انرژی + بدهید

 

بایگانی برای ۱۳۸۸

آقای خدا، من نمیخوام آدم باشم!

یکشنبه, اسفند ۹, ۱۳۸۸ ۳:۵۰ ۲۴ دیدگاه

اول عذر میخوام که تنبلی کردم واسه به روز کردن وبلاگ. کلی مشکل و بدبختی روی سرم تل انبار شده بود دوم ممنونم از همه ی کسایی که به وبلاگ اومدن و توی پست قبلی قسمت نظرات به دوستشون کمک کردم. خوشحالم که هنوزم آدمایی هستن که سرنوشت یه آدم هر چند ناشناس براشون مهم باشه و دلشون نخواد اشتباه کنه و بخوان پاک بمونه. پس هنوز آدم ها ارزش پاک بودن رو میفهمن! ممنون چی توقع داری مهدی؟ چی می خوای؟ دنبال چی هستی؟ منتظر کی نشستی پشت پنجره؟ به کی امید بستی؟ از کیا انتظار رحم و مروت و مردانگی داری؟ از یک مشت موجود دوپای وحشی متمدن به اسم “انسان” ؟ فکر کنم متوجه نیستی!!! اشتباه گرفتی مهدی! بهشت دو کوچه بالاتره! اینجا، این آدم ها اونی نیستن که تو فکر می کنی! اصلا متوجه هستی اینجا کجاست و این ها کی هستن؟!!! وایسا ببینم… نه، مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم… مهدی اینجا دنیاست! همون دنیای نامرد! دنیای بی رحمی که قرن ها پیش به بهتر از تو هم رحم نکرد، پس به تو هم رحم نمی کنه، همینطور که به بعد از تو هم نخواهد کرد! اینجا دنیاست! این ها هم آدم های همین دنیا… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

نوشتی، نوشتم…

یکشنبه, بهمن ۴, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۹ ۲۸ دیدگاه

سلام نمیدونم چطوری بگم.راستش من یک دختر ۱۸سالمم. چند ماه پیش عاشق یه پسری شدم اولای اشناییمون نمیدونستم به نماز خواندنو روزه گرفتن اعتقاد نداره نگفت که اعتقادادش چطوریه.من دختریم که هم نماز میخونم هم روزه میگیرم تا حالا هم دست به هیچ پسری نزدم اون اولین دوست پسرم بود.من دختر مغروری بودم که به هیچ پسری محل نمیذاشتم ولی نمیدونم که چطوری برای اولین بارغرورمو زیر پا گذاشتم.بگذریم.من واقعا عاشقش شدم.ولی تا حالا یک بار باهاش بیرون رفتم ولی اون انتظار داره یعنی بهم گفته اگه میخواد باهاش باشم باید شکل رابطمونو تغییر بدیم یعنی باید هر چی گفت گوش بدم بهش بوس بدم و……………………..من نمیتونم اعتقاداتما زیر پا بذارم نه میتونم فراموشش کنم.شما میتونید منو کمک کنید من نمیتونم به هیچ کس مشکلمو بگم.شما بگید من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟ ۲۲ January 2010 ۲۳:۰۳ اول از همه عذر میخوام که کمی دیر شد. اما اینقدر سرم شلوغ بود و امتحاناتم فشرده و سنگین بود که واقعا هیچ وقت آزادی نداشتم. هنوز هم نصف امتحان هام مونده، اما فرصت پیدا کردم تا جوابت رو بدم. ثانیا احساس میکنم اصلا نیازی به نوشتن و گفتن من نیست. اما چون گفتی نمیتونی به کسی بگی، بنابراین این رو نوشتم. منظورم از اینکه… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : نوشتی، نوشتم

