۱۳۸۸
این تفکر که آدم ها به دو دسته ی خوب و بد تقسیم میشوند، به دو دسته ی سیاه و سفید، یک تفکر احمقانه بیش نیست! تصور دو دنیای متفاوت که در آن آدم ها یا از یاران خدا هستند، و یا از نیروهای اهریمنی و شیاطین به شمار می روند از گذشته های دور نیز همیشه بوده و هست. حالا گذشته از سیاستمداران که فرمانروایان کشور ها را یا طرفدار خود(نماد حق) و یا محور شرارت(تروریست!) می دانند، هر کدام از ما انسان ها در ضمیر نا خودآگاه خود نیز چنین قضاوت هایی داریم. لغت هایی مانند: “چه آدم بدی بود”، “خیلی کثافته” و… نشاندهنده ی این نکته است که ما هم، دنیا را سیاه و سفید می بینیم.
اما حقیقت اینگونه است که آدم ها نه سفید مطلق هستند و نه سیاه مطلق. آدم ها ترکیبی همگون از خوبی و بدی، نیکی و پلیدی، خدا و شیطان هستند. این آدم های خاکستری!
حتما متوجه هستید که درون هر یک از ما دو نیروی متضاد و البته قوی همیشه با هم در گیر هستند. شاید تصور ما آدم ها از شیطان به عنوان یک موجود خارجی در محیط که مدام مشغول گول زدن(!) ماست کمی غیر منطقی وبیشتر شبیه آموزش کوکان برای شستن دست ها قبل از غذا بنظر برسد! اما چه کسی میتواند وجود شیطان و تفکرات شیطانی را در خود انکار کند؟!
من معتقدم که خدا جزئی از وجود آدم هاست. شاید تعبیر صحیح تر این حدیث قدسی که: “خداوند از رگ گردن نیز به انسان نزدیک تر است” نمایانگر این موضوع باشد. خدا حقیقتا در آسمان، یا در سنگ و سیمان کعبه نیست. در لابه لای صفحات کتاب های قطور احکام و نماز هم نیست. جایی دوری نرویم… خدا همین جاست، در درون خود ما!
حتما شنیده اید که می گویند: “حرف راست را از بچه باید شنید” می دانید چرا؟ چون بچه ها فرشتگان زمین اند که فقط بال نداند. کودکان راست می گویند، چون نمی توانند دروغ بگویند! چون خدای درونشان قدرتمند است! همه انسان ها در درون خود خدایی دارند. تا کنون شده است که گناهی را انجام دهید و هیچ احساس گناهی نکنید؟! مطمئنا وقتی رشوه می دهیم، دروغ می گوییم، یا زنا و بی عفتی می کنیم، عمق وجود ما، ناخودآگاه از کثیف بودن و اشتباه بودن این ها به ما می گوید. هر چند که ما با هزار و یک بهانه ی بی ربط خودمان را قانع می کنیم به انجام گناه! چه قدر زیبا گفته است مهدی میرانی، وقتی می گفت: “کلاه گذاشتن بر سر دیگران ساده تر از آن است که تصورش را بکنید، از آن ساده تر این است که سر خومان را کلاه بگذاریم!!”
از خدای درون گفتم. خدایی که به خود آن شخص تعلق دارد، آری خدای درون. من به کلمه ی “خدای درون” اعتقاد دارم، اما نزدیک ترین مصداق برای خدای درون چیزی نیست جز “وجدان”!
من از کودکی هیچ وقت نمی توانستم دروغ بگویم. حتی اگر این دروغ شکستن وسیله ای باشد که بدانم به خاطر آن سخت تنبیه می شوم. چون زشتی و پلیدی دروغ گفتن را با تمام وجود احساس می کردم. تحمل تنیه را داشتم اما تحمل گناه به این سادگی را نه! اکنون نیز همان احساس پاک را دارم، اما چیز های جدید هم یاد گرفته ام، چیز هایی مثل اینکه چگونه سر خودم و احساساتم کلاه بگذارم! بنابر این بین راست گفتن و از دست دادن و از آن طرف دروغ گفتن و به دست آوردن، راحت ترین راه را انتخاب می کنم و آن این است: دروغ می گویم، حتی اگر به قیمت کلاه گذاشتن به سر خودم تمام شود! مگر نه اینکه همه روز شب سر همدیگر کلاه می گذارند؟! جالب اینجاست که خودم هم خوب می دانم چه کلاه گشادی بر سرم رفته! برایم دردناک تر این است که این کلاه را خودم با دست های خودم بر سر خودم گذاشته ام!
