ارسال شده توسط مهدی میرانی (mEhdi) در تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
به نام خدا
خیلی وقته که این سایت (وبلاگ) رو راه اندازی کردم. ثبت دامنه ی اون هم بر میگرده به اوایل امسال. خیلی دوست داشتم شروع کنم ولی همش احساس میکردم باید شروع نوشتن من مصادف با شروع یک چیز تازه توی زندگی من باشه. یه چیز قشنگ…
امشب اولین شب از شب های قدره. خب چه چیزی قشنگ تر از این؟! چه روزی قشنگ تر از این واسه یه شروع تازه؟! واسه یه احساس تازه، یه آدم تازه بودن؟!
عنوان سایت همون عنوان وبلاگ قبلیمه. من هرچی عنوان توی دنیا هست رو هم بخوام بزارم، بازم این نمیشه! راستش واسه انتخاب عنوان “اگه هیچ کس نیست، خدا که هست…“ زیاد فکر نکردم. ناخودآگاه به ذهنم خطور کرده بود. نیازی به فکر کردن و پیدا کردنش هم نبود.
کلا از ثبات خوشم میاد. دوست دارم اون طوری بمونم که قبلا بودم. اگه یه روز خیلی پولدار شدم باز هم مثل الآن دلم بیاد دست توی جیبم کنم. وقتی ماشین مدل بالا خریدم، مثل الآن دلم بخواد وسط زمستون یه نفر رو سوار کنم تا از سرما نلرزه، و نگران کثیف شدن روکش صندلی هام هم نباشم! دوست دارم وقتی استاد دانشگاه شدم، هنوز هم از تمسخر بقیه متنفر باشم!
دوست دارم همین باشم، همین بمونم. متنفرم از آدمایی که رنگ عوض میکنن. وقتی خارج از ایران هستن یه جورن، میان ایران یه جور دیگه!! همیشه شعار ها و احساسات و حرف ها و تصمیماتشون تابع زمان و مکانه! من آدمای بد رو خیلی بیشتر از آدمای خوبی که نمیتونن (یا شرایطش رو ندارن) که بد بشن دوست دارم!
من هنوز هم همون آدم هستم، همون مهدی. همونی که “اگه هیچ کس نیست، خدا که هست”!! با همون حرف ها عشق ها، آرزو ها، همون خنده ها و گریه ها.
تغییر و تحول خوبه، آدم نباید “در جا” بزنه. اما عوض کردن حرف ها و قول ها و دوستت دارم ها و عنوان وبلاگ(!) نشون میده آدم ها تا چه حد به اون حرف ها و نوشته ها ایمان دارند!!
در جا نزنین، همیشه خوب و خوب تر شین، متحول شین، تغییر کنید، با حرف هاتون دنیای خودتون رو بسازید، شما دنیای خودتون رو بسازید، اما اجازه ندین دنیا و آدماش شما و حرف هاتون رو مطابق میلش بسازه!
پی نوشت: امروز سه شنبه ، ۱۷/۰۶/۱۳۸۸ – ۱۸/رمضان/۱۴۳۰ – Tue , 08/sep/2009
1 | باستانی
۲۱ شهریور ۱۳۸۸ در ساعت ۵:۱۳ ق.ظ
![]()
سپاس و حمــــد خاص کردگار است
کــــــــه بر ما نعمت او بیشمار است
ز جـــــــرم مـــــا و عفو او چه پرسی
گـنه در پیش عفوش شرمسار است
2 | علی
۲۱ شهریور ۱۳۸۸ در ساعت ۵:۴۳ ق.ظ
![]()
حق با خودت هست عنوانت هم خیلی قشنگه امیدوارم شروع و ادامه ای بی نظیر داشته باشی
3 | میلاد
۲۱ شهریور ۱۳۸۸ در ساعت ۵:۵۲ ق.ظ
![]()
من آدمای بد رو خیلی بیشتر از آدمای خوبی که نمیتونن (یا شرایطش رو ندارن) که بد بشن دوست دارم!
زیبا بود
یاحق
4 | ماریا
۲۱ شهریور ۱۳۸۸ در ساعت ۲:۲۳ ب.ظ
![]()
سلام.امروز با وبت آشنا شدم .خدا را شکر که هنوز شب قدر برای بعضیها اینقده زیبا هست که شروع کارشان شب قدر باشه اگر به من هم سر بزنید خوشحال میشوم.امشب آخرین شب قدر امساله التماس دعا.
روزی روزگاری
در سرزمین های خیلی خیلی دور
یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...
قصه اینجوری شروع می شد که...
یکی بود یکی نبود
"غیر از خدا، هیچکی نبود"
یه روزی
یه وقتی
یه جایی
یه گوشه از دنیا
یه پسر نشسته بود
پسرک گریه میکرد
پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت
پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد
و یه جایی
کمی اونورتر
فقط "کمی" آنطرفتر
یه خدا بود
او، خدای پسرک بود
که به حرف های پسر گوش میکرد
خدا پسرک رو می دید
دوستش داشت...
خدا اشک های پسرک رو پاک کرد
پسر خسته بود
خسته از تمام سختی ها
خسته از تمام بی محبتی ها
زخم خورده از بازی های روزگار
پسرک داشت گریه می کرد
و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.
پسرک نوشت
نوشت از دلیل غصه هایش
غصه های تمام نشدنی اش
او از خدا کمک می خواست
و خدا باز هیچ نگفت.
پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...
و نوشت و نوشت...
پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت
آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."
پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود
چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد
پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...
... و بعد از سالها
یه روز دیگه از همون روزهای خدا
یه وقت دیگه
یه جای دیگه
توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا
همون پسرک نشسته بود
و خدایی که نزدیک بود
"خیلی" نزدیک تر...
اما دیگه صدای گریه ای نمیومد
فقط صدای خنده بود که شنیده میشد
صدای خنده های پسرک
که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...
دعای پسرک مستجاب شده بود.
و پسر به آرزوی خود رسید
خدا کمکش کرد
مشکلش حل شد
فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد
خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد
یک پایان شیرین
برای داستان زندگی پسری به نام mEhdi ...
راسل: اگر خدایی وجود داشته باشد، اگر بخواهد بدین خاطر که عدهای در وجودش شک و تردید میکنند ، رنجیده خاطر شود ، من او را موجودی خودبین و متکبر خواهم پنداشت(برگزیدة افکار راسل، ص 52).
حیوان بی گناه از من استمداد می کند و با زبان بی زبانی استغاثه و من هم با همه وجودم می خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. می خواهم فریاد کنم دست نگه دارید، این حیوان زبان بسته را برای من نکُشید.
این زندگانی بازیچه ای بیش نیست و اگر مردم بدانند به حقیقت دار آخرت بهتر است
او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است .