بوسه های خیس یک فرشته…

چهارشنبه, دی ۱۶, ۱۳۸۸ ۸:۰۹ ۳۳ دیدگاه

هیچوقت نتونستم مثل خیلی از آدما منکر وجود چیزی به اسم عشق بشم. با وجود اینکه خیلی از آدم ها دروغ شنیدم و بیشتر از همه خیانت دیدم و شنیدم. با اینکه قلبم رو شکوندن و فقط به جرم اینکه نمی خواستم مثل خیلیا گرگ باشم، بره هه واسم از گرگ هم درنده تر شدن، با اینکه می بینم چه جوری آدما روی خودخواهی هاشون اسم عشق رو میزارن، اما باز هم نمیتونم منکر وجود چیزی با نام عشق بشم و قیدش رو بزنم. آخه مگه میشه چیزی رو انکار کرد که لحظه لحظه دارم حسش می کنم و نفس نفس زندگیم باهاش زندگی میکنم؟! من میفهمم عشق رو، من حس کردم عشق رو، اون وقتی که نصفه های اون شب، با آهنگ معین برای خواهر کوچیکم گریه می کردم. وقتی یادم میاد که چه جوری با گریه از خدا میخواستم که اون دندون مبینا که وقتی زمین خورد افتاده، درست بشه و در عوض خدا همه چیزم رو ازم بگیره… آخه، فکر میکردم که مبینا بزرگ میشه، میترسیدم وقتی بزرگ بشه به خاطر اینکه یکی از دندونهاش نیست بچه ها مسخره اش کنن، غصه اش بگیره، گریه کنه… آخه به خود خدا قسم، تموم زندگیم اون خنده های… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : من و مبینا Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

دوست دارم دوباره بچه شم

سه شنبه, آذر ۲۴, ۱۳۸۸ ۰:۱۹ ۱۹ دیدگاه

خیلی ها تصور می کنن ما آدم ها به دنیا میایم تا بزرگ شیم. تا یاد بگیریم و کامل شیم. اما من اصلا اینطورفکر نمیکنم. بلکه کاملا برعکس، ما به دنیا نیومدیم تا یکسری چیزها رو یاد بگیریم، بلکه دنیا اومدیم تا چیزهایی روکه بلدیم از یاد نبریم، دنیا اومدیم تا یادمون بمونه چی بودیم، تا یاد بگیریم که چه جوری از یاد نبریم. میگن: “آدما دنیا میان تا بزرگ بشن و به بلوغ و سعادت و رشد و کمال برسن.” میگم: “سعادت و خوشبختی دقیقا اون چیزیه که با بزرگ شدن از دستش میدیم!” انسان ها پاک به دنیا میان، بچه ها مهربونن، خوش قلبن… بچه ها از همون وقتی که از مادر زاده میشن همه چیز رو میدونن، البته همه ی چیزهای خوب رو!! شاید واسه همینه که به بچه ها میگن: “فیلسوف های کوچک”. درست مثل ماهی کوچولویی که غرق در دریای خوشبختیه، اما داره دنبال آب میگرده، ما هم دنبال خوشبختی بودیم، چون نمی دونستیم چقدر خوشبختیم، برای اینکه هیچ وقت بدبخت نبودیم که واژه ی “خوشبختی” برامون معنا بشه، نمی تونستیم خوشبختی رو بفهمیم.  قصه ما هم مثل همین ماهی کوچولو شد… بچه ها پاک به دنیا میان، درست در بالاترین نقطه ی قله… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه Tags: , , , , , , , , , , , , , ,

کلبه ی من و خدای من

جمعه, آذر ۱۳, ۱۳۸۸ ۳:۳۳ ۱۷ دیدگاه

من نوشتن رو خیلی دوست دارم. من عاشق نوشتنم. حتی اگه هیچ کسی نوشته هامو نخونه، من بازم میتویسم، واسه کسی کسی نمی نویسم، واسه دلمه، فقط دلم. این وبلاگ با اینکه نو پا ست و تازه درستش کردم، اما با یه نگاه میشه فهمید بازدید کننده های وبلاگم که از موتور جستجوگر قدرتمند گوگل به وبلاگم میان در نوع خودش جالبه. خیلی هیجان انگیزه وقتی که میبینم آدما با جستجوی چه کلماتی به وبلاگم میان!! بعضی هاشون خوشحالم میکنه، وقتی میبینم با جستجوی کلماتی در رابطه با خدا به وبلاگم میان، گاهی هم با جستجوی کلمات مستهجن!!! جملاتی که ترکیب بعضی هاشون واقعا حال آدم رو بهم میزنه! از وقتی باز هم کلاس هام شروع شد و دانشگاه میرم، نه فقط اینکه وقت نکنم، نوشته هام یه جوریه که میخوام خصوصی بمونه، اصلا نمی تونم توی سایت دانشگاه هم نمیتونستم بنویسم. اما حالا با لپ تاپ جدیدم، حالا بازم می تونم هر جایی بنویسم! این وبلاگ جایی برای نوشتن منه. جایی برای گفتن حرف هایی که نمیشه گفت. نباید گفت. این وبلاگ نوشته های منه. جایی برای حرف های دلم، برای حرف های من و خدا… جایی که به یادم میاره که “اگه هیچ کس نیست، خدا که… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه Tags: , , , ,

میخوام خودم باشم(۲) – چشم هات رو خوب باز کن!