همه ما آدم ها فرقی نمی کند خوب یا بد زشت و زیبا و با هر درجه ای از ایمان خدای درون خود را داریم. فکر نمی کنم به کتاب احکام و استفتاء و مرجع تقلید(!) نیازی باشد. چرا تقلید؟! وقتی خدای درون ما بی واسطه برای ما حرف میزند!
خدای درون من می گوید دروغ نگویم. خدای من میگوید نماز نخوان، اما دل بنده های من را نشکن! خدای من می گوید آنچه را در حق بقیه انجام بده که انتظار داری در حق تو انجام دهند. خدای من می گوید هیچ وقت به بهانه ی عشق پاکدامنی دختری را از او مگیر. خدای من بلد نیست تعداد رکوع و سجود را بشمارد! ملاک او هم سیاهی پیشانی از فشار زیاد مهر نیست! خدای من زشتی خیانت به پدر و مادر را تا اعماق استخوانم به من می چشاند. آخر چگونه می توانم رابطه ای زشت با دخترکی شروع کنم، وقتی به راحتی درد را حس میکنم وقتی خودم را جای پدر و مادر و یا برادر دختر می گذارم؟!
خدای من می گوید حتی اگر آن دخترک هم معنی پاکی و ناپاکی را نفهمید، حتی اگر تمام دنیا تو را به این جرم تنها بگذارند، حتی اگر آن دختر هم به رابطه ای تن دهد و اصرار بورزد، حتی اگر با انجام ندادن آن رابطه ی زشت تو را تنها بگذارت… باز هم نکن! خدای من می گوید تو بهتر از آن دختر میتوانی بفهمی چه چیزی به نفع اوست. آخر میدانی، معمولا بیشتر افراد نمی خواهند بفهمند. اما تو که می فهمی! تو چرا!
خدایا خیلی سخته که می فهمم. خدایا خیلی بده که زشتی گناه رو می فهمم، نه؟ خدایا من نمیخوام گناه کنم! اما خدایا نمی ذارن! خدایا اگه گناه نکنم تنها می مونم. خدایا پس چرا اینا مثل من نیستن پس؟
خدایا انگار دنیا و آدماش منو دارن تا پست ترین نقطه و لجن زار پایین شهر میکشن. خدایا، به خدا خوب بودن از بد بودن خیلی سخت تره.
خدایا خیلی خوب بودم اما اذیتم کردن آدمات. بدم کردن. خدایا خوش به حال بدها، کاش لااقل میتونستم بد باشم… خیلی سخته خدایا که توی دلم خوب باشه ولی کارای بد کنم.
نه میزارن خوب باشم، نه میتونم بد باشم!!
خدایا منو ببخش واسه گناهی که امروز انجام دادم… خدا بهم نیرو بده، کمکم کن تا قوی باشم…!
1 | zahra
![]()
سلام دوست عزیز و دوست داشتنی
اتفاقا من هم امروز به این فکر می کردم که قبل از اینکه در مورد خوب بودن یا بد بودن دیگران قضاوت کنم، قبل از اینکه مهر سفید یا سیاه به پیشونیشون بزنم ، همه را یه دست خاکستری ببینم.
با هم هم عقیده ایم .
اما در مورد بقیه حرفای شما باید با هم بحث کنیم. اینکه ما یه خدا درونمون داریم و احتیاجی به راهنمایی دیگران نداریم به نظر من جای بحث داره.
اگه این خدای درون که وجدان نام داره برای ما بس بود ؛ پس چرا خدا انبیا را برای هدایت بشر فرستاد؟ جایگاه قرآن کجاست؟
پس مسلما وجدان بشر برای هدایت او کافی نیست.
از اینکه خواهر کوچیکت را قابل دونستی …… یه دنیا سپاس
الهی هیچ وقت آلوده رنگها نشی.
یا علی
التماس دعا
ساعت یه ربع به شش/
*****
مهدی: به نظر من خداوند انبیاء رو فرستاد، چون آدم ها نمی تونستن به صدای پیامبر درونشون گوش بدن!!!
این خدا، خدای آدم های کر هم هست، درسته؟!!!!!!!!!!
*****
2 | farzane
![]()
mehdi raje be adama,man motaghedam 3 no adam darim,siah,sefid va khakestari.bazia vaghean pakan,bazia be nahayate palidi residan,baziam hadde vasetan,sar dae goman,in nazare mane. raje be khodaye darun moafegham,ama khodaye darune hame ye chiz nemige,khodaye daruneMAN bam mige namaz bekhun,in KHODAYE MANE.