سه شنبه, مهر ۱۴, ۱۳۸۸ ۹:۴۹ ۲۶ دیدگاه

“نیمه ی پر لیوان رو ببین!” ، “مثبت باش!” ، چقدر این جمله ها تکراریه! اما جالبه که همیشه هر چیزی که مرتب توی گوش آدم فرو میشه، کم کم تکراری میشه، ارزشش رو هم از دست میده و در نتیجه اثرش کمتر هم میشه. انگار گوش های ما حساسیتشون به این کلمات کم شده! خب… گوش های من هم درازتر از مال بقیه نیست… اما اون چیزی که آدم با تمام وجود و بی واسطه حس می کنه، دیگه چیزی نیست که بشه انکارش کرد. خب، کمی فکر کنیم… چیا داریم؟ چیا نداریم؟! … پول؟ ثروت و مقام؟ شهرت یا زیبایی؟ علم و دانش؟ شایدم مدرک تحصیلی؟ هان؟؟! یا شاید هم گاهی یک دل…! ممکنه با خودمون بگیم که فلان بازیگر یا خواننده ی معروف تموم این چیز ها رو داره، اما واقعا تمام دارائی آدم و داشته هاس یک انسان فقط همین مسائل مادیه؟! جالب اینجاست که اگه کسی این چیز های مادی رو داشته باشه، به ندرت احساس کمبود می کنه؛ اما بر عکس، کسی که جنبه ی معنوی و روحی زندگیش غنی باشه ولی از لحاظ جسمس یا مادی موردی داشته باشه، احساس کمبود خیلی شدیدی می کنه! کلا ما به چشم هامون عادت دادیم… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

میخوام خودم باشم(۱) – اعتراف

سه شنبه, مهر ۷, ۱۳۸۸ ۳:۰۹ ۴۵ دیدگاه

اعتراف دلم می خواد اعتراف کنم. یه اعتراف سنگین. من اسمم مهدی هست. من یه پسر ۲۲ ساله. من یه پسر خیلی خوبیم، اما در عین حال خیلی ضعیفم. من دلم پاکه اما خودم خیلی کثیفم. من هیچوقت اراده ی قوی نداشتم. همیشه یک آدم ترسو بودم، آدمی که نمیتونه با واقعیت های زندگیش کنار بیاد. من یک آدم بی عرضه هستم، که چیز های با ارزشی رو که داره، به راحتی از دست میده. من هیچ وقت قدر چیز هایی رو که داشتم ندونستم، الآن هم همینطور هستم. من قدر هیچ چیزی رو نمیدونم، همیشه نگاهم به نیمه ی خالی لیوان بوده. حتی قدر این دل پاک و مهربون خودم رو ندونستم. قلبی که خیلی گشتم اما مثل اون رو پیدا نکردم. دل پاکی که خیلی وقته کمیاب شده. همیشه چشام رو به روی داشته هام بستم و به نداشته هام فکر کردم. فکر کردن به نداشته ها باعث شد داشته هامم از دست بدم… من خیلی ساده به گناه تن میدم. من خیلی زود تحت تاثیر اطرافم و اطرافیانم قرار میگیرم. آدمها خیلی راحت منو تغییر دادن، نذاشتن من خودم باشم. منو به دروغ گفتن عادت دادن، اما به خدا مگه مهدی دروغ هم میگفت؟ منو به… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : میخوام خودم باشم Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , ,

خوب بودن یا نبودن… مسئله این است!

دوشنبه, مهر ۶, ۱۳۸۸ ۱:۵۵ ۳۲ دیدگاه

+ این آدم های خاکستری این تفکر که آدم ها به دو دسته ی خوب و بد تقسیم میشوند، به دو دسته ی سیاه و سفید، یک تفکر احمقانه بیش نیست! تصور دو دنیای متفاوت که در آن آدم ها یا از یاران خدا هستند، و یا از نیروهای اهریمنی و شیاطین به شمار می روند از گذشته های دور نیز همیشه بوده و هست. حالا گذشته از سیاستمداران که فرمانروایان کشور ها را یا طرفدار خود(نماد حق) و یا محور شرارت(تروریست!) می دانند، هر کدام از ما انسان ها در ضمیر نا خودآگاه خود نیز چنین قضاوت هایی داریم. لغت هایی مانند: “چه آدم بدی بود”، “خیلی کثافته” و… نشاندهنده ی این نکته است که ما هم، دنیا را سیاه و سفید می بینیم. اما حقیقت اینگونه است که آدم ها نه سفید مطلق هستند و نه سیاه مطلق. آدم ها ترکیبی همگون از خوبی و بدی، نیکی و پلیدی، خدا و شیطان هستند. این آدم های خاکستری! + خدای درون یا وجدان حتما متوجه هستید که درون هر یک از ما دو نیروی متضاد و البته قوی همیشه با هم در گیر هستند. شاید تصور ما آدم ها از شیطان به عنوان یک موجود خارجی در محیط… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا Tags: , , , , , , , , , ,

طعم کودکی

پنج شنبه, مهر ۲, ۱۳۸۸ ۱۰:۴۱ ۲۳ دیدگاه

چقدر دلم برای آرد نخودچی هایی که هر روز از مغازه روبروی مدرسه می خریدم تنگ شده است! چه طعم خوبی می داد، طعم کودکی ام را! چقدر دلم برای زنگ های تفریح مدرسه تنگ شده است. وای چقدر دلم آن ده دقیقه را می خواهد، دلم می خواهد باز هم دنبال هم کنیم، کاش تمام زندگیم تکرار همان ده دقیقه ی کودکیم بود! دلم می خواهد باز هم همیشه ی خدا دست و پایم از بازی های کوچه زخمی بود، و باز هم مادرم زخم های آرنجم را پانسمان می کرد. خدایا، دلم میخواست باز هم به مهد کودک برگردم، دلم برای بازی هایش تنگ شده. چقدر دلم دخترک مهدکودکیم را می خواهد، آن دخترک که هر روز صبح یقه ی پیراهن مخملی قهوه ای رنگم را برایم می بست! کاش هنوز هم آن دختر بچه کنارم بود. کاش آن دختر بچه هیچوقت بزرگ نمی شد. کاش هیچوقت یاد نمی گرفتم دکمه های یقه ی پیراهنم را ببندم! کاش هر روز و هر روزم تکرار نبستن دکمه های پیراهنم بود، تا هر روز صبح دختر بچه ی مهربان، بی ذره ای چشم داشت آن ها را می بست.  دلم برای آن پیراهن هم تنگ شده!! چقدر دلم می… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : کودکانه Tags: , , , , , ,

خدایا، عهد می بندم

جمعه, شهریور ۲۷, ۱۳۸۸ ۸:۲۹ ۳۴ دیدگاه

وقتی گناه می کنم از خودم بدم میاد. حتی وقتی گناه می کنم بازم فکر تو هستم. من از گناه بدم میاد خدا. خدایا هر چقدرم که سخت باشه، هر چقدر هم که مشکلم بزرگ بشه، من نباید تن به گناه بدم. نمیشه خدایا. حتی اگه تو وجود نداشته باشی، حتی اگه خدایی نباشه و پاکی ای وجود نداشته باشه، بازم من نمیتونم گناه کنم. خدایا آخه من دنیام با این چیزا فرق داره! خدایا منو ببخش. من دیگه گناه نمیکنم. قول میدم خدا. به همین اشک چشام قسم که دیگه هیچ وقت گناه نمی کنم…. من دیگه گناه نمی کنم خدا. حتی اگه تموم دنیا تنهام بزارن. حتی اگه همه ی دنیا دلم رو بشکونن. حتی اگه همیشه چشام خیس باشه. دیگه نمیزارم یه کمبود، یه کمبود جسمی و مادی منو وادار به گناه کنه. دیگه نمیزارم یه آدم، همون آدمی که دلم براش می سوخت و نذاشتم گناه کنه، منو به گناه وادار کنه! خدایا قبول کن سخته! خدایا سخته. خدایا هر چقدرم سخت باشه، من نمیخوام گناه کنم. خدایا تورو خدا تو بفهم. من بهشتت رو نمی خوام. من فقط از گناه بدم میاد، حتی اگه بهشت و جهنمی هم نباشه، با گناه دنیا واسم جهنم… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : درد و دل با خدا Tags: , , , ,

او یک فرشته بود…!