3 | ღ.•*♥ N E D A ♥*•.ღ
![]()
اگه کسی رانداشتی که به او بیندیشی
به اسمان بیندیش
چون دراسمان کسی هست که به تومی اندیشد
موفق باشی و پیروز
امیدوارم به آرزوهای قشنگت برسی
آمین
4 | ماریا
![]()
سلام:
نمی دونم چرا چند روزی بهت سر نزدم البته نه که ندونم یک کمی از دستت رنجیده بودم .
من با حرفهات موافق بودم اما قبول کن کمی لحنت تند بود دلم می خواست قدرتی داشتم تا کامنتی رو که برام گذاشته بودی برای تمام دخترانی که فکر می کنند مانتو تنگ پوشیدن و هزار قلم آرایش زیبایی میاره می فرستادم اما افسوس…..
من کمی با خدای درون موافقم و فکر می کنم که اینقده که خدا روی تفکر و تعقل تکیه کرده برای همینه از نظر من انبیا بالاترین و بهترین تفکر را داشته اند و برای همین برای هدایت انسانهابرگزیده شده اند.
![]()
این قسمت از پست رو خیلی دوست داشتم :
همه ما آدم ها فرقی نمی کند خوب یا بد زشت و زیبا و با هر درجه ای از ایمان خدای درون خود را داریم. فکر نمی کنم به کتاب احکام و استفتاء و مرجع تقلید(!) نیازی باشد. چرا تقلید؟! وقتی خدای درون ما بی واسطه برای ما حرف میزند!
یاد یه شعر از سعدی افتادم :
خلق را تقلیدشان بر باد داد / ای دوصد لعنت بر این تقلید باد
6 | فاطمه برجسته
![]()
خدای من میگوید:
ای پیامبر، ای پیامبر این کافران برایشان یکسان است، چه هشدارشان دهی یا هشدارشان ندهی، آنها ایمان نمی آورند. خدا بر دلها و گوشهایشان مهر نهاده است، زیرا بر دیدگانشان پرده ای بوده است،پس نه خود میتوانند حق را درک کنند و نه با هدایت دیگران به راه می آیند، وبرای آنان عذابی بزرگ خواهد بود. و از مردم کسانی اند که می گویند: به خدا وروز رستاخیز ایمان آورده ایم، درحالیکه مومن نیستند.با خدا و کسانی که ایمان آورده اند سخت نیرنگ می زنند، ولی جز خود را فریب نمی دهند ، واین را درنمی یابند. در دلهایشان بیماری شک و تردید نهفته بود، از این روی به نفاق خو گرفتند، و خدا به کیفر آن بر بیماریشان افزود. و برای آنان به سبب اینکه دروغ می گفتند، عذابی دردناک خواهد بود. و چون به آنان گفته شود: در زمین فساد نکنید، گویند: جز این نیست که ما اصلاحگریم. بدانید که آنان فسادگرند ولی خود درنمی یابند. وچون به آنان گفته شود : شما نیز همانگونه که مردم ایمان آورده اند ایمان بیاورید، گویند: آیا چنانکه بیخردان ایمان آورده اند ایمان بیاوریم؟ بدانید که آنان خود بی خردند، ولی نمیدانند.وچون با کسانیکه ایمان آورده اند برخورد کنند، گویند: ما با شماییم ، جز این نیست که ما مومنان را به مسخره گرفته ایم. خداست که آنان را به مسخره میگیرد وآنان را مدد می دهد که همواره در طغیانشان سرگردان بمانند. اینان کسانی اند که گمراهی را به بهای هدایت خریده اند، از اینرو داد و ستدشان سودی نکرده و رهیافته نبوده اند. داستان منافقان مانند کسانیست که آتشی برافروختند، و چون پیرامونشان را روشن ساخت، خدا نورشان را از میان برد، و آنان را در تاریکی هایی که چیزی نمیدیدند رها کرد. (سوره مبارکه بقره ۶-۱۷ )
7 | فاطمه برجسته
![]()
* ای بندگان خدا شما را به ترس از خدا سفارش می¬کنم و شما را از منافقان می¬ترسانم؛
زیرا آنها گمراه و گمراه کننده¬اند خطاکارند و به خطاکاری تشویق می¬کنند،
به رنگ¬های گوناگون ظاهر شده و از ترفندهای گوناگون استفاده می¬کنند؛
برای شکستن شما از هر پناهگاهی استفاده می¬کنند و در هر کمین¬گاهی به شکار شما می-نشینند،
قلب¬هایشان بیمار و ظاهرشان آراسته است؛
اگر چیزی را بخواهند اصرار می¬کنند و اگر ملامت شوند پرده دری می¬کنند،
آنها برابر هر حقی باطلی و برابر هر دلیلی شبهه¬ای،
و برابر هر زنده¬ای قاتلی و برای هر دری کلیدی و برای هر شبی چراغی تهیه کرده¬اند.
خطبه ۱۹۴ نهج البلاغه
8 | فاطمه برجسته
![]()
باخدایم گفتم…
گفتم : خسته ام
گفت:* لا تقنطوا من رحمة الله *
“از رحمت خدا نا امید نشوید .”(زمر/۵۳)
گفتم:انگار مرا فراموش کرده ای ؟
گفت:* فاذ کرونی اذکرکم*
” مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.”(بقرة/۱۵۲)
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت:*وما یدریک لعل الساعة تکون قریبآ*
“تو چه می دانی ! شاید موعدش نزدیک باشد”(احزاب/۶۳)
گفتم: تو بزرگی ونزدیکیت برای من کوچک خیلی دوره! تا ان موقع چکار کنم؟
گفت:*و اتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله*
” کارهایی را که به تو گفتم انجام بده وصبر کن تا خدا خودش حکم کند.(یونس/۱۰۹)
گفتم: تو خدایی وصبور ! من بنده ات هستم وظرف صبرم کوچک است…یک اشاره کنی تمامه!
گفت”*عسی ان تحبوا شیئآ وهو شرّ لکم*
“شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشد!.”(بقرة/۲۱۶)
گفتم: انا عبدک الذلیل الضعیف…اصلآچطور دلت میاد؟
گفت:* ان الله باالناس لرئوف الرحیم*
” خدا نسبت به همه ی مردم مهربان است”
گفتم: دلم گرفته
گفت: * بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا*
” (مردم به چی دلخوش کردن؟) باید به فضل ورحمت خدا شاد باشند)”(یونس/۵۸)
گفتم: اصلآ بی خیال! توکلت علی الله
گفت:* ان الله یحب المتوکلین*
“خدا آنهایی را که توکل می کنند دوست دارد.”(آل عمران /۱۵۹)
گفتم: خییلی چاکریم ! ولی این بار انگار گفتی که حواست رو خوب جمع کن یادت باشه:
گفت:* و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ران اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخرة*
” بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می کنند. اگر خیری به آنها برسد امن آ رامش پیدا می کنند واگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان شوند رو گردان می شوند . به خودشان در دنیا وآخرت ضرر می رسانند.”(حج/۱۱)
گفتم:چقدر احساس تنهایی می کنم
گفت:*فانی قریب*
” من که نزدیکم”(بقره/۱۸۶)
9 | شادی
![]()
سلام ،ما نیامده ایم که تنها زندگی کنیم .مهم کیفیت زندگی ماست.مهم چگونه زیستن ماست .خداوند مهربان چگونه شد که پس از خلقت انسان به خود تبریک گفت …اگر خوب بودن مهم نبود فرق انسان با شیطان چه بود.من در عین ناباوری وبلاگ شما را خواندم فکر نمی کردم بین مردان روزگار ما هم کسانی باشند که به درست وخطا بودن مسیرزندگیش بیاندیشد.ما آفریده شدیم تا طعم شیرین محبت وصداقت وعشق ورزیدن را بچشیم ودر یاری همدیگر طعم فداکاری وگذشت .بادا روزیکه انسانها با نشکستن حرمتها واخلاقیات که در نهایت به نفع خودمان می باشد گلستان بهتری برای زیستن بسازند.مطمئن باشید کسی که از گناه وخطا می گذرد خداوند پاداشی عظیم تر به او می دهد من بارها تجربه کردم واز خودش یاری خواستم ودر عین ناباوری پس از گذشتن از نادرست ها او بهترینها را به من هدیه کرد فقط کافی است هوشیار باشیم ونشانه های اورا ببینیم.برایم دعا کنید تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم شاید روزی دستان مهربان پروردگارم گره گشای زندگیم باشد وعزیزانم را به من بازگرداندانشاءالله
10 | شادی
![]()
سلام متن خانم فاطمه برجسته بسیار عالی ومطالب ان بسیار عمیق است .می خواستم فقط تشکر کنم.
11 | نیر
![]()
agha mehdi manam mese shoma hamishe khastam pak bashamo pak bemunam hamishe goftam khoda sheytuno azam dur negahdar vali……..
nemidunam khodam sosti mikonam ya vagean be ghole shoma nemizaran ke pak basham ba inke delam nemikhad bad basham vali nemizaran khubam basham
khoda sz sare tasiratemun bagzare
amin
12 | خدا
۱۱ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱:۳۶ ب.ظ
![]()
خدا ( فقط به انسان ) قدرت اختیار داد
یعنی با هر چه در زندگی رو برو می شه
و تمام اتفاقات زندگیش
همه تنها ساخته ی همین قدرت اختیارند
و ابزارش اعمال و رفتار و احساسات و افکار انسانهاست
mEhdi پاسخ در تاريخ مرداد ۱۲م, ۱۳۸۹ ۲:۴۳ ق.ظ:
![]()
@خدا, با اینکه سرنوشت هر انسانی دست خودشه موافقم.
اما با اینکه تموم اتفاقات زندگی هر آدمی رو خود اون آدم با اختیار انتخاب میکنه……….
ما حتی پدر و مادرمون رو هم انتخاب نکردیم!
زندگی همیشه اختیاری نیست. وقت هایی پیش میاد که طعم تلخ “اجبار” و “جبر” رو توی زندگی حس می کنی.
با این حال
تحت هر شرایط محیطی نا مساعد جبری هم که باشی، تصمیم نهایی برای اعمال و رفتار آدمی بر عهده خود آدمه. و این یعنی اختیار، در نهایت…
13 | رویا تنها
۱۷ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱۰:۴۵ ق.ظ
![]()
ای کاش حضرت مهدی ظهور می کرد و ما رو راهنمایی میکرد.
mEhdi پاسخ در تاريخ مرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ ۱۱:۵۷ ق.ظ:
![]()
@رویا تنها, ای کاش… به امید ظهور آن حضرت… آمین!
روزی روزگاری
در سرزمین های خیلی خیلی دور
یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...
قصه اینجوری شروع می شد که...
یکی بود یکی نبود
"غیر از خدا، هیچکی نبود"
یه روزی
یه وقتی
یه جایی
یه گوشه از دنیا
یه پسر نشسته بود
پسرک گریه میکرد
پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت
پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد
و یه جایی
کمی اونورتر
فقط "کمی" آنطرفتر
یه خدا بود
او، خدای پسرک بود
که به حرف های پسر گوش میکرد
خدا پسرک رو می دید
دوستش داشت...
خدا اشک های پسرک رو پاک کرد
پسر خسته بود
خسته از تمام سختی ها
خسته از تمام بی محبتی ها
زخم خورده از بازی های روزگار
پسرک داشت گریه می کرد
و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.
پسرک نوشت
نوشت از دلیل غصه هایش
غصه های تمام نشدنی اش
او از خدا کمک می خواست
و خدا باز هیچ نگفت.
پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...
و نوشت و نوشت...
پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت
آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."
پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود
چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد
پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...
... و بعد از سالها
یه روز دیگه از همون روزهای خدا
یه وقت دیگه
یه جای دیگه
توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا
همون پسرک نشسته بود
و خدایی که نزدیک بود
"خیلی" نزدیک تر...
اما دیگه صدای گریه ای نمیومد
فقط صدای خنده بود که شنیده میشد
صدای خنده های پسرک
که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...
دعای پسرک مستجاب شده بود.
و پسر به آرزوی خود رسید
خدا کمکش کرد
مشکلش حل شد
فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد
خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد
یک پایان شیرین
برای داستان زندگی پسری به نام mEhdi ...
راسل: اگر خدایی وجود داشته باشد، اگر بخواهد بدین خاطر که عدهای در وجودش شک و تردید میکنند ، رنجیده خاطر شود ، من او را موجودی خودبین و متکبر خواهم پنداشت(برگزیدة افکار راسل، ص 52).
حیوان بی گناه از من استمداد می کند و با زبان بی زبانی استغاثه و من هم با همه وجودم می خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. می خواهم فریاد کنم دست نگه دارید، این حیوان زبان بسته را برای من نکُشید.
این زندگانی بازیچه ای بیش نیست و اگر مردم بدانند به حقیقت دار آخرت بهتر است
او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است .
mEhdi پاسخ در تاريخ تیر ۳۰م, ۱۳۸۹ ۱:۵۴ ق.ظ:
خوب بودن و موندن سخته!
اگه آسون بود که خوب ها اینقدر کمیاب و نایاب نبودن
مهم اینه که تموم سعیت رو کنی خوب باشی، و روز به روز از قبل قوی تر باشی و “نزاری” بدت کنن
و مثل همون برگ خشک توی دست باد نباشی…