شنبه, شهریور ۲۱, ۱۳۸۸ ۱۰:۳۴ ۱۶ دیدگاه

گفتم: امشب انگار با همه ی شب ها فرق دارد. به آسمان نگاه کن! انگار سقف آسمان کوتاه شده! گفت: ستاره ها چقدر نزدیک شده اند، آدم حس می کند اگر دست به آسمان بلند کند دستش به ستاره ها می رسد. گفتم: چقدر دلم یه مشت ستاره میخواهد! گفت: چشم هایت را باز کن، فرشته ها را میبینی؟ گوش هایت را باز کن، حتما صدای بال زدنشان را می شنوی. امشب فرشته ها پایین آمده اند، همه جا پر از فرشته است! آمده اند تا دعاهایت را ببرند، دست خالی شان نگذاری! گفتم: کو فرشته ها؟! پس چرا من نمی بینمشان؟! گفت: گوش هایت به دروغ شنیدن عادت کرده است و چشم هایت به بد دیدن! مگر کور و کر هم می تواند ببیند؟! و من هیچ نگفتم. گفت: بچه ها پاک به دنیا می آیند، در چشمانشان می شود خدا را دید، حرف خدا بر زبانشان جاریست، کودکان تجلی خدا بر روی زمین هستند. کودکان فرشتگانی اند، که فقط بال ندارند! گفت: آدم ها چقدر زود تغییر می کنند. چقدر زود همه چیز را از یاد می برند، کودکانی که بوی خدا می دادند، حتی خود آدم ها هم نمی فهمند که کی و کجا شیطان پاکی… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : داستان‌های کوتاه Tags: , , , ,

هنوز هم، وقتی هیچکس نیست…

سه شنبه, شهریور ۱۷, ۱۳۸۸ ۱۰:۴۰ ۱۱ دیدگاه

به نام خدا خیلی وقته که این سایت (وبلاگ) رو راه اندازی کردم. ثبت دامنه ی اون هم بر میگرده به اوایل امسال. خیلی دوست داشتم شروع کنم ولی همش احساس میکردم باید شروع نوشتن من مصادف با شروع یک چیز تازه توی زندگی من باشه. یه چیز قشنگ… امشب اولین شب از شب های قدره. خب چه چیزی قشنگ تر از این؟! چه روزی قشنگ تر از این واسه یه شروع تازه؟! واسه یه احساس تازه، یه آدم تازه بودن؟! عنوان سایت همون عنوان وبلاگ قبلیمه. من هرچی عنوان توی دنیا هست رو هم بخوام بزارم، بازم این نمیشه! راستش واسه انتخاب عنوان “اگه هیچ کس نیست، خدا که هست…“ زیاد فکر نکردم. ناخودآگاه به ذهنم خطور کرده بود. نیازی به فکر کردن و پیدا کردنش هم نبود. کلا از ثبات خوشم میاد. دوست دارم اون طوری بمونم که قبلا بودم. اگه یه روز خیلی پولدار شدم باز هم مثل الآن دلم بیاد دست توی جیبم کنم. وقتی ماشین مدل بالا خریدم، مثل الآن دلم بخواد وسط زمستون یه نفر رو سوار کنم تا از سرما نلرزه، و نگران کثیف شدن روکش صندلی هام هم نباشم! دوست دارم وقتی استاد دانشگاه شدم، هنوز هم از تمسخر بقیه متنفر… ادامه نوشته را بخوانید

ارسال شده در قسمت : روزانه Tags: , , ,

Warning: curl_setopt(): CURLOPT_FOLLOWLOCATION cannot be activated when an open_basedir is set in /home3/miraniir/public_html/mehdi/wp-content/plugins/goingup-web-analytics/goingup-web-analytics.php on line